این مطلب بر اساس گفت و گوی خانم « نیکا» با رادیو فردا  و حرف های ایشان در این گفت وگو  نوشته شده است. اما هدف من، خودِ خانم نیکا نیست ، چرا که نیکا تنها قهرمان شکست خورده ی این داستان نیست و مانند او بسیارانند . در نوشتن این مطلب ، هدف مهم تری مد نظر است و آن جریان سیل وار و ویرانگری ست که نیکا های بسیاری را با خود برده است.

اما چرا برای بیان این سیل ویرانگر ، از گفت و گوی خانم نیکا استفاده کردم به این دلیل است که ایشان با این که تکه های ابری دروغ ، از لابه لای حرف های شان پیداست ، اما با این حال ، تنها کسی ست که کمی شهامت به خرج داده و به طور غیرمستقیم ، به برخی از ناگفته های جامعه ی هنری ، اشاره کرده است.

حرف های نیکا ، به واقع غم انگیز بود و با این که او تلاش فراوانی در مخفی نگه داشتن پاره ای مسائل داشت ، اما غم انگیز بودن جامعه ی هنری ایرانی ، از سخنان او به خوبی آشکار بود، به ویژه برای مخاطبان هوشیار.  

با شنیدن حرف های خانم« نیکا» ، نخستین پرسشی که به ذهن یک انسان هوشیار می رسد این است که یک هنرمند چرا باید دروغ بگوید؟ و به دنبال آن پرسش های بعدی : چه عواملی سبب می شوند که هنرمند وادار شود که حقیقت را پنهان کند؟ چه عاملی باعث می شود هنرمندی جوان و کسی که تازه در ابتدای راه قرار دارد ، با این که بی اندازه از محیط کار هنری دلزده شده و فرار را بر قرار ترجیح داده است ، اما خود سانسوری را به گفتن حقیقت ترجیح دهد؟

خانم نیکا در تکه هایی از گفت و گوی خود،  به نکات درستی اشاره کرد که یکی از آن نکات ، ترس پدر و مادرها از ورود فرزندشان به محیط هنری بود. او گفت: با توجه به اطلاعاتی که در این زمینه داشتند از ورود من به محیط هنری می ترسیدند!! اما با این که مصاحبه گر توضیح خواست که چه اطلاعاتی داشتند؟ خانم نیکا از گفتن حقیقت خودداری کرد ، آن طور که از محتوای گفته هایش بر می آید با این که خود در این آشفته بازار آسیب دیده ، اما باز هم حقایق را نمی گوید ، چرا؟

پیش از این گفتم که هدف من در این مقاله فقط شخص «نیکا» نیست که نیکا یکی از کسانی است که در این راه به بن بست رسیده ، بنابراین از حرف های «نیکا» که خود این محیط را تجربه کرده و ناراضی ست ، استفاده می کنم برای بیان آن چه که باید گفته شود اما هر کسی به طریقی و به دلیلی از گفتن آن سر باز می زند.

به طور کلی ، جامعه ی هنری ( منظورم در این جا فقط هنرهای نمایشی است) چه موسیقی و چه سینما، چه در داخل ایران و چه خارج از ایران ، محیط سالم و درستی نیست و مسائل غیراخلاقی در آن به وفور به چشم می خورد.

البته نگرش به این موضوع بسته گی به این دارد که ما موردی به نام «اخلاق» را قبول داریم یا نه؟ اگر که قبول نداشته باشیم ، پس مسائل «غیراخلاقی» نیز معنایی نخواهد داشت.

در فرهنگ جامعه ی ایرانی ، موردی به نام «اخلاق» معنا دارد و بسیاری از خانواده ها به این اصل پایبند هستند و به همین دلیل است که «نیکا» تاکید داشت که پدر و مادرها از ورود فرزندشان به دنیای هنری می ترسند. «نیکا» بنا به گفته ی خود ، از کودکی در خارج از ایران بوده و بیش تر دوران زنده گی اش را در «کانادا» گذرانده ، اما پدرو مادرش با این که سال ها در سرزمین آزادی مثل کانادا زنده گی کرده اند ، اما چون از ابتدا با فرهنگ ایرانی مانوس بودند ، از محیط هنری واهمه داشتند.

البته هستند جوان هایی که در ایران زنده گی می کنند و برای روشنفکر نشان دادن خود و این که نمایش بدهند که  مثلن سطح فکرشان خیلی بالاست و خیلی به جهان نزدیک اند و اصلن خود جهان هستند، ایرادی در جامعه ی ناسالم هنری نمی بینند و عقیده دارند که باید همین طور باشد و به جز این نمی تواند باشد چون فلان هنرمند از فلان سرزمین هم همین طور است ، و این قدر در این موضوع ندانسته زیاده روی می کنند که از آن سوی بام به زمین می افتند.

نظیر این جوان های با کلاس!!! را در سال های پیش از انقلاب نیز در ایران داشتیم که بر خود نام روشنفکر نهاده بودند و هم آنان بودند که سبب شدند سرزمین مان به چنین روز فلاکت باری بیفتد و جزء اولین کسانی هم بودند که از سرزمین شان فرار کردند. بنابراین نادانسته پُز دادن و شعار دادن و عَلَم روشنفکری بالا بردن ، نه فقط به خود که به اجتماع آسیب می رساند ، آسیب های جبران ناپذیر ،  چنان که این اتفاق افتاد و هنوز هم ادامه دارد.

مصاحبه کننده از خانم «نیکا» پرسید که : آیا به شما پیشنهاد بی شرمانه هم شد؟ و نیکا با جدیت پاسخ داد: یک بار هم نشد!!!

پیش از آن که بگوییم این درخشان ترین دروغ خانم نیکا در این مصاحبه بود، باید ببینیم که «نیکا» کلمه ی «بی شرمانه» را چه گونه معنی می کند ، بی شرمانه یعنی چه؟؟

کلمه ی «بی شرمانه» برای من بدین معناست که در انجام هر کاری ، اعم از هنری یا غیر هنری ، پیش کشیدن و دخیل دانستن مسائلی که هیچ ارتباطی با نفس آن کار ندارد اما از شرط های اساسی ورود به آن کار و ادامه ی آن محسوب می شود ، «بی شرمانه» است. مثلن رابطه ی پسر و دختر در معنای خاص و پیشرفته ی آن ، به خودی خود ، رابطه ی بدی نیست و به قول دوستی ، جزئی از زنده گی ست ،  اما اگر درخواست همین رابطه ،  شرط اساسی ورود به دنیای موسیقی یا سینما باشد ، بی شرمانه است.

دختری که بازیگری سینما را دوست دارد ، اگر بخواهد که ستاره ی اول فیلم باشد ، استعداد و توان بازیگری و تحصیلات اش شرط اساسی نیست ، بلکه شرط اساسی نقش اول فیلم بودن این است که به نصیحت کارگردان به دقت گوش بدهد و لحظات خوشی و عیش و نوش او را فراهم کند. این بساط نفرت آور، هم در پیش از انقلاب بود و هم در ایران امروز مرسوم است ، برو برگرد هم ندارد ،  اصلن شرط اساسی ورود به سینما همین است و با پوزش باید گفت که قانون «اگر ندادی ، بر بادی» قانون اساسی دنیای هنری ما شده است.

در زمینه ی موسیقی هم وضع به همین منوال است و ذکر این نکته هم ضروری است که این بدعت ناموزون را هنرمندان پیش از انقلاب از خود به یادگار گذاشتند و راهی که امروزیان می روند ، در واقع ، ادامه ی راه پیش کسوتان شان است و دقیقن به دلیل وجود همین قانون اساسی دنیای هنر است که ما این همه جنس بُنجل در دنیای هنر ، چه موسیقی و چه سینما داریم.

وقتی جوان های کم شانس تر  که عاشق سینما و بازیگری هستند،  برای ورود به این دنیای جادویی ، از دربان استودیو شروع می کنند و بعد گام به گام و گاهی چند پله ، چند پله ، مدارج عالی!! سینما و بازیگری را طی می کنند و به «کارگردان» می رسند و تبدیل به ستاره می شوند ، جایزه می گیرند ، تشویق می شوند و رسانه ها نیز به به و چه چه می کنند ، به همین جایی می رسیم که اکنون ایستاده ایم. حالا آن دسته از عاشقان سینما که خوش شانس تر هستند و از ابتدا از کارگردان آغاز به کار می کنند ، زودتر صاحب جایزه و معجزه می شوند. فرقی نمی کند در هر دو صورت ، نتیجه همین جایی است که ایستاده ایم و بر سرمان می زنیم که چه به روز سینمای ما آمده است ، چرا چنین شده است؟؟

البته جهان هم به همین گونه است ، بسیار دوست می دارم که یک نفر به این پرسش ، پاسخ بدهد که : هنر اساسی خانم «آنجلینا جولی» چیست؟ او چه گونه هنری دارد که وقتی برای به دنیا آوردن نوزادان اش به یکی از شهرهای فرانسه می رود ، شهردار آن شهر ، از ایشان بسیار تشکر و قدردانی می کند که برای زایمان به شهرشان تشریف فرما شدند!!! ؟؟؟ کسی می تواند هنر آنجلینا جولی را تشریح کند؟ 

اما آنجلینا جولی و همتایان او ، یک تفاوت اساسی با ستاره گان ما دارند و آن این که حقیقت را پنهان نمی کنند یا زیر کاری که کرده اند نمی زنند ، اصراری ندارند که خود را قدیس و قدیسه نمایش بدهند و در مصاحبه ها پشت هم دروغ نمی گویند. هر یک از آن ها به خوبی می دانند که در چه راهی قدم گذاشته اند ، چه کار باید بکنند ، آگاه هستند ، هم خودشان آگاه اند و هم مردم شان ، بنابراین فقط به کارشان فکر می کنند  و درگیر مسائل حاشیه ای و پنهان کاری و جیمزباند بازی نمی شوند ، آیا یکی از دلایل پیشرفت هنر در جهان ، سرگردان و سردر گم نبودن هنرمندان اش نیست؟ این که هنرمند وقت خود را برای جیمزباند بازی هدر نمی دهد و همه ی استعدادش را صرف قدیس و قدیسه نشان دادن خود نمی کند و همه ی توجه اش به کارش است؟

و یا مثالی دیگر خانم «مدانا»  که به تازه گی فیلمی ساخته با عنوان «کثافت و شعور» ، می گوید: "در دل کثافت است که انسان به شعور می رسد" و در این فیلم در واقع به نوعی راه رسیدن خودش به موقعیت کنونی اش در دنیای هنر را به تصویر کشیده، از گفتن این که برای رسیدن به اهداف اش مجبور به تن فروشی شده ، هراسی ندارد و می گوید :

"زمانی که من با یک دنیا رویاهای بزرگ در سر ، قدم در این راه گذاشتم ، جوانان بسیاری را دیدم که چون من همین رویاها و آرزوهای بزرگ را در سر دارند، دخترانی بسیار زیباتر و با استعدادتر از من که مجبور بودند برای تهیه ی هزینه ی تحصیل در رشته های هنری دلخواه شان در رستوران ها یا فروشگاه ها کار کنند، من اما راه دیگری را انتخاب کردم که زودتر مرا به نتیجه برساند و هرچه سریع تر بتوانم پول مورد نیازم را برای ادامه ی راه ام در این بازار شلوغ به دست بیاورم " (نقل به مضمون)

و راه دوم خانم مدانا در حقیقت همان راه ِ پاسخ مثبت دادن به همه ی «پیشنهادهای بی شرمانه ی» دنیای هنری بود.

اما در جامعه ی ایرانی ، وقتی خانم «نوش آفرین» به گفت و گو می نشینند ، علاوه بر آن که محل تولد خود را به دروغ «تهران» معرفی می کند، بر همه ی کارهای گذشته ی خود نیز سرپوش می گذارد . وقتی مصاحبه کننده از ایشان می پرسد: چه گونه شد که خواننده شدی ؟ ایشان قصه ای عرفانی و پُر فیض و نجابتی را تعریف می کند و خود ، قهرمان قدیسه ی  قصه می شود!!!

به راستی چه اشکالی دارد که خانم «نوش آفرین» هم چون خانم مدانا حقیقت واقعه را بگوید؟ بگوید که از کجا آغاز کرد و چه بر سرش آمد. چرا حقیقت را نمی گوید که دستِ کم، این همه دختر جوان که رویای خواننده و بازیگر شدن در سر دارند ، از حقیقت امر مطلع شوند و اگر باز هم نتوانستند از رویای خود دست بکشند ، دستِ کم ، با چشم باز و دانسته و آگاه ، به دنیای رویایی شان قدم بگذارند و سر آخر هم نگویند که " ما قربانی شدیم"؟ این چه خیانتی ست که به جوان های ما می شود؟

 چه اشکالی داشت که خانم «نیکا» توضیح می داد که چه بلایی بر سر ایشان آمد که حتا وقتی از لس انجلس رویایی ، به کانادا و به منزل خود برگشت ، حتا آن جا هم نتوانست بماند و رفتن به «ترکیه» و اقامت در آن جا را بر کانادا ترجیح داد؟؟ چه اتفاقی افتاد؟؟  به طور یقین،  رنج و آسیبی که ایشان در مصاحبه به آن اشاره کرد و این که دیگر هرگز خواننده گی را تجربه ی دوباره نخواهد کرد ، فقط به دلیل این نبود که ایشان مجبور شد نخستین آلبوم خود را ، خود از بازار خریداری کند و ده دلار بابت اش پول بپردازد!!! پس چه عوامل دیگری دخیل بودند که خانم نیکا را وادار به اقامت در ترکیه کردند؟

ایشان گفت که در ترکیه دوره ی دکترای زبان فرانسه را می گذراند.  من کاری به راست و دروغ این حرف ندارم ، ایشان هر گُلی که می زنند به سر خود می زنند ، اما لطف کنند مردم را سر کار نگذارند ، چون مردمی که مسائل را با دقت نظاره گر هستند به یاد دارند که خانم نیکا وقتی که به عنوان آوازخوان به مردم معرفی شد و هنوز در کانادا زنده گی می کرد ، عنوان اول معرفی شان این بود که ایشان در کانادا دوره ی دکترای زبان فرانسه را می گذراند و علاقه ی زیادی به آثار «آندره ژید» دارد.

بعد که خانم نیکا برای ضبط آلبوم دوم ،  از کانادا به لس انجلس آمد و ساکن شد ، باز هم گفتند که ایشان در لس انجلس ، دوره ی دکترای زبان فرانسه را می گذراند!!! الان هم که در ترکیه اقامت دارد ، باز هم این بار در ترکیه دوره ی دکترای زبان فرانسه را می گذراند !!! حالا نظر شما چیست؟؟؟

چه حادثه ای برای این دختر جوان در ابتدای راه پیش آمد که مجبور شد کاری که به آن عشق داشته را کنار بگذارد و  اقامت در ترکیه را به کانادا و امریکا ترجیح بدهد؟ در شرایط عادی ، هیچ کسی کانادا و امریکا را که در آن ساکن بوده ، رها نمی کند که برود در ترکیه دکترای زبان فرانسه بخواند. آیا به نظر شما چنین کاری منطقی ست؟

 در این مصاحبه خانم نیکا گفت که در سال 2002 ضبط آلبوم دوم شان تمام شده بود ولی با این حال ، ایشان ترجیح داد که این آلبوم منتشر نشود و خود نیز کارش را به کلی کنار گذاشت !!!

نخست این که کار آلبوم دوم خانم نیکا در سال 2002 تمام نشده بود ، تازه در ابتدای راه بود. استاد ایشان که در مصاحبه نیز بی وقفه "استاد استاد" می کرد ، همان استاد  که همه ی مسئولیت آلبوم ایشان را بر عهده داشت و علاوه بر خلق ترانه ها قرار بود آهنگ ساز و تهیه کننده ی آلبوم نیکا هم باشد ، در سال 2004 ، در برنامه ی تلویزیونی اش به نام «دلخواسته ها» که آن زمان از تلویزیون «تماشا» پخش می شد ، به طور صریح اعلام کرد :

 " داریم با نیکای گُل روی آلبوم تازه اش کار می کنیم تا ترانه ی ایران را آن گونه که «ساموئل بکت» گفته است به اندازه ی یک میلی متر به جلو ببریم، اما چون پروژه ی آلبوم «آخرین خبر» به یکباره پیش آمد ، نیکای گُل سخاوتمندانه به من گفت که «برو به دوست ات برس، کار آلبوم آخرین خبر که تمام شد بعد ما به کارمان ادامه می دهیم» .

 دقت کنید که پروژه ی آلبوم «آخرین خبر» مربوط به اواخر سال 2003 است و این آلبوم در سال 2004 منتشر شد. پس وقتی که آلبوم دوم نیکا در اواخر سال 2003 به پروژه ی آلبوم «آخرین خبر» برخورد کرد ، چه گونه می توانسته در سال 2002 آماده شده باشد؟

به جز این ، در مجله ی جوانان نیز در همان سال و سال 2003و 2004  خبرهایی در باره ی آماده کردن مراحل مختلف آلبوم نیکا چاپ شده بود ، بنابراین وقتی خانم نیکا می گوید در سال 2002 آلبوم دوم من آماده بود ،  حقیقت را نمی گوید که با مخفی کردن حقیقت ، با زبان بی زبانی فریاد می زند که " آی مردم من  می خواهم  همه ی آن چه بین سال های 2002 تا 2005 در لس انجلس بر سرم آمده است را از حافظه ی خودم و شما پاک کنم." 

   

 این تکه ای از مجله ی «جوانان» به تاریخ سپتامبر 2003 است که خبر آلبوم دوم نیکا و این که در حال آماده شدن است ، آمده .

منظور از آوردن این شاهد مثال ها، محکوم کردن امثال نیکا نیست که نیکا و امثال او ، قربانی دروغگویی جامعه ی هنری و جهل فرهنگی ناشی از آن شده اند ، منظور اصلی  این است که وقتی حتا هنرمندانی که خود درد چنین جامعه ای را کشیده اند ، به مردم حرف درست و واقعیت را نمی گویند سبب می شوند که دروغ های بعدی هم سرازیر شود و کار به جایی می رسد که نشانه های دروغ به خوبی بر مردم هوشیار آشکار می شود.

به باور من ، عنوان نکردن حقایق و عدم تشریح واقعیت دنیای هنری و سرپوش گذاشتن به رفتارهای غیراخلاقی و نادرست همکاران هنری و نیز توجیه کارهای نادرست خود ، خیانت علنی به هموطنان و به ویژه جوانان علاقه مندی ست که در در رویای خواننده و بازیگر شدن غرق اند. این عاشقان موسیقی و سینما ، نا آگاهانه و بدون این که بدانند در دنیای هنر و شهرت چه می گذرد و باید چه گونه باشند ،  وارد این کار می شوند و به محض ورود ، صبح دولت شان می دمد و دیگر اختیار و اراده از دست شان خارج است ، همان سیل ویرانگر آنان را ناخواسته به سمتی می کشاند که درگیر تجربه های تلخ می گردند و  مانند نیکا ترجیح می دهند که دیگر  هرگز به چنین دنیایی پا نگذراند و آنانی که حتا راه برگشت هم ندارند همچنان به این کار ادامه می دهند.

امروزه اعتیاد به مواد مخدر و روابط بی بند و بار و ناسالم ، با موسیقی و سینما چنان عجین شده که گویا این دو پدیده ، جزء جداناشدنی این هنرها گشته اند. من کاری به بد یا خوب بودن این نوع روابط و یا موادمخدر ندارم ، منظور من به هیچ عنوان این نیست که با این دو پدیده ی عجین شده در جامعه ی هنری مخالفت کنم  یا آن را تایید کنم ، چرا که تایید  یا مخالفت با آن، امری شخصی ست . منظور اصلی من این است که واقعیت جامعه ی هنری و هر آن چه که در درون آن می گذرد، توسط رسانه ها و خود هنرمندان به مردم گفته شود ، مردم آگاه شوند تا آن هایی که می خواهند وارد جامعه ی هنری شوند ، آگاهانه در این مورد اقدام کنند و نه با چشمان بسته. بدانند که باید چه کار کنند و چه گونه باشند ، همه چیز را در این زمینه بدانند و خود انتخاب کنند.

به یقین در جامعه ی هنری ما ، هنرمندانی هم هستند که از وضعیتی که دچارش شده اند راضی اند ، ولی آن ها هم حقیقت کار خود را نمی گویند ، اگر خوب است و کار بدی نمی کنند و از کارشان راضی هستند ، چرا پنهان اش می کنند؟؟؟ چرا تظاهر می کنند؟  و اگر خوب نیست و ناراضی هستند چرا شرح واقعه را بازگو نمی کنند تا آن دیگرانی که با امید و شوق به موسیقی و سینما می اندیشند ، حقیقت را ببینند و اگر هم درگیر معضلات جامعه ی هنری شدند ، دستِ کم آگاهانه و با چشم باز و با اراده ی خود چنین انتخابی بکنند و بعد نگویند که ما نمی دانستیم ، ما فریب خوردیم ، ما قربانی شدیم ...

هنر لطافت است و زیبایی ، و مسئولیت هنرمند ، مسئولیتی لطیف اما سنگین است ، هنرمند همواره جلوی چشمان مردم اش است ، هنرمند خود بخواهد یا نخواهد،  الگوی جامعه است ، هنرمند تاثیر مستقیم در فرهنگ سازی جامعه دارد.  اگر می بینیم که فرهنگ ما ، فرهنگ پیشرفته ای نیست ، یکی از دلایل عمده اش این است که هنرمندان ما پیشرفته نیستند ، دلیل اش این است که هنرمند مسئول نداریم ،  گویا همه شان به هنر ، به چشم «حرفه» نگاه می کنند ، در حالی که هنر ، حرفه نیست ، هنر ذوق است و احساس است و سراسر لطافت ، اما در پس این زیبایی و لطافت ، مسئولیتی بس سنگین نهفته است ، هر هنرمندی پیش از ارائه ی اثر هنری اش ،  از ابتدا باید به این مسئولیت سنگین فکر کند و آن را بشناسد که اگر چنین نکند اصلن هنرمند نیست.

هنرمند بودن فقط به معنای کنسرت دادن و ترانه خواندن و در عروسی ها هنرنمایی کردن و فیلم ساختن و یا بازی در فیلم ها نیست ، هنرمند باید در جریان روند وقایع جامعه ی خود باشد و مسئولیت هنری را بشناسد ، باید تا اعماق روح و جان اش درک کند که او به عنوان هنرمند ، الگوی جامعه قرار خواهد گرفت و این مسئولیتی بسیار سنگین بر شانه های او می گذارد که اگر نتواند این مسئولیت را حمل کند و به سرانجام برساند ، با سر به زمین خواهد خورد و نام «هنرمند»  دیگر شایسته ی او نیست.

به هنرمندان پیش از انقلاب امید چندانی نیست چرا که آنان سال ها با همین تربیت هنری خو گرفته اند. اما امیدم به هنرمندان جوان خارج از کشور  و آنانی که تازه به این راه قدم می گذارند ، است. این هنرمندان جوان که خود در جهان آزاد زنده گی می کنند ، باید یاد بگیرند که حرف بزنند ، حقیقت را بگویند و رفتارهای نادرست جامعه ی هنری را بر مردم آشکار کنند، عیب و ایرادها را بگویند ، باشهامت باشند و خود را در دروغ و تظاهر نپیچند که اگر به جز این باشد در حق خود و جوانان هموطن شان خیانتی بزرگ مرتکب شده اند و به یقین چنین خیانتی به جامعه و فرهنگ ما ، آسیبی سنگین خواهد رساند و  بر آینده گان نیز پوشیده نخواهد ماند.

 

آنسه امیری - مجله اپیزود ، شماره پنج

دوازدهم امرداد 1387 خورشیدی

 

Home

  

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved