|
هنوز هیچکس نگفته است که شعر چیست. البته میتوان از طریق تشبیه و مقایسه و حذف، با مقداری پُرچانهگی، دریافت و برداشتی از شعر ارایه داد، اما تعریف فشردهی کامل و کوتاهی که راهی به دهی ببرد، وجود ندارد. قدیمیها البته برای شعر تعریفی داشتهاند، اما من تعریف را پیش نمیکشم چرا که باعث خلط مبحث میشود و بیدرنگ تولید اشکال میکند، آن هم چه اشکالی! آخر امروز برداشت ما از شعر، برداشت دیگری است سوای پنجاه شصت سال پیش... شعر هم مانند هر چیز دیگری دو عنصر دارد: عتصر درونی و روحی، و عمصر بیرونی یا مادی. مثلن برای انسان لباس و ظاهر مشهودش عنصر خارجی است، درست مثل وزن و قافیه در شعر و معنویت روحیاتاش عنصر اصلی و ماهیت وجودش. البته هر کسی میکوشد هم ظاهر خود را زیبا کند و هم باطناش را، اما در یک اثر هنری قضیه فرق میکند. در اینجا عنصر خارجی فقط زادهی تکنیک و شگرد است. میبینیم چه بسا کسانی که عنوان هنرمند را یدک نمیکشیدهاند، روزی مطلب مفید و باارزشی برای گفتن داشتهاند ولی آنقدر زشت و بد و نارسا بیاناش کردهاند که موضوع را هم از ارزش و اعتبار انداخته، و برعکس: کسانی با عنوان هنرمند سرشناس، حرف پوچ و یاوهای را چنان گفتهاند که اگر قضاوتات سطحی باشد، آنرا به مثابهی سخنی گرانبها میپذیری. به عقیدهی من افراد این دستهی دوم هم چیزی بارشان نیست. هنرمند، هم چیزی برای گفتن دارد، و هم آن چیز مفید را در نهایت زیبایی عرضه میکند و به عبارت بهتر، تکنیک را هم میشناسد. آن اوایل هم که بعضی از ما شاعران امروز، دست به نوشتن شعرهای بیوزن و قافیه زدیم، عدهیی از فضلا که از هر جور نوآوری وحشت دارند و طبعن این شیوهی شعرنوشتن را امکان نداشت قبول کنند، بهعنوان بزرگترین دلیل بر مسخره بودن ما و کار ما، همین موضوع را مطرح میکردند. یعنی میگفتند: « اینها که شما جوانها مینویسید، اصلن شعر نیست.» - میپرسیدیم: «آخر دلیلاش؟» - میخندیدند، یا بهتر گفته باشم ریشخندمان میکردند و میگفتند: «شما آنقدر بیسواد و بیشعورید که نمیفهمید اینکه نوشتهاید نثر است.» - و به این ترتیب اشکال کار روشن میشد: فضلا، شعر را از ادبیات تمیز نمیدادند. در نظر آنها هر رطب و یا بسی، که وزن و قافیه داشت شعر بود و هر سخن عاری از وزن و قافیه، نثر. اما تلاش شاعران معاصر در این نیم قرن اخیر، سرانجام توانست این برداشت نادرست را تغییر بدهد و امروز دستِکم عمدهیی از مردم، شعر و ادبیات را از هم تمیز میدهند و اگرچه تعریف دقیقی از شعر در دست ندارند، به تجربه دریافتهاند که تعریف«شمس قیس رازی» از شعر، تعریف پرتی است و بهرغم او، کلام ممکن است موزون و متساوی نباشد و حروف آخرین آن هم به یکدیگر نماند و با این همه شعر باشد. امروز خوانندهی شعر میداند که وجه امتیاز شعر از ادبیات، تنها و تنها منطق شاعرانه است، نه وزن و قافیه و صنعتهای کلامی ... امروز خوانندهی شعر پذیرفته است که شعر را به نثر نیز میتوان نوشت. به عبارت دیگر میتوان سخنی پیش آورد که بدون استعانت وزن و سجع، شعری باشد بس جاندار و عمیق. من مطلقن به وزن، به مثابهی یک چیز ذاتی و لازم یا یک وجه امتیاز شعر اعتقاد ندارم، بلکه به عکس معتقدم التزام وزن، ذهن شاعر را منحرف میکند، چون ناچار وزن فقط مقادیر معدودی از کلمات را در خود راه میدهد و بسیاری از کلمات دیگر را پشت در میگذارد، در صورتی که ممکن است درست همین کلماتی که در این وزن راه نیافته، در شمار تداعیها درست در مسیر خلاقیت ذهن شاعر بوده باشد. بگذارید شعر خام و افسارنخورده را به سیلابی تشبیه کنم، یعنی به آن مقدار آبی که در اثر بههم پیوستن این قطرههایی که یکدیگر را تداعی کرده بیرون کشیدهاند، بر شیب دامنهیی که ذهن شاعر است فرو میغلتد. وقتیکه ما وزنی برای شعر در نظر بگیریم مثل آن است که برای این سیلاب که«باید تشکیل رودی بدهد» پیشاپیش بستری حفر کنیم تا آب حتمن و ناگزیر از آن بگذرد و به فلان نقطهی خاص هدایت شود. خوب، در این صورت وزن چیزی جز«سیلگیر» نیست. این در واقع، منحرف کردن جریان طبیعی سیلاب و جلوگیری از حرکت خلاقهی آن است. سیلاب باید تمامی دامنه را فرا گیرد تا بتواند شکل نهایی خود را بیابد و در هیات رودی، سفر خود را آغاز کند، نه آنکه در بستر و مسیری از پیش حفرشده، بگذرد. وزن در حکم آن بستر یا مسیر است و لامحاله، او است که برای ذهن شاعر تعیین تکلیف میکند و جهتی خاص به تداعیهای او میدهد. در حالیکه شعر فوران آتشفشانی است از اعماق تاریک اقیانوس، که فارغ از هر قید و قالب و چارچوبی صورت میگیرد تا آن جزایر زیبایی را بسازد که جغرافیای فرهنگ بشری است. من وزن را سبب انحراف ذهن شاعر و انحراف جریان خود به خودی شعر، یعنی زایش طبیعی آن، میدانم. اما قافیه گاهی بیاندازه زیبا است. اگر تصنعی و زورکی نباشد، به القای مفهوم کمک شایانی میکند و چون حالتی ارجاع دهنده دارد، بیدرنگ توجه خواننده را معطوف به کلمهی خاصی میکند که مورد نظر شاعر است و این برای تاکید و درنتیجه القای مفهوم کمک بزرگی است. به همین جهت قافیه از نظر من دارای اهمیت ویژهیی است و از این گذشته، حضور ناآگاهاش میتواند در القای موسیقایی شعر هم سخت یاریدهنده باشد. میتوانیم انصاف پیش آریم و بگوییم این جماعتی که چنین چهارچنگولی به وزن چسبیدهاند و از وحشت آنکه شعر معتادشان لطمه ببیند خواب و آرام ندارند، البته چندان هم بیحق نیستند: جایی از ازراپاند خواندم « آنچه را که در نثرهای قوی گفته شده، نباید در اشعاری متوسط عرضه کرد. نباید پنداشت که میتوان مردم را با قطعه قطعه کردن نثری شیوا و ناب و نمایاندن آن به صورت شعر، فریب داد. نباید تصور کرد که سرودن شعر، آسانتر از نواختن فلان و فلان ساز است و تو میتوانی اهل هنر را از خود راضی کنی بی آنکه دستِکم رنجی را که یک نوازندهی متوسط در فراگرفتن ساز خود متحمل شده، بر خود هموار کرده باشی!» بگذارید من گفتهی پاند را به این صورت درآورم: نباید تصور کرد که میتوان اهل هنر را با وزن و قافیه دادن به چیزی که مطلقن شعر نیست، فریب داد و با سوءاستفاده از زبان و شگردهای کلامی«شعری» تا بدین حد قلابی ارایه کرد: گفتی به غمام بنشین یا کز سر جان برخیز، فرمان برمات جانا، بنشینم و برخیزم هنوز بسیار جوان و بیتجربه بودم که این حکم آلن بهشدت تحت تاثیرم قرار داد، حرف او در باب کسانی از قبیل سعدی و صائب خود ما ایرانیها است و میگوید: « اینها چیزهایی را به صورت شعر و در جامهی شعر ارایه میدهند که قبلن آنرا به نثر اندیشیدهاند!» - این حرف بسیار عمیق و رندانه است. طبیعی است که اینگونه چیزی هرچه شیواتر و منسجمتر از قالبهایی که «قالبهای شعری» شناخته شده سوءاستفاده کند نثری قویتر خواهد بود، گیرم نثری منظوم! گوته مینویسد: «من وزن و قافیه را که سخن در ظاهر خویش به مدد آنها است که شعر مینماید ارج مینهم، اما عمق و اصالت شعر تنها در آن جواهر والایی است که چون شعری را از زبان اصلی شاعر به زبان دیگری برمیگردانند، از صافی ترجمه میگذرد، بی آنکه کاهشی در آن پدید آید.» البته بسا هست که شعری تن به ترجمه ندهد و چنان در بافت زبان اصلی ریشه داشته باشد که به هیچ تمهیدی به زبان دیگر منتقل نشود، اما من آن بالا بیتی را فقط از خرقهی وزنی که به دوش داشت بیرون کشیدم و دیدید که چه فضاحتی به بار آمد! نثر عبارتی است که وزن نداشته باشد، یا مجموعهی هجاهای کوتاه و بلند آن قابل تقسیم به واحد وزنی کوتاهی نباشد. «کاروانی را در سرزمین یونان بزد...» این نثر است. نثری که محتوایش شعر نیست. اما این دیگری نثری است که محتوایش شعر است: عفونتات از صبریست که پیشه کردهای به هاویهی وهن ... پس نثر بودن به معنی شعر نبودن نیست. اما شعر، چه منظوم باشد و چه منثور، مطلبی است که بدون استعانت منطق به تحریک کامل عواطف ما توفیق یابد.( انگار بالاخره به یک جایی رسیدیم.) شعر یک حادثه است. حادثهیی که زمان و مکان سببساز آن است اما شکلبندیاش در زمان صورت میگیرد. در این صورت تردیدی نیست که برای آن باید بتوان همهی امکانات و همهی ظرفیتهای زبان را بهکار گرفت. کلمات در شعر مظاهر اشیا نیستند، بلکه خود اشیائند که از طریق کلمات در آن حضور پیدا میکنند یا رنگ و طعمشان، با صدا و حجم و درشتی و نرمیشان، با القائاتی که میتوانند بکنند، با تداعیهایی که در امکانشان هست، با تمام باری که میتوانند داشته باشند، با تمام فرهنگی که پشت سر هر کدامشان خوابیده، با تمام طیفی که میتوانند به وجود آرند و با تمام تاریخی که دارند. پس تمام اینها باید برای شاعر شناخته شده، تجربه شده باشد. شاعر باید کل جهان را از طریق زبان تجربه کند. او نمیتواند از تلخی زهر سخن بگوید مگر اینکه زهر را چشیده باشد و نمیتواند برای مرگ رجز بخواند مگر اینکه بهراستی در برابر مرگ، سینه سپر کرده باشد. اما نخواهد توانست از این تجربهها در آفرینش شعر سود بجوید، مگر اینکه با روح هریک الفتی شاعرانه به هم رسانده باشد... گفتم کلمات در شعر مظاهر اشیا نیست، بلکه خود اشیا است که از طریق کلمات در شعر حضور پیدا میکند. خوانندهی شعر اگر این را نداند، درصد زیانباری از شعر را از دست میدهد. من به نسل بعد از خودمان فکر میکنم که شعر امروز را به اصطلاح«گرفتهاند» اما چون آنرا«نیاموختهاند» با آن برخوردی سرسری و اگر بتوان گفت«برخوردی آلامد» دارند. شعر را باید آموخت، همچنانکه نقاشی و موسیقی را باید آموخت. پیش از هر کار باید پیشداوریهای نادرست و برداشتهای غلط از شعر را از ذهن جوانان روفت... من به این حقیقت معتقدم که شعر برداشتهایی از زندهگی نیست، بلکه یکسره خود زندهگی است. خوانندهی یک شعر صادقانه خواه و ناخواه جز با صحنههایی از زندگانی شاعر و سطوحی از افکار و عقاید او روبهرو نمیشود. شعر باید پیش از هر چیز شعر باشد. به عبارت دیگر، اول شعر باشد بعد ملتزم. حافظ بیش از هر شاعر دیگر از زمان و جامعهی خود سخن گفته، اما از آنجا که شعرش فرهنگساز بوده تا به امروز بر قلهی افتخار شعر ما زنده و پویا مانده. پس باید تفاوت میان شعر و شعار به درستی تشخیص شود. مقصودم از التزام دقیقن همان است که مایا کفسکی آنرا «سفارش اجتماعی» میخواند و میگفت: «شاعر باید برای نوشتن از اجتماع سفارش قبول کند...» نکتهیی که جای گفتناش درست همین جاست این است که هنرمند خلاق و پیشرو، هنرمندی که نوآور است و آثارش به غنای هرچه بیشتر فرهنگ جامعهی خود و جامعهی بشری مدد میرساند، لزومن پیشاپیش جامعه حرکت میکند. محصول کار اینچنین فردی، به ناچار نمیتواند آنچنان که مارکسیست نماهای فاقد بینش دیالکتیکی مدعی هستند «برد تودهیی» داشته باشد، چرا که توده مستقیمن نمیتواند اثر چنین هنرمندی را جذب کند اثری که او میگذارد بر «فرهنگ هنری جامعه» است و معالواسطه در اختیار تودهها قرار میگیرد، یعنی از طریق هنرمندانی که تحت تاثیر او قرار گرفتهاند و در فاصلهی میان او و لایههای دیگر طبقات واقع شدهاند. بهرهی نیما به وسیلهی خسرو گلسرخی و م.آزرم است مثلن که به دیگران میرسد. این یک اصل است و با یاوههایی از قبیل «معتقدات هنری بورژوایی» و «هنر برای هنر» و اینجور عبارات کلیشهای هم آنرا مخدوش و بیاعتبار نمیشود کرد. باری، مسئله این است که اساسن چیزی که بشود بهطور مطلق و بهطور عام به آن «هنرمردمی» یا «هنرتودهیی» گفت وجود ندارد، مگر اینکه بگوییم هنر بازاری، که مصداقاش در موسیقی میشود حضرت آقاسی، در رمان میشود موطلایی شهر ما و در سینما میشود گنج قارون! – یعنی چیزهایی که شدیدن تودهپسند هست اما قاتل فرهنگ و ذوق است... نیما استاد من است و چنان برایاش حرمت قایلام که در موردش نمیخواهم هیچگونه قضاوتی بکنم.
آنسه امیری - مجله اپیزود ، شمارهی چهلوشش دوم خرداد ماه 1388 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |