|
دل من، چنگ افسونست و هرعشق دران بنهاده از خود یادگاری ز هر مهری در او افسرده یادی ز هر مویی بر او پیچیده تاری
زرافشان، پُرگره، شبرنگ، بیتاب بههم پیوسته بس گیسو درین چنگ خَمُش، در انتظار زخمهی سوز که تا خود رازها گوید به آهنگ
شبانگاهان که در تنهایی سرد بهدامن گیرم این ساز کهنگوی بهزیر لرزش نرم سرانگشت هزاران یاد خوش خیزد ز هر موی
فضای خانه لرزد آنچنان گرم که زیبا کودکانام بر سرآیند:ا ا«پدر! این چیست، این بانگ دلآویز که در کاشانهی ما میسرایند؟!»ا
زنام از گوشهی دیگر کشد بانگ که بس کن مرد، زین هنگامه بس کن نه بُرنایی دگر با این دو فرزند!ا بدین پیرانه سر، ترک هوس کن!ا
ولی من دور از آن اندرز بیگاه دو گوشام بر سروش آسمانهاست دو چشمام خیره چون کوران، وزان یاد شرار آتشام بر استخوانهاست!ا
مه نیمشبان ز خواب برخاست نرمکنرمک برآمد از کوه تنها بالای پشته بنشست بر رخسارش غبار اندوه
در درّه گروه سبزپوشان ناگه چه قرار تازه دادند کز دیدن ماه لب ببستند خاموش به جای ایستادند
سر پیش فکند رود و بگذشت گویی کز مه خبر ندارد صد برق نگه فکنده بر ماه هرچند بر او نظر ندارد
مه را اندیشهایست در سر یادی مبهم ولی غمانگیز جشنی و نشاط و بانگنوشی اشکی بر چهرهای دلاویز
خاموش نشسته ماه غمناک کوه و درّه در حریر خفته است شب راز مگوی خویشتن را در سایهی بیدبُن نهفته است شهریور 1323
هر حکایتی، شکایتی است قصهای ز غصهای است از غروب آشتی کفایتی است نه دگر کبوتر دلی که پر زند،ا در هوای پاک و روشن نوید خو گرفته با غبار راه دیدهی سپید سینهی سیاه هر دریچه که باز میشود از شکاف آن دست استغاثهای دراز میشود هر ترانهای که ساز میشود نالهی نیاز میشود با خمیر لحظههای بیدرنگمان مایهی گلایهایست آفتاب و ماه آفریدگار سایهایست.ا
ای شکوفههای خُرّم بهار!ا خستهایم بستهایم تا در این خزان جاودان نشستهایم ماندهایم راندهایم تا به خاک تیره دل نشاندهایم گوش ما پُر از دریغ روزگار خود چو روسپی، در انتظار سنگسار هر حکایتی، شکایتی است قصهای ز غصهای است از غروب آشتی، کنایتی است شهریور ماه 1339
مجله اپیزود ، شمارهی چهلوشش دوم خرداد ماه 1388 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |