بخش دوم

 فصل یک

 مقدمه

یک غزال درحال چرا دریک مرتع افریقایی در سبزه‌ها صدایی می‌شنود. و فوران همه‌ی بخش‌های عصبی بدن وی که با خطر در رابطه هستند، فعال می‌شوند، تا به محض این‌که شیراز میان علف‌ها پدیدار شد، شناسایی شود و غزال بتواند فرار کند. چنین توجهی، بخش کلیدی چه‌گونه‌گی کار مغز و چرایی تأثیرات آن است.

این امکان وجود ندارد که دریک زمان در جهات مختلف حساس شوید، مثل این‌که طراحی یک زمین گلف این اجازه را نمی‌دهد که این زمین بهترین مکان برای راننده‌گی شما و درهمان حین بهترین جا برای پرتاب توپ باشد. به این دلیل است که شیوه‌ی شش کلاه، ضروری به‌نظر می‌رسد، چون به مغزاجازه می‌دهد که حساسیت خود را در زمان‌های مختلف به شیوه‌های متفاوت، به حداکثر برساند. خیلی ساده می‌توان گفت که این امکان وجود ندارد که شما آن حساسیت حداکثر را در جهات مختلف و در یک زمان داشته باشید.

 

بحث در مقابل تفکر مشابه

ایده‌ی اصلی پشت این تفکرغربی حدود 2300 سال پیش توسط “Gang of Three” یونانی طراحی شده، که براساس مباحثه است. سقراط تاکید بسیاری بربحث واستدلال داشت و در هشتاد درصد گفت‌وگوهایی که او در آن‌ها حضور داشته (مثل مطالبی که توسط افلاطون نوشته شده)، اصلن هیچ بازده سازنده‌ای وجود نداشته است. سقراط می‌خواست استفاده از مفاهیمی مثل عدل و عشق را با اشاره به استفاده‌ی نادرست از آن‌ها روشن کند. افلاطون معتقد بود که حقیقت نهایی زیر ظاهر آن پنهان است و تمثیل مشهور او از فردی است که در یک غار زندانی است و فقط می‌تواند دیوار پشت غار را ببیند. پس ازاین‌که شخصی وارد غار می‌شود، سایه‌اش روی دیوار پشت غار می‌افتد و این تنها چیزی است که فرد زندانی درون غار می‌تواند ببیند. افلاطون از این تمثیل استفاده کرده که بگوید، وقتی ما وارد زنده‌گی می‌شویم، تنها می‌توانیم سایه‌هایی از حقیقت را ببینیم.

ما با توجه به تجربیات گذشته‌ی خود، جعبه‌ها، دسته‌ها، تعریف‌ها، مقوله‌ها و اصولی را، کنار هم قرار می‌دهیم. وقتی به مسئله‌ای برمی‌خوریم، راجع به این‌که آن مسئله از کدام بخش حاصل شده، تصمیم می‌گیریم. آن بخش یا باید پُرباشد یا خالی. این امکان وجود ندارد که نیمی داخل و نیمی خارج باشد، یا این‌که جای دیگری قرار داشته باشد.

در نتیجه تفکر با "چه چیز" همراه است که از طریق تحلیل، قضاوت و مباحثه آشکار می‌شود و این سیستمی خوب و مفید است. ولی یک جنبه‌ی فکری کلی هم وجود دارد، که در رابطه با "چه چیز می­تواند باشد" است و شامل تفکر سازنده، تفکر خلاقانه و طراحی راهی برای حرکت به جلو است.

در 1998، از من خواسته شد در Australian Constitutional Convention، که به آینده‌ی دولت فدرال نگاهی داشت، صحبت کنم. من داستان زیر را تعریف کردم:

یک روز مردی نیمی از اتومبیل خود را سفید و نیم دیگر را سیاه رنگ کرد. دوستان‌اش از او پرسیدند که چرا چنین کارعجیبی را انجام داده است. او پاسخ داد: "چون وقتی تصادف کنم اختلاف شاهدان عینی با هم‌دیگر در دادگاه برای‌ام جالب است". در پایان جلسه آقای آنتونی میسون Anthony Mason که رییس آن‌جا بود، به من گفت که قصد دارد از آن داستان استفاده کند، چون اغلب اوقات در یک بحث، حق با هر دو طرف است ولی مشکل این‌جاست که هر یک جنبه‌ی متفاوتی از آن شرایط را دیده است.

 بسیاری از فرهنگ‌ها در جهان و شاید قست اعظم فرهنگ‌ها، مباحثه را کاری ستیزه‌جویانه، شخصی و غیرساختاری می‌دانند. به همین دلیل است که ما متوجه می‌شویم چرا بسیاری از فرهنگ‌ها درباره‌ی شیوه‌ی شش کلاه، تفکر مشابهی دارند.

 

دنیای درحال تغییر

یک سیستم فکری براساس مباحثه، درست مثل چرخ جلو و سمت چپ یک اتومبیل عالی است. به‌طور کلی در این باره هیچ مشکلی وجود ندارد. ولی کفایت نمی‌کند. وقتی پزشکی با یک کودک دچار ثبورات جلدی برخورد می‌کند، فورن بعضی از بیماری‌های ممکن به فکرش می‌رسد. آیا این آفتاب سوخته‌گی است؟ آیا حساسیت غذایی است؟ آیا سرخک است؟ سپس پزشک علایم و نشانه‌ها را مورد ارزیابی و بررسی قرار می‌دهد و قضاوت می­کند. اگر دکتر چنین قضاوت کند که شرایط مطابق سرخک است، آن‌وقت شیوه‌ی درمان سرخک نوشته می‌شود و دکتر دقیقن می‌داند که چه‌کار کند. این بهترین نوع تفکر سنتی است.

ما از گذشته شرایط استانداردی را به‌وجود آورده‌ایم و این‌طور می‌گوییم که هر دسته از شرایط استاندارد، سبب ایجاد شرایط جدید می‌شود و زمانی‌که ما این قضاوت را انجام دادیم، دوره‌ی عملکرد ما شفاف می‌شود. چنین سیستمی در یک دنیای متعادل خیلی خوب کار می‌کند. شرایط استاندارد گذشته در دنیای متعادل هنوز به‌کار گرفته می‌شود ولی در دنیای در حال تغییر شرایط استاندارد ممکن است دیگر کاربردی نداشته باشد. ما به جای قضاوت در حرکت به سمت جلو، نیازمند طراحی راهی به سوی جلو هستیم. ما نیازمند تفکر راجع به "آن­چه که می‌توانیم باشیم" هستیم تا این‌که بخواهیم به آن‌چه که هستیم توجه کنیم.

اکنون سنت اساسی تفکرغربی (یا هر نوع تفکر دیگری) مدل ساده‌ای است که تفکر سازنده را ایجاد نمی‌کند و این دقیقن همه‌ی آن چیزی است که شیوه‌ی شش کلاه (تفکر مشابه) درباره‌ی آن است.

 

تفکر مشابه چیست؟

یک خانه‌ی بزرگ و زیبا وجود دارد. یک‌نفر مقابل خانه و دیگری پشت خانه ایستاده است. دو نفر دیگر هم در هر دو سمت خانه ایستاده‌اند. هر یک از این چهار نفر نمای متفاوتی از خانه را می‌بیند. هر چهار نفر (با بلندگو) راجع به این مطلب بحث می‌کنند که نمایی که هر یک از آن‌ها از خانه دارد، نمای صحیح خانه است. با استفاده از تفکر مشابه آن‌ها، همه‌گی دور می‌زنند و به جلو نگاه می‌کنند. بنابراین هر فرد در هر لحظه، مشابه نقطه نظر نفر بعدی فکر خواهد کرد و این تقریبن نقطه‌ی مقابل بحث، مشاجره و تضاد فکری بود که هر گروه با توجه به نمای خود، داشت. از آن‌جا که هر شخص سرانجام به همه‌ی جوانب منزل می‌نگرد، موضوع کاملن مورد بررسی قرار می‌گیرد.

 تفکرمشابه به معنای این است که هر کسی در هر لحظه از یک جهت مشابه نگاه کند، ولی تفکر مشابه حتا از این هم فراتر می‌رود. در تفکر سنتی، اگر دو نفر با هم مخالف بودند، بحثی بین آن‌ها در می‌گرفت که در آن هر یک سعی در به اثبات رساندن نادرستی گروه دیگر داشت. هر دو دیدگاه، در تفکر مشابه، بدون توجه به چه‌گونه‌گی تضاد آن‌ها، در تساوی با هم قرار می‌گیرد. سپس اگر ضروری باشد که بین شرایط مختلف یکی برگزیده شود، در آن لحظه یک تلاش انتخاب می‌شود. اگر انتخابی صورت نگیرد، آن‌وقت طراحی باید همه‌ی احتمالات را پوشش دهد. در همه‌ی لحظات تاکید روی طراحی راهی به سوی جلو است.

 

جهت‌ها و کلاه‌ها

ماهیت تفکر مشابه آن است که در هر لحظه، همه به یک جهت مشابه نگاه کنند، وقتی جهت می‌تواند تغییر کند. ممکن است از یک جست‌وجوگر خواسته شود که به شمال یا به شرق نگاه کند. این‌ها برچسب‌های جهت‌های استاندارد هستند. بنابراین ما برای تفکر نیازمند کمی برچسب جهت‌ها هستیم. جهت‌های مختلف که متفکران می‌توانند به دیدن آن‌ها دعوت شوند چه هستند؟ این جا، جایی است که حرف کلاه‌ها به میان می‌آید.

در بسیاری از فرهنگ‌ها رابطه‌یی قوی بین تفکر و "کلاه‌های فکری" وجود دارد. ارزش یک کلاه به عنوان سمبُل آن است که نقشی ایفا می‌کند. به مردم گفته می‌شود که کلاه خاصی به سر گذارند، مزیت دیگر آن است که یک کلاه را می‌توان به آسانی به سر گذاشت یا برداشت. هم‌چنین همه می توانند کلاه را ببینند. به همین دلیل است که من کلاه را به عنوان سمبُلی برای جهات مختلف فکری انتخاب کردم.

اگر گاهی اوقات از کلاه‌های فیزیکی هم استفاده می‌شود، معمولن کلاه‌ها تصوری هستند. از پوستر کلاه‌ها اغلب روی دیوار جلسات هم استفاده می­شود که  یادآوری کننده‌ی جهات است. با توجه به شش جهت فکری، شش کلاه فکری هم وجود دارد، سفید، قرمز، سیاه، زرد، سبز، آبی.

 

جهت‌ها، نه شرح‌ها

این موضوع خیلی اهمیت دارد. اشاره کنیم که کلاه‌ها، جهت‌ها هستند، نه به عنوان مشروح آن‌چه که اتفاق افتاده است. این‌طور نیست که به هر کسی بگوییم چه چیزی را دوست دارد و سپس کلاه‌ها به شرح آن‌چه که گفته می‌شود، بپردازند و به این شیوه بتوان فکر کرد.

دراین‌جا کمی از کلاه فکری سفید استفاده می‌کنیم که به معنی تمرکز دقیق روی اطلاعات است. اکنون هر کسی سعی می کند به اطلاعاتی که موجود است، مورد نیاز است، سوالاتی که باید پرسیده شود و راه‌های دیگر ارایه‌ی اطلاعات و غیره، فکر کند.

"من کلاه قرمز تو را می‌خواهم"، درخواستی مشخص برای احساسات و نیت‌ها روی یک مسئله‌ی خاص است.

این نحوه‌ی تفکر خوب کلاه سیاه است، اکنون به ما اجازه دهید کمی به کلاه فکری زرد بپردازیم ... در این رابطه، واژه‌ی کلاه سیاه تفکری را شرح می‌دهد که به‌نظر هوشیار است و به مشکلات احتمالی اشاره دارد، ولی اساسی ترین قصد آن درخواست برای حرکت در مسیر کلاه زرد است. (مزیت ها، ارزش‌ها و الا آخر).

این موضوع خصوصن اهمیت دارد که بر تفاوت بین شرح و جهت بپردازیم. شرح دادن، با توضیح راجع به آن‌چه که اتفاق افتاده است همراه است و یک جهت با آن‌چه در حال وقوع است مرتبط است. این‌که من از تو بخواهم به شرق نگاه کنی، خیلی با این‌که تو به شرق نگاه می کردی، تفاوت دارد. این‌که من از تو می‌خواهم چند تخم مرغ بپزی، با این‌که ببینم چند تخم مرغ پختی، فرق می‌کند.

 

مردم را دسته‌بندی نکنید

 می توان تست‌هایی به‌وجود آورد که از آن طریق بتوان فهمید آیا یک شخص از نوع A است یا B و یا جزو هر بخش مجزای مشروع مشابه است. روان‌شناسان این کار را در تمام مدت انجام می‌دهند. مشکل این‌جاست که وقتی مردم در "جعبه‌ها" (دسته‌ها) قرار داده می‌شوند، می‌خواهند همان­جا بمانند. دوباره مثالی از "آن­چه که هست" به جای "آن‌چه که می‌تواند باشد" به‌وجود می‌آید. در یک مسابقه‌ی دو، معمولن فرد لاغر از فرد چاق می‌برد (آن‌چه که هست) ولی اگر فرد چاق دوچرخه سواری یاد بگیرد، آن‌وقت فرد چاق، از فرد لاغر می‌برد (آن‌چه که می‌تواند باشد.)

وسوسه‌ی زیادی برای استفاده از کلاه‌ها برای شرح و دسته‌بندی مردم وجود دارد که از جمله‌ی آن‌ها می‌توان به "او کلاه مشکی است" یا "او کلاه سبز است" اشاره کرد. این متقاعدسازی یا اغواگری باید دوام پیدا کند. کلاه‌ها مشروح افراد نیستند، بلکه ساخته‌ی رفتار آن‌ها هستند. این مطلب درست است که بعضی افراد ممکن است مرتبن هوشیار بوده و مراقب خطرات باشند. و این مطلب هم درست است که بعضی افراد ممکن است همیشه فقط از ایده‌ها حرف بزنند، درحالی‌که بعضی دیگر روی حقایق تمرکز کنند و مردم ممکن است یکی از آن‌ها را به دیگری ترجیح دهند و مردم در یکی از این موارد ممکن است بهتر از بقیه عمل کنند.

کلاه‌ها همان جهت‌های فکری هستند. هر فرد باید قادر باشد، طوری مهارت ببیند که بتواند به همه‌ی جهات نگاه کند. به همین دلیل، استفاده از کلاه‌ها به عنوان برچسب خطرناک است، چون کل نقطه نظر سیستم را که می‌گوید هر کس می‌تواند در هر جهتی نگاه کند، خراب می‌کند.

ادامه دارد...

 

 مریم.ب.آزاد- مجله اپیزود ، شماره‌ی چهل‌وهفت

شانزدهم خرداد ماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved