از دست‌های گرم تو

کودکان توامان آغوش خویش

سخن‌ها می‌توانم گفت

غم نان اگر بگذارد.ا

 

نغمه در نغمه درافکنده

ای مسیح مادر، ای خورشید!ا

از مهربانی بی‌دریغ جان‌ات

با چنگ تمامی‌ناپذیر تو سرودها می‌توانم کرد

غم نان اگر بذارد.ا

 

رنگ‌ها در رنگ‌ها دویده،ا

از رنگین‌کمان بهاری تو

که سراپرده در این باغ خزان‌رسیده برافراشته است

نقش‌ها می‌توانم زد

غم نان اگر بگذارد.ا

 

چشمه‌ساری در دل و

آبشاری در کف،ا

آفتابی در نگاه و

فرشته‌یی در پیراهن،ا

از انسانی که تویی

قصه‌ها می‌توانم کرد

غم نان اگر بگذارد.ا

 

 

ای جنگل بزرگ من! ای برگ‌های زرد،ا

بازیچه‌های بال‌وپر بادهای سرد،ا

فردا شوند یک‌سره در برف ناپدید.ا

زیبایی گشاده‌رُخ رازهای تو،ا

خوش‌رنگی نهفته‌ی آوازهای تو،ا

خُسبند زیر چادر یخ‌بسته‌ی سفید.ا

 

در شاخه‌های لخت تو زنگوله‌های تیز

گردند بر سرکفن برف اشک‌ریز

افتند، گاه‌گاه، چو تیر از کمان مرگ.ا

آهو، به‌سان کودک بی‌مادر و پدر،ا

تنها، گرسنه، کم‌رو، گمراه، دربه‌در،ا

در برف، سُمّ و پوزه گذارد برای برگ.ا

 

این ابرها که روی تو هستند در گذار

مانند کوه و دره و دریای بال‌دار

با گنج‌های زرین از کان آفتاب

فردا شوند، یک‌سره، چون کیسه‌ی سیاه،ا

ریزند - هم‌چو مستان، در بُرد و باخت‌گاه -ا

در دست‌های لاغر تو سیم‌های ناب

 

یک‌روز برف‌های تو گردند زیر و رو

یخ‌ها شوند آبله‌رخسار و زشت‌رو

از میخ‌های چکمه‌ی مرد تفنگ‌دار.ا

آهوی بی‌گناه شود زخم‌دار و لنگ،ا

با خون خود نویسد در برف سیم‌رنگ:ا

ا« - بدرود، جنگل من! خوش باش در بهار!»ا

 

 

مه نیمه‌شبان ز خواب برخاست

نرمک نرمک برآمد از کوه

تنها بالای پشته بنشست

بر رخسارش غبار اندوه

 

در درّه گروه سبزپوشان

ناگه چه قرار تازه دادند

کز دیدن ماه لب ببستند

خاموش به جای ایستادند

 

سر پیش فکند رود و بگذشت

گویی کز مه خبر ندارد

صد برق نگه فکنده بر ماه

هرچند برو نظر ندارد

 

مه را اندیشه‌ای‌ست در سر

یادی مبهم ولی غم‌انگیز

جشنی و نشاط و بانگ نوشی

اشکی بر چهره‌ای دلاویز

 

خاموش نشسته ماه غم‌ناک

کوه و درّه در حریر خفته است

شب راز مگوی خویشتن را

در سایه‌ی بیدبُن نهفته است

 

مجله اپیزود ، شماره‌ی چهل‌وپنج

بیست‌وششم اردیبهشت ماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved