چند روزی از تعطیلی مدارس می گذشت. پدرو مادر سایمون تصمیم گرفتند که پسرشان را در کلاس شنا ثبت نام کنند تا ضمن پیدا کردن دوستان جدید و احساس تنهایی نکردن، اوقات فراغتش نیز بیهوده تلف نشود.

سایمون با خوش حالی از این پیشنهاد استقبال کرد و آماده گی خود را برای حضور در کلاس تفریحی شنا اعلام داشت.

جلسات کلاس شنا برای سایمون به خوشی و تفریح می گذشت.تا اینکه یک روز در کلاس متوجه حضور پسرکی هم سن و سال خودش شد. از حرکات و رفتار پسر این طور استنباط می شد که به شدت از حضور در آب وحشت دارد. در عین حال اصرار به آب تنی هم داشت اما لرزش عجیب و چهره ی رنگ پریده پسرک سایمون را به فکر وا داشت.

پسرک هر جلسه خودش را به آخر صف می رساند تا نوبت اش نرسد که از روی دایو شیرجه بزند و دقیقن لحظه ی رسیدن نوبت او مربی سوت پایان کلاس را می زد.

تعجب او از رفتار پسر وقتی بیش تر می شد که می دید آب استخر چندان عمقی هم ندارد. سایمون با زیرکی، تمام جریانات را مد نظر داشت و بالاخره توانست یک روز خودش را به پسرک نزدیک کند. سر صحبت را باز کرد، متوجه شد نام پسر متیو است و پانزده سال سن دارد. سایمون علت ترس و اضطراب او را پرسید، متیو آهی کشید و شروع کرد به صحبت کردن:

- حدود دو سال پیش همراه برادر و پدرم به استخر رفتم.اون موقع هم مثل الان شنا بلد نبودم و از آب هم می ترسیدم. پدرم از مربی خواست که به من و برادرم شنا یاد بده. برادرم استعداد زیادی در شنا کردن داشت و خیلی زود هم یاد گرفت.اما من حتا نتونستم یه شیرجه درست و حسابی تو آب بزنم چه برسه به شنا کردن و دست و پا زدن. مربی از دستم کلافه شده بود. پدرم رو کرد به من و گفت:«اوف،مت! تو هیچ وقت نمی تونی یه کار درست و حسابی انجام بدی.واقعن که»

بغض کردم و از آب بیرون اومدم ویه گوشه ای رفتم .احساس کردم هیچکی منو دوست نداره، تمام توجه پدرم اون روز به برادرم بود.همش تشویقش می کرد. احساس کردم یه بی عرضه به تمام معنا هستم.

سایمون چند بار با تعجب پلک زد و گفت:

- خب،چرا الان دوباره تصمیم به شنا گرفتی؟

- احساس کردم باید خودمو نشون بدم. خیلی دلم می خواد دوباره امتحان کنم، شاید واقعن منم توانایی شو داشته باشم، اما وقتی که می خوام وارد استخر بشم به یاد اون روز می افتم و خودمو کنار می کشم تا مبادا دوباره خراب کنم.

سایمون گفت:

این تصمیم دوبارت برای برگشت خیلی خوب و بجاست اما ترس یه سد بزرگیه که باید شکسته شه. پاشو با هم کنار استخر قدم بزنیم.

سایمون در تمام مدت تجربیات تلخ و شیرین  گذشته اش را از زمان کودکی تا زمان تحصیل در مدرسه که برای اش رخ داده بود، تعریف کرد و ضمنن سعی می کرد به او بفهماند که منظور پدرش تحقیر او نبوده، همه چیز به اراده ی او بسته گی دارد، شاید اگر آن روز از موقعیت فرار نمی کرد مثل برادرش موفق می شد.آنگاه ادامه داد:

پدر من یه جمله ی خیلی زیبایی از یه کتاب خونده بود و همیشه اونو به ما یادآوری می کرد.این جمله این بود:«مهمترین معیار سنجش شهامت این است که فرد علی رغم تجربه ی موفق نشدن، امیدواری خود را از دست ندهد»(1)  پس همین که دوباره پا به یه همچین جایی گذاشتی این نشون میده که هنوز امیدتو از دست ندادی.درسته؟

متیو سکوت کرد و داشت به این جمله  فکر می کرد. سایمون به مت پیشنهاد داد که چشمانش را ببندد و سعی کند که خودش را در آب در حال شنا کردن مجسم کند.مت چشمانش را بست و همان طور که دو دوست در حال قدم زدن کنار استخر بودند. سایمون با همان زیرکی خاص خودش با یک حرکت او را در آب انداخت و خودش هم شیرجه زد. متیو به شدت دست و پا می زد اما سایمون راه فرار را بر او بسته بود.بعد از گذشت مدتی متیو  که به آب عادت کرده بود و برایش عادی شده بود قهقهه ی بلندی سر داد، طوری که با خنده ی او سایمون هم به خنده افتاد.حالا دیگر با ریختن ترس متیو از حضور در آب سایمون از مربی تقاضا کرد که ساعتی اضافه به دوستش اختصاص دهد و شنا کردن را به او بیاموزد. اکنون متیو همه چیز را رنگی و زیبا می دید و به ترس کودکانه اش می خندید.

سال های سال از آن ماجرا گذشت. متیو همیشه و هر جا جمله بسیار زیبایی را که از دوست دیرینه اش شنیده بود همراه خود داشت.او بارها و بارها در زنده گی کاری و خانواده گی اش شکست خورده بود اما با یاد اوری آن اتفاق شیرین و درسی که از آن گرفته بود فهمید که تحت هیچ شرایطی نباید امیدش را از دست بدهد، مشکلات هر چه قدر هم بزرگ باشد باید به قلب مشکلات حمله کند. نتیجه اش این می شد که با هر شکست پله ای برای موفقیت خود می ساخت و خودش را در عرش پیروزی می دید. متیو برای پیروز شدن بر ترس و مشکلات از دارویی استفاده می کرد به اسم شهامت.

 

سیامک شالچی - مجله اپیزود ، شماره پنج

دوازدهم امرداد 1387 خورشیدی

 

Home

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved