|
در شب کوچک من، افسوس باد با برگ درختان میعادی دارد در شب کوچک من، دلهرهی ویرانیست
گوش کن وزش ظلمت را میشنوی؟ من غریبانه به این خوشبختی مینگرم من به نومیدی خود معتادم گوش کن وزش ظلمت را میشنوی؟
درشب اکنون چیزی میگذرد ماه سرخست و مشوش و بر این بام که هر لحظه در او بیم فروریختن است ابرها، همچون انبوه عزاداران لحظهی باریدن را گویی منتظرند
لحظهای و پس از آن، هیچ.ا
پشت این پنجره شب دارد میلرزد و زمین دارد بازمیماند از چرخش پشت این پنجره یک نامعلوم نگران من و توست ای سراپا سبز دستهایت را چون خاطرهای سوزان، در دستان عاشق من بگذار و لبانات را چون حسی گرم از هستی به نوازش لبهای عاشق من بسپار باد ما را با خود خواهد برد باد ما را با خود خواهد برد
چه صدفها که به دریای وجود سینههاشان ز گُهر خالی بود ننگ نشناخته از بیهنری شرم ناکرده از این بیگهری سوی هر درگهشان روی نیاز همهجا سینه گشایند به ناز...ا زندهگی دشمن دیرینهی من چنگ انداخته در سینهی من روز و شب با من دارد سرجنگ هرنفس از صدفِ سینهی تنگ وان گهرها...همه کوبیده به سنگ!ا
آسمان ریخته در آبی رود طرح اندوه غروب.ا دختری بر لب آب روی یک سنگ سپید پای میشوید، پاهای گل ولای اندود.ا پای میشوید و میاندیشد:ا ا« کار کار در شالیزار»ا
در دل رود کبود میدود سوسوی تکاختر شام و از آن پیکر تار که نشسته است بر آن سنگ سپید گیسوانی شده افشان بر آب نگهی گمشده در شالیزار
مجله اپیزود ، شمارهی چهلوچهار نوزدهم اردیبهشت ماه 1388 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |