|
در امتداد مرداب خورشید پیر و سرد میرود ... در انتهای نیزار رود از مسیر باران برمیگردد و روز در تلاطم خیزاب و خون بر زانوان زخمی خم میشود ... در ابتدای شب پرندهی بیجفت در فاصلهی ستاره و مرداب میپرد و چربسوز شعلهی صیادان عطر کباب مرغابی را بر داربستِ باد میآویزد ... در انتهای روز شهر از کُنام کار و از«هزارپیشه»ی بازار به خانه بازمیگردد ... در امتداد شب مرد از کنار حادثه رد میشود و از کمند خالی خمیازه با جلگههای خواب میآویزد ... مرداب و خواب - مرغ و ستاره و اشتهای آتش و پینههای زخم دوباره که در گذار باد و هوا میریزد
میبافت دست سنگ گیسوی رود را میریخت آفتاب پولک بهروی دامن چیندار آب مست
یک تکه ابر خرد از ابرهای تیرهی جدایی گرفت و رفت.ا
میبافت دست سنگ گیسوی رود را میریخت آفتاب پولک به روی دامن چیندار آب مست یک تکه ابر خرد از ابرهای تیره جدایی گرفت و رفت تنها نهاد سایهی ابر کبود را کوتاه کرد قصهی گفت و شنود را بود و نبود را
ای شعر! ای طلسم سیاهی که سرنوشت عمر مرا به رشتهی جادویی تو بست گفتم تو را رها کنم و زندهگی کنم اما چه توبهها که درین آرزو شکست
گویی مرا برای تو زادند و آسمان دیگر تو را نخواست که از من جدا کند دیگر غماش نبود که چون ناله برکشم گوش گران به نالهی من آشنا کند
سوگند من به ترک تو بشکست بارها اما طلسم طالع من ناشکسته ماند ای شعر، ای طلسم کهن، ای طلسم شوم!ا پای من ای دریغ، به دام تو بسته ماند
اکنون درین نشیب بلاخیز عمر من کز زندهگی به جانب مرگام کشیده است دیگر مرا امید رهاکردن تو نیست زیرا که هرچه بود، به پایان رسیده بود
تنها تویی که در خم این راه پُرهراس خواهم تو را به نالهی خویش آشنا کنم دیگر تو آن طلسم نئی، سایهی منی آخر چهگونه سایهی خود را رها کنم!ا
مجلهی اپیزود، شمارهی چهلوهشت شانزدهم خرداد ماه 1388 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |