|
«شیرین»، بانوی افسونگر سرزمین ارمن ( ولایتی از کوهستان آذربایجان) که بسیار زیبا بود، یکی از بانوان نامدار دورهی ساسانیان است که در تاریخ ایران، نقش دلپذیری را از خود بهجا گذاشته است و مضمون شعرها، داستانها و نمایشهای بسیاری شده است. شاعر بزرگ ایران«نظامی» شیرین را برادرزادهی «مهینبانو» فرمانروای ارمن میداند و بسیاری از تاریخنویسان، او را اهل رُم دانستهاند و گروهی دیگر نیز بر این باورند که از خوزستان برخاسته و از خانوادهای کوچک و معمولی بود. بههرشکل شیرین با زیبایی و شیرینبیانی خود دل از خسروپرویز پادشان ساسانی بُرد. نظامی در داستاناش چنین روایت میکند: شاپور که ندیم خسروپرویز بود، روزی او را از وجود شیرین و زیبایی و خوشزبانی بیش ازحد او آگاه کرد و گفت«بدان که پشت این کوه سرزمینی بزرگ، آباد و خُرّم قرار دارد، این سرزمین از آذرآبادگان تا ارمنستان گسترده است و فرمانروای آن زنی است بهنام مهین بانو. این بانو در این دنیا فقط برادرزادهای زیبا به نام شیرین دارد:ا در این زندانسرای پیچدرپیچ برادرزادهای دارد دگر هیچ شبافروزی چو مهتاب جوانی سیهچشمی چو آب زندهگانی سروزلفی زناز و دلبری پُر لب و دندانی از یاقوت و از دُرّ و اما شیرین نه تنها به گفتار و رخسار نیکوست، در سوارکاری و اسبدوانی هم بیهمتا و یکهتاز است. اسب شیرین نیز تیزتک و کشیدهاندام است و چون باد میتازد و مثل رعد میجهد. رنگاش مانند شببیستاره تاریک و سیاه است و بههمین سبب آن را شبدیز مینامند.»ا خسروپرویز دستور داد که زود به آن سرزمین برو و شیرین و اسباش را برای من بیاور. شاپور به آن سرزمین رفت و زمانیکه شیرین و همراهاناش در مرغزار بودند، عکس خسرو را کشید و در دسترس شیرین قرار داد. شیرین مبهوت آن تصویر شد. همراهان شیرین به خیره شدن او به آن تصویر نگران شدند و در خفا آن تصویر را پاره کردند و زمانیکه شیرین سراغ آن تصویر را گرفت، به او گفتند که آن تصویر شیطانی بود و به همین سبب ناگهان از دست رفت و ناپدید شد.ا شاپور که نقاش ماهری بود، بار دیگر چهرهی خسرو را ترسیم کرد و آن را زیباتر از چهرهی واقعی خسرو کشید و در فرصت مناسب آن را به شیرین داد و به او گفت که از راز این تصویر آگاهام و خسرو پرویز را به شیرین معرفی کرد:ا به پاسخ گفت رنگآمیز شاپور که ای از روی خوبات چشم بد دور که هست این صورت پاکیزهگوهر نشان آفتاب هفتکشور شهنشه خسرو پرویز کامروز شهنشاهی بدو گشته پیروز پس از آن تا میتوانست در رسای خسرو و خوبیهای او داد سخن داد. شیرین پس از آن شبوروز در اندیشهی صاحب آن تصویر رفت و آرام و قرار از دست داد و شاپور راز خود را به وی گفت که همنشین خسرو است و میداند که خسرو نیز او را بسیار دوست دارد. سپس انگشتری زیبا و گرانبها را به او داد و گفت این انگشتری متعلق به خسرو است، آن را نزد خود نگه دار و چون به تیسفون رسیدی، خود را به شبستان خسرو برسان. آنجا کنیزکان وقتیکه این انگشتر را ببینند، تو را بهراحتی به نزد خسرو خواهند برد.ا شیرین روز بعد به بهانهی شکار سوار بر شبدیز با یاراناش به سمت نخیرگاه رفت و همراهانش را جا گذاشت و به سمت تیسفون رفت. همراهان به کاخ برگشتند و خبر گمشدن شیرین را به مهینبانو دادند. از سوی دیگر خسرو که مورد سوءظن پدرش هرمز قرار گرفته بود، برای آرام شدن اوضاع تیسفون، ناچار شد برای مدتی آنجا را ترک کند. در حالیکه شیرین به سمت تیسفون میتاخت، خسرو از آنجا دور شد.ا شیرین وقتی به تیسفون رسید فهمید که ماجرا ازچه قرار است و خسرو برای مدتی آنجا را ترک کرده. خسرو هم در سفرش به ارمن رسید و مورد استقبال مهین بانو واقع شد و همانجا به شاپور دستور داد که به دنبال شیرین برود و او را با خود به ارمن بازگرداند. شاپور چنین کرد و اینبار بازهم خسرو گرفتار ماجرایی دیگر شد. پیکی از تیسفون برای او پیغام آورد که زود خودت را به تیسفون برسان که دشمنان، پدرت را نابینا کردهاند و تاج و تخت شاهی درخطر است. خسرو بین تاج و تخت پادشاهی و شیرین، تاج و تخت را انتخاب کرد چرا که میاندیشید با داشتن تاج و تخت، شیرین را نیز بهدست خواهد آورد.ا بنابراین بازهم در حالی که شیرین به سمت ارمن میآمد، خسرو به سمت تیسفون میرفت و با خود میاندیشید:«چه بازیها دارد این چرخ گردون و تا کی من و دلدار ازهم جدا میخواهد؟»ا خسرو به تیسفون رسید و چندی بعد کسی به نام بهرام چوبین با توطئه، اینگونه وانمود کرد که خسرو خود پدرش را نابینا کرد که بر تخت پادشاهی بنشیند. خسرو ناچار به فرار از تیسفون شد و در جایی نزدیک ارمن ساکن شد و در همانجا نیز شیرین را ملاقات کرد. خسرو روز و شب به میگساری و خوشگذرانی سرگرم بود تا اینکه با طعنههای شیرین، در پی تاج و تخت رفت تا بهرام را از تیسفون براند و خود بر تخت نشیند.ا خسرو چون به روم رسید و چند روزی در آنجا ماند، متوجه شد که قیصر روم دختری زیبا به نام مریم دارد، پس کسی را فرستاد و از مریم خواستگاری کرد و قیصر روم نیز این وصلت را پذیرفت و جشن باشکوهی برای عروسی مریم و خسرو برگزار کرد. هدف خسرو این بود که از قیصر روم سپاه و سلاح برای نبرد با بهرام بگیرد. او پس از چند روز خوشگذرانی، پیغام خود را به قیصر رساند و قیصر روم سپاه و تجهیزات کامل در اختیارش قرار داد.ا
خسرو ، بهرام را شکست داد و بر تخت پادشاهی نشست. او تا هنگامی که مشغول جنگ با مخالفان بود، به یاد شیرین نیفتاد، اما همینکه کارها سروسامان گرفت دوباره یاد و مهر شیرین به سراغاش آمد. او همچنان به عشق شیرین میاندیشید اما ازدواج با مریم او را گرفتار کرده بود و نمیتوانست به سمت شیرین برود.ا در همین هنگام مهینبانو از دنیا رفت و فرمانروایی ارمن به شیرین رسید، اما شیرین که در عشق خسرو میسوخت سرزمین ارمن را به شخص مورد اعتمادی سپرد و خود روانهی تیسفون شد و از ماجرای ازدواج خسرو با مریم اطلاع پیدا کرد. شاپور باز هم به سمت شیرین آمد و به او گفت، خسرو با اینکه مریم را دارد، اما همچنان تو را دوست دارد و از ترس مریم و پدرش نمیتواند نام تو را بر زبان آورد. پس تو به شبستان خسرو برو تا او پنهانی به دیدارت بیاد.ا اما شیرین از این سخن آشفته شد و گفت من بهمانند زنان بیمقدار، بازیچهی هوسهای خسرو نمیشوم، بدان که من پاکنژاد و نیکوسرشتام، نه هوسران و ناپاک. اگر از شهریاری دست کشیدم و آوارهی کوه و بیابان شدم، بدین دلیل بود که به خسرو مهر میورزیدم و میخواستم به همسری او درآیم، اما اکنون که او مریم را به همسری برگزیده، دیگر مرا با او کاری نیست، بگذار او با مریم خود باشد و من با تنهایی و گریههای شبانه.ا شیرین در کاخ خود زندهگی میکرد و میگویند که بهجز شیر غذای دیگری نمیخورد، اما بهدست آوردن شیر، برای او کار آسانی نبود، چون گوسفندان در دوردست بودند و خدمتکاران شیرین هر روز در آوردن شیر، با رنج و مرارت راه طی میکردند. شاپور که همواره میخواست سبب خوشحالی شیرین شود گفت که میتواند این مشکل را حل کند:ا که هست اینجا مهندس مرد استاد چوانی نام او فرزانه فرهاد به پیشه دست بوسندش همه روم به تیشه سنگ خارا را کُند موم فرهاد آمد و با دیدن شیرین صدها دل عاشق او شدو بیدرنگ تیشه بهدست گرفت و روزها و شبها کار کرد تا پس از یکماه، دل سنگهای سخت را شکافت و همانگونه که شیرین خواسته بود از کوه تا کاخ او جویی ساخت و نزدیک کاخ حوضی به جوی پیوند داد که گفتهاند از زیبایی چون حوض کوثر بود.ا شیرین به دلیل کار شگفتانگیزی که فرهاد انجام داده بود، گوشوارههایش را که ارزش هرکدام با باج و خراج شهری برابری میکرد به او داد، فرهاد گوشوارهها را از او گرفت و به پایاش افشاند. و اینچنین فرهاد با غم عشق شیرین روزگار را به سختی گذراند و از بیکسی سر به کوه گذاشت. او روزها در کوه و بیابان بود و شبها به قصر شیرین نزدیک میشد و اندکی شیراز آن حوض مینوشید و تمام شب را گرد خوض میگشت و به جایگاه شیرین چشم میدوخت.ا کسی از نزدیکان، ماجرای عشق فرهاد به شیرین را به خسرو گفت و او سخت برآشفت که تصمیم گرفت که فرهاد را بکشد. اما او را نصیحت کردند که اگر این کار را بکنی چون فرهاد نزد مردم محبوبیت دارد، برای تو بد خواهد شد و سرانجام خسرو خواست که فرهاد را با دادن پول فراوان از عشق شیرین منصرف کند ، اما فرهاد قبول نکرد و سرانجام خسرو با مشورت همراهان تصمیم گرفت کاری را در کوه به او سفارش بدهد که نتواند آن را انجام بدهد و برای همیشه در کوه ماندگار شود. او از فرهاد خواست به کوهی که بر سر راه قرار گرفته برود و راهی را از دل کوه باز کند تا به آسانی قابل رفتوآمد باشد، فرهاد پذیرفت به این شرط که وقتی این راه باز شد، خسرو از عشق شیرین دست بردارد.ا خسرو و همراهانش هرگز فکر نمیکردند که فرهاد بتواند از میان آن سنگهای سخت راه باز کند، اما فرهاد با جان و دل مشغول کار شد و نخست چهرهای زیبا از شیرین بر سنگ نقش کرد و سپس چهرهی شاه و شبدیز را بر دل سنگ کوبید. فکر شیرین به او نیرو میداد و او تمام روز را بیوقفه بر سنگها تیشه میزد و اشک میریخت و شبها به سراغ عکس شیرین که بر کوه بیستون کنده بود میرفت و زانو میزد و از دلدادهگیاش با او سخن میگفت.ا
وقتی این خبر به شیرین رسید که فرهاد در بیستون چه میکند، شیرین به ناگهان نزد او رفت و لحظهای نزد فرهاد ماند و برای او شیر برد و سریع به قصر خود بازگشت و فرهاد را شگفتزده و دیوانه، تنها گذاشت. به خسرو این خبر را دادند که شیرین به دیار فرهاد رفته و فرهاد با دیدن او نیرویش چندین برابر شده و اگر بر هیمن حال بماند تا چندی دیگر به قولاش عمل خواهد کرد. به همین دلیل برای اینکه فرهاد را از سر راه بردارد باز هم با مشورت اطرافیاناش به دروغ به فرهاد خبر دادند که شیرین مُرده است.ا با شنیدن این خبر دنیا جلوی چشم فرهاد تیره و تار شد و گفت: یعنی این همه رنج برای هیچ بود، پس از شیرین دیگر در این جهان جای ماندن من نیست و خود را در همان کوه بیستون هلاک کرد:ا صلای عشق شیرین در جهان داد زمین بر یاد او بوسید و جان داد شیرین پس از اطلاع از این ماجرا، با اشک فراوان و با احترام و شکوه فراوان، پیکر او را به خاک سپرد و مقبره و گنبدی برای او ساخت تا زیارتگاه عاشقان باشد. ماجرای بهخاکسپاری فرهاد به گوش خسرو رسید و او بسیار خشمگین شد. اما مدت کوتاهی پس از مرگ فرهاد، مریم همسر خسرو نیز درگذشت و خسرو بسیار خوشحال شد ولی به ظاهر چنین نشان داد که سخت غمگین است و چند روزی به احترام مریم بر تخت ننشست.ا خسرو برای شیرین نامهای نوشت و با چربزبانی از شیرین خواست که نزد او بیاید و در کنارش باشد، اما شیرین که پیوسته در اندیشهی ازدواج با خسرو بود، چون پی برد که خسرو هنوز در پی هوسرانی و کامجویی از اوست، به نامهاش پاسخی نداد. خسرو از این کار عصبانی شد و برای اینکه دل شیرین را بشکند، با دختری زیبا به نام شکر ازدواج کرد، اما بهزودی فهمید که شکر با شیرین قابل مقایسه نیست و نمیتواند دل از شیرین بکند.ا روزی خسرو به هنگام شکار به قصر شیرین رفت، اما شیرین از دیدار او سر باز زد و به او پیغام داد که که اگر در به رویات بستم به دلیل بیاحترامی نبود، بلکه به دلیل آبروی خودم بود، همانگونه که میدانی من تا به الان با پاکدامنی زندهگی کردهام، من چون شکر و زنان دیگر نیستم که هر وقت شاه اراده کند و وعدهای به آنها بدهد، تسلیم شوم، فقط زمانی میتوانی مرا بهدست بیاوری که به عقد تو درآیم. خسرو گفت: من هم به سراغ زیبارویان دیگر خواهم رفت.ا اما سرانجام خسرو از آزار دادن شیرین پشیمان شد و با خواهش و التماس از او درخواست ازدواج کرد و آنها در جشن باشکوهی زن و شوهر شدند. چند روزی که از عروسی خسرو و شیرین گذشته بود، خسرو دوباره جشنی برپا کرد و موبدان خود را خواست و سه تن از یاران شیرین به نامهای همیلا، سمن و همایون را به عقد نکیسا و باربد که از رامشگران و نوازندهگان دربار بودند و نیز شاپور درآورد و از آن پس هم حکومت سرزمین ارمن را به شاپور سپرد.ا از یادمانههای عشق خسرو به شیرین و عشق فرهاد به شیرین، آثار بسیاری بهجا مانده است که در خطهی کرمانشاهان، بیوقفه توجه جهانگردان و باستان شناسان را به خود جلب کرده است که از این همه، قصرشیرین بیشترین معروفیت را دارد. با اینکه شیرین و خسرو چندی زندهگی خوشی را گذراندند، اما بخت همیشه با آنان یار نبود. خسرو از همسرش مریم پسری به نام شیرویه داشت که او با دیدن شیرین، عاشقاش شده بود و برای آنکه تاج و تحت پادشاهی و شیرین را به دست بیاورد، شبی به خوابگاه آنان رفت:ا فرود آمد ز روزن دیوچهری نبوده در سرشتاش هیچ مهری به بالین شه آمد تیغ در مشت جگرگاهاش درید و شمع را کشت خسرو با درد از خواب پرید و خود را مجروح دید، خون از پهلوی او فواره میزد و به همین دلیل تشنه شده بود اما دلاش نیامد که شیرین را از خواب بیدار کند تا برایاش آب بیاورد. خسرو بیصدا در بستر ماند و به تلخی جان داد. دقایقی بعد خون خسرو چون جویی در اتاق روان شد به گونهای که بستر شیرین در خون شناور شد و او را از خواب خوش بیدار کرد. شیرین به گمان اینکه سبویی بر زمین افتاده و آب آن زیر بستر خزیده، زمانی را در خواب و بیداری سپری کرد، اما وقتی بوی خون به مشاماش رسید پریشان از بستر بیرون پرید و شمع را روشن کرد و شوهرش را رنگباخته و بیجان در دریایی از خون دید ... شیرین تمام شب را گریه کرد و صبح گلاب و کافور آورد و جنازه را با آن شستوشو داد و برای خاکسپاری آماده کرد.ا شیرویه برای شیرین پیغام فرستاد که موقعیت او را در قصر حفظ خواهد کرد و او همچنان بانوی قصر باقی خواهد ماند. شیرین که پی به نهان شیرویه برده بود خود را به روی جنازهی شوهرش انداخت و بوسهای بر زخم پهلوی او زد و اشک ریخت و پس از خسرو، زندهگی کردن را سزاوار خود ندانست و کنار او جان داد و به خاک سپرده شد:ا زهی شیرین و شیرین مُردن او زهی جان دادن و جان بردن او این داستان را شاعر بزرگ ایران«نظامی» به نظم روایت کرده است. اما روایتهای دیگری نیز از عشق خسرو و شیرین و عشق یکطرفهی فرهاد به شیرین وجود دارد. اما با وجود متفاوت بودن روایتها، درانتهای همهی اآنها، ماجرای وفاداری شیرین بهچشم میخورد و چنین آمده است شیرین که عمری را به وفاداری در کنار شوهر قدرتمند خود گذرانیده بود، با وجود وعدههای «شیرویه» که سلامت و آرامش او راتضمین میکرد، در کنار جسد خسروپرویز دست به خودکشی زد و با فروبردن دشنهای به پهلوی خود، همچون شوهر محبوباش به دنیایی دیگر رفت.ا
آنسه امیری - مجله اپیزود ، شمارهی چهلوچهار نوزدهم اردیبهشت ماه 1388 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |