|
شاید بشود گفت شعر تعریفناپذیرترین چیزی است که وجود دارد. چخوف در این مورد سخن زیبایی دارد: «اگر طولانیترین، بزرگترن و سریعترین حرکتها را در یک فضای خیلی خیلی کوچک داشته باشیم، هنر به وجود میآید.» مثلن یک بالرین چهل کیلومتر را در یک فضای محدود ده متری میدود. برای بیان معنوی ممکن است که کسی به هزار کلمه احتیاج داشته باشد، اما حافظ همان را به سادهترین صورت و در فشردهترین مجموعهی کلمات بیان میکند: حافظ چه نالی، گر وصل خواهی خون بایدت خورد در گاه و بیگاه او دیگر لازم نمیبیند که برای چنین مفهومی کتابی مفصل بنویسد. شاید فشردهگی زبان، مهمترین خصیصهی شعر باشد. البته به هیچ روی این تنها نیست، رجعت به مرکز هستی، کلمات شعر را به وجود میآورد. شعر در واقع فراروی از محتوا به سو و ساخت شعر است، یعنی وقتی حافظ میگوید: ای آفتاب آینهدار جمال تو مشک سیاه مجمرهگردان خال تو صحن سرای دیده بشستم ولی چه سود کاین گوشه نیست در خور خیال تو ما با خود آفتاب، آینه، جمال، مشک، مجمره، خال، صحن، سرا، دیده، سود، گوشه و خیال به معنای لغوی اینها سروکار نداریم، باید از معنای حسی، سماعی، بصری و صوری و لفظی اینها، تکتک، بگذریم و بر مجموع اینها در ورای معانی یکیک آنها بیندیشیم. رولن بارت گفته است زبان در جمله پایان میپذیرد، ادبیات از آن سوی جمله شروع میشود. شعر فشردهترین ساخت کلامی است. به این ترتیب این پرسش مطرح میشود که چهگونه میتوانیم بفهمیم آنچه را که میخوانیم شعر است یا نه؟ در اینجا چند مسئله وجود دارد. بهترین چیز در اینجا مسئلهی مقایسه است. شما وقتیکه شعر را با نثر مقایسه میکنید، بلافاصله آن خصوصیات خاص شعر مشخص میشود، شعر همیشه در حال گریز است، در حال رجعت به مرکز است و نثر همیشه در حال گریز از مرکز است. به یک معنی میشود گفت که نثر به دنبال هدفی خارج از نثر است و حال آنکه شعر به دنبال هدفی خارج از خود شعر نیست، ساخت شعر کافی است و این شاید اساس هنر باشد. میشود گفت که به شعر چیزی از خارج نمیتوان تحمیل کرد. ساخت شعر به گونهای است که آنرا از انواع دیگر نوشته، جدا میکند، شعر ماهیتن در خودش و در وجود خودش کامل است. اگر از شعر استنباطی میکنیم، این استنباط باز به خود شعر بازمیگردد، یعنی ادامهی شعر است و حال آنکه نثر ادامهی شعر نیست. نثر میتواند بررسی اجتماعی، سیاسی و روانی باشد. شعر مقولهای در خود است، حال آنکه انواع دیگر نوشتهها این خصوصیت را دارا نیستند. وقتی کسی رُمانی مینویسد، نثر را در اختیار شخصیت میگذارد و یا در اختیار طرح و توطئه میگذارد، اما در شعر نیمیتوان گفت که زبان در اختیار تصویر است، نثر در اختیار شکل ذهنی شعر و شکل صوری آن نیست، از آنها آنقدر جداییناپذیر است که میشود گفت هیچ فرقی میان محتوا و شکل نیست. به همین دلیل شاید بشود شعر را «اتمی» دانست که نشکسته است و حال آنکه نثر همیشه در حال شکستن و تجزیه است و درحال تبدیل شدن به چیزهای دیگری مثل علوم اجتماعی یا تاریخ، سیاست و یا خود زمانه است. مثل بخشی از هستی، هستی تاریخی، سیاسی، اقتصادی و اجتماعی است، شعر اینگونه نیست، با زمان در زمانه برخورد میکند، در حالیکه نثر همیشه در حال شکستن و تجزیه شدن و تبدیل شدن به عناصر دیگری همچون تاریخ و علوم اجتماعی است. نثر میتواند تبدیل به تاریخ زمانهی خودش شود در حالیکه شعر این حالت را ندارد و با زمان به صورت بیزمانی برخورد میکند. به همین دلیل شعر حافظ تفسیری بر پیش از زمان او، زمان او، بعد از زمان او و تفسیری بر کل زمان است. او کلمات را بهگونهای با یکدیگر ترکیب میکند که این کلمات بر گرد کل هستی، زمان و زبان برمیگردد. از این جهت شعر وضعیت خود را از سایر گفتهها و نوشتهها جدا و مشخص میکند. آنچه میخواهم در اینجا به تاکید از آن صحبت کنم، این است که شعر حتا فقط یک ساخت نیست، بلکه ساختِ ساخت است، شعر فقط یک معنی نیست، بلکه معنای معنا و یا معناهای معناست، شعر قدرت فراروی از محتوا به سوی شکل و از ترکیب لایتجزای شکل و محتوا به سوی ساخت را به صورتی دارد که یک ساخت، چند ساخت به نظر میآید. در طول هفته چندین نفر به من مراجعه میکنند که به شکلی با این مسئله درگیرند. آنها میخواهند بدانند فرق اساسی شعر با غیرشعر ، شبه شعر و شعر واقعی، و شعر بهار و شعر نیما در چیست؟ آنها این مسئله را مطرح میکنند که چهگونه میشود در مورد این دو نظر تصمیم گرفت که برخی بهار را شاعری بزرگ و نامآور میدانند و دستهای او را اصولن شاعر نمیدانند. من معتقدم که«بهار» در جاهایی شاعر است، ولی همیشه شاعر نیست، به دلیل آنکه او تنها میتواند کلمات را به صورت منظوم بنویسد، شعرش شکل درونی ندارد، این شکل درونیست که به زبان حالت رجعت به مرکز را میدهد. جوانی شروع به شعر گفتن و شعر خواندن میکند، او اولین هدفاش بیان عواطف خویش است. این خوب است، اما من از جوانی بیشتر خوشام میآید که در ابتدا سعی در بیان عواطف خویش نکند و یا اگر چنین میکند بهکلی شعرش را به صورت عمودی در پیش چشم من قرار بدهد و نه به صورت افقی. شکل افقی حالت نثر دارد، عواطف در نثر است. مثلن یک جوان عاشق برای نشان دادن احساسات عاشقانهاش بهگونهای عمل میکند که متوجهی چهگونهگی شکل گفتن نیست، به دلیل آنکه شور و هیجان مانع کلام میشود و به همین دلیل من هیمشه از بچهها میپرسم که آیا شما میتوانید یک جمله را بهگونهای بسازید که در پیش چشم من بایستد و فرار نکند؟ یا مثالی روشنتر میزنم: سالها پیش یک نفر نوشته بود« برادرا درا بردرا» این یک شعر است چرا که او کلمات را به صورتی کنار هم چیده است که اگر شما بخواهید آنها را از هم جدا کنید، به هیچ روی این مفهوم از آن به دست نخواهد آمد. تکرار صداهای کلمات«برادرا درا بردرا» و صداهایی که از این کلمات ایجاد میشود بهگونهای است که به آن یک حالت ابدی میبخشد. این دیگر مربوط به زمان و ساخت ابتدایی نثرهم نیست، به این ترتیب من فکر میکنم که شاعر کسی است که در ابتدا با ترکیب کلمات آشنایی لازم پیدا میکند و لازم نیست که او در ابتدا با ترکیب عواطف و یا تاثیر اندیشهها آشنا باشد، بلکه او تنها باید با ترکیب عواطف و اندیشهها در زبان آشنایی داشته باشد... در گذشتهها شعر به صورت شفاهی عرضه میشد، یعنی یکی میخواند و دیگری میشنید، در اینجا ما با این مسئله روبهرو هستیم که چه چیزی هنر را از غیرهنر جدا میکند. اساس هنر در گذشته«ریتم» بود، شعرهای اولیه این ریتم و وزن را به خوبی داشتند و رعایت میکردند، اینها بعدها به صورت ردیف و قافیه تکامل میپذیرد و یا اینکه به صورت نوعی حال و هوای موسیقی درمیآید. آن کسی که با گوش خود میشنود میتواند این جریان را دقیقن درک کند. بعدها همین مسئله به یک جریان مکتوب تبدیل شده است. وقتی که این جریان مکتوب به وجود آمد علاوه بر گوش، چشم هم بهکار میافتد. وقتی که شما به شعر نگاه میکنید اولین چیزی که توجه شما را جلب میکند، شکل صوری آن است، این شکل به هنگام شنیدن به وسیلهی گوش رسانیده میشود و چشم چون به کار آمد، به وسیلهی دیدن است که آن شکل وارد ذهن ما دارد میشود. چه چیزی یک نوشته را حتا پیش از آنکه شما از آن به عنوان شعر لذتی ببرید، به صورت شعر به شما نشان میدهد؟ آن شکل ظاهری شعر میباشد، بدین معنی که شعر را به صورت خاصی مینویسند که معمولن نثر را نمینویسند. آن شکل خاصی که شعر نوشته میشود مربوط به تلقی ما از ریتم و وزن میشود. مثلن میشود به این شعر«نیما» نگاهی انداخت که میگوید: هست شب یک شب دمکرده و خاک رنگ رُخ باخته است. باد نوباوهی ابر، از بر کوه سوی من تاخته است. این را وقتیکه که کسی میبیند، بیتردید تفاوت آنرا با نثر احساس میکند، با این جمله که مثلن«دیروز در خیابان تصادف وحشتناکی اتفاق افتاد». حتا ممکن است ما بعضی از محتویات شعر را هم احساس و استنباط کنیم، یعنی در همان نثر گفته شده باشد، اما با این همه ما هرگز آنرا شعر نمیدانیم. اولین تلقی بیننده این است که متوجه میشود که طرز قرار گرفتن این کلمات بر صفحهی کاغذ با انواع دیگر نوشتهها تفاوت میکند...
مجلهی اپیزود ، شمارهی پنجاه سیام خرداد ماه 1388 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |