|
چرا احساس میکنی که باید تمام عالم و آدم دست به سینه در اختیارت باشند. مگر تو کی هستی که اینقدر خودت را دست بالا میگیری؟ بین آدمها را تفرقه میاندازی وهمه را مسخره میکنی. از خودت می پرسم، واقعن تو فکر میکنی کی هستی؟ نکند خیال میکنی فرزند فلانالدوله هستی و اجدادت نسل اندر نسل در قصرابریشم زندهگی می- کردند؟ تو مریضی. یک مریض روانی. احتیاج به مداوا داری. حالا میخواهد بدت بیاد، خب بیاید. میخواهی پشت سر من صفحه بگذاری، خب بگذار، برای من مهم نیست. همه تو را شناختهاند. پی به ذاتت بردهاند. نگاه کن به دور و اطرافات، کسی برایات نمانده. آن عده هم که تو را تحویل میگیرند، باور کن عاشق و شیدای تو نیستند. رک و پوستکنده بگویم، از تو میترسند. مراعات حالات را می کنند. دوست ندارند، حرفی و موردی پیش بیاید و تو چاک دهنات را باز کنی و طبق معمول برایشان دُرفشانی کنی. اما باور کن من از این قماش نیستم. از این به بعد جلوی تو می ایستم. یادت میآید زمانی که من تازه ازدواج کرده بودم، تو چند ماه بعد از ازدواجام طلاق گرفته بودی، یک روز در جمع، به من گوشه زدی و گفتی: - بعضیها عجب شانسی توی فامیل آوردند. تو همیشه به من حسادت میکردی. مگر من مقصر ناکامی زندهگیات بودم؟ میخواستی حواسات به همسرت باشد. به من چه که سر و گوشاش می جنبید. اوایل خیلی دلام به حالات میسوخت. اما وقتی که پی به وجودت بردم فهمیدم که حقات بود. مقصر اصلی خودت بودی و حالا دنبال کسی میگشتی تا خطای خودت را توجیه کنی. نگاه کن! تو هم میتوانی مثل بقیه خوب باشی. فقط کافیست که قلبات را با دیگران صاف کنی. دورو نباش. تظاهر نکن. آن وقت میبینی که چهطور همه مجذوب تو میشوند و چهقدر محبوب آنها میشوی. ماشاالله سر و زبان خوبی هم داری. خوب جای خودت را باز می کنی، ولی حیف که دل و زبانات یکی نیست. عزیز من! کمی به خودت در آینه نگاه کن! به صورتات دقیق نگاه کن! ببین زیبایی همیشهگیات را از دست دادهای. بس که پاچهی این و آن را گرفتهای، بس که از کارهای دیگران حرف و حدیث در آوردهای، عصبانی شدی و از شکل و قیافه افتادی. باور کن میتوانی خودت را اصلاح کنی. مطمئن باش آینه هیچگاه دروغ نمیگوید، به خودت در آینه خیره شو و خودِ حقیقیات را پیدا کن.
سیامک شالچی - مجله اپیزود ، شمارهی چهلوپنج بیستوششم اردیبهشت ماه 1388 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |