و در اتاق پذيرايي مجموعه‌ي خانه‌هاي بنياد  نشسته بوديم  دور ميزي گرد با دو فلاسك چاي و پنج شش ليوان و يك ظرف قند و يك زيرسيگاري . سه طرف اتاق شيشه بود و طرف ديگر دست راست، طرح باري بود چوبي بي‌هيچ  قفسه‌بندي پشت‌اش  و در وسط  دري بود  به اتاق تلويزيون و تلفن سكه‌اي با يك كاناپه و يك قفسه كتاب كه بيش‌تر آثار هاينريش بل بود.  طرف چپِ در هم شومينه بود كه از سرشب من و بانويي  كُنده تويش گذاشته بوديم و بالاخره با خرده چوب و كاغذ روشن‌اش كرده بوديم  كه  حالا داشت  خانه مي‌كرد و با شعله‌ي كوتاه سرخ ميان كنده‌ها مي‌سوخت.

من و بانويي، كه يك هفته بود رسيده بوديم با نقاشي ايراني و زن‌اش. دو سه شب بود كه صندلي‌ها را دور ميز و رو به شومينه مي‌چيديم و شب مي‌آمديم تا با آتش گرم شويم.  گرداگردمان آن طرف شيشه‌ها سياهي چند درخت پُرشكوفه بود بر چمني كه فقط تكه‌هاييش روشن بو.

زن نويسنده‌ي روس هم بود به اسم ناتاشا و يك  زوج آلبانيايي كه ما فقط اسم مرد را مي‌دانستيم. اسم‌اش يلوي بود  كه يكي دو ماهي  اين‌جا بوده   تنها و بعد كه در آلباني جنگ داخلي مي‌شود سعي مي‌كند زن و بچه‌هايش را بيرون بكشد و حالا چند روزي بود كه زن و دخترش آمده بودند و امشب  اولين باري بود كه به جمع ما مي‌پيوستند. همان روز اولي كه رسيدند بانويي گفت: اين دختر كوچك‌شان تا مرا مي‌بيند مي‌رود توي خانه‌شان، تا مرا ديد جيغ زنان رفت  پشت پدرش قايم شد.

طول كشيد تا با حضور ما اخت شد  فقط  انگار آلبانيايي مي‌دانست و حالا ديگر با آن موهاي كوتاه پسرانه از صبح تا ظهر و از بعد از ظهر تا شب توي اتاق تلويزيون بود و مثلن به تلفن‌ها جواب مي‌داد و همه‌اش هم چند باري مي‌گفت «ناين» و تلفن را قطع مي‌كرد و ما كه به تلفن  نزديك‌تر بوديم  تا صداي زنگ را مي‌شنيديم مي‌دويديم تا قبل از قطع  تلفن برسيم.  نمي‌دانم از كي شايد  هم از زن مرد نقاش  سيلويا كه فرانسوي بود و كمي هم فارسي مي‌دانست شنيديم در تيرانا بچه‌ها و مادرشان اغلب مجبور بوده‌اند درازكش روي زمين بخوابند تا هدف تيرهاي آدم‌هاي مسلح قرار نگيرند.

بانويي چاي به دست مي‌گفت:  عصر كه آمدم تا اخبار  تلويزيون آلمان را ببينم  كه مثلن از تصويرهاش بفهمم چه خبر است  تصوير تظاهرات جلو سفارت آلمان را كه نشان دادند  آنيسا گفت: تيرانا.   گفتم: ناين، ايران، تهران.   جيغ زد: ناين تيرانا.  با مهرباني خم شدم طرف‌اش گفتم: ناين تهران و به خودم اشاره كردم. جيغ زد:  تيرانا  تيرانا!‌ و دويد  بيرون.

هنوز  فنجان اول چاي مان را نخورده بوديم كه اول  زن يلوي و بعد خودش آمدند و با تعارف سيلويا نشستند.  يلوي رو به بانويي كرد و گفت: ناين  تيرانا  و خنديد.

بانويي گفت: ناين تهران.

به انگليسي گفت: آمدم كه اخبار گوش بدهم. آنيسا  هم بود.

يلوي شانه بالا انداخت و دست‌هايش را تكان داد  و رو به سيلويا چيزي گفت.

سيلويا گفت: انگليسي نمي‌فهمد  فقط كلمات مشترك را  تشخيص مي‌دهد.

بانويي به فارسي و رو به سيلويا گفت: شايد ناراحت شده باشند  لطفن توضيح بده كه چي شده.

سيلويا به فارسي شكسته بسته گفت: حال ندارم. مي‌فهمد.

يلوي آهنگ‌ساز بود و غير از آلبانيايي و روسي آلماني و فرانسه مي‌دانست و نمي‌دانم چند زبان ديگر. من و بانويي  انگليسي مي‌دانستيم و مراد چند كلمه‌اي انگليسي مي‌فهميد  اما  فقط فارسي حرف مي‌زد.  زن يلوي  ظاهرن انگليسي كمي مي‌فهميد  يا نمي‌فهميد و فقط هم‌چنان لبخند مي‌زد.  ناتاشا كمي انگليسي مي‌دانست و روسي،  پس اگر سيلويا و يلوي و بانويي يا من  و احتمالن ناتاشا حوصله مي‌كردند، مي‌شد فهميد كه هر كس چه مي‌گويد  اما  سيلويا مريض احوال بود  شايد هم واقعن مريض بود نمي‌دانم از كي شنيده بوديم كه سينه‌اش را عمل كرده‌اند.

صداي تلفن كه بلند شد ناتاشا بلند شد و دويد  به طرف تلفن و به انگليسي گفت از پاريس است با من كار دارند.

درست حدس زده بود داشت حرف مي‌زد، انگار به روسي،  ما ساكت نشسته بوديم و به آتش و شايد به سايه‌ي درخت‌هاي پُرشكوفه‌ي آن طرف شيشه ها  نگاه مي‌كرديم و به صداي ناتاشا  گوش مي‌داديم كه بلند بلند حرف مي‌زد. من  بلند شدم و براي چهارتامان چاي ريختم و به يلوي اشاره كردم كه مي‌خواهد يا نه و به انگليسي گفتم: چاي!

با اشاره‌ي سر و دست  فهماند كه نمي‌خواهد و چيزي هم گفت.  سيلويا گفت: اين‌ها بيش‌تر چاي كيسه‌اي مي‌خورند.

زن يلوي به انگليسي گفت: بله.

براي‌اش ريختم  برداشت و بو كرد و حتا لب نزد.  صداي خنده‌ي ناتاشا بلند و جيغ مانند مي‌آمد.  يلوي سري تكان داد  و با دست  انگار صدا را پس زد  از سيلويا پرسيدم: انگار از ناتاشا و شايد همه‌ي روس‌ها خوش‌اش نمي‌آيد ؟

سيلويا فقط دو كلمه‌اي به فرانسه به يلوي گفت.  بعد كه يلوي جواب‌اش را داد، دو پر شال‌اش را كه به گرد شانه و بازوهاي لاغرش پيچانده بود بيش‌تر كشيد و گفت: يلوي مي‌گويد صداش و حركات‌اش خيلي يعني زيادي متجاوز هست انگار فقط خودش اين‌جا هست.

زبانه‌ي آتش حالا بلندتر شده بود  و به  پوسته‌ي  كنده‌هاي گرد تا گردش  مي‌رسيد.  چه جاني كنده بوديم تا روشن‌اش كنيم.  بانويي  خرده‌چوب مي ريخت  و من فوت مي‌كردم.  بالاخره هم روزنامه‌اي را مچاله كرديم و زير خرده‌چوب‌ها و برگ‌ها  گذاشتيم  تا خانه كرد.  وقتي مراد  و سيلويا  كنده به دست پيداشان شد، ما نشسته بوديم و به آتش نگاه مي‌كرديم  كه از ميانه‌ي سياه برگ‌ها و روزنامه  لرزان  لرزان قد مي‌كشيد  و به گرد خرده چوب ها مي‌پيچيد.

يلوي چيزي گفت. سيلويا گفت: اخبار ايران را شنيده.

مراد گفت: اين كه خيلي حرف زد.

سيلويا  با صداي خسته گفت: براي شما ندارد - چه مي‌گوييد ؟- هان تازه‌گي دانشجوها و محصل‌ها رفته‌اند جلو سفارت ‌آلمان  فرياد كرده‌اند  زياد . راجع به همين دادگاه برلن خواسته‌اند به سفارت آلمان حمله كنند، اما پليس بوده،  زنجير بسته بودند،  دست  به دست  پليس ضد شورش بوده  بعد هم رفته اند.

ناتاشا آمد مي‌خنديد.  خم شده بود به طرف يلوي  و بلند بلند  چيزي مي‌گفت  و به سر و صورت‌اش  اشاره مي‌كرد  و به گردن‌اش و به يقه‌ي پيراهن سفيدش  وبه پاهاش و بعد انگار زير بغل‌هاش چوب زير بغل ساخت و باز خنديد.  يلوي نمي‌خنديد،  سر به زير انداخت  و با صداي نرم و آهسته‌اش براي سيلويا توضيح داد. سيلويا گفت: مي گويد دوست‌اش قرار هست بيايد جلوش توي ايستگاه،  از همه چيزش گفته،  بعد  بالاخره  يادش آمد چوب زير بغل دارد.

به ناتاشا نگاه كرديم نگاه‌مان كرد، متعجب بود، به انگليسي  توضيح داد و باز به سر و صورت‌اش  خط بالاي لب و به يقه  و حتا دامن بلوزش  و بالاخره شلوارش اشاره كرد و بالاخره شكل دو چوب زير بغل را ساخت  و بلند بلند خنديد.  بانويي و من هم خنديديم.  بانويي گفت:  ناتاشا مي‌گويد  فردا دارد مي‌رود پاريس. بار اول‌اش است كه به كسي كه اسما مي‌شناخته  زنگ زده كه بيايد جلوش.  ناتاشا از طرف  پرسيده چه‌طور بشناسم‌ات ؟  طرف هم گفته: خوب من كلاه به سر دارم،  خاكستري است،  سبيل هم دارم،  كراوات‌ام زرشكي است با خط هاي آبي، كت‌ام هم  چهارخانه است، شلوار توسي هم مي‌پوشم. بعد هم گفته: اگر دير رسيدم  ناراحت نباش، ماه پيش پاي‌ام شكسته و هنوز مجبورم  با چوب زير بغل راه بروم.

مراد و سيلويا و ما دو تا هم خنديديم.  زن يلوي فقط  لبخند مي‌زد.  يلوي انگار به آتش نگاه مي‌كرد،  ناتاشا  شكل سبيلي بالاي لب‌اش ساخت  به انگليسي گفت: سبيل و با تكان هر دو شانه خنديد و بالاخره  كنار بانويي نشست.  اين بار  يلوي به  آلبانيايي حتمن براي زنش گفت و به ناتاشا اشاره كرد و بعد به پشت لب‌اش و پيراهن‌اش و بالاخره شكل چوب زير بغل را ساخت. زنش هم خنديد  بي‌صدا.  ناتاشا باز بلند خنديد.

مراد گفت: از يلوي بپرس اين جريان شاه آلباني ديگر چيست؟

سيلويا چيزي گفت و يلوي در جواب فقط با انگشت به سرش اشاره كرد و باز به آتش نگاه كرد. زنش هم‌چنان لبخند مي‌زد.

مراد باز گفت: درباره‌ي اين شاهه دقيق ازش بپرس،  براي من جالب است نكند ما هم باز برگرديم به همان نقطه‌ي اول.

لويا پرسيد. بعد بالاخره ترجمه كرد: مي‌گويد: ما، مشكل ما مافيا هست، مافياي روسي و ايتاليايي  اسلحه دارند همه.  بعضي‌ها هم از گرسنه‌گي  حمله مي‌كنند، چي مي‌گوييد؟ ( و با دست  چيزي را در هوا مشت كرد ) هر چه پيدا بشود كرد.

گفتم: غارت.

بله، مرسي.  غارت مي‌كنند از خانه‌ها، مغازه‌ها. مي‌گويد  خالي است.

يلوي باز توضيحي داد و بعد از آنيسا اسم برد و به انگليسي گفت: دختر من و هم‌چنان باز به فرانسوي حرف زد.

ناتاشا از او به روسي شايد چيزي پرسيد. بعد مدتي با هم حرف زدند،  ناتاشا بلند شده بود و داد مي‌كشيد، يلوي هم‌چنان نرم و سر به زير افكنده جواب مي‌داد.

سيلويا آهسته گفت: من نمي‌فهمم كه، اما گمان دارم سر روسي بودن يا آلبانيايي بودن همين مافياهاشان حرف‌شان هست.

من پرسيدم: قبلش چي مي‌گفت؟

يادم نمي‌آيد.

داشت از آنيسا اسم مي‌برد.

 بله يادم رفت، اين‌ها خانواده‌ي يلوي بيش‌تر وقت‌هاشان روي زمين خواب مي‌كرده‌اند، نه خواب نه  بيدار بوده‌اند ( به شيشه‌ي كنارش اشاره كرد ) از ترس تير روي زمين خوابيده مي‌بودند.  حالا هم آنيسا شب‌ها خواب مي‌بيند و از تخت مي‌پرد،  پرت مي‌شود، نه خودش مي‌رود  روي زمين  چه مي گوييد شما؟

ناتاشا حالا داشت به انگليسي شكسته بسته براي بانويي توضيح مي‌داد.  اول هم عذر خواست كه عصباني شده،  بانويي ترجمه كرد: مي‌گويد يلوي  بي رحمي مي‌كند. ما با هم اغلب  دعوامان مي‌شود،  او همه‌ي بدبختي‌هاشان را گردن ما روس‌ها مي‌اندازد.  خوب درست است  كه مافياي روسي هست  بيش‌تر هم همان ماموران امنيتي سابق اند گ.پ.او  اعضاي عالي‌رتبه‌ي دولتي سابق حالا شده‌اند حامي دار و دسته‌ي اراذل.  همه‌ي موسسات  دولتي را و حتا كارخانجات را همان حاكمان  قبلي بين خودشان  تقسيم كرده‌اند. آلباني چند قرن زير سلطه‌ي ترك‌هاي عثماني بوده،  آخرين ملت  بالكان هم بوده كه مستقل شده  بعد هم كه ما روس‌ها رفتيم كمونيست‌شان كرديم.  آن وقت نوبت  آلباني  آخرين كشور اروپاي شرقي بود كه مستقل شد با شورش هم شروع شد حالا همان حاكمان  قبل، يك شبه شده‌اند ليبرال و دمكرات.  مافياي ايتاليا هم آمده،  جوان‌هاي گرسنه هم هستند بيكارند،  چند نفر كه دور هم جمع بشوند و يكي دو خانه غارت كنند مي‌شود يك دار و دسته. كادرهاي ارتش هم دست به كار شده‌اند،  پليس هم  حقوق كه نمي‌گيرند  براي همين غارت مي‌كنند مي‌كشند.

ناتاشا با يلوي حرف زد،  يلوي هم چيزي گفت و بالاخره  رو به سيلويا كرد و ترجمه كرد.  سيلويا گفت: يك ماهي هست  كه با هم چيز مي‌كنند، دعوا نه،  حرف مي‌زدند.  من اين  حرف‌ها را حوصله‌ي ترجمه ندارم. هر جا مثل هر جا مي‌باشد، مثل يوگوسلاوي سابق جنگ است،  مي‌كشند،  به زن‌ها ... خودتان مي‌فهميد، انقلاب كرده‌ايد.

گفتم: در انقلاب ايران اين حرف‌ها نبود، هيچ‌كس به زني تجاوز نكرد،  جايي را  غارت نكردند.

سيلويا گفت: شيشه‌ي بانك‌ها را مي‌شكستند.  يك سينما را با همه هركس كه بود توش آتش انداختند. من خودم بودم ايران،  به صورت زن‌ها  اسيد پاشيدند.

بانويي گفت: اين‌ها استثنا بود، مردم به جايي براي غارت حمله نمي‌كردند،  شيشه‌ي بانك‌ها را شكستند اما حتا يك مورد هم نشنيديم كه كسي پولي بردارد.

سيلويا گفت: كتاب‌هاي يكي از همين طاغوت‌ها  - مراد بوده  ديده -  ريخته بودند  توي استخر كتاب‌ها،  بيش‌تر كتاب‌هاي خطي بوده  همه جا شبيه هم هستند.

بانويي گونه‌هاش گل انداخته بود و حالا داشت با دست راست، چنگ در موهاي كوتاه كرده‌اش مي‌كشيد.

به انگليسي براي ناتاشا  توضيح دادم كه چه‌طور بود. از تجربه‌هام مي‌گفتم.  يك ستون دو ريالي كه توي اتاق تلفن ديده بودم  يا زني  بچه به بغل كه سبد ميوه به  دست جلو در خانه‌شان ايستاده بود  و به هر كس كه مي‌گذشت تعارف مي‌كرد.  از مردي هم  گفتم  كه كاسه به يك دست و شلنگ به دست ديگر به راه‌پيمايان  آب مي‌داد.  اين‌را هم تعريف  كرددم  كه بچه‌هاي محل پيت نفت  مرا گرفتند و تا دم در خانه‌مان آوردند.  شب‌ها هم چوب به دست  سر كوچه پاس مي‌دادند. آخرش هم از موتورسواري گفتم كه اسلحه به دست ديدم‌اش. اولين  آدم غيرارتشي كه  اسلحه به دست ديدم و از شادي هورا كشيدم گفتم: همان وقت فهميدم كه حالا ديگر نوبت ماست.

 ناتاشا پرسيد:  حالا كه فكر نمي‌كني نوبت شماها بوده؟

گفتم: همين طوري فكر كردم كه ديگر مردم  دست‌خالي نيستند.

ناتاشا به انگليسي گفت:  قاي يلوي فكر مي‌كند هر وقت خون و خونريزي باشد، برنده كسي است كه مي‌تواند بكشد اما من  فكر مي‌كنم...

بعد خطاب به يلوي و زنش شايد  به روسي  چيزهايي  گفت.  بعد يلوي همان‌طور آرام و يك‌نواخت جوابي داد كه نفهميديم تا بالاخره سيلويا  با آن صداي تيز وحركات دست،  گفت و گفت و باز يلوي گفت،  سيلويا  گفت:  باز - چي مي‌گوييد ؟ -  مثل سگ و گربه به هم پريده‌اند...

بعد هم به فرانسوي چيزهايي گفت.

مراد آهسته از سيلويا پرسيد: چي داشتي مي‌گفتي ؟

همان چيزهايي كه اوايل انقلاب ديديم.

مراد به فارسي گفت: سيلويا  اشتباه مي‌كند،  آن  وقايع  را از ديد يك خارجي مي‌ديد،  هر خشونت جزيي مي‌ترساندش.  وقتي توي يك راه‌پيمايي  راهش نداده بودند گريه‌كنان برگشت خانه،  بعد از تظاهرات زن‌ها  در اعتراض به شعار « يا روسري  يا توسري » ديگر نماند.

بانويي اول براي ناتاشا ترجمه كرد، بعد  ناتاشا براي يلوي، بعد هم  به فارسي  گفت: به سر خود من هم آمد،  كاپشني داشتم  كه كلاه سر خود بود

سيلويا گفت:  لاه چي؟

كلاه داشت  براي مثلن برف  يا سرما.

سيلويا گفت:  خوب بعدش چي؟ بفرماييد!

هيچي.  زني  بود كه پشت سر من مي‌آمد، اولش خواهش كرد كه سرم را بپوشانم،  چون  نامحرم هست،  خودش هم كمكم كرد و كلاه را سرم كشيد  كمي كه رفتم  سر و گردن‌ام عرق كرد و من كلاه  را انداختم  پشت سرم.  اين بار زن بي‌آن‌كه حرفي بزند به سرم كشيد  باز من انداختم و چيزي هم بهش گفتم.  لبخند مي‌زد و با چشم و ابرو مردهاي طرف پياده‌رو را نشان داد.  من يكي دو صف جلوتر رفتم  و كلاه را پس زدم  باز كسي به زور سرم كشيد.  خودش بود،  فقط چشم هايش پيدا بود و باز به پياده رو اشاره كرد.  اين بار من كلاه را پشت سرم زير لبه‌ي كاپشن فرو كردم و زيپش را  تا زير گلو كشيدم  بالا.  چند قدم كه جلوتر رفتم  كفلم آتش گرفت،  به پشت سرم نگاه كردم،  يكي دو دختر چارقد به سر پشت سرم بودند و كنارم هم زن‌هاي چادري،  فقط يك چشم‌شان پيدا بود،  باز جلوتر رفتم و باز تن‌ام سوخت،  نمي‌شد ادامه داد.  از صف بيرون آمدم اما  فرداش باز فكر كردم  اتفاقي بوده،  هر روز اتفاقي مي‌افتاد و ما باز فكر مي‌كرديم اتفاقي است يا ساواكي‌ها هستند كه سنگ مي‌پرانند.

بعد به انگليسي شروع كرد تا براي ناتاشا  ترجمه كند.  گوش نمي‌داد با يلوي داشت حرف مي‌زد و حالا ديگر يلوي هم داد مي‌كشيد و انگشت اشاره‌ي دست راست‌اش را  رو به  ناتاشا  تكان تكان مي‌داد.

سيلويا گفت: باز دعواشان شد.

و به فرانسوي به يلوي چيزي گفت.  يلوي دستي  به صورت‌اش كشيد و با دو انگشت چشم‌هاش را ماليد،  بعد سيگاري روشن كرد، زير لب داشت با زنش حتمن به آلبانيايي حرف مي‌زد.

زبانه‌ي باريك آتش حالا  رسيده بود  به سر كنده‌ها.  از بدنه‌ي كنده‌ها هم زبانه مي‌كشيد و آن پايين  ديگر نه سياهه‌ي  خرده ‌چوبي بود  و نه پوسته پوسته‌هاي سياه كاغذ سوخته  كه  رنگ‌هاي سرخ و صورتي درهم مي‌رفت و به كناره‌هاي  گاهي  آبي  ختم  مي‌شد.  زبانه‌هاي باريك و بلند آبي.

يلوي خطاب  به ما -من و بانويي - حرف مي‌زد.  سيلويا گفت:  معذرت  خواست مي‌گويد يكي  از آهنگ‌هاي  زمان انور خوجه،  مال من هست.   عضو حزب بوده و عضو اتحاديه‌ي نويسنده‌گان وهنرمندان.  بعدش مي‌گفت يك آهنگ ساختم قشنگ،  خيلي خيلي  زيبا.  نمي‌دانم چي بايد گفت؟  نگذاشتند پخش بشود.

مراد گفت: ممنوع.

بله ممنوع مي‌گردد. اما آن آهنگ  كه هميشه پخش مي‌شود  از راديو نه؟  مي‌شده بدون  نام آهنگ‌سازش.  يلوي باز هم گفت  يادم نيست،  مهم نيست همه جا يك‌جور هست،  شما هم  داريد.  مانندهاش  توي اين  دنيا  زياد هست.

ناتاشا به انگليسي  گفت:  من به يلوي مي‌گويم چرا همه‌اش را از چشم روس‌ها مي‌بيند؟  همين بلا هم سر ما آمد.  مقامات ما هم يك شبه  صاحب ميليون‌ها ثروت شدند.  صاحب ملك و املاك و ويلا.  مافيا هم هست،  قاچاق هم هست،  گاهي سيگارشان  را با دلار آتش مي‌زنند.  آن وقت زن‌ها  دخترهاي جوان مي‌روند به دوبي يك هفته دو هفته و بعد برمي‌گردند با غذا، با پول، تا خانواده‌شان از گرسنه‌گي نميرند.

به مراد ‌آهسته گفتم:  ما را بگو كه جواني‌مان را براي رسيدن به چه آرماني تلف كرديم!

ناتاشا از بانويي پرسيد: شوهرت چه گفت؟

بانويي به انگليسي گفت: اين‌ها  يعني راست‌اش همه‌ي ما براي يك كتاب حتا يك  جزوه‌ي چند  صفحه‌اي  ترجمه  از روسي،  گاهي سال‌ها زندان رفته ايم  كه مثلن برسيم به شما،  كشور ما بشود بهشت باكو،  بهشت لنينگراد، حالا ...

ديگر گوش نمي‌دادم.  ناتاشا هم كه انگار  داشت در جواب چيزي مي‌گفت.  گوش ندادم.  خوشه خوشه‌هاي شعله‌ها  كوتاه و بلند جمع شده بودند  و زبانه‌ي بلند و باريك  رو به دهانه‌ي ناپيداي  لوله‌ي شومينه گر مي‌كشيد.  با اشاره به آتش به فارسي بلند گفتم: آتش زردشت.

بانويي به انگليسي گفت: آتش زردشت.

يلوي خنديد و به زنش چيزي گفت كه زردشت‌اش را فهميدم.

سيلويا گفت: زردشت، بله، آتش قبله بوده نه؟

هيچ‌كدام حرفي نزديم كه به آتش نگاه مي‌كرديم، به زبانه‌ي بلند و رنگ در رنگ وشايد به سينه‌ي آتش كه سرخ بود و گرم و ديگر حتا يك لكه‌ي سياه هم در كانون‌اش نبود.

 

خانه‌ی هاينريش بل - اواخر فروردين ماه 1376

 

مجله‌ی اپیزود ، شماره‌ی پنجاه‌ويك

ششم تيرماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved