شعر امروز، با باز کردن کلاف زبان، کوشش در ظرفیت بیش‌تر بخشیدن به زبان برای بیان زنده‌گی پیچیده و پُرهیاهوی امروز را دارد. فراز و فرود هولناک روح و اندیشه‌ی امروز را هرگز نمی‌توان در یک نُت مکرر و نوای معین بیان کرد. شعر واقعی از رنج روح مایه می‌گیرد نه از تفنن، و روح رنجیده هم نعره می‌زند و هم می‌نالد و هم سکوت می‌کند و ... هم همه را باهم.

پس موسیقی شعر، یک«گوشه»‌ی منفرد نمی‌تواند باشد. موسیقی شعر هارمونی پُرهیاهوی همه‌ی پژواک‌ها است. بنایی است بزرگ و البته محصول آگاهی و تسلط بر اوزان، که همه‌ی صداهای روح را پژواک می‌دهد. با شکستن وزن، اتم شکسته می‌شود و ذره با کهکشان یگانه می‌گردد.

با چنین تعبیری از وزن‌شکنی، می‌بینید که حُکم به هیچ‌گونه بی‌وزنی و بی‌قانونی داده نشده است، بلکه وزن و قانون واقعی شعر به آن برگردانده شده است. چرا که ذره تا شکسته نشود، معنای واقعی ترکیب و تشکل آن و تحرک و چرخش آن و مفهوم منظومه‌گی آن آشکار نمی‌گردد. پس از این شکستن است که یک ذره، یک منظومه‌ی سیاره‌ای و یک منظومه، یک کهکشان، کیهان گردنده و بی‌کرانه را تداعی می‌کند.

کار شعر امروز، وزن و قافیه‌سازی نیست، فضاسازی و تجسم است. فضایی که در آن منظومه‌های قانون‌مند اندیشه و احساس و عاطفه، بی‌هیچ تصنعی سیر و حرکت طبیعی پیدا کنند. زمینی است که در آن گیاهان یا درختان به پیروی از قانون طبیعت و نیاز باغبان، برویند و ببالند و میوه دهند و حاصل این حرف‌ها یعنی حیات واقعی.

شعر واقعی، شعر زنده، مثل خود حیات، سدها و موانع را می‌شکند و بر عوامل بازدارنده غلبه می‌کند تا راه رشد و بالنده‌گی و تکامل خود را هموار سازد. زبان واقعی شعر، زبان طبیعی است. طبیعت به‌علاوه‌ی انسان البته، و «نظارت» از همین یگانه‌گی مایه و مفهوم می‌گیرد. زبان واقعی شعر، مثل زمین و دریا و فضا، مُتّسع و انعطاف‌پذیر است و مثل انسان - یا در واقع، حیات - به توقف و سکون، گردن نمی‌نهد.

شعر واقعی، نو و کهنه ندارد. شعر واقعی همیشه«نو» است. «شعر کهنه» وجود ندارد. «تنها زبان است که فرسوده‌گی‌پذیر است.» شعر، مثل آب رودخانه است. نو به نو می‌آید. در هر لحظه، از هرکجای رودخانه، می‌توانی آبی نو برداری. تنها بستر رودخانه و شکل ظاهری آب تفاوت می‌کند. تنها بستر رودخانه فرسوده‌گی می‌پذیرد و دیگرگون می‌شود. آب، در بلندی‌ها در میانه‌ی تپه‌ها و در دشت... آب خروشان، آب آوازخوان و آب زمزمه‌گر – یا آرام و نجوایی – آب، از سرچشمه تا دریا، نو است. دریا«نو» بزرگ است.. آب یک‌نواخت وجود ندارد. بستر یک‌نواخت هم وجود ندارد، از سرچشمه تا دریا.

تنها اندیشه‌ی شاعرانه است که مثل شعر، همیشه نو باشد. اندیشه نیز نو و کهنه ندارد، به شرط آن‌که «اندیشه» باشد، نه فسیل اندیشه. اندیشه حاصل عمل مغز زنده و فعال است. مغز زنده و فعال و متکی و مسلّح به تجربه‌ها، هرگز کهنه نمی‌اندیشد. تنها مغزهای تخدیرشده و تنها مغزهای مُرده، کهنه می‌اندیشند. گذشته‌ها و تجربه‌ها در صورتی‌که به اندیشه‌ی زنده و بالنده مجهز باشند، کهنه نمی‌شوند. گذشته، به شرط آن‌که به حال و آینده مجهز باشد، هرگز کهنه نمی‌شود. ذهن آزاد هرگز کهنه نمی‌اندیشد. ذهن آزاد، هرگز تن به اسارت کهنه‌گی نمی‌دهد.

تنها سیاستمداران ستم‌گر،«حق!» دارند با معیارهای خود، آزادی ذهن و آزادی اندیشه را محدود و توقیف کنند و می‌کنند. «نظام»‌ها می‌گویند که: «تا همه چیز تحت نظم و قاعده درنیاید، زنده‌گی قوام نمی‌یابد و تمدن حاصل نمی‌شود.» آن‌ها هم‌چنین می‌گویند که: «اندیشه نیز باید تحت نظم و قاعده درآید...» این گفته‌ها ظاهرن درست است، اما هیچ ربطی به آزاداندیشی و ابتکار مدام که ضامن تکامل انسان است، ندارد. اندیشه‌ی متضمن نظم و قاعده نیز در آزادی فکر حاصل می‌شود.

وقتی آزادی اندیشه وجود داشته باشد، خردمند هنرپرور خیلی بیش از سیاستمدار سودجوی ترسان از زوال حکومت خود می‌داند که باید نظم و قاعده در زنده‌گی و هنر باشد و چه‌گونه نظم و قاعده‌ای هم باشد.

شکستن سنت، هرگز به معنای نابود کردن سنت نیست، بلکه به معنای بیدار شدن از کنار آن است. به معنای ادامه دادن، وسعت بخشیدن و زنده نگه داشتن آن است. «قالب‌ها» باید دگرگونی پذیرند و تکامل یابند. از کشف آتش - حتا پیش از آن - تا امروز، از نخستین پیکان فلزی تا موشک ضدماهواره‌ای، همواره چنین بوده و خواهد بود.

تنها نباید از یاد برد که با قالب نخستین پیکان فلزی، نمی‌توان موشک ضدماهواره‌ای ساخت. سنت‌شکنی، به یک مفهوم، سنت‌آفرینی است. هر سنتی به یاری ضدّی که در خود دارد و مستعدِ سنت دیگر است، شکسته می‌شود تا سنت بعدی زاییده شود. هنر یعنی سنت‌شکنی و سنت‌آفرینی مستمر. سنت‌های نو اما سریع‌التغییرند. در عصر فیزیک کیهانی، فرصت و دوام و سکون برای هیچ پدیده‌ای وجود ندارد.

شعر، کار است و مثل هر کاری عرق‌ریزی –عرق‌ریزی روح – و فرسوده‌گی طاقت می‌طلبد. سنگِ «سیزیف» محکوم و زنجیر و عقاب جگرخوار پرومته‌ی آتش‌دزد، افسانه نیست. سنگ بر دوش کشیدن و تا انتهای قله بالا رفتن.

خوشا که سنگ فرو افتد و تو ناگزیر فرود آیی و دوباره آن را بر شانه به فراز کشانی. فرود آمدن برای دوباره به فراز رفتن. مگر نه تو یک بار دیگر قبلن فرود آمده‌ای (فروافکنده شده‌ای!)؟

مگر نه آسمان بار امانت نتوانست کشید و قرعه‌ی فال به نام تو - انسان - زدند؟

پس شکست نخورده‌ای و تو نیرومندتر از آسمانی. تو باز رو به فراز داری. تو بالاخره آسمان را تصرف خواهی کرد. معراج دروغ نیست، درست معنی نشده است.

هم‌چنین است بیرون آوردن آتش از چنگ«خدایان» مغرور، این کار، قهرن رنجی عظیم بر تو هموار خواهد کرد. آتش، سهم زمین است. سهم انسان ِبه ظلماتِ جهل نشسته است. خدایان قانونن نمی‌بایست نیازی به آتش داشته باشند. آسمان، قانونن نمی‌بایست نیازی به آتش داشته باشد( شاید برای برافروختن دوزخ و سوزانیدن انسان، به آن نیازمندند.)

پس باید آن‌را شجاعانه برُبایی و به زمین تاریک برسانی. آتش برای روشن کردن زنده‌گی خوب است و بس! و شعر، آتش است.

شعر، واقعن کار است. کار سنگ کشیدن و آهن بریدن و خشت روی خشت نهادن، و البته نه سنگ و خشت لفظ و فاقیه فقط، که این وجه، تنها«پاره آجر» معماری عظیم شعر است. درواقع آسان‌ترین قسمت کار است. قسمتی که از عهده‌ی غیرمعماران - غیرشاعران - نیز برمی‌آید. مهم روحیه‌ی معماری است. مهم روحیه‌ی خلاقیت است. می‌توان از خشتِ خانه‌های قدیمی دیگران و ویرانه‌های دیگران نیز خانه ساخت. می‌توان - به یاری حافظه - از ذخیره‌ی واژه‌ها و ترکیبات و تشبیهات و شگردهای دیگران بهره گرفت و سخن‌وری کرد.

اما هنر واقعی، سازنده‌گی واقعی است. چیزی بر گذشته افزودن است، چیزی تازه، کشفی تازه. گشودن آفاقی نو در برابر دیده‌گان مشتاقان. یافتن نایافته‌های فراوان جهان، دستِ‌کم اندکی از نایافته‌ها. و برای توفیق در این زمینه، استعداد تنها، کافی نیست. کار و جست‌وجو و خوض و غور لازم است...

 

آنسه امیری - مجله‌ی اپیزود، شماره‌ی چهل‌وهشت

شانزدهم خرداد ماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved