|
ستارهگان، نظارهگر به حوض شیر، در افق خمار لاجورد شب، رسوب کرده روی کوه باختر نسیم، تیشهی بلند مرمرین به کف به هر دقیقه میشکست هزار کاسهی گلآب سرد و عطر مهربان یاسها سکوت بامداد را درون قاب نقره جابهجاکنان
به نرمی نگاه اشتیاق مادری که قطرهقطره روی پلک طفل خفته میچکد قدم گذاشت در فضای باغ اطلسی و بر فراز پلکانی از شکوفهها مرا درود گفت با تبسمی که رنگ ماهتاب داشت و دست برد سوی دشنهای بنفش،ا
گل هزار زخم بر تنام تمام باغ زیر و رو و بوی نطفهای به جای عطر اطلسی شبیه بوی شیر نارگیل نوید جنگلی شگرف
و او که اشک میفشاند روی دستمال آبی بزرگ مرا وداع گفت با تبسمی که رنگ آفتاب داشت.ا
خانهام ابریست یکسره روی زمین ابریست با آن.ا
از فراز گردنه خُرد و خراب و مست باد میپیچد.آ
یکسره دنیا خراب از اوست و حواس من!ا
آی نیزن که تو را آوای نی بردهست دور از ره کجایی؟
خانهام ابریست ابر باراناش گرفتهست در خیال روزهای روشنام کز دست رفتندم،ا من به روی آفتابام میبرم در ساحت دریا نظاره و همه دنیا خراب و خُرد از باد است و به ره، نیزن که دایم مینوازد نی، در این دنیای ابراندود راه خود را دارد اندرپیش.ا
به چرک مینشیند خنده به نوار زخمبندیاش ار ببندی.ا
رهایش کن رهایش کن اگرچند قیلولهی دیو آشفته میشود.ا
چمن است این چمن است با لکههای آتشخون گُل
بگو چمن است این، تیماج ِسبز ِمیرغضب نیست حتا اگر دیری است تا بهار بر این مسلخ برنگذشته باشد.ا
تا خندهی مجروحات به چرک اندر ننشیند رهایش کن چون ما رهایش کن!ا
مجلهی اپیزود ، شمارهی چهلونُه بیستوسوم خرداد ماه 1388 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |