|
از رنگ انار تا آخرین بهار سرگئی پاراجانف که به نظر بسیاری از اهل فیلم به عنوان یکی از برجستهترین و تحسینبرانگیز ترین فیلمسازان قرن بیستم شناخته شده است، به نوبهی خود تاثیر بهسزایی در زیبایی دنیای پرده و تصویر گذاشته است. کارهای وی منعکسکنندهی تنوع نژادی قفقاز، جاییکه«پاراجانف» رشد کرد، میباشند. پاراجانف در نُهم ژانویهی 1924، از والدینی ارمنی به نامهای«لوسیف پاراجانین» و «سیرانوش بیانیان» در جورجیای«تفلیس» در ناحیهی سوویت، به دنیا آمد. در 1945 با سفر به مسکو، در یکی از پرسابقهترین و مطرحترین مدارس فیلم اروپا، در بخش کارگردانی گروه آموزشی VGIK، نامنویسی نمود و تحت آموزش کارگردانانی چون ایگور ساوچنکو و بعدها الکساندر دوژنکو در کیو اوکراین قرار گرفت. در 1950 پاراجانف با همسر اول خود نیگیار کریموا، در مسکو ازدواج کرد. او اهل خانوادهای تاتار و مسلمان بود که برای ازدواج با «پاراجانف» به مسیحیت اورتودوکس شرقی درآمد و متاسفانه این امر باعث شد که بعدها توسط خانوادهاش به قتل برسد. در نتیجهی این رخداد تراژیک، پاراجانف با دلی شکسته به «کیو» بازگشت، جاییکه مستندهایی از مانند دامکا (1957)، دستان طلایی (1957)، ناتالیا اوشوی (1957)، و داستانیهایی براساس فولکلورهای اوکراینی همچون آندریش (1954)، حماسهی اوکراینی (1961) و گلی کوچک بر صخره (1962) را ساخت.
در 1956 در اوکراین با «سوتلانا ایوانوفنا شریاتیوک» ازدواج کرد و در 1958 پسر آن ها، «سورن» چشم به جهان گشود. پاراجانف در این دوره همچنین «سایههای اجداد فراموش شدهی ما» را ساخت که به وسیلهی آن جوایز بینالمللی بیشماری از جمله بافتا (آکادمی هنر فیلم و تلویزیون بریتانیا) را از آن خود نمود. از سوی کارشناسان، موفقیت «سایههای اجداد فراموش شدهی پدران ما» با فوق فیلمی مانند ناو پوتمکین اثر«سرگئی آیزنشتاین» مقایسه شد. ولی به هر حال از آنجا که این فیلم از استانداردهای سینمای سوویت پیروی نمیکرد، باعث شد پاراجانف سریعن در لیست سیاه این منطقه قرار گیرد. در 1967 وی «کیو» را به مقصد ارمنستان، سرزمین مادریاش، ترک نمود و در آنجا مستند آکوب اوتانیان (1967) را ساخت. او سپس شاهکار خویش، رنگ انار (1968)، را به تصویر کشید که خیلیها آن را نگین آثار پاراجانف می دانند. این اثر نیز به خاطر محتوای فسادآمیزش سریعن توسط انجمن سوویت قدغن اعلام گشت. پاراجانف سپس فیلم را مجددن تدوین کرده و نام آن را به انگلیسی تغییر داد، تا برجستهترین کار خویش را، بهتر به جهانیان معرفی نماید. در دسامبر 1973، بدگمانیهای مسئولان سوویت نسبت به پاراجانف به دلایل سیاسی اوج گرفت و دولت وی را دستگیر و به پنج سال کار اجباری در اردوگاه محکوم کرد. این امر باعث اعتراض گروههای منتخب هنرمندان، فیلمسازان و فعالان سیاسی شد، که چندان اثری نداشت. پاراجانف چهار سال از پنج سال محکومیت خود را گذراند. در پایان شعرهای دادخواهانهی لوئیس آراگون به نفع پاراجانف و خطاب به حکومت سوویت بیش از همه خودنمایی میکرد. پاراجانف در دوران محکومیت خود تعداد زیادی مجسمه و عروسکهای مینیاتوری میساخت که اکثر آن ها پس از آزادیش ناپدید شدند. پس از آزادی وی از زندان و عزیمتاش به تفلیس، نظارت دقیق دولت بر اعمال وی باعث شد که نتواند فعالیتهای سینمایی خود را فارغالبال پیگیری کند و پاراجانف ناگزیر به پرداختن به هنرهایی بود که در زندان آموخته بود. طی دوران محکومیت و پس از آن، پاراجانف آثاری فوقالعاده مشتمل بر نقاشی، ترکیب رنگ و کارهای هنری غیرسینمایی دیگر رقم زد که در حال حاضر در نقاط مختلف جهان به نمایش عموم گذارده میشوند. در 1984 با تغییراتی که در جو سیاسی رخ داد و فعالیت و تشویق روشنفکران جورجیا، پاراجانف افسانهی دژ سورام، بر اساس رمانی از« دانیل چونکادزه» را ساخت که جوایز بیشماری را از آن خود کرد و بازگشتی غرورآفرین برای نابغه پس از گذشت پانزده سال از اکران رنگ انار مینمود. در 1986 پاراجانف شروع به ساختن اثر جایزه آور دیگری به نام افسانهی سپید قفقاز یا شاعر دلخته: آشیک کریب (1988)، بر اساس رمانی از میخاییل لرمونتوف، کرده و آن را به یکی از نزدیکترین دوستان خود که در دوران حبس او را تنها نگذاشت، آندرهی تارکوفسکی، تقدیم نمود. سرگئی پاراجانف در بیستویکم جولای 1990 چشم از جهان فروبست و آخرین اثر او، اعتراف (1990)، نیمه تمام ماند و بعدها بر اساس شکل اولیه اش توسط دوست صمیمی پاراجانف،« میخاییل وارتانف» با نام پاراجانف: آخرین بهار (1992) به پایان رسید. دوستان و همقطارانی چون فدریکو فلینی، تونینو گوئرا، فرانچسکو رزی، آلبرتو مراویا، جولیتا ماسینا، مارچلو ماستوریانی و برناردو برتولوتچی از فقدان پاراجانف اظهار غم و افسوس فراوان نمودند. امروزه نیز نام پاراجانف چندان همه گیر به نظر نمیرسد، در حالیکه هر سینما دوستی که آثاری چون «سایههای اجداد فراموش شدهی ما» یا «رنگ انار» وی را دیده باشد، برای همیشه تحت تاثیر زیباییهای پنهان خلق شده توسط نابغهای به نام پاراجانف خواهد بود، مردی که خود را مقلد سینمای «پیر پائولو پازولینی» می دانست.
اکنون حدود شانزده سال پس از درگذشت پاراجانف، بهندرت توجهی به این مهرهی به حق برجستهی سینمای جهان به عنوان یکی از بزرگترین سینماگران بینالمللی معطوف میشود. برخلاف دوست و همکار روساش «آندرهی تارکوفسکی»، تقریبن کتابی به زبان انگلیسی در مورد زندهگی و کارهایش وجود ندارد. تلاشی جهت بررسی آثار وی از منظری جدید و نکتهبینی نسبت به سهم وی از تاریخ هنر دیده نمیشود. گاه و بیگاه نمایشگاه ها و یادبودهایی از وی به چشم میخورد، ولی به دلایل پیچیده، مقام وی به عنوان یکی از غولهای هنر در قرن بیستم توسط دیدگاه عموم نادیده انگاشته شده است. با اینکه بسیاری از متخصصین دنیای سینما به دلیل ابهامات و نکات گیج کنندهی بصری، با دشواری بسیار به صحبت و نقد آثار وی میپردازند، همچنان آنها را بسیار با ارزش توصیف مینمایند، آیا عجیب نیست که بسیاری هنوز نام پاراجانف را نشنیدهاند ؟ و این به راستی جای افسوس بسیار دارد. در حالیکه در دورانی نه چندان دور، حدود سه دههی پیش بود که «پاراجانف» با آثارش توجه جهانیان را به خود جلب مینمود. در 1965 بود که وی اولین فیلم بزرگ خود،« سایههای اجداد فراموش شدهی ما» را ساخت. هیچ فیلمی، حتا آثار برجسته، تا آن زمان نتوانسته بود بدین شکل حرکت، ارتعاش و انفجار نور و رنگ را بر پرده سینما ببرد. چیزی زنده در این فیلم میجوشد که با یک نگاه میتوان نقصان آن را در آثار دیگر مشاهده نمود. در 1968 دو مقاله از پاراجانف در فیلم کامنت به چاپ رسید، که در آنها الهامی که با ساخت «اجداد فراموش شدهی ما» گرفته بود را توصیف کرده بود: «ما خود را با نگاهی تک بعدی به مقولات فیلم محدود نموده ایم. بنابراین من دایمن قلم موی نقاشی خود را به حرکت درآوردم…سیستم دیگری از تفکر، شیوههای متفاوتی از ادراک و بازتاب زندهگی، روبهروی چشمان من باز شد.» همچنین پاراجانف در موقعیتهای مختلف خود را مرهون و مدیون اولین ساختهی «آندرهی تارکوفسکی»، کودکی ایوان یا نام من ایوان است، دانسته و اعلام داشته که بدون آن هیچ کاری نمیتوانسته انجام دهد. در این مورد کافیست به شیوههای متفاوت ادراک و انعکاس زندهگی پاراجانف و تاثیر پذیری آن از زبان شعرگونهی سینمای «تارکوفسکی» دقت کرد، که البته جنبهی تقلید در آن دیده نمیشود: «تارکوفسکی که دوازده سال از من جوانتر است، مربی و مرشد من محسوب میشود. او نخستین کسی بود که در "کودکی ایوان" تصاویری از خاطرات و رویا را برای کنایه و تشبیه ارایه کرد. تارکوفسکی مردم را در درک استعارات شاعرانه یاری میدهد. با مطالعهی تارکوفسکی و دقت در جنبههای دگرگونی و متفاوت شخصیت وی، خود را قویتر ساختم.» برای درک بهتر اتفاقی که حین پخش کودکی ایوان برای پاراجانف رخ داد، تنها توجه به جنبههای بصری کافی نیست و نگاهی عمیقتر لازم به نظر میرسد. این تنها نقطه ی گردش و تغییر برای پاراجانف نبود و در واقع نیازی پر شور برای دگرگونی زندهگی مینمود. تلاشی برای رسیدن به نکاتی جدید، چیزی نو که هر کس آرزوی دیرینهای برای رسیدن به آن دارد، و برای پاراجانف پاسخ این خواسته، توسط سمت و سوی حرکت حرفهای تارکوفسکی داده شد. این تنها یک دگرگونی در هنرمندی خوب، که پیش از این پنج فیلم متوسط ساخته، به هنرمندی برجسته نبود، این اولین و شایان ذکرترین نقطهی تغییر مسیر معنوی بود که در زندهگی هر انسانی میتواند به وجود بیاید، در واقع پنجرهای به فرصتهای معنوی برای پاراجانف بود تا قلمموی نقاشی را به حرکت درآورد و به گفتهی خودش، سیستمی دیگر از تفکر، روشهای متفاوت از ادراک و انعکاس زندهگی را به روی وی بگشاید. حین این دگرگونی پاراجانف نوشت:ا «لحظاتی در زندهگی وجود دارد که نظرها، قواعد و روابط همیشهگی، بیاختیار دوبارهسنجی می شوند. لحظات بزرگترین تنشها و عالیترین توجهات در زندهگی چنیناند. مانند این است که هر فکر و تصویر جدید که به ذهن میرسد، صدها و هزاران ایدهی یکسان وحتا نامطابق را به دنبال خود می- کشد. به نظر میرسد جریان زندهگی آدمی را میرباید و تنها پیکری مقاوم، تاب آن را خواهد داشت. این لحظات، لحظات تسلیم در برابر احساسات تمامعیار زندهگی است.» این در واقع همان لحظاتی است که در آن شاهکارهایی چون «سایههای اجداد فراموش شدهی ما» و« رنگ انار» شکل گرفت و بدین صورت پاراجانف تصمیم گرفت تا زندهگی را در گوشه و کنار به سر برد و شاید این نیز دلیلی بر عدم شهرت وی باشد.
دستگیری ناروای وی و روانه کردناش به سوی سخت ترین شرایط زندهگی در اردوگاههای مخوف کار اجباری اوکراین، پانزده سال از زندهگی پاراجانف را در شرایطی تاسف بار، به سیاهچالهای عاری از نور و راه فرار، کشانید و حتا پس از رهایی از زندان، پاراجانف درحالی دیده میشد که در خیابانهای قدیمی تفلیس به فروش ارثیهی خانوادهگی مشغول است. با این حال سالها بعد، وی این سالهای آشفته را بهترین دوران زندهگی خویش دانسته و عنوان کرده که به وی فناناپذیری شگفتانگیزی اعطا کرده است. دلایل این اظهار نظر دارای ابعاد دوگانهای است: نخست اینکه در زندان وی فرصت مشاهده و مطالعهی آسیب شناسی و تکرر جرم را داشته است ؛ زیرا پاراجانف تنها فرد تحصیل کرده و زندانی سیاسی بین تعداد زیادی مجرم حرفهای بود. و دوم اینکه وی در این شرایط تحمیلی، ناگزیر به روبهرو شدن با پیشامدهایی غیر قابل تصور گشت. حدود 125 سال پیش از وی، نویسندهی جوان و البته نامدار روس «فیودور داستایوفسکی» به دلایل سیاسی محکوم به مرگ شد. درست قبل از اجرای حکم، تزار دستور به تخفیف حکم وی از اعدام به هشت سال زندان در سیبری (و بعدها چهار سال) داد. «داستایوفسکی» در شرایطی مشابه پاراجانف، خود را در محاصرهی تعدا زیادی جنایتکار کمارزش یافت. وی نیز مانند«پاراجانف» این شرایط را موقعیت مناسبی برای جمع آوری تجربیات فوقالعادهی زندهگی دانست. در حالیکه پیش از این حتا با اجتماع متوسط و محیط اطرافاش غریبه بود. درزندان آگاهی وی دربارهی طبع بشر عمیقن رشد نمود، تا جاییکه دغدغههایش از مرز سیاست و هویت اجتماعی گذشت و به نگرانی دربارهی معنویت بشر تبدیل شد. تمامی اینها باعث شد تا اثری بزرگ به نام «زیبایی دنیا را نجات خواهد داد» خلق شود و از حیث این تاثیرپذیری «پاراجانف» را با وی مقایسه کردهاند. پاراجانف در زندان به سختی با حقایق ظالمانهی محیط میجنگید. برای به انجام رسیدن این رسالت، وی دقیقن از تشویقهایی که سابقن باعث معرفی وی به عنوان یکی از برجستهترین کارگردانان جهان شده بود، استفاده میکرد. در این حین پاراجانف مدرسهای که بین ساکنین به «فلوریسم» شهرت داشت پیدا کرد و در آنجا به صدها جنایتکار، نگارگری توسط گلهای خشک آموخت. آن ها تاجهای بینظیری از گلها میساختند. برای مثال ساختن سر قوچ توسط گل که بعدها استفاده از آن در مراسم خاکسپاری مرسوم گشت. پاراجانف برای ساختن سکههایی با طرحهای باستانی، از قیر پشت بامها استفاده مینمود. وی نمایشنامههای بیشماری نوشت که برگرفته از تجارباش در زندان بودند. برای مثال دریاچهی قو: قلمرو که توسط فیلمبردار پیشین وی به فیلم تبدیل گشت. آثارش طی دوران زندان باعث اعطای مدارکی از 600 کالج در رابطه با مجموعهها، نقاشیها و … به وی شد و ارزشی معادل یک زندهگی در مدت کوتاهی جمعآوری گشت. در شرایطی جهنمی که هر انسانی ممکن است در آن دست به خودکشی بزند یا در اثر عوامل طبیعی جان از کف دهد، پاراجانف در حال دست و پنجه نرم کردن با دیابت و ناراحتی قلبی، بالید و پیشرفت نمود. به گفتهی خودش به روحانی و کشیش قلمرو (نامی که پاراجانف بر زندان نهاده بود و کنایه ی روشنی بر قلمرو در فیلم ساقهساز، ساختهی تارکوفسکی داشت) تبدیل گشته بود. بعدها وقتی تارکوفسکی از وی پرسید که من، تارکوفسکی، به عنوان یک کارگردان چه کم دارم، پاراجانف پاسخ داد: «تو یک سال زندهگی در زندان فوق امنیتی سوویت را کم داری، توجه داشته باش که زندان اصلی نه، بلکه نوع فوق امنیتی آن تو در حال حاضر نیز کارگردان بزرگی هستی، اما اگر از من فقدانی میخواهی، آن کمبود چنین بینشی است.» اما آیا این اظهار نظر در مورد«تارکوفسکی» عادلانه بود ؟ مسلمن پاراجانف بصیرت مورد نیاز خود را در چنین شرایطی یافته بود، اما آیا این شرایط قابل تعمیم به سایرین از جمله تارکوفسکی بود ؟ متاسفانه چنین اظهاراتی، یرخلاف سخنان سنجیدهی پیشین پاراجانف، در سالهای آخر زندهگی وی زیاد به چشم میخورد، که ظاهرن مربوط به دید سیاه وی پس از گذراندن سالهای غیرعادلانهی زندهگی این نابغه بود. در واقع کارشناسان معتقدند چنین نشانههایی بر افکار این هنرمند پُرتاب و توان خدشه وارد کردند. پاراجانف خود را خالصانه یک فدایی میدانست و این نکته در بسیاری از کارهای هنری که در طول و پس از زندان ارایه کرد و در آنها خود را در ظاهر مسیح میآورد، به چشم میخورد. همچنین در موزهی ارمنستان اتاقی وجود دارد که کارهای هنری وی را در آن نگاه میدارند و پاراجانف آن را «اتاق تقدیر من» نامیده است. این اتاقی است که در آن پرترههایی که پاراجانف از خود منقش نموده، در آن نگهداری میشود. گرایش بیپردهی وی به شهادت و فدا شدن در فیلم هایش به چشم میخورد. برای مثال در «رنگ انار» که چند سال قبل از حبس ساخته شد، شهادت شاعرانهی ترانه سرای ارمنی، سایات نووا، به تصویر کشیده شده است. و افسانهی دژ سورام که دقیقن پس از رهایی پاراجانف از زندان ساخته شد، آشکارا تمامی حالات افتخار شهادت را نشان می دهد. افسانهی دژ سورام فیلمی فوقالعاده بود که مانند آخرین ساختهی«تارکوفسکی» قربانی، همیشه به وسیلهی دو عقیدهی مربوط به آن مورد حمله قرار گرفته است: نخست رنج زیادی که شخصیتهای اصلی ماجرا به خاطر نجات بشریت متحمل میشوند و دوم نگاه مثبتی که سازندهگان به چنین بینشی دارند. خوشبختانه «پاراجانف» بیان مناسبتری برای این مخمصه در فیلم یافته است، جاییکه شاعر باید درد، رنج و محنت فراوانی را برای افزایش نیروی روح خود تحمل کند، و تلاشی برای انسان بودن بنماید، تا شاید در جایگاهی قرار گیرد که آفرینش وی را مستحق آن دانسته است.ا کودکی برای«پاراجانف» امری همیشهگی بود و تجربهاندوزی را ناتمام میدانست. هیچ کارگردان دیگری چنین در قبال اعجاب دنیا، زیبایی، معصومیت، خلوص و آزادی کودکی جانسپار و معتقد نبوده است. وی از کیفیت کودکی به عنوان عامل یاریاش در زندهگی، مانند هنر و فیلمهایش، پاسداری مینمود. پاراجانف همچنین اتاقی در موزهاش در ارمنستان برای بچهها در نظر گرفته که در آنجا مجسمهها و عروسکهایی که ساخته را نگهداری میکنند و در این باره گفته است: «می خواهم کودکان نمایشگاه را ببینند، زیرا زمان آن فرا رسیده که آنها زیبایی را جستوجو کنند، کشف نمایند و تحقق بخشند، زیباییهای اطرافمان را، کوههایمان را و آسمانمان را. ما باید توانایی ابراز عواطفمان، نگریستن، دوستداشتن و ستایش را داشته باشیم.» عروسکهای ساختهی وی در دو فیلم آخرش نیز به چشم میخورند. در«افسانهی دژ سورام» سایمون فلوت زن، به وسیلهی این عروسکها، به جوان جورجیایی، افسانهشناسی میآموزد. در«افسانهی سپید قفقاز» شاعر و مربیاش با پرتاب عروسک از سوی بچهها مورد لطف و قدردانی قرار میگیرند و شاعر مربی خود را با عروسکها به خاک میسپارد، و جاییکه گروهی از یتیمان گرسنه، شاعر را در مقابل مهاجمان پناه میدهند. به راستی پاراجانف «افسانهی سپید قفقاز» آشیک کریب، را برای تمامی بچههای جهان ساخت و کنایههای آن را با زبانی کودکانه عنوان کرد: «اگر شما یک شاعرید، شعرتان محافظ و تنپوشتان خواهد بود و هرگاه نابینایی را ببینید، نوازشاش خواهید نمود. حساسیت مهمترین ویژهگی آشیک کریب است. کنایهها، استعارهها، اشعار، غزلها و اندیشیدن حساسیت و عواطف را در زندهگی کودکان ترویج میدهد. خوبی و پاکی آشیک کریب وی را به عشق راستیناش میرساند، کسی که به وی زیبایی و انتظارش را اهدا می کند.» پاراجانف در زمان ساخت «افسانهی سپید قفقاز» اظهار کرد: «فکر میکنم بهترین شکل فیلمسازی از آن دسته است که برای کر و لال ها ساخته میشود. خیلی صحبت میکنیم و گفتوگوها بسیار گشتهاند. خود را در لغات غرق نمودهایم، در لغتهایی بسیار زیاد. تنها در باله است که زیبایی و پانتومیم ناب را مییابیم و این همان چیزی است که طالب آنام.»
فیلم شناسی (کارگردان) پاراجانف: آخرین بهار (1992) تکمیل شده ی اعتراف / اعتراف (1990) ناتمام / افسانه ی سپید قفقاز یا شاعر دلخسته (1988) / زمینه پیروسمانی نقوش اسلیمی (1985) / افسانهی دژ سورام (1984) / بازگشت به زندهگی (1980) / رنگ انار (1968) / آکوب هوانتانیان (1967) / سایههای اجداد فراموش شدهی ما (1964) / گلی کوچک بر صخره (1962) / حماسهی اوکراینی (1961) / اولین پسر بچه (1959) / دامکا (1957) / ناتالیا اوشوی (1957) / دستان طلایی (1957) / آندریش (1954) / افسانهی مولداویایی (1951)
فیلم شناسی (نویسنده) پاراجانف: آخرین بهار (1992) تکمیل شده ی اعتراف / دریاچه ی قو: قلمرو (1990) / اعتراف (1990) ناتمام / بازگشت به زندهگی (1980) / رنگ انار (1968) / آکوب هوانتانیان (1967) / سایههای اجداد فراموش شدهی ما (1964) / دامکا (1957)
فیلم شناسی (تهیه کننده) افسانهی سپید قفقاز یا شاعر دلخسته (1988) / بازگشت به زندهگی (1980)
فیلم شناسی (تدوین گر و کارگردان هنری) رنگ انار (1968)
جوایز و افتخارات: برندهی جایزهی بافتا برای بهترین فیلم (سایههای اجداد فراموش شدهی ما / 1964) برندهی جایزهی مخصوص هیات داوران از فستیوال فیلم بینالمللی استانبول (افسانهی سپید قفقاز یا شاعر دلخسته / 1988) برندهی بهترین کارگردان از جوایز نیکا (افسانهی سپید قفقاز یا شاعر دلخسته / 1988) برندهی بهترین فیلم از جوایز نیکا (افسانهی سپید قفقاز یا شاعر دلخسته / 1988) برندهی بهترین تهیه کننده از جوایز نیکا (افسانهی سپید قفقاز یا شاعر دلخسته / 1988) برندهی بهترین نوآوری در فیلم از فستیوال فیلم بینالمللی روتردام (افسانهی دژ سورام / 1984) برندهی بهترین کارگردان از فستیوال فیلم کاتالونین (افسانهی دژ سورام / 1984) برندهی جایزهی فستیوال فیلم بینالمللی سائو پائولو (افسانهی دژ سورام / 1984)
برشهای بلند - پایگاه تحلیلی، خبری سینما
مجله اپیزود ، شمارهی چهلوهفت نُهم خرداد ماه 1388 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |