|
مادرم گندم درون آب میریزد پنجره بر آفتابی گرمیآور میگشاید خانه میروبد، غبار چهرهی آیینهها را میزداید تا شب نوروز خرّمی در خانهی ما پا گذارد زندهگی برکت پذیرد با شگون خویش بشکفد در ما و سرسبزی برآرد
ای بهار! ای میهمان دیرآینده کم کمک این خانه آماده است تکدرخت خانهی همسایهی ما هم برگهای تازهای داده است
گاهگاهی هم همره پرواز ابری در گذار باد بوی عطر نارس گلهای کوهی را در نفس پیچیدهام آزاد اینهمه میگویدم هر شب اینهمه میگویدم هر روز باز میآید بهار رفته از خانه باز میآید بهار زندهگیافروز
بزرگ بود و از اهالی امروز بود و با تمام افقهای باز نسبت داشت و لحن آب و زمین را چه خوب میفهمید.ا
صداش به شکل حُزن پریشان واقعیت بود.ا و پلکهاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد.ا و دستهاش هوای صاف سخاوت را ورق زد و مهربانی را به سمت ما کوچاند.ا
به شکل خلوت خود بود و عاشقانهترین انحنای وقت خودش را برای آینه تفسیر کرد.ا و او به شیوهی باران پُر از تکرار طراوت بود.ا و او به سبک درخت میان عافیت نور منتشر میشد.ا همیشه کودکی باد را صدا میکرد.ا همیشه رشتهی صحبت را به چفت آب گره میزد.ا برای ما، یک شب سجود سبز محبت را چنان صریح ادا کرد که ما به عاطفهی سطح خاک دست کشیدیم و مثل لهجهی یک سطل آب تازه شدیم.ا
و بارها دیدیم که با چهقدر سبد برای چیدن یک خوشهی بشارت رفت.ا
ولی نشد که روبهروی وضوح کبوتران بنشیند و رفت تا لب هیچ و پشت حوصلهی نورها دراز کشید و هیچ فکر نکرد که ما میان پریشانی تلفظ درها برای خوردن یک سیب چهقدر تنها ماندیم.ا
پردهی توری برف جلوی پنجره آویخته است.ا
مرد، با خاطرهی عشقی دور،ا مانده سرگرم در این روز زمستانی سرد یادها میریزند از سرشاخهی اندیشهی او برگهایی همه زرد.ا
زن در این سوی اتاق،ا مانده تنها با خویش؛ عشق او خاطرهی دوری نیست،ا زیرچشم اورا، افسوسکنان مینگرد.ا
بر لباش میگذرد:ا ا«وه چه نزدیک و چه دوری از من!»ا مرد، تنها د رخویش،ا خیره در چشم خیالی که به او میخندد،ا میکشد آهی و لب میبندد.ا وه چه دوری و چه نزدیک به من.ا
پردهی نازک اشک جلوی پنجرهی چشم زن آویخته است.ا
مجله اپیزود ، شمارهی چهلوهفت نُهم خرداد ماه 1388 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |