«...- بگذارید نخست بگویم شعر به‌نظر من چیست؟ شعر در نظر من، گره‌خورده‌گی‌ی عاطفی‌ی اندیشه و خیال است در زبانی فشرده و آهنگین. بدین‌سان، در ذات شعر، دستِ‌کم سه عنصر از یک‌دیگر بازشناخته می‌شوند: اندیشه، خیال و زبان.

این هرسه عنصر، در ذات شعر، اهمیتی یک‌سان دارند. از همین رو، دستِ‌کم سه قسم شعر را، که هر یک در شعر معاصر ایران نماینده‌گانی نیز دارند، نمی‌توان «شعرکامل» شمرد.

یک) شعری که در آن‌ تنها عنصر اندیشه ممتاز باشد، یعنی شهر«محتواگرا».

دو) شعری که تنها خیال‌انگیز باشد، یعنی شعر«خیال‌گرا» یا «ایماژیستی».

سه) شعری که تنها از دیدگاه زبان و «شکل بیان» ارزش‌مند باشد، یعنی شعر«شکل‌گرا» یا «فرمالیستی». می‌بینید که من، در شعر، نه «محتواگرایی» را به تنهایی می‌توانم بپذیرم، نه «ایماژیس» و نه «فرمالیسم» را.

اما، عنصر«اندیشه» چون نیک بنگریم، شعر را به«فلسفه» می‌پیوندد. فلسفه، در ذات خود، همانا تبلوری از اندیشه است. «اندیشه» همیشه نظمی منطقی دارد. اما «خیال» در جهش پرواز مانند خود، از هر گونه نظم منطقی فراتر می‌رود. میان «اندیشه» و «خیال» بدین‌سان گویی تضادی در کار است، اما در ذات شعر، این تضاد به خرسندکننده‌ترین صورت از میان برمی‌خیزد...»

«... بسیاری از شاعران بزرگ پیشین، بهترین شعرهای خود را در پیری سروده‌اند. اما نمی‌دانم چه شده است که در روزگار ما، شاعران بزرگ بهترین شعرهای خود را در جوانی می‌سرایند و همین‌که سال‌شان از سی چهل می‌گذرد، در شعر نیز، هم‌چنان که در زنده‌گانی، به گفته‌ی«شاملو» از سراشیبی غلتک‌سان به سوی عدم می‌روند. «فروغ فرخزاد» شاید شانس آورد که در اوج شکوفایی هنر خود، ناگهان برای همیشه خاموش شد. غم‌انگیزتر از این هیچ نیست که آدم شاهد فرونشستن آتش درون شاعران برجسته‌ای باشد که فضای شعری نسل خویش و حتا نسل‌های پس از خود را نیز روشن کرده‌اند.

و اما در باره‌ی موج نو: با همه‌ی کوشش بی‌دریغی که بعضی از شاعران جوان در پروردن و گسترش دادن این موج به‌کار می‌بردند، هم از آغاز، پیش‌بینی شدنی بود که این موج دیر نخواهد پایید. درست است که میان نوآوری و سُنت، تضادی در کار است، بدین معنی که سُنت می‌خواهد همه چیز هم‌چنان که هست بماند و نوآوری می‌خواهد هیچ چیز هم‌چنان نماند که هست. ولی همیشه از گره خوردن این دو عنصر متضاد و حل شدن تضاد آن‌هاست که هنر اصیل زاییده می‌شود. سرسپردن کورکورانه به سُنت، بی‌گمان صورتی‌ست از ارتجاع، اما بریدن گستاخانه از سُنت نیز به بی‌ریشه شدن می‌انجامد و هنر بی‌ریشه بذری است که در باد افشانده می‌شود و بر باد می‌رود. با این‌همه من به هیچ روی نمی‌خواهم«موج نو» را دربست محکوم کنم...»

«... ولی من در باره‌ی غزل با بامداد هم‌نظر نیستم. این سخن که غزل، با محتوای رسمی‌ی آن، دیگر گفتن ندارد یکی از نتیجه‌های منطقی‌ی این سخن است که سخنی که تازه نباشد، گفتن ندارد.

ولی آیا این سخن که سخنی که تازه نباشد، گفتن ندارد، درست است؟ اگر درست باشد، خود آن یکی از سخنانی‌ست که گفتن ندارد، زیرا خود آن، سخن تازه‌ای نیست.

تازه‌جویی ویژه‌گی انسان امروز نیست. تازه‌جویی یکی از کهنه‌ترین ویژه‌گی‌های اجتماعی انسان است. حتا پیش از نوشته شدن تورات نیز، انسان «زیر آسمان کهن، چیز تازه‌ای» می‌جست.

به نظر من، به جای این‌که بگوییم: سخنی گفتن دارد که تازه باشد، باید بگوییم: سخنی گفتن دارد که اصیل باشد. بسا سخن که تازه است، ولی اصیل نیست و بسا سخن که اصیل است ولی تازه نیست...»

«... کمتر سخنی داریم که به راستی تازه باشد، آدم اگر علامه باشد، یا از این گونه خوش‌مزه‌گی‌ها خوش‌اش بیاید، می‌تواند صورت کهنه‌تر تازه‌ترین سخن‌ها را نیز در میان اسنادِ بایگانی شده‌ی«شعر و ادب» پیدا کند. ولی منتقدانی که می‌خواهند از این راه حساب شاعر یا نویسنده‌ای را برسند، بی‌گمان اشتباه می‌کنند.

«قبول خاطر و لطف سخن» در تازه‌گی نیست: در اصالت است و یکی از ویژه‌گی‌های سخن اصیل این است که به گفته‌ی آنان که می‌گویند«به دل می‌نشیند» یعنی شنونده یا خواننده را با گوینده یا نویسنده هم‌اندیشه یا هم‌خیال یا هم‌احساس می‌کند.

هایدگر می‌گوید: «هلدرلین شاعر شاعران است». به نظر من، این سخن«هایدگر» دستِ‌کم در باره‌ی دو تن از شاعران ایران نیز حقیقت دارد: مولوی و نیما یوشیج. در شعر کهن فارسی، مولوی را و در شعر امروز ما، نیما را می‌توان و باید «شاعر شاعران» دانست، چرا که اینان در شکوه‌مندترین شعرهای خود به جایی رسیده‌اند که اندیشه‌ی خواننده‌گان عادی و فهم همه‌گان را بدان دسترسی نیست. باید شاعر باشی تا شعر اینان را بخوانی، دریابی و از آن درس بگیری. اینان آموزگاران شعرند...»

م.امید شاعر«این‌جا» و «اکنون» است. سروکار شعر او با همین وجب از خاک خدا در همین روزگار است و اصالت او نیز، چون یک شاعر اجتماعی، در همین محدود بودن زمینه‌ی مکانی – زمانی‌ی شعر اوست...»

و گزینه‌ای از شعر ِ«شعرگفتن»:

«برای تو، ای شعر!

برای تو، گر کاریم هست با کار هر چیز؛

ور آزاریم هست ز آزار هرکس.

برای تو، گر می‌پَرَم آن‌سوی پرزدن‌گاهِ شاهین؛

و گر می‌نشینم بر این سفره‌ از لاش کرکس...

 

زبان از تو شکل جهان است.

جهان از تو شکل دهانی‌ست

خموش و سرایا.

و هر جاری جاودان

از تو

فواره‌ی ناگهانی‌ست

گذران و پایا.

 

تو فریادِ فریاد، خاموشی‌ی خامشی، یادِ یادی.

تو دیدار ِدیدار،

غم ِهرچه غم، شادی هرچه شادی.

 

تو آهنگ خاموش شبگیر،

موسیقی روشن ماه،

تو

سکوتِ نُت شبنمی بر کلید سُل ِگُل.

تو زیبایی‌ی هرچه زیبایی

آن‌گاه

که زیبایی‌ی گُنگِ گویا

بدل می‌شود از بلندای فریادخواهِ نگاه‌ام

به ژرفای خاموشی از آه.

تو،

پگاه تو،

پروازگاهِ تو را

من

پسین ِتو،

مرگ‌آفرین تو را

می‌شناسم.

 

برای تو خواهم به شکل تو درهم تنیدن

گُسل‌های بی‌شکلی‌ی ناگهان را.

برای تو خواهم، به شکل ِ تو

باز آفریدن

جهان را.

 

تو!

تو! شکل ِتو پروازی از بام نارنجی‌ی پرزدن

تا به فرجام ِخونین ِپرپر زدن!

من

تو را می‌شناسم

و خورشید از آفتابی شدن بی‌نیاز است.

به بام تو،

اما،

به بام تو، بی‌چاره می‌مانم از سرزدن

من.

 

آنسه امیری - مجله اپیزود ، شماره‌ی چهل‌وهفت

نُهم خرداد ماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved