|



فصل اول
بهزاد پيش از خواب ياد جزيره افتاد. صبح پس از ديدن نسترن گفت: «بيا
برويم آشوراده، ده سال پيش وقتي تو هم اينجا بودي، من با دستهی- به قول
خودت - «وحشيها» سري به جزيره زدم. چه دوراني! يادش بهخير، مادربزرگ زنده
بود و من در شروع جوانی، تازه از فرنگ برگشته بودم، همه چيز برایام عجيب
بود. حالا میخواهم بدانم آنجا چه تغييری كرده، مثل ما عوض شده يا هنوز تر
و تازه است؟»
دختر دستها را در هم فرو برد، روی نوك پا ايستاد: «كی میرويم؟»
«خيلی زود.»
حوالی ظهر راه افتادند. بعد از عبور از گرگان هوا تدريجن ابري شد. در بندر
شاه، كجبار، روي بامهای سفالی، گندمزارهای درو شده، شيروانیها و
ناودانها بارش آغاز كرد. خيابانها خلوت شد و گاه دستههايی از زنان، شال
ارغوانی بر سر، گونهها برآمده، چهرهها به تردی نان گردهی تازه، از خم
خيابانها و كوچهها دوان میگذشتند. نسترن پيشاني را تكيه داد به شيشهی سواری: «حتا چشمهای پيرزنها هم میدرخشد! كاش ساكن اينجا بوديم.»
بهزاد، سر پيچ، چرخشی به فرمان داد: «در همان چند روز اول دچار ملال
میشدی، مگر كار به دادت میرسيد، كار سخت و دایمی. گاهی حسرت اينجور زندهگی
را دارم، (دست چپ را بالا گرفت و انگشتها را از هم گشود) يكی شدن با خاك و
باران و آفتاب، اتكا به قدرت دستها، خيش زدن و بذر پاشيدن، زمانی دراز به
انتظار رويش گياه نشستن، شبها از زور خستهگی به خوابی سنگين فرو رفتن، بیكابوس و بیرويا. حيف، نه همت و نه عادت داريم.»
رسيدند كنار ساحل. بهزاد سواری را نگه داشت، چتر را برداشت و پياده شدند.
رو به زمين ماسهیی دويدند. ريلهای خط آهنی، بیمبدا و بیمقصد، بين
علفها قطع میشد. قطاری اسقاط، دريچهها شكسته، در باد و باران و آفتاب
رها شده بود.
بهزاد انگشتها را بالا آورد: «رسيده به آخر دنيا. آنقدر صبر كرده تا بين
شكافهايش علف سبز شده، مثل كسی كه تمام عمرش را صرف رويایی ناتمام كرده.»
دختر در پناه چتر تيره لبخند زد، دندانها و چشمها درخشيد: «چرخهايش از
كار افتاده، فرو رفته توی زمين، مثل اسكلت شده. بايد آنقدر بماند تا گرد
شود.»
بهزاد ابرو در هم كشيد: «بله، مثل من.»
فصل دوم
مردی جوان، بلندبالا و ورزيده، دستها سياه از روغن موتور، به طرف آنها
آمد: «قايق میخواهيد؟»
بهزاد به چشمهای آبی و كلاه كپی مرد نگاه كرد، با شوق جواب داد: «پيدا
میشود؟ شما داريد؟»
مرد سر را به تاييد تكان داد: «من تعميركارم، قايق را رفيقام دارد. مخصوص
بردن آب به جزيره است. آب شيرين در جزيره پيدا نمیشود. همراهاش مسافر هم
میبرد.»
بهزاد رو به دريا برگشت. در اسكله، قايقی بيضی پهلو گرفته بود –
آهنپارهیی زنگخورده، حافظ دو حوضچهی پرآب. گروهی پيرمرد سرخگونه و ريش
سفيد، لب مخزنها چندك زده بودند و سيگار میكشيدند.
بهزاد پلكها را به هم زد: «قايق همين است؟»
جوان سر جنباند: «نترسيد! همه سوارش میشوند.»
مرد رو به نسترن كرد: «نظر تو چيست؟»
نسترن دستها را به هم زد: «خيلی جذاب است!»
بهزاد از جوان پرسيد: «غرق نمیشويم؟»
جوان به قهقهه خنديد، دندانهای محكم او بين لبهای گوشتی كبود درخشيد.
بهزاد چتر را بست: «چهطور سوار میشوند؟»
مرد سوتزنان سراشيبی را پايين رفت، نسترن و بهزاد از پیاش. الواری ساحل
را به قايق متصل میكرد. جوان داد كشيد: «برويد پايين!»
چوب، خيس و خزهبسته بود و با تكان آب میلرزيد. نسترن كفشها را درآورد،
پا روی تخته گذاشت. با جنبش پل تق و لق، جيغی كشيد و خنديد. سر پيرمردها
رو به او چرخيد. نزديكترين آنها فرياد كشيد: «يواش يواش بيا! تا چشم به
هم بزنی، رسيدهای به قايق.»
دختر دستها را از دو سو گشود، خندان جواب داد: «خيلی چپ و راست میرود،
نمیتوانم تعادلام را حفظ كنم.»
مرد سالخورده مشت بسته را گشود: «قدم به قدم! هيچطور نمیشود.»
نسترن لب را گاز گرفت. آستينهای نازك او مثل بالهای پروانه بالا و پايين
میرفت، سربند حرير دستخوش باد. چند قدم به آخر مانده، جستی زد و پايين
سريد، نزديك حوضچه لغزيد، ديرك خيس و زنگخورده را محكم چسبيد: «آخ خدا!
موفق شدم. از بندبازی چيزی كم نداشت.»
مردهای پير خنديدند: «اين كار هرروز ماست.»
دختر نفس عميقی كشيد: «خيلی شجاعت داريد! اگر پایتان بلغزد، با سر توی آب
میافتيد.»
يكی از بين آنها گفت: «الوار ضخيم و محكمیست. هيچكس را نمیاندازد، حتا
زن حامله.»
بهزاد چتر و كفشهای جيرش را پرت كرد درون قايق. تخته زير قدمهای او
نرمنرم میلرزيد. لولاهای پر غژاغژ بالا و پايين میرفتند. جوان انديشيد:
«اگر افتادم، شايد لاستيك بادكردهیی داشته باشند.» رفت و پا بر سطح قايق
گذاشت، سكندریخوران كنار حوضچه ايستاد. دختر بازوی او را گرفت. تصوير
آنها بر سطح آب حوضچه میلرزيد. لبخند محو بهزاد به قهقهه منتهی شد: «هر
طرف نگاه میكنی، آب، بيرون و تو. شبيه روياست. (دست زير قطرههای باران
گرفت) آسمان و دريا و حوضچه، افسوس كه آبشش نداريم. اين پيرمردها دارند؟
صورتهای آرامشان اينطور نشان میدهد.»
نسترن كفشها را پوشيد، به ريشسفيدها نگاه كرد، سر رو به آسمان تيره گرفته
بودند، از پلك، بناگوش و موهای تنك آنها آب میشريد، چشمهای كدر، خيره به
ابرها. پرسيد: «كجا بنشينم؟»
كسی جواب داد: «برای نشستن جا نيست. كنار ديرك بايستيد.»
بهزاد پيش آمد: «در تمام راه؟!»
«سه ربع ساعت بيشتر نيست، (پسِ سر را خاراند) يا روی زمين بنشينيد.»
بهزاد نگاه كرد به كف قايق: «چيزی از حوضچه كم ندارد!»
مخاطباناش خنديدند: «همه جا خيس است.»
گروهی زن پرهياهو، سبدهای مرغ زنده و تخممرغ در دست، به چابكی از تخته
پايين پريدند، در انتهای قايق شانه به شانه نشستند. گردن مرغها خم شد و سر
زير بال بردند. زنها بیوقفه با لهجهیی ناآشنا حرف میزدند. ريشسفيدها
گوش تيز میكردند، حضور بهزاد و نسترن از ياد رفته بود، در فاصلهی دو
حوضچه به ستونی تكيه دادند.
فصل سوم
به نشان آغاز حركت، قايق پيش و پس رفت. در فرصت نهايی گروهی كودك درون
قايق پريدند، كيفهای كهنه در دست، شلوار ورزشیهای رنگباخته چسبيده به
پاهای لاغر. مردی چوان آنها را همراهی میكرد، عينكی دور سيمی به چشم و
روزنامهیی خيس زير بازو داشت، خطوط چهره سخت و بیتغيير؛ بر ديركی آهنی
تكيه داد و روزنامه را باز كرد، در هوای گرگ و ميش غرق خواندن شد. قطرههای
ريز باران بر كاغذ فرو میچكيد، میشكفت و گسترده میشد.
كودكان دور حوضچهها میدويدند و تا مرز سقوط در مخازن و دريای پرتلاطم جلو
میرفتند؛ هماهنگ با جست و خيزهای پرخطر، نسترن گردن میكشيد و دست بر دهان
میفشرد. سرانجام جوان عينكی سر از روی روزنامه برداشت، آنها را با فريادی
آرام كرد، بر صحن قايق نشستند، مشتی تخمه از جيبها بيرون آوردند،
میشكستند و رو به دريا تف میكردند.
قايق آمادهی حركت شد، لنگرزنان چپ و راست میرفت، آب حوضچهها را موج داد،
پشنگهايی بيرون لغزيد. گذرگاه تختهیی را تو كشيدند و گوشهی قايق
گذاشتند، چند مرد جوان به راستای آن نشستند. سطح قايق پر از جمعيت بود.
نسترن كنار گوش بهزاد نجوا كرد: «دارد فرو میرود، ترس برم داشته.»
مرد چتر را گشود، فراز سر او گرفت: «نگاه كن بقيه چه خونسردند!»
دختر ابرو به هم كشيد: «به من مربوط نيست، شايد خلاند! وگرنه (نگاهی به
دور و بر كرد، زورق چپ و راست میشد و تا نيمه میرفت زير آب) بايد با اين
وضع بزنند به چاك!»
در مه و باران پيش رفتند، پس از مدتی پرهيب يك كشتی بیدر و پيكر آشكار شد،
وسط موجها به گل نشسته بود، تنها و غربتزده، از گذشتهیی دوردست، همآغوش
بادهای سرد.
بهزاد چشمها را تنگ كرد، دست سايبان چهره، چتر را به نسترن داد. نگاه او
تيرهگی گرفت.
دختر چتر را بست: «چيزی شده؟»
جوان كشتی را نشان داد: «بايد تزاری باشد.»ا
«به خانهی اشباح شبيه است.»
بهزاد سر جنباند. معلم جوان روزنامهی مرطوب را تا زد و در جيب گذاشت،
شيشههای عينك را پاك كرد، برگشت و چشم دوخت به كشتی انگار جزيی از دريا
بود. خطاب به نسترن گفت: «معلوم نيست از كی به گل نشسته. مردم میگويند هر
شب كه دريا توفانیست، تا صبح صدای گريه از كشتی به گوش میرسد، زنی
سفيدپوش روی عرشه میآيد و آوازی سوزناك میخواند.»ا
چشمهای بهزاد فراخ شد: «زنی سفيدپوش؟!»ا
معلم خنديد: «من اين حرفهای خرافی را باور نمیكنم. از ده سال پيش در
جزيره ساكنام، به گوش خودم هيچ صدايی جز جوش و خروش توفان و موجها
نشنيدهام.»
چند قدم دورتر زنی ميانسال اعتراض كرد: «همه شنيدهاند، تمام اهل جزيره.
فقط شما قبول نمیكنيد، چون كه وقت خواب پنبه در گوشتان میگذاريد،
میدانيد چرا؟ میترسيد!»
جوان تا بناگوش سرخ شد: «كی میترسد؟ من؟ همه میدانند در اين دنيا چيزی
نيست كه باعث ترس حيدری شود، حتا ماموران دولتی. اما شما شايد از ترس، برای
اين آهنپاره افسانه ساختهايد. كاری ندارد، يك روز سوار قايق بشويد، برويد
از نزديك بيينيد، فقط پوستاش باقی مانده، مشتی فلز و چوب پوسيده.»
بهزاد به كشتی رو كرد، صدای غژاغژ لولاها در باد پراكنده میشد، روی
خيزابها چپ و راست میرفت، قطرههای كجبار، آن را نزديك و دور میكرد،
پشت دريچههای شكسته، گاه چلچراغی، آيينهیی، دستهی برنجی دری، آونگ ساعتی برق
میزد و بیدرنگ در سايهها محو میشد.
بهزاد پرهيب زنهای افسونگر كشيدهچشم و خرامان را، با كلاههای دورهدار،
آويزههای تور و برق گوشوارهها در عرشه میديد، سودا و بیقراری آنها را
در تنگنای جسم احساس میكرد. به ياد آسيه افتاد: چشمهای غربتزده، نگاه
تيره، كه در باد و مه میشكست. سر را تكيه داد به ديرك زنگخورده، پلكهای
خسته را بست. پرههای بينیاش با نفسهايی گسسته میلرزيد و رگهای شقيقه
میتپيد. ميله را چسبيد.
نسترن به او خيره شد، التهاب و رنگباختهگی مرد، هميشه حاصل گشت و واگشت
ياد دوردست آسيه بود. دختر اين بازتابها را میشناخت، بیدرنگ پريشان
میشد و پشت خود را خالی میديد. برگشت و زل زد به كشتی: هيولايی مه گرفته،
دور از دست و تهديدكننده، كه با نزديكی دور میشد و با دوری نزديك. برای
بهزاد شايد جلوهگر آسيه بود كه در فضای خوابزده با جوهری غيرواقعی قد
برمیافراشت. پشت به كشتی و بهزاد كرد، هردو دور و ترسناك بودند. نياز به
ارتباط با آدمی استوار و ساده داشت، رهايی از ورطهی پيچاپيچ وهم، صدای
پنبهیی خواب.
فصل چهارم
نسترن از معلم جزيره پرسيد: «جمعيت اينجا چهقدر است؟»
مرد راست ايستاد و پاشنهی كفشهای كهنه را به هم زد: «حدود پانصد نفر، صد
خانوار، بستهگی به فصل دارد، در تابستانها گاهی دو برابر میشود. از تمام
شهرها و روستاها میآيند، برای تفريح چند روز میمانند و باز میروند.»
چشمان درخشان نسترن به او خيره بود، پوست شاداب گونهها از نم باران و سرما
به رنگ گلابی پاييزی، كشيده قد و ميانباريك، در باد سر برافراشته بود.
معلم جوان عينك را از چشم برداشت، با دستمالی پيچازی پاك كرد: «يك مدرسهی
شش كلاسه، كارخانهی برق، باغ ملی و مهمانسرايی مجهز در جزيره داريم. اگر
اجازه بفرماييد، خودم را معرفی میكنم: حيدری، معلم هنر. حياط مدرسه را سال
پيش آجرفرش كرديم، تور واليبال گذاشتيم، زنگهای تفريح بچهها بازی
میكنند، من يادشان دادهام، (صدا را پايين آورد) به آنها علاقه دارم.
رفتيم گرگان تا كتاب تماشا كنند، كتاب تازهیی كه به خواندناش بيارزد در
نيامده، وگرنه برای كتابخانهی مدرسه میخريدم. اول تابستان يك دوره كتاب
ابتياع كرديم، آقای مدير مخالف بود. میگفت برای اينجور خاصهخرجیهای تو
بودجه نداريم. (بر سينهی استخوانی دستی كشيد، گونههای او سرخ شد) من مشت
روی ميز كوبيدم، گفتم نسل آيندهی ما بايد كتابخوان بار بيايد، كتاب
بزرگترين معلم است. اعتقاد دارم هر مملكتی كه پيشرفت كرده، دليلاش كتاب
بوده. شما موافق نيستيد؟»
نسترن به بهزاد نگاه كرد: پيشانی رنگپريده را رو به افق تار گرفته بود،
جدا از جهان دور و بر، پلك نمیزد. رو به معلم برگشت، حلقهیی از زلف بلوطی
بر گونهی او فرو ريخت: «چرا! چرا! كتاب بهترين دوست انسان است.»
بچهها چشمهای روشن خود را به او دوخته بودند، با توجه نسترن پشت شانههای
هم پنهان میشدند، سر فرو میانداختند. حيدری توضيح داد: «از شما خجالت
میكشند؛ چه بهتر، وگرنه شلوغ میكردند. از من چندان پروا ندارند، چون به
رویشان دست دراز نمیكنم. از مخالفان تنبيه جسمی بچهها هستم، در كتابهای
روانشناسی اين روش رد شده، اما مدير و ناظم، اغلب، آنها را با خط كش كتك
میزنند.»
دختر سر انگشتها را بر گونهی چپ فشرد: «وحشيانه است! طفلك بچهها!»
حيدری مشتی بر ديرك قايق كوبيد: «احسنت بر شما كه اين مطلب را درك
میكنيد! (با سپاس نسترن را نگاه كرد) اينها همه وحشیاند، لطافت احساسات
را در نمیيابند، عادت كردهاند ضعيف پامال قوی باشد. من كتاب زياد
خواندهام. لازم نمیدانم بگويم، يگانه سرگرمیام در اين جهان مطالعهی
افكار چهرههای نامی است، زندانی قطعه زمينی كه هر طرفاش آب است و آب، چه
رفيقی بهتر از كتاب؟ بيشتر، رمانهای روسی را میخوانم، از محتوای آنها
دنيا را به خانه میآورم، عظمت و والايی روح انسان را درك میكنم. (نجوا
كرد) تنها آرزويم زندهگی در آن سوی مرز است. (با سر اشاره كرد به شمال،
دايرهیی در فضا رسم كرد) بعضی شبها بیخواب میشوم، همصحبتی ندارم، لب
دريا مینشينم، موجها میخورد به پايم، تا سپيدهدم بيدارم. شما به
خانمهای روس شباهت داريد.» پلكها را پايين آورد و لب فرو بست.
دختر بیاعتنا سراپای او را نگاه كرد: موهايش زبر و كمپشت بود، پيشانی،
آفتاب سوخته، بينی، نوكتيز و تيغكشيده، سبيلی نازك سايه بر لبهای كبود
میانداخت. بر گلوگاه لاغر او سيبكی نوكتيز بالا و پايين میرفت. پيراهن
پيچازی آبی و كت و شلوار قهوهیی سوخته به تن داشت، سر شانه و آرنجها برق
افتاده از سايش اطو. در اين مجموعه تنها چشمهايش شاخص بود، پشت شيشههای
عينك شعله میكشيد، دور مردمكها خطهايی آبی شعاع میانداخت.
مرد، دانشآموزی را صدا زد. بچه پيش آمد، راست برابر معلم ايستاد،
دستهای سرخ را به رانها چسباند، كفشی مردانه به پا داشت، سر بزرگ و
ماشينشدهاش بر گردن لاغر لق میزد. حيدری دست بر شانهی استخوانی او
گذاشت: «آقای دباغ! هر شعری كه دوست داريد، برای خانم بخوانيد.»
بچه پا به پا شد: «آقا، اجازه! شما بگوييد چه شعری.»
حيدری به فكر فرو رفت: «"اشك يتيم" چهطور است؟ (رو كرد به نسترن) خيلی
استعداد دارد، آيندهی او را درخشان میبينم.»
پسر شروع كرد به خواندن شعر، همپای اوزان، روی پنجهها پيش و پس میرفت،
گاه سرفهیی میكرد و خشی در صدايش میافتاد:
«آن شنيدستی كه روزی زيركی با ابلهی
گفت اين والی شهر ما گدايی بیحياست
گفت چون باشد گدا آن كز كلاهاش دگمهیی
صد چو ما را روزها بل سالها برگ و نواست
گفت ای مسكين غلط آنك ازينجا كردهای...»
انگشت اشاره را گاز گرفت، نگاهی به دور و بر كرد، آب دهان را فرو برد.
حيدری به نجوا گفت: «دُر!»
نگاه پسر درخشيد: «در و مرواريد طوقاش اشك اطفال من است. (نخودی برشته از
قفا بر لالهی گوش او خورد. حيدری دستها را به هم كوبيد، رو به بچهها خيز
برداشت) لعل و ياقوت ستاماش خون ايتام شماست.ا
در گدايی نيست جز خواهندهگی
هركه خواهد گر سليمان است و گر قارون گداست.»ا
لب فرو بست و نوك كفشهای خود را نگاه كرد.
سه پيرمرد خوابزده سر را به تاييد جنباندند، مرغ و خروسها قدقدی كردند.
نسترن دست زبر و سرد پسربچه را گرفت و فشرد: «آفرين! خيلی خوب خواندی.»ا
حيدری با احساس غبن گفت: «نه! خوب نخواند. از شما خجالت كشيد.»ا
فصل پنجم
به جزيره نزديك شدند. زورق پيش رفت و در ساحل ماسهیی لنگر گرفت.
پيرمردها و زنها برخاستند، جامههای خيس را تكاندند، از روی تختهی باريك
تكتك رد شدند. لبخندی پرشور چهرهها را روشن میكرد، انگار بر ارض موعود
گام میگذاشتند.
معلم جوان، چتر را از دست نسترن گرفت، تا كرد و بست، بند را دور سيمها
حلقه كرد، دگمه را فشرد. بهزاد به حركتهای نرم و نوازشگر دستهای او نگاه
میكرد، ابروها را بالا برد و لبخند مرموزی زد. حيدری به او نزديك شد:
«افتخار میدهيد راهنمای شما در جزيره باشم؟»
بهزاد نگاه كرد به نسترن: «خيلی لطف داريد.»
حيدری خم شد، استحكام تخته را سنجيد. دختر بر پل باريك پر گل پا گذاشت. با
احتياط پيش رفت و به ساحل رسيد، پاشنهی كفشها درون ماسه فرو رفت. بهزاد و
آقاي حيدری به او پيوستند.
بهزاد نفس عميقی كشيد، رشته موهای چسبيده بر پيشانی را با انگشت پس زد، چند
قدم پيش رفت. بر زمين مستحكم زير پای او، گلهای سوسن وحشی با نسيم چپ و
راست میرفت. از تعليق زورق آبناك رها شده بود. در احاطهی مه كهربایی
دريا، دستخوش اضطراب بود، روياهای او بين ابرها تجزيه میشد، با قطرههای
باران بر سرش فرو میچكيد.
جزيره بوی زندهگی داشت: برابر خانهها رختهای گسترده بر شاخههای خشك
موج میخورد، بر چمن خواب و بيدار بچهها میدويدند، زنهای چارشانهی خوش
آب و رنگ كنار درها با هم گفتوگو میكردند، از اجاقهای دور و نزديك، دودی
آبیرنگ میرفت رو به آسمان. كنار تختهسنگی، سگی لاغر و گوشبريده لميده
بود و با چشمهای ميشی مغرور آنها را نگاه میكرد. بهزاد دستی بر شانهی
معلم جوان زد: «چه جای قشنگی داريد، آقای ...؟»
مرد سر را خم كرد: «حيدری!»
بهزاد به شكرانهی آرامش بعد از تلاطم با حيدری دست داد: «خوشوقتام آقا! من
هم "بهزاد مؤتمن" (به دختر اشارهيی كرد) و "نسترن كيانی"»
معلم مبهوت جواب داد: «بنده هم خيلی خوشوقتام. پيشنهاد میكنم ابتدا
كارخانهی برق را ببينيد.»
بهزاد دستها را در جيب كت فرو برد: «باران بند آمد.»
حيدری به كورهراهی بين گندمزار درو شده پا گذاشت، پيشاپيش میرفت، جای
پاشنههای كفش او روی گل میماند.
لبهای نسترن را پوزخندی از هم گشود: «كارخانهی برق ديدن دارد؟»
بهزاد شانهیی بالا انداخت: «فرق نمیكند، از نظر من هيچ جای دنيا ديدن
ندارد.»
فصل ششم
صدای پتپت موتور از دور شنيده میشد، حيدری قدم تند كرد، پشت ديواری
ناتمام ايستاد و لبخند زد. دست رو به ديوار برد و كليد چراغ را فشرد،
مهتابی رنگمرده بر چهرهی او نور انداخت، دری آهنی را گشود.
بهزاد و نسترن پا به حياطی كوچك گذاشتند. گرد محوری عمودی، پروانهیی
لقزنان میگشت. بر پايهیی آهنی موتوری سياه میجنبيد، پيش و پس میرفت،
سوت میزد و با نيرویی توفنده، انگار مهيای جهيدن میشد، برای پرواز روی
آسمان جزيره تنها دو بال كم داشت، روغن غليظ و سياه تالاب برابر خود را
میلرزاند و لبپر میداد.
حيدری نوازشگرانه بر موتور عاصی دست كشيد، بلند گفت: «مال آلمان است. مثل
ساعت كار میكند، به دورترين نقاط جزيره برق میدهد، اما محصولات شوروی چيز
ديگریست. (فريادها در هياهوی پروانه و غرش موتور محو میشد. نسترن گوشها
را گرفت. بوی روغن سوخته، معدهی او را منقبض كرد، رو به مزرعه دويد. مرد
ناگهان ساكت شد، عرق جبين را خشك كرد) از من رنجيدهاند، حرف نادرستی
زدهام؟»
بهزاد به ديوار تكيه داد: «نه! گمان نمیكنم. از موتور خوشام آمده!»
حيدری از حياط بيرون رفت، مولد پر صدا را با انزجار نگاه كرد، موتور مستحكم
آلمانی كه از سال پيش مايهی فخر او بود، ناگهان شكوه خود را از دست داد و
بیقدر شد.
نسترن كنار علفزار بر سنگی نشست، سرفه كرد و روسری بر شانههايش لغزيد.
معلم كنار پای او چمباتمه زد: «حالتان بد است؟ خيلی معذرت میخواهم.»
دختر سر را نزديك بوتهها برد، با گردنی كشيده از ته گلو صداهای خشكی سر
داد، لبخند بیرمقی زد، دست زير چانه گذاشت و خيره شد به دريای سربی. بادی
آميخته با بوی زهم، طعم خزهی اعماق آب را بر چهرهی او دميد. نفس عميقی
كشيد. چشمهای براق، درشت و ترسيده را به چهرهی نحيف آقای حيدری دوخت،
برخاست: «چيزی نيست! گاهی سرگيجه پيدا میكنم.»
حيدری كف دست را با نوك ناخن میخراشيد و سر تكان میداد.
بهزاد دورتر ايستاده بود، نسترن را در نور نگاه میكرد: پيشانی بلند را رو
به باد گرفته بود، اندام برافراشته به تنديس شهبانوان تمدنهای گمشده
میماند. خود را با حيدری قياس كرد و دريافت معلم جوان ممتازتر است. آفتاب
و باران، غربت و شوريدهگی موجها او را جلا داده بود. بیهيچ حايلی زيبايی
را جذب میكرد و با ذرات خود میآميخت، ظرفيتی كه بهزاد فاقد آن بود، اسير
در حصار تنهايی و يكسونگری، فرزانهگی را از دست میداد. عينك معلم از دور
برق میزد و سر او بين شانههای لاغر میجنبيد. عشق داشت به بچهها و تكتك
مردم جزيره، بیپروا زانو میزد و عواطفاش را پنهان نمیكرد.
پسزمينهی اندام آنها، كشتی به گل نشسته بود – هوايی از خودش و آسيه.
ذرهذره اين چشمانداز در روح بهزاد حلول میكرد، اندوهاش به جذبه بدل
میشد، با آسمان، انسان و دريا میآميخت.
كنار معلم روستايی، نسترن آرام میشكفت و به كمال میرسيد. بهزاد با شادی،
لحظهیی ميرا از زيبايی حيات انسان را میديد، خلوصی تكرار ناپذير. حيدری
به نگاه بهزاد توجه كرد و نزديك آمد: «خسته شدهايد. از شما دعوت میكنم
برويم به خانهی دوستام، پشت همين درختهاست.»
«بله، فكر خوبیست.»
فصل هفتم
دختر گره سربند را زير گلو محكم كرد، پا به راه گذاشت، حلقههای مو چون
گلبرگهای خيس زنبق بر پيشانیاش میلغزيد. از كنار معجر گذشتند. مردی
چشمتنگ و گردصورت، شلوار راهدار خانه و عرقگير خيس به تن، پيش آمد و با
حيدری روبوسی كرد. چند بچهی كوچك و بزرگ دور آنها را گرفتند، معلم، بهزاد
و نسترن را نشان داد: «از دوستان نزديك بنده!»
مرد لبخندزنان با بهزاد دست داد، بر گونههای توپرش دو چال عميق افتاد:
«آقای حيدری نورچشم بنده هستند، رفقایشان هم همينطور.»
چند قدم دورتر گروهی زن چادر سفيد، متبسم و زاغچشم و خوش رنگ و آب، كنار
حصار ايستاده بودند. صاحبخانه رو كرد به آنها: «چرا تكان نمیخوريد؟ از
خانم پذيرايی كنيد!»
زنی پيش آمد، چارشانه و بالابلند، دست نسترن را گرفت، لبخند زد و كنج
چشمهايش چين افتاد: «بفرماييد تو، بد بگذرانيد.» در را گشود.
پا به حياطی سنگفرش گذاشتند. زنهای جوانتر آنها را تعقيب میكردند، به
جامهها و موهای نسترن خجولانه دست میكشيدند، با لهجهیی نامفهوم،
گزارشهايی به او میدادند. با هم مشورت میكردند: «ماتيك به لبهايش زده؟
دامن پرچيناش را ببين! چشمهای قشنگی دارد، مثل ماديان.»
نسترن تبسم بر لب آنها را نگاه میكرد، پلك به هم ميزد و مینماياند
گفتوگوها را درنمیيابد. از معبری باريك گذشتند. به سايهی ديوار كاهگلی،
درختچهی انار شاخ و برگهای براق را بالا كشيده بود و آميخته بود با
خارهای خشك حصار.
به ساختمان آجری رسيدند. ديوارها شورهزده بود و درز آجرها يك در ميان
خالی. پردهی زرد زيرزمين پس رفته بود، در فضای سايه روشن، دختربچهیی
زانوزده بر گليم، با عروسكی رنگ و رو رفته بازی میكرد، رنجور و بیاشتياق،
دستهای بازيچه را بالا و پايين میبرد. سمت چپ او روی نيمكتی تركدار، زنی
نشسته بود، دست تكيهگاه چانه، در پرتو چركتاب چراغ، رنگپريده و
بیتكان.
روی گرامی جعبهیی، صفحهیی سياه میچرخيد. آهنگی عاميانه، همراه با خشخش
سوزن از درز پنجرهها در حياط پراكنده میشد:
«اونكه رفته ديگه برنمیگرده
شايد تو قلباش كسی لونه كرده
آسمون با چراغ ستاره
انتظار ماه تابونو داره ...»
نسترن لب دريچه نشست. درون اتاق را نگاه كرد، بچه نزديك مادر رفت، سر را
بين زانوهای او پنهان كرد. زن او را كنار زد، دگمههای پيراهن زرشكی را پی
در پی میبست و میگشود، به نقش گليم خيره میشد. نور نيمتاب دريچه روی
موهای بلند و پرشكن او میتابيد، حلقههای در هم تنيده با پرتويی ارغوانی
میدرخشيد.
آهنگ تمام شد، زن سراسيمه برخاست و سوزن را گذاشت بر لبهی صفحه. صدای
خشدار تكرار شد:
«اونكه رفته ديگه برنمیگرده
شايد تو قلباش كسی لونه كرده ...»
زن پرهيب نسترن را ديد و رو به دريچه برگشت، تپش قلب دختر تند شد، خون از
چهرهاش گريخت و احساس خفهگی كرد. با نگاه به صورت او انگار خودش را در آينه
میديد: چشمهای درشت عقيقی، دهان شكوفان صورتی، گونههای برجسته و گردن
باريك كشيده. زن به نسترن پشت كرد. با نگاهی بیتاثر باز روی نيمكت نشست،
دست زير چانه گذاشت، ترانه را همراه خواننده به زمزمه تكرار كرد.
نسترن ايستاد. نفسهايش میگسست و احساس میكرد در مردابی سربی فرو میرود،
سر را به ديوار فشرد. از ميزبان پرسيد: «او از كجا آمده؟ چرا اينقدر
غصهدار است؟»
زن ميانسال بازوی او را كشيد: «شوهرش به دريا رفته، شش ماه پيش، هنوز جسدش
پيدا نشده، هر روز انتظار میكشد، از اين دخمه بيرون نمیآيد، اما چه
فايده؟ ناراحت نباشيد.»
از پلكانی سنگی بالا رفتند و پا به اتاقی روشن گذاشتند، دريچهیی عريض مشرف
بود به باغ نارنج، پشتدریهای تور سفيد را پس زده بودند. بر رف گچی، گلدانی
از چينی زرد، گلهای پلاستيكی داودی و زنبق را حفاظت میكرد. دو سوی
گلدان، بشقابهايی با تصوير خانهی كعبه و مسجد نبی. روی ديوار سمت راست
عكسی تمامقد از صاحبخانه، در جامهی عربي با چپيه و عگال، چند سال
جوانتر، تسبيج به دست، موها و ابروها سياه. بالای اتاق پتويی گسترده
بودند. زن نسترن را روی پتو نشاند و بالشچهیی سفت، با روكش مخمل سرخابی را
تكيهگاه بازوی او كرد.
سماوری زغالی كنج اتاق میجوشيد. بخار چای تازهدم به فضا طراوت میداد.
دختر بزرگتر چادرنماز را دور كمر گره زد، در استكانی چای ريخت و آن را با
قندانی برنجی در سينی گذاشت، رو به نسترن سراند: «میدانی چرا بدحال شدی؟
از درياست!»
دختر چای داغ را نوشيد، خيره شد به باغ، با صدايی خوابگرد گفت: «آن زن مرا
منقلب كرد.»
دخترها چادرنماز را روی دهان كشيدند، چشمهای آنها از فشار خنده تنگ شد.
باران نرمنرم بند میآمد. بر شاخ و برگ درختها گنجشكهای خيس مینشستند و
دستهجمعی میپريدند. چند شعاع نور كنج درگاه را روشن میكرد.
نسترن سر را به سوی بانوی خانه چرخاند: «هميشه اينقدر غمگين است؟»
زن استكان خالی را به دختران نشان داد: «بله، هميشه. گاهی شبها از خانه
میزند بيرون و كنار ساحل راه میرود، نگاه میكند به كشتی تزاری. (دخترها
به چهرهی نسترن خيره بودند، چشمهای آنها از درخشش جوانی ناب، فروزان)
جزيره محصول عمدهیی ندارد.»
دختر بزرگ برای همه چای ريخت، سه دختر دور سينی نشستند، چای پررنگ را با
قند زياد مینوشيدند و جرعههای مستمر از گلوگاه نازك آنها میگذشت، گره
میخورد به آوای قورت، مادر ابرو درهم كشيد.
پسركی پابرهنه، گونهها برافروخته، پرده را پس زد. صدای پرهيجاناش زير سقف
پيچيد: «آقای حيدری گفتند بياييد!»
زنها بیدرنگ برخاستند. نسترن دستهی كيف را بر شانه انداخت. بانوی ميزبان
پرسيد: «چند تا بچه داری؟»
دختر به سقف نگاه كرد: «يكی، بله يكی!»
«فقط يكی؟ چرا پيش دكتر نمیروی؟ چند دكتر خوب در گرگان هست. آقا عيب دارد
يا شما؟»
نسترن تبسم محوی كرد، سر را به ديوار تكيه داد: «آقا مريض بود، بيماریاش
هنوز هم ادامه دارد.»
زن مژههای بور را به هم زد: «چه مريضیی؟»
«جادوگری به اسم آسيه طلسماش كرده.»
«خب دعا بگير! صورتاش نشان میدهد خيلی غم دارد، بچهآور نيست.»
نسترن به سوی در رفت: «نه! به درد نمیخورد.»
دخترها و زن با وحشت خود را كنار كشيدند. بانوی ميزبان اخم كرد: «به درد
نمیخورد؟! بختات همين است، بايد بسازی!»
دختر كفشهايش را پوشيد: «دارم میسازم، چارهیی نيست.»
زن از پشت، نوك موهای دختر را كشيد، زير گوش او سراند: «دنبلان به خوردش
بده!»
نسترن شانه بالا انداخت: «همه كار كردهام، بیفايده.»
زن انحنای بين شست و سبابه را گاز گرفت، فوتی به چهار سو دميد. دختر در حال
و هوايی سوگوار، احاطه شده با نجواهای همدردی، از حياط گذشت.
بهزاد به طارمی تكيه داده بود، خيره به ابرها، پنجهی پا را روی علفها
میكوبيد. برگشت، نسترن را نگاه كرد. دختر بیاراده خنديد، دست بر دهان
فشرد. خانم ميزبان هشدار داد: «او را مسخره نكن! ببين چه قيافهیی دارد،
بيشتر از تو ناراحت است.»
دختران خانواده يكبهيك بوسه بر گونههای نسترن زدند، بوی علف تازهرسته
از بناگوش و پيكر آنها میتراويد، چشمها روشن و لبها زبر. بر شانهاش
دست كشيدند، آرزو كردند چند پسر بياورد.
گرما و لطافت زنها تا انتهای علفزار همراه نسترن بود. همچنانكه دور میشد،
صف كشيده كنار پرچين، دست تكان میدادند. گاوی سياه زير درختی پر شاخ و برگ
ماغ میكشيد. يك دسته اردك بر گندمزار درو شدهی طلايی به دنبال هم
میدويدند.
بهزاد تاری از سبيل را بين دو انگشت پيچاند: «خب! خوش گذشت؟»
نسترن دستها را به هم كوبيد: «فوقالعاده بود.»
حيدری به آنها پيوست، پارههای ابر را نگاه كرد: «باران بند آمد، هوا
آفتابی میشود؛ از پاقدم شماست. مدرسه را بايد ببينيد!»
فصل هشتم
معلم به كورهراهی پا گذاشت، نسترن و بهزاد از پیاش. از صدای پای آنها
گنجشكهای پنهان شده زير ساقهی علفها برمیجستند و چند قدم دورتر
مینشستند. دختر پا سست كرد. «اين دور و بر مار ندارد؟»
حيدری برگشت و خنديد: «مارهای اين ناحيه بیخاصيتاند.»
بر تار و پود زرين سربند دختر آفتاب جرقه میزد. گرد چهرهی باطراوت،
هالهیی تابناك میلرزيد: «میدانم، ولی از ريختشان میترسم.»
خندهی حيدری اوج گرفت: «نيش نمیزنند.»
«زشت كه هستند.»
«صدای پا كه بشنوند فرار میكنند. (راه افتاد و چند قلوه سنگ را با نوك
كفشها عقب زد، دست بر كمر، با غرور يك حكمران قلمرو خود را نشان داد) اين
هم مدرسه!»
در را گشود، پا به حياطی مفروش با آجرهای زرد نهادند. بر تارك بنايی نوساز،
پرچمی بلند تاب میخورد، رو به آسمان پرپر میزد. سه كنج حياط هنوز خرابه
بود، پوشيده از گلها و علفهای خودرو. تور واليبالی شكم داده، جابهجا از
هم گسسته، در مركز حياط بود. روی آجرها، با گچ سفيد خانههايی كشيده بودند.
پاهای پرجست و خيز، آجرها را ساييده بود و خطوط سفيد، يك در ميان محو شده
بود.
از پلكان آجری بالا رفتند. حيدری كليدی از جيب درآورد و در را گشود، هوای
ماندهی نمناك رو به آنها وزيد. از راهرويی نيمه تاريك و سرسرایی لخت
گذشتند. ته سرسرا سكويی بود، برابر آن پردهیی نيمگشوده از ماهوت زرشكی،
بيدخورده و پرغبار. حيدری به دختر رو كرد: «صحنهی تئاتر ما! با نظر من
ساخته شده. در روزهای جشن، بچهها نمايش میدهند. خودم متنها را انتخاب
میكنم، بايد محتوا داشته باشد، (خون به صورتاش دويد) "ماهی سياه كوچولو" را
تمرين كرديم، وقت نمايش، آقای مدير از اجرای آن ممانعت كرد، آدم ترسو و
خشكیست، فكر و ذكر او رتبه است. از آمل آمده.»
نسترن به پرده دست كشيد، بر انگشتهايش غباری نشست. در نيم روشنا چشمهای
او درخشيد: «صحنهی تئاتر! چهقدر دلام تنگ شده!» روی سكو جست، پرده را عقب
زد، طرهی مو را پشت گوش برد. صورتاش برافروخته شد، پوست گونهها از شور
زندهگی كش میآمد و نازك میشد، نبضهايش میسوخت. دستها را به هم قلاب
كرد، سر را برافراشت، چشمها نيمخفته، پلكها بلوطی از سايهروشن عصر،
بهزاد و حيدری را متناوبن نگاه كرد. هر دو را كوچك میديد. صدای رسا و صاف
او در راهروی خالی پيچيد: «بله! اين خانه بوی مرده میدهد، بوی دستهگلهای
فردای شب مهمانی. آه! قاضی عزيزم، نمیتوانيد فكر كنيد در اينجا چهقدر ملول
خواهم شد.»
بهزاد، بهتزده به دهان نسترن چشم دوخت، جملهها را عالی میگفت. برای
اولين بار چشمها، لبها و حركتهايش روح داشت، حسی را در او بيدار میكرد.
اين بهترين بازی دختر در طول زندهگی بود، روی سكوی متروك دبستانی پرت. حيف
اين لحظه را بوريس - كارگردان تئاتر - نمیديد، وگرنه نسترن را هرگز رها
نمیكرد. حيدری دست زد، بهزاد از او تقليد كرد.
دختر از سكو پايين جست. چشمهای خاكستری معلم جوان، از پشت عينك با
جرقههايی نقرهگون درخشيد: «چه افتخار بزرگی! (ته صدایاش میلرزيد) شما
هنرپيشهايد! (به پيشانی مشتی كوبيد) آخ، چرا از اول نگفتيد؟ (لب زيرين را
گاز گرفت) بايد خودم میفهميدم، چهقدر احمقام. مرا عفو كنيد!»
آفتاب عصر روی دهان متبسم نسترن موجی درخشان تاباند: «كی گفت هنرپيشهام؟»
حيدری سرخ شد: «شما مرا دست میاندازيد؟ از بچهگی به سينما و تئاتر علاقه
داشتم، فيلمهای زيادی ديدهام، پس خوب میدانم هنرپيشه كيست. میخواستم
كتابخانه را نشانتان بدهم، اما چه فايده؟ برای شما همه چيز اينجا حقير است.
(رو به راهرو رفت، در را گشود، سر خم كرد) كجا برويم؟ باغ ملی؟ در اين فصل
گلها بيداد میكنند.»
دختر زيپ كيف دستیاش را باز كرد و بست: «ولی من دلام میخواهد كتابخانه را
ببينم.»
فصل نُهم
حيدری بستهیی سيگار "زر" از جيب درآورد. يكی بين لبها گذاشت، كبريت
كشيد. دستهای او میلرزيد، باروت مرطوب، اخگری زد و بیدرنگ افسرد. مرد
دوباره كبريت كشيد، محكمتر از پيش. غلاف باروت از چوب جدا شد، جزجزكنان
افتاد كنج راهرو. نسترن فندكی شفاف و ارغوانی از كيف درآورد، داد به دست
معلم، يكبارمصرف و سبكوزن. حيدری خم شد، آن را مثل شيئی مقدس در نور
آفتاب زير و رو كرد، در محفظهی نيمه خالی، گاز مايع بالا و پايين میرفت؛
بازتاب سرخ شيشه پرتو انداخت بر سبابه و شست مرد. شعله را افروخت، سيگار را
به آن نزديك كرد. دود توتون پيچ و تابخوران بالا رفت. فندك را پس داد.
دستهی دری را چرخاند، اثر انگشت بچهها سطح آن را تا نيمه پوشانده بود.
لولای خشك نالهیی كرد و پا در اتاق گذاشتند. ميز تحريری سستپايه نزديك
پنجره بود، رويهی تركدار پرخراش زير لايهیی از غبار. روی آن قلمدانی
سياه، ليوانی پُر از مداد و خودكار، پوشهیی ارغوانی، كاسهیی از پلاستيك كه
بر لبهاش ماستی غليظ خشكيده بود.
سرمايی همراه با رطوبت از كف پاهای دختر بالا میآمد، دندانهای او نرم به
هم میخورد، كنار بخاری خاموش رفت. حيدری پرسيد: «روشناش كنم؟»
«نه، هوا خوب است.»
مرد گنجهیی را گشود، بوی نا بيرون زد. در طبقهها سه رديف كتاب چيده
بودند، جلدهای منقوش، طبلهزده و شوره پسداده. معلم دست برد رو به آنها،
چندتایی را بيرون كشيد. انديشناك و مغرور بود، انگار خود را در تدوين
متنها سهيم میدانست. كتاب "بچههای راه آهن" را گشود، چوبخط نقرهگونی
از جنس كاغذ سقز پايين سريد، آن را برداشت و مچاله كرد، در سبد كاغذهای
باطله انداخت. سطرهای كتاب زير نگاه خستهی دختر میلرزيد. معلم آهی كشيد:
«كتاب فوقالعادهيیست. شما از كدام قسمتاش بيشتر خوشتان میآيد؟» او را
تدريجن در افكار و خواندههای خود سهيم میپنداشت.
نسترن لب گزيد: «چند سال پيش آن را خواندهام.»
حيدری كتاب ديگری را نشان داد، لبخند مرموزی زد: «"بچه اردك زشت". من هم در
اين جزيره يكجور بچه اردك زشتام. اهالی منطقه با اينكه دوستام دارند، احساس
میكنند از جنس آنها نيستم. (دستها را گشود) در جزيرهیی غريب، بين آبهای
فراموشی اسير شدهام. میبينيد چه وضعی دارم؟» دود سيگار را رو به دريچه
فوت كرد.
نسترن با مهر به چشمهای مرد خيره شد. حيدری به ديوار تكيه داد، دست را
حايل چهره كرد، زانوهای او میلرزيد. بهزاد فوتی بر غبار راحتی دميد، درون
آن نشست، سر را به پشتی تكيه داد، پلكها را بست، فكر كرد: «آسيه در آرزوی
عمان بود، ماهی نهنگ شر! حوضچهی مرا نمیخواست.»
نسترن آهسته گفت: «آقای حيدری!»
دست مرد آرام پايين افتاد. بر پيشانی آفتابسوخته و بين تارهای كمپشت مو
قطرههای عرق میدرخشيد، گونههای لاغر میگداخت، باصدایی خشدار گفت:
«استدعا دارم مرا عفو كنيد!»
بهزاد گوش تيز كرد، انديشيد: «مثل قهرمانهای كتاب حرف میزند.»
نسترن سر را پايين آورد: «حالتان خوب نيست؟»
حيدری به ميز تكيه داد: «با افتخار میگويم، در تمام زندهگی، هرگز نبوده قلب
من اينگونه گرم و سرخ! بايد استوار به پيش تاخت. عقيدهی شما چيست؟»
دختر پرسيد: «به كجا؟»
حيدری بر شيشهی پنجره ضربدری كشيد، رو به نسترن برگشت، مشت را گره كرد،
چانهاش لرزيد، آب دهان را فرو داد، سيبك بالا و پايين رفت: «به سوی پيروزی
و بهروزی خلق. (گونه را خاراند. از عمق چشمها جرقههایی تابيدن گرفت، به
حياط خالی خيره شد) باری بگذريم. (چند كتاب ديگر را به صف روی ميز چيد: آهو
و پرندهها، سندباد بحری، كوههای سفيد. بر جلد كتاب آخر دستی كشيد،
خردههای شوره در فضا پراكنده شد) سر كلاسهای انشا از بچهها میخواهم
چند صفحه از اين كتاب را به صدای بلند بخوانند.»
نسترن زانو را ماليد: «برایشان مشكل نيست؟»
حيدری ابرو در هم كشيد، با تحكمی كه خاطرهی كلاس درس را به ياد میآورد،
بر ميز ضربه زد: «ممكن است، ولی بايد ياد بگيرند.»
«در خانه كتاب میخوانند؟»
«نه، وقت ندارند، اغلب آنها بعد از درس در مزرعه كار میكنند.»
دختر لبها را غنچه كرد، در نور نيمتاب، دهاناش سرخ و روشن بود: «طفلكیهای
بیگناه!»
در گلوی حيدری صدایی پرشور چهچهه زد: «چند برابر بچههای شهر زحمت میكشند،
اما امكان پيشرفت ندارند، حيف از اين همه استعداد!»
كشویی را پيش كشيد و چند ورق كاغذ بيرون آورد، دستهای او میلرزيد:
«انشاهایشان را بخوانيد، تعجبآور است، سرشار از احساس عالی انسانی. شما با
اين قلبی كه داريد زير گريه خواهيد زد. (چند ورقی را انتخاب كرد، رو به
نسترن نگه داشت) اين گوهرها را بگيريد، به يادگار ببريد!»
دختر سر به نفی تكان داد: «نه، شايد درست نباشد.»
مرد ورقها را زير بينی او گرفت: «دلم میخواهد چيزی از جزيرهی ما در
صندوقتان بگذاريد.»
دختر با ترديد آنها را گرفت، تا كرد و در كيف گذاشت. آقای حيدری
پيروزمندانه لبخند زد، نسترن را از كنج چشم پاييد: «پس كتابخانه خيلی هم بد
نيست؟»
دختر به در نزديك شد: «نه! همه چيز عالی بود، فكر نمیكردم در اين مكان
دورافتاده اينقدر كتاب ببينم.»
نگاه مرد درخشيد: «البته فقط شما میفهميد!»
نسترن در را باز كرد. بهزاد برخاست و به او پيوست. حيدری كتابها را درون
گنجه گذاشت، در را محكم بست. وارد حياط شدند. توپ رنگ و رو رفتهیی زير پله
بود، نسترن آن را با نوك پا به سمت بهزاد پرت كرد. جوان خنديد و توپ را
برگرداند. بازی تكرار شد. برای اولين بار چيزی آنها را به هم میپيوست؛
دختر به فال نيك گرفت.
حيدری صميمانه گفت: «آفرين! ورزشكار هم هستيد!»
نسترن اخم كرد، توپ را زمين انداخت و پايين دامن را تكاند. چهرهی معلم سرخ
شد: «اگر افتخار داشته باشم، ميل دارم مهمانسرا و باغ ملی را نشانتان
بدهم.»
فصل دهم
نسترن از مدرسه بيرون دويد. روی برگهای خشكيده و علفهای آفتابخورده
پا میگذاشت و میرفت. بهزاد از آستان در گذشت. حيدری پرسيد: «وسط علفها
میروند، كفشهایشان خيس نمیشود؟»
جوان دستی بر پشت او زد: «چرا از خودش نمیپرسيد؟»
مرد در را قفل كرد و به پرچم رنگباخته چشم دوخت: «امسال عوضاش میكنيم. شما
به ايشان بگوييد از بيراهه میروند. پيش از غروب بايد باغ ملی را ببينيد.»
بهزاد با صدايی خسته داد زد: «نسترن!»
نسترن برگشت، گوشههای دامن چيندار كبود را بالا گرفته بود، جستزنان
میخنديد. بهزاد دستها را در جيب كت فرو برد: «آقای حيدری عجله دارد!»
دختر دور و بر را نگاه كرد: «از كدام طرف بايد برويم؟»
حيدری پا در كورهراهی پيچاپيچ گذاشت. نسترن از او جلو زد، مسير را ادامه
میداد، دم به دم برمیگشت و میپرسيد: «كی میرسيم؟»
در انتهای كورهراه مرد ايستاد و باغی پردرخت را نشان داد. نسترن به
نردههای كوتاه سبز نزديك شد، جستی زد و بالا پريد، كنج دامناش گير كرد به
ميلهیی نوكتيز و پاره شد. خم شد و كوشيد پارچه را از ميله جدا كند. حيدری
پيش رفت، سر را به افسوس تكان داد: «حيف از لباستان، اينجا سه تا در دارد
(به ورودی باغ اشاره كرد). وقتی برگشتيد آن را بدهيد به رفوگر.»
نسترن پرسيد: «رفوگر؟!»
از لطافت و عطر پارچهی نازك دامن، مه نازكی رو به حيدری وزيدن گرفت. دختر
كنار حوض رفت، روی نيمكتی نشست، دستها را گشود. فوارهیی، چرخزنان، آب را
گرد میكرد. شاخههای نسترن از بلندای آلاچيقی گنبدیشكل آويخته بود،
گلخوشهها با درخششی آتشگون روی موج سبز برگها شعله میكشيد، طاق
نصرتهای گلآذين محوطه را دور میزد. چشمانداز باغ، دريايی از گل بود،
سايهروشن رنگهای صورتی و پشتگلی، عنابی و شنگرفی، اخرایی و گلاناری،
ياقوتی و مرجانی، زرشكی تند و زنبقی تا حصار باغ میدويد و از نرده بالا
میجست. زير و بم رنگهای سرخ، بهزاد را احاطه كرده بود. عطر دور او
میچرخيد، قطرههای لرزان باران از نوك برگها بين موهايش فرو میچكيد.
نسترن زير آلاچيق رفت. آفتاب اريب میتابيد. چشمهای عقيقی دختر شعله
میكشيد، سايههای ارغوانی، گونههايش را برمیافروخت. رو به خورشيد لبخند
میزد. اين دريای سرزندهگی، طراوت و عطر، گل و شبنم، نفس مرد را تنگ میكرد،
اما برای رهایی از بخارهای مسمومی كه روح او را زمانی دراز احاطه كرده بود،
به نيرویی افسارگسيخته، بیقرار و زنده نياز داشت. بايد شريانی گشوده میشد
تا خون يخبستهی او از نو به گردش درآيد، يا در اين گرداب فرو میرفت يا
سرانجام رهایی میيافت. زندهگی او خوابگردی رنگباختهیی بود كه حتا خودش در
آن حضور نداشت، از ضربهی بيدار شدن میترسيد، در اين نور اگر چشم میگشود،
با تمايل فطری خود باز رو به سايه نمیرفت؟ تضمينی نبود. رابطهی آن دو،
حاصلی جز ابهام و آشفتهگی نداشت، تا حد امكان دختر را آزرده بود، نمیتوانست
بار ديگر او را بكشاند به جريانی پيچاپيچ و بیاعتبار. نسترن به زيبايی گل
سرخ، از بطن طبيعت شكفته بود، مثل خاك، سخی بود و نمناك. اما آسيه زادهی
آب بود، از درياهای قطبی میپيوست به موجهای فيروزهیی و لبپرزنان
برمیگشت، در جسم خودش نمیگنجيد. بهزاد مشتی خاك برداشت، از سراپايش موجی
گرم گذشت، شاخهی درختی را گرفت، جوانهها را نوازش كرد، چشم دوخت به
نسترن، مِهِ نگاهاش نازك شد. قلب نسترن با تپشی سخت، موجی از خون را رو به
چهرهاش دواند. آرام پيش آمد، پرتوهای سرخ از پیاش. پشت بر شفق، روی سكویی
نشست، جامه و موها در گردی زرين غوطه خورد، خيره شد به مرد، نجوا كرد:
«حالات بهتر است؟»
بهزاد دستها را در جيب كت فرو برد و از او دور شد. طول باغ را رفت و
برگشت، چشم به قرص سرخ خورشيد دوخت، برابر دختر ايستاد، پلكها را بست و
بازگشود. دختر نگاه كرد به چشمهای مبهوت او، مژههای برگشته و تكتك به هم
چسبيده، سايه میانداخت بر گونههای رنگپريده. ريشی يكی دو روزه، چانه و
بناگوش او را پوشانده بود. با پنجهی كفش روی خاك ضربدری كشيد: «من خيلی
خوبام، تو چهطوری؟»
گلوی دختر منقبض شد، باغ دور سرش چرخيد و سكو را گرفت، نفس عميقی كشيد.
دستهیی مرغ دريایی، گشودهبال و كشيدهگردن، آسمان آبی جزيره را دور
میزدند، بهزاد جهت نگاه نسترن را دنبال كرد. نم اشك، چشمهای دختر را
پوشاند، لبخند زد: «بله، مثل من. مرغ دريایی، نينا زارچنايا. (برخاست و
دستها را گشود، دور خود چرخيد، شانهها را بالا كشيد) چرا میلرزم؟»
بهزاد كتاش را از تن درآورد، بر شانههای دختر انداخت. نسترن كت را پوشيد و
دگمهها را بست، گرمای تن بهزاد و بوی اودكلن او - عطر مبهم شيرهی كاج -
سر دختر را به دوار آورد. رفت و روی نيمكت نشست، چهره را درون يقهی كت فرو
برد. در تاريكی پناهدهنده، صدای قلب خود را میشنيد. گامهایی به او نزديك
شد. با اشتياق سر بلند كرد اما بیدرنگ ابروها را در هم كشيد. حيدری دسته
گل سرخی را پيچيده در كاغذی خط دار، رو به نسترن دراز كرد: «قابل شما نيست،
بفرماييد!»
از چند جای انگشتهای او قطرههای خون میچكيد، دختر نيمخيز شد:
«دستهایتان را زخم كرديد، اين چه كاری بود؟ ناراحتام میكنيد، با ديدن خون
حالام به هم میخورد.»
رنگ معلم پريد، رفت و دستها را در حوض شست: «شما دل نازكی داريد، خار
هميشه با گل است، خراش آن هم درد ندارد.»
دختر دسته گل را بو كشيد. مرد نفس را در سينه حبس كرد. نسترن لبخند زد:
«گلهای اينجا مگر محافظ ندارد؟»
معلم سر را برافراشت: «من میتوانم!»
«پس حقوقتان بیمرز است.»
حيدری سر را به تاييد جنباند: «بيشتر از شهردار به من احترام میگذارند،
نمیدانستيد؟»
دختر شانهیی بالا انداخت: «نه! از كجا بدانم؟»
حيدری پرسيد: «برويم به مهمانسرا؟»
«مهمانسرا چی دارد؟»
«ماهی آزاد، خيلی تازه است. بايد از آن بخوريد!»
نسترن دسته گل را چرخاند، رو كرد به بهزاد: «تو چی میخوری؟»
مرد كف دستها را به هم ماليد، نگاهی به دور و بر كرد: «عجب هوایی! بعد از
ماهها انگار اشتهايم باز شده.»
فصل یازدهم
حيدری به سمت بنای مهمانسرا راه افتاد، پشت كفشها را خوابانده بود،
پارهگی جورابها پاشنهی برهنه را در هر قدم مینماياند. لخ كشان و سرگشته
میرفت، موها دستخوش نسيم. سر پلهها سيگاری از جيب درآورد، كبريت كشيد،
روشن نشد، نسترن فندك را به او داد. سر خم كرد و شعلهی استوار را گرفت زير
سيگار، پك محكمی زد، فندك را دو دستی پس داد.
از دری شيشهای عبور كردند. پا به راهرویی گذاشتند مفروش با موزاييك.
ديوارها به زردی میزد، پوشيدهی اثر انگشت، گردی توپ و بال مگسهای مرده.
از دری فنردار مردی فربهاندام بيرون آمد، دست حيدری را فشرد. پيشبند سبز
بسته بود. چشمها تنگ بود و مورب، گونهها درخشان و سرخ. بازوی معلم را
گرفت و پيچاند، جناق سينهی استخوانی مرد صدايی كرد، پرسيد: «پهلوان چهطوری؟
چرا سر به ما نمیزنی؟»
حيدری سينه را پيش داد: «ياخچیام گارداش. گناخ واروم، بولار منيم شهری
يولداشلارم ديلار.»
مرد دست را روی چشم گذاشت: «اطاعت اليرم.» در سمت چپ را گشود.
پا به تالاری خالی و روشن گذاشتند. از بين ستونهای گچبری گذشتند.
دريچههای يكپارچه، چشمانداز دريا را داشت. صدا زير سقف میپيچيد. جا به
جا ميزهای چهارگوش، با روكش براق سرخ در قاببندی مطلا، زير نور عصر برق
میزدند، بر سطح آنها ليوانها و پارچهای واژگون. پشت شيشهها مگسها
وزوز میكردند. حيدری تالار را ديد زد، جای ميزها را سنجيد و با قدمهایی
مصمم نزديك پنجره رفت، صندلیها را پيش كشيد، نسترن و بهزاد نشستند. دختر
حلقهی مو را پس زد: «منظرهی خوبی دارد، اما چهقدر مگس؟!»
حيدری پيشخدمت را صدا زد: «امشی يوخوزدی؟»
مرد شانه بالا انداخت: «فايده سی يوخدی. (رو كرد به نسترن) كاری به شما
ندارند.»
دختر پلك به هم زد: «روی غذا نمینشينند؟»
مرد سبيل پرپشت را خاراند: «چی بياورم؟»
حيدری صدا را صاف كرد: «زود سه پرس ماهی بياور! تازه و تر و تميز.»
«سبزی خوردن و سالاد چی؟»
دختر نوك انگشت را جويد: «نوشابه داريد؟»
«فقط كوكاكولا.»
حيدری فرصت نداد: «ماهی و كوكا، تمام!» پك محكمی به سيگار زد. بر پشتی
صندلی سرخ تكيه داد، دود را حلقهحلقه رو به طاق فرستاد.
پيشخدمت رفت و در مسير او مگسها از روی ميزها پريدند، دورتر كه شد باز
نشستند. سرين پهن او با هر قدم میلرزيد. در را گشود. از آنسوی راهرو صدای
خنده و فرياد، جست و خيز و برخورد توپ بر ميز به گوش میرسيد. نسترن گوش
تيز كرد: «در مهمانسرا ورزشگاه هم هست؟»
حيدری، تالار، ستونها و راهرو را نگاه كرد، با نخوت مالكی كه از داراییاش
دلزده شده، دست راست را بالا آورد: «آنجا هم غذاخوری بود، چون مشتری
نداشتيم تبديلاش كرديم به سالن پينگ پنگ. ز نيرو بود مرد را راستی (رو كرد
به نسترن) نظر شما چيست؟»
بر پيشانی نسترن مگسی نشست، آن را بهشدت تاراند: «در مدرسه كاپيتان بسكت
بودم، بعد ولش كردم، حال و حوصله نداشتم.»
حيدری تهسيگار را درون جاسيگاری ملامين له كرد: «بنده هم به همچنين،
فوتباليست بودم. دور جزيره میدويدم، عصرها هم پينگ پنگ میزديم. (خيره شد
به امواج دريا) حالا از دل و دماغ افتادهام. اوقاتام را صرف خواندن كتاب
میكنم، به عاقبت اين مملكت میانديشم. هر شب راديو گوش میدهم، همهجا را
با خِرخِر میگيرد، (چشمكی حوالهی خورشيد كرد) جز راديوی همسايهی شمالی.
( از اين كنايه نيرو گرفت و چشم به چشمهای نسترن دوخت. انگار میخواست
اسرار خود را، يگانه ثروتی كه داشت، پيشكش دختر كند) شبها میروم
قهوهخانه، رهنمود ميیدهم.»
بهزاد به بستهی سيگار تلنگری زد: «در جزيره كارخانه هم هست؟»
حيدری با سرانگشت خط مارپيچی در هوا رسم كرد: «ماهیگيرها هم كارگرند، فرق
نمیكند، همه بايد آگاه شوند. شما چرا قضيه را تنها از يك بعد میبينيد؟ هر
كدام از ما رسالت روشنگری در محيط خود را داريم، فعاليت در جبههی داخلی،
گذر از رنجها. من به عنوان يك معلم غير از تدريس خشك و خالی وظايف ديگری
دارم، (چشمكی به نسترن زد) میفهميد كه منظورم چيست؟»
مرد فربه، سينی به دست وارد تالار شد؛ حيدری انگشت بر بينی گذاشت: «بله!
هوا يكباره خوب شد، اينجا باران و آفتاب را پشت هم داريم.»
مرد نوشابهها، ديسهای ماهی، ظرفهای نان و ماست را گذاشت روی ميز،
لبخندزنان به پنجره نگاه كرد: «عجب آفتابی! ماهیها میخواهند از آب بيرون
بيايند، ما هوس كردهايم در آب برويم، (قهقهه زد و بر شكم گرد دستی كشيد)
برعكس شده!» چشمهايش را اشك پوشاند.
بهزاد و نسترن او را با حيرت نگاه كردند. حيدری برافروخت، مردم جزيره را
چون منسوبين خود میدانست، آبروی او در گرو گفتار و رفتار آنها بود.
برخاست و دست بر شانهی مرد گذاشت، او را چند قدم دورتر برد. به زمزمه
جملهیی گفت، پيشخدمت اخم كرد، لب زيرين پرگوشت او لرزيد و با كينه نگاه
كرد به مهمانها. بازو به بازوی حيدری رو به در رفت.
فصل دوازدهم
بهزاد و نسترن بعد از خروج آنها شاد و پرطنين خنديدند. بر خيزابهای
كفآلود، پرتویی سرخفام میتابيد. با هجوم موج، گوشماهیها چرخزنان صدا
میكردند، بوی نمك دريا و گلهای سرخ فضا را میانباشت. نگاه بهزاد درخشيد.
رشتههایی از موی او بر پيشانی تابناك چسبيده بود. دختر انديشيد: «عطر گل
شايد از نگاه اوست.» سر را چپ و راست برد و نفس عميقی كشيد: «به! چه ماهیی.
بخور، ضعيف شدهای!» ماهی را بريد، تكهای را سر چنگال زد، رو به او گرفت.
بهزاد خورد و از گلو آوای نرمی برآورد، نارنج بريده را برداشت، روی ماهی
فشرد: «خوشمزهتر میشود. عجيب است در اين وقت روز میتوانم گرسنه باشم، در
كنار تو امنيت دارم، با جهان به آشتی میرسم. پيشترها شكل مبهمی داشت؛ به
خانهی ما میآمدی، مینشستی، من از آسيه حرف میزدم، كمكم سبك میشدم.
وقتی میرفتی تا مدتی بوی عطرت در اتاق میماند، تار و پود پارچهی مبل و
بالشچهها آن را حفظ میكرد. روی تخت دراز میكشيدم، ابرها را نگاه
میكردم. نيم ساعت پيش در باغ، انگار يكباره يخ چشمهايم آب شد، انبوه
گلها، برگهای خيس، موجهای دريا و خورشيد رنگ خودشان را گرفتند، وقتی نفس
میكشيدم بوی زمين خيس را در خونام احساس میكردم، آدمها ديگر دور نبودند،
كفشهای پاشنهخواب و جوراب پارهی حيدری را دوست داشتم. قبلن صداها و
رنگهای تند (تلنگری بر تختهپوش قرمز ميز زد) آزارم میداد، حالا بیاثر
شده. (برگشت و لبخند زد، چشمهای رنجور به نسترن خيره شد) تو مثل درخت سيبی
در اوايل شهريور. پس من هم درختی دارم.»
نسترن دست را روی ميز گذاشت، سر انگشتهايش میلرزيد، لالههای گوش
میگداخت و گوشوارههای مرجان در نور شكستهی عصر غرق سوزنكهای سرخ بود.
روی كركهای بور گردن، رنگها از رمق میافتاد. آب دهان را فرو برد، غمباد
محو بالا و پايين رفت و سرخی گونه گسترده شد تا شقيقه. در سايهی مژگان
تابخورده، سياهی مردمكها فراخ شده بود. نفس عميقی كشيد: «چرا دروغ
میگويی؟ من روز و شب به حرفهای تو فكر میكنم، هر جمله را بارها به ياد
میآورم، ولی برای تو اهميت ندارد، كترهیی چيزی میپراني، بعد هم فراموش
میكنی.»
بهزاد دست دختر را گرفت، انحنای بين شست و سبابه را نوازش كرد. گرمای زندهگی
از نسجهای او میتراويد و چون كهكشانی كوچك، زير پوست مرد منفجر میشد.
نسترن دست را پس كشيد. كف مرطوب را با گوشهی دامن خشك كرد. مرد كاغذ
دستهگل را باز كرد و غنچهیی برداشت، بين دو انگشت چرخاند: «نه نسترن! من
دروغ بلد نيستم، حتا اگر سعی كنم. اما انسان عوض میشود، كی از آينده خبر
دارد؟»
فصل سیزدهم
حيدري پا به تالار گذاشت. بهزاد لبخند زد: «دارد عرش را سير میكند!»
چشمهای دختر خمار شد: «چرا؟»
«حدس میزنم تو برایاش تجسم شخصيت زنهايی باشی كه در رمانها خوانده و
سالها به آنها فكر كرده.»
نسترن ته چنگال را بر جناق سينه زد: «كی، من؟»
بهزاد سر جنباند: «رگهیی از آنها داری.»
دختر نگاهی به دريا كرد: «چه عالی! نمیدانستم.»
حيدری پيش آمد، چهره پوشيدهی قطرههای ريز عرق. نسترن فكر كرد چند دور دور
باغ دويده است. مرد نفس تازه كرد. دختر دستمالی از كيف درآورد، بر لب فشرد:
«يكباره رفتيد! شام سرد شد.»
حيدری شانهیی بالا انداخت، انگار غذا در زندهگیاش نقشی نداشت: «مهم نيست،
شما ميل كنيد.» با نوك چنگال ماهی را زير و رو كرد، بشقاب را پس زد، سيگاری
برداشت، در جيبها پی كبريت گشت، قوطی خيسيده را گم كرده بود.
نسترن فندك را به او داد. مرد از بهزاد پرسيد: «شما نمیكشيد؟ (بستهیی
سيگار "وينستون" از جيب درآورد، طلق دور آن را گشود، رو كرد به نسترن) رفته
بودم سيگار بگيرم، میدانم، شما اهل "زر" نيستيد.»
دختر دست را پيش آورد و تاملی كرد: «نه، نمیكشم.»
«چرا، میكشيد، وگرنه فندك نداشتيد.»
نسترن سر را برافراشت: «خيلی زرنگيد! راستش گاهگاهی میكشم؛ هروقت غمگينام
يا خوشحال.»
حيدری دگمهی سرآستين را با انگشت شست نوازش كرد: «حالا چهطوريد؟»
دختر آرنج را به ميز تكيه داد، چشمها را بست: «در قالبم نمیگنجم!» پلكها
را گشود، پرتو چراغ ساحل مردمكها را شعلهور كرد.
حيدری فندك كشيد و هر سه سيگار را برافروخت. نسترن پك محكمی زد. حلقههای
دود در هم آميخت. سرخی شفق آخرين ذرات خود را از روی موجها جمع میكرد.
سايههای محو غروب بر ساحل فرود میآمد. بهزاد سيگار را بر لبهی زيرسيگاری
گذاشت: «برای برگشت قايقی پيدا میشود؟»
حيدری لبخندی مرموز زد: «كی عزم رفتن داريد؟»
«پيش از رسيدن شب.»
معلم به دختر رو كرد: «حيف! چه زود تمام شد. من به اين ديدار افتخار
میكنم، جزئياتاش را در دفتر خاطراتام مینويسم، برگ زرينی از گذار زندهگی.»
دختر نيمخيز شد، دسته گل را برداشت: «خيلی لطف داريد.»
بهزاد بسرعت رو به راهرو رفت. پيشخدمت كنار ورودی مهمانسرا ايستاده بود،
دستههای غاز را نگاه میكرد. مرد شانهی او را لمس كرد: «حساب ما چهقدر شد
استاد؟»
پيشخدمت سبيل را تاباند: «دستور دادهاند پول از شما قبول نكنم.»
«قبول نكنی؟! مقصودت چيست؟»
مرد شكم را با دست نوازش كرد: «از جناب معلم بپرسيد.»
بهزاد به تالار برگشت. حيدری و نسترن گفتوگوكنان میآمدند، مرد ضمن صحبت
برمیافروخت و دست تكان میداد. لنگه كفش او بيرون آمد و بر كف تالار جا
ماند، برگشت و با خشم آن را پوشيد. بهزاد بازوی او را گرفت: «آقای حيدری!
لطف كنيد به ايشان بگوييد پول شامشان را بگيرند.»
بر گردن لاغر معلم رگی ورم كرد: «ما اينجا اصولی داريم!»
پيشخدمت سر را میجنباند. بهزاد اسكناسی تازده در جيب او فرو برد. حيدری
پول را بيرون آورد و در مشت بهزاد گذاشت، دندان به هم میفشرد، انگار هر آن
آمادهی دست به يقهشدن با او بود، بالا میجست و داد میزد: «شما برويد،
عرض میكنم شما برويد!»
دختر وارد معركه شد: «آقای حيدری! چرا اينقدر ما را خجل میكنيد؟ از
لحظهیی كه در جزيره پا گذاشتهايم داريم به شما زحمت میدهيم.»
حيدری با شماتت سراپای او را نگاه كرد: «پس مرا قابل نمیدانيد؟»
دختر دستها را تكان داد: «آه، نه آقای حيدری! شما از همه قابلتريد!»
مرد شانهیی بالا انداخت: «برويم! هوا تاريك میشود.» به پيشخدمت اخمی كرد
و بیخداحافظی از پلكان پايين رفت. نسيمی خنك از سمت دريا میوزيد.
فصل چهاردهم
بهزاد و نسترن دنبال معلم دويدند، باغ پرسايه، گلزار فرو رفته در مه،
نيستان آبگرفته و كارخانهی برق را پشت سر گذاشتند. دريچهی خانهها
يكبهيك روشن میشد. كنار ساحل قايقی بر ماسهها پوزه میساييد. حيدری لب
آب رفت. با قايقران آشفتهموی جوان گفتوگو كرد. مرد قايق را چرخاند، به ساحل
سنگی چسباند. بهزاد و نسترن نزديك آمدند. معلم توضيح داد: «تنها قايق
موتوری ما! نيم ساعته شما را به آن ور آب میرساند.»
نسترن خم شد، قايق نو و كوچك را ديد: سفيد براق با ستارههای سرخ، پرچمی سه
رنگ بر جبين آن تاب میخورد. حيدری با بهزاد دست داد. چشمهای درخشان او
تيرهگی گرفته بود، اخگرهای تند نگاه تا ته سوخته بود و ملال، برق آنها را
میپوشاند، خسته به خانه میرفت، زير نور چركمرد چراغ روی تخت دراز
میكشيد، سر فرو میبرد در بالش مرطوب پنبهیی، پشهها در اتاق وز ور
میكردند، تا صبح نمیخوابيد و چهرهی نسترن پيش نظرش میآمد، صدای رسای
دختر در گوش او میپيچيد: «بله اين خانه بوی مرده میدهد، بوی دستهگلهای
فردای شب مهمانی. آه، قاضی عزيزم! نمیتوانيد فكر كنيد در اينجا چهقدر ملول
خواهم شد.» صبح به راديو گوش میداد. روزها و سالها پشت سر هم میگذشتند و
او احاطه شده با خيزابها، ميان خانههای ابری دلتنگ، تكصدای مرغهای
دريايی و تختهسياه مدرسه پير میشد و تدريجن مثل ساكنان جزيره، شبها صدای
زنی را از كشتی مغروق میشنيد. خوابگرد و مات دور جزيره راه میرفت، نسترن
پشت ابرها و خورشيد گداختهی عصر، نرمنرم رنگ میباخت.
دختر رو به مرد دست دراز كرد: «آقای حيدری، واقعن نمیدانم از شما با چه
زبانی تشكر كنم. خاطرات اين روز را برای هميشه به ياد خواهم داشت.»
معلم دست دختر را گرفت و بیدرنگ رها كرد، او را نمیديد، از همان لحظه
رويا بود. خيره شد به كشتی تزاری.
درون قايق پريدند. جوانك لنگر كشيد و قايق از ساحل كنده شد. حيدری از پاكت
"زر" سيگاری بيرون آورد و در جيبها پی كبريت گشت. دختر فندك را رو به ساحل
پرتاب كرد، پيش پاهای معلم افتاد. خم شد و آن را از زمين برداشت، بين شست و
سبابه چرخاند، در واپسين پرتوها، گاز مايع با درخششی ياقوترنگ برق زد.
دستها را بهشدت تكان داد، نسترن از او تقليد كرد. اندام كوچك مرد در سايه
فرو میرفت و نرمنرم دور میشد، دستها را پايين آورد و شعلهی فندك زبانه
كشيد. آتش سيگار در تاريكی درخشيد.
بهزاد و نسترن شانه به شانه روی تختهكوب نشستند، دختر نجوا كرد: «طفلك
آقای حيدری!»
مرد لبخندی زد: «به نظر من فوقالعاده بود.»
نسترن كت بهزاد را از روی شانه برداشت: «بپوش! تو سردت میشود.»
«من در كنار تو گرمام.» صدای نرم او در پتپت موتور قايق تحليل میرفت.
دختر دستهگل را برداشت. بهزاد كنار گوش او نجوا كرد: «هميشه با من
میمانی؟»
سر نسترن رو به جزيره برگشت، تودهیی تاريك پشت مه میرفت، تنها كورسوی
چراغها از دور پيدا بود. كاغذ دور گلها را گشود، آنها را تكتك روی آب
انداخت، بر شكن موجها نرمنرم بالا و پايين رفتند، در تيرهگی گم شدند.
مجله اپیزود
، شمارهی چهلوشش
دوم خرداد ماه 1388 خورشیدی
Home
|