برادر بزرگ‌تر صبح وقتی می‌خواست سر كارش برود گفت كه بايد امشب مستاجران را دعوت بكنيم و به‌رسم قديم و هميشه‌گی به آن‌ها شام بدهيم، چون علاوه براينكه شب يلدا شبی تاريخی است، اين خود بهانه‌ای است برای اين‌كه باز هم دورهم جمع بشويم. برادر وسطی نه موافقت كرد و نه مخالفت و اين عمل كه دليل موافقت ضمنی بود برادر كوچك‌تر را برآشفت: عينك ذره‌بينی‌اش را با دست نگاه داشت كه نيفتد و پرخاش‌كنان گفت:

- پس تكليف درس‌های من چه می‌شود؟ هرشب كه همين بساط است! فقط دنبال بهانه‌ای می‌گرديد كه اين وضع را جور كنيد. اول شب بحث سياسی می‌فرمایید، به جهنم، می‌گوييم بگذار هر چه مي‌خواهند فرياد بكشند و به سر و مغز هم بكوبند؛ بعد كارتان به دعوا می‌كشد، باز هم می‌گويم به جهنم؛ آن وقت آقای مهاجر كه دل‌شان از خدا می‌خواهد پايين می‌آيند و صلح‌تان می‌دهند. خيلی خوب! تازه اول معركه است: آقای بهروز خان با آن صدای نكره‌شان مثنوی می‌خوانند و جناب‌عالی هم... با دهان‌تان تار می‌زنيد؛ مادر بيچاره‌مان خواب‌اش می‌برد و بنده... بنده هم سر يك مسئله، يك مسئله‌ی دو مجهولی ساده، سر يك موضوع جزیی مثل خر در گل می‌مانم.

آقاي بهروز خان كه در حقيقت همان برادر وسطی بود و صورت باريك و اندام لاغر و سبيل‌های سياه صوفی‌واری داشت و به نظر مظهر خونسردی و سكوت می‌آمد، در جواب اين همه، فقط لبخند معني‌دار و پدرانه‌ای زد و«جناب‌عالی» كه با توجه به قيافه‌ی عبوس و وقار و هيبت ظاهری‌اش، بعيد به نظر می‌رسيد به كار بچه‌گانه‌ای نظير تار زدن با دهان مبادرت كند، برادر بزرگ‌تر بود. برادر بزرگ‌تر بسيار عصبانی بود، اما عصبانيت‌اش مشخصاتی داشت: آرام آرام شروع می‌شد، خيلي زود اوج می‌گرفت و ناگهان به طور غيرمنتظره‌ای فروكش می‌كرد و جای‌اش را به آرامشي معصومانه و حتا... ابلهانه می‌داد. اكنون هم مقدمات اين توفان رعب‌انگيز به‌تدريج فراهم می‌شد.

ـ هوم! اين را باش! «پس تكليف درس‌های من چه می‌شود؟» درس‌های من! اي كاش درس می‌خواندی. وقتی سوادت می‌لنگد و نمی‌توانی مسئله حل كنی تقصير ما چيست؟ صد بار نگفتم می‌توانی انبار را برای خودت درست كنی؟

مادر بيچاره كه مخصوصن پس از مرگ شوهرش، چون ناخدايی آگاه، جزر و مد حوادث را می‌شناخت، نسيم ناملايمات را بر پيشانی خود حس كرد و كوشيد كه از ادامه‌ی جدل جلوگيری كند و طبيعتن تخته پاره‌ای بی‌دردسرتر از فرزند كوچك‌اش نيافت:

ـ مسعود ... مسعود ... آه از دست تو، آه از دست تو لج‌باز! چرا بايد هميشه صبح و ظهر و شب سر يك چيز جزیی دعوا باشد، ها؟ پررو! از خودراضی! كسی با برادر بزرگ‌ترش كه برای‌اش مثل پدر است اين‌طور يك به دو می‌كند؟

البته مسعود كه پيشانی تنگ و موهای مجعد و بيني بزرگی داشت خاصيت‌اش اين بود كه نمی‌توانست مقصودش را، ولو خيلی بی‌اهميت و جزیی، در يكی دو كلمه بيان كند. زياد حرف می‌زد و چون فكر می‌كرد كه باز هم كسی منظورش را درنيافته است، دست‌هايش را باشدت و به‌نحوی عجيب در هوا تكان می‌داد وهم‌چنين به‌علت اين‌كه تاكنون قريب هشت‌بار عينك‌اش را يا گم كرده بود، يا خود عينك به واسطه‌ی هيجانات صاحب‌اش افتاده و شكسته بود، ناچار آن را مثل كودكی درهوا مواظبت می‌كرد و در اين ميان سرش را هم به علامت اين‌كه از اين اوضاع سردرنمی‌آورد و نمی‌داند چرا با وجود بزرگی بينی، عينك ميل به افتادن دارد، به چپ و راست می‌گرداند. در اين حال كه سيل عبارات را به طرف خود متوجه می‌ديد كوشيد كه منطقی باشد و با لحنی آرام، مثل اين‌كه می‌خواهد برای ناظری بی‌طرف كه مامور حل اختلاف آن‌ها شده است درد دل كند، با همان حركات دست‌ها و نوسان سر جواب داد:

ـ انصاف، عدل، انسانيت، دموكراسی، سوسياليسم، هر چيز ديگر كه فكركنيد... يك دقيقه هم به فكر من باشيد، شما هيچ‌كدام‌تان درس نداريد، مسئله نداريد... بهروز سوزن‌زن است، برای‌اش فرق نمی‌كند اتاق ساكت باشد يا نباشد، جناب‌عالی هم كه صبح تشريف می‌بريد شركت، آن‌جا پشت دستگاه دواسازی، ظهر برمی‌گرديد، باز بعدازظهر تشريف می‌بريد عصر برمی‌گرديد. نه حاضر و غايب داريد نه دبير صدای‌تان می‌زند و نه موقع امتحان‌تان رسيده است. اما خانم والده، شما كه دستورالعمل صادر می‌فرماييد، بگوييد ببينم مگر ششم رياضي هم شوخي دارد؟ نه، خودمانيم، جواب بدهيد! بفرماييد اين مسئله‌ی فيزيك: مطلوب‌ست تعيين چگالي... خيال می‌كنيد تعيين چگالی آسان است؟ اين شيمی: فرمول گسترده‌ی جسمی را كه به دست می‌آيد بنويسد. من چه‌طور بنويسم؟ يا بحث است يا راديو مسكو است يا صدای امريكا است يا مهمان می‌آيد يا شب چله است يا كوفت است يا زهرمار است...

برادر بزرگ‌تر كه جوانه‌های خشم در درون‌اش ناگهان شكفته بود، درست در همان لحظه‌ای كه اميد بهبود اوضاع می‌رفت، دست‌اش را به كرسی كوفت و داد كشيد:

ـ خفه شو! بقمه بگير! يه وجبی كره‌خر، صد بار گفتم برو توی انبار، آن‌جا را خالی می‌كنيم، برق می‌كشيم. تو كه می‌گفتی «من آزمايشگاه می‌خواهم»، آن‌جا را آزمايشگاه كن، تاريك‌خانه كن، مركز مطالعات علمی كن. آقای مخترع! آقای انيشتين! آن‌جا بيست وچهار ساعت اختراع كن... «من ماشين نفتی ساخته‌ام... من دوربين آفتابی ساخته‌ام...» تو غلط كرده‌ای، تو به اندازه‌ی يك گاو هم نمی‌فهمی...

مادر، مظلومانه، در حالی‌كه خودش را بين آن دو حایل می‌كرد، زمزمه كرد:

ـ يواش‌تر، تو را به خدا يواش‌تر. اول صبح، روز شنبه... مردم چه می‌گويند؟ همسايه‌ها می‌گويند باز چه خبر است، آن هم سر هيچ... آخر مگر كار نداريد؟ اداره نداريد؟ خدايا... اين چه زنده‌گی است! كاش می‌مردم راحت می‌شدم... يعنی هميشه؟ هميشه؟

كار برادر بزرگ‌تر از اخطارهای لفظی به تهديدهای عملی كشيده بود:

ـ اين ساعت را می‌بينی؟ به سر كسی خرد می‌شود كه از اين ادا و اصول‌ها بيايد! همه‌ی دنيا درس می‌خوانند، اختراع می‌كنند، فقط مانده است اين يكی. مثل اين‌كه تنها ايشان اين چيزها را می‌فهمند. نه، من بايد به همه ياد بدهم بزرگ‌تر و كوچك‌تر يعنی چه!

مسعود به گريه افتاد و اشك از زير عينك روی صورتش دويد:

ـ همه‌اش می‌گويند انبار، آخر مگر من مرغ‌ام؟ مگر من صندلی‌ام؟ چه‌طور می‌شود اگر يكي از اتاق‌ها را اجاره ندهيد؟ چرا بايد همه‌مان توی يك اتاق زنده‌گی كنيم؟ من اگر وسيله داشتم، اگر لوله آزمايش داشتم، اگر بورت و پي‌پت داشتم تا امروز صد چيز اختراع كرده بودم... بله شما مسخره كنيد، همان انيشتين را هم مسخره كردند، ‌اما خودتان بيكاره‌ايد، بيعاريد... اين يكی راببين! با اين ريخت‌اش بيست وچهار ساعت مثنوی می‌خواند. آن هم برادر بزرگ‌تر، جای پدر! مرده شورتان ببرد...

مادر به بهانه‌ی نوازش او را به طرف در هل می‌داد و آهسته می‌گفت:

 - حالا مدرسه‌ات دير می‌شود... تو نبايد اصلن كاری به كار آن‌ها داشته باشی. آخر چه‌طور می‌توانيم يك اتاق به تو بدهيم؟ اين همه قرض داريم، با اين مخارج، با اين زنده‌گی. اتاق نداده، سنگ‌مان جاي پارسنگ است. چه‌طور می‌توانيم ؟... چه‌طور می‌توانيم؟...

مسعود، انديشناك و مصمم كتاب‌هايش را در دست فشرد و از پله‌ها پايين رفت. بهروز كتاب مثنوی را بست و چون به دنبال روز جمعه، امروز را هم به استراحت و تجديد قوا اختصاص داه بود خودش را درست زير كرسی كشاند. برادر بزرگ‌تر كه باز وقار وهيبت‌اش را به دست آورده بود چوب كبريتی را بين دندان‌هايش فشار می‌داد، اما با اين‌كه قيافه‌اش هم‌چنان عبوس بود به‌ظاهر نظير بچه‌ای جلوه می‌كرد كه تازه از قضای حاجت فراغت يافته است و با شگفتی و ترس و اندكی هم مظلومانه به نتيجه‌ی كارش می‌نگرد.

پس‌از آن‌كه هوای مسموم اتاق به‌تدريج تصفيه شد، برادر بزرگ‌تر برخاست و گفت:

ـ به همه بگوييد از همان سرشب بيايند.

مادر فكر می‌كرد: «از سرشب... به همه بايد گفت» و يك ساعت بعد شروع به دعوت مستاجران كرد.

مستاجران تركيب نامتجانسی داشتند، به‌حدی كه شايد اگر كسی به فكر مطالعه می‌افتاد آنان را نظير مسایل فيزيك و شيمی مسعود می‌يافت، با اين تفاوت كه تعيين چگالی و فرمول گسترده‌شان دشوارتر و طاقت‌فرساتر بود. در طبقه‌ی اول كه طبيعتن از يك طرف به خيابان و از طرف ديگر به طبقه‌ی دوم راه داشت دو برادر می‌زيستند، درست همه چيزشان برعكس هم. اتاق دست چپ كه پنجره‌ای به بيرون داشت مال يكی از آن‌ها بود و اتاق دست راست كه پنجره‌ای به بيرون نداشت و كاملن تاريك بود مال ديگری. آن‌چه اين دو اتاق و در حقيقت دو برادر را از هم جدا می‌كرد فاصله‌ی عنيفی بود كه از مستراح و دست‌شويی و حمام غيرقابل استفاده‌ی خانه تشكيل می‌يافت. آن برادری كه در اتاق دست چپ می‌نشست و از هوای آزاد و فضای حياتی مناسب و آفتاب پهناور بهره می‌برد، اسم‌اش«بلبل» بود، يا شايد چيز ديگری بود كه نتوانسته بود رسميت و حقانيت خود را به كرسی بنشاند. البته «بلبل» برای يك جوان معاصر ايراني نام نامانوس و مضحك و احمقانه‌ای است، اما تقصير ما چيست؟ اسم‌اش بلبل بود، شايد به آن جهت كه صدای رسايی داشت و مدام تصنيف و آواز می‌خواند و در امتحانات هنری راديو شركت می‌كرد و هميشه وعده می‌داد كه جمعه‌ی آينده، ساعت فلان، وقتی كه نمايش تاريخی تمام شد، نوار آوازم را پخش خواهند كرد و جمعه‌ی آينده، ساعت فلان، وقتی كه نمايش تاريخي تمام شد، بلافاصله نمايش مذهبی شروع می‌شد و در نتيجه بلبل و ديگران به اين عهدشكنی و هنرناشناسی نفرين می‌گفتند. بلبل جوان تن‌پرور و نازك نارنجی و زيبايی بود. لباس‌های شيك می‌پوشيد، سرش را بريانتين می‌زد و چون به شكم‌اش علاقه‌مند بود در خانه غذا می‌پخت و در فاصله‌ی پخت‌وپز كاموا می‌بافت و آواز می‌خواند. البته روی تخت‌خواب می‌خوابيد.

دراتاق دست راست كه در آن طرف رطوبت و تاريكی حكم‌فرما بود و حشرات مریی بی‌آزار و ميكرب‌های نامریی موذی به‌راحتی در آن نشوونما می‌كردند، برادر ديگر زنده‌گی می‌كرد. او هم اسمی داشت كه به همان اندازه نامتناسب، اما قابل قبول‌تر بود: «درويش». درويش آواز بدی داشت و وقتی مثنوی می‌خواند غيراز مريدش، بهروز، كس ديگر بدان گوش نمی‌كرد. در لباس پوشيدن و حرف زدن و تعارف كردن بی‌قيد بود و چون شكم‌اش را دوست نمی‌داشت هر كجا كه دست می‌داد غذا می‌خورد و چون درويش بود روی زمين می‌خوابيد. درويش به خلاف بلبل، پس از آن‌كه خانواده‌ی ثروت‌مند و قديمی‌شان متلاشی شده بود، ميراث‌اش را صرف خريد يكی دو ماشين كرده بود و از عوايد آن‌ها زنده‌گی می‌كرد و بلبل در عنفوان جوانی سهم‌اش را به باد داده بود و در يكی از وزارت‌خانه‌ها استخدام شده بود و شغل‌اش را كه يكی از كارهای عادی غيرعمرانی بود با لذت و اخلاص ادامه می‌داد تا اين‌كه يك روز صبح، پس از اين‌كه وزارت‌خانه تصميم گرفت به كارهای عمرانی غيرعادی بپردازد، او را به اميد خدا منتظر خدمت كردند و بلبل در اين انتظار طولانی، قسمتی از عوايد ماشين‌ها را به خود اختصاص داد.

عقيده‌ی بلبل درباره‌ی موجرانش، به‌طور خلاصه چنين بود:

«برادر بزرگ‌تر بی‌احساسات است، مثل اين‌كه برای او چيزی غير از همين كارهای معمولی وجود ندارد، بهروز ديوانه است، مثل برادرم، و از روزی كه مريد او شده است هر دو ديوانه‌تر به نظر می‌آيند. اما مادر، قرمه‌سبزی را بهتر از نيمرو عمل می‌آورد، هر چند... هر چند كه بلوز مسعود را خيلی شل و وارفته بافته است. و مسعود؟ آخ، خشك است، خشك مثل هيزم.»

و درويش مطابق معمول عقيده‌ی ديگری داشت:

«درست است كه برادر بزرگ‌تر كمی عصبانی است ولی تا حدودی اهل دل است، دست‌ودل‌باز و عشقی است. ولی عيب بزرگ‌اش اين است كه سطحی است و نمی‌شود همه چيز را برای‌اش حلاجی كرد. مع‌هذا بايد در نظر داشت كه مسئوليت خانواده به دوش او است... شايد همين مسئله تبرئه‌اش می‌كند. اما بهروز، معلوم نيست، اين‌طور به نظر می‌رسد كه با وجود اين ظاهر خون‌سرد و عميق‌نما، احتياج به بزرگ‌تر دارد والا چرا آن‌چه را من می‌گويم باور كرده و جدی گرفته است؟ مثل اين‌كه نمی‌تواند بی‌قيم زنده‌گی كند. شايد به همين علت از كارهای من تقليد می‌كند، در حالی‌كه خود من هم نمی‌دانم چرا، چرا بنگ می‌كشم، چرا مثنوی را با وجود آن‌كه نمی‌فهمم می‌خوانم، چرا اين‌طور همه چيز را سرسری می‌گيرم، چرا هرشب به قول خودم به خانقاه می‌روم. ولی مادر، گاهی فكر می‌كنم كه او سوزن و نخی است كه در مواقع ضروری به‌سرعت پاره‌گی‌ها را به هم می‌دوزد، از دعواها و قهرها و به هم ريختن خانواده جلوگيری می‌كند. می‌ماند مسعود، چه بايد گفت؟ او بچه است، هنوز بچه است.»

مادر به طبقه‌ی دوم رفت. در اين طبقه اتاق‌ها همه روشن و آفتابگير بود و به همين جهت كرايه‌اش هم اندكی، تنها اندكی، زيادتر بود و در اين طبقه كه سه اتاق بزرگ داشت يك زن و شوهر زنده‌گی می‌كردند. مرد پنجاه سال داشت و زن سی‌وپنج سال. سر مرد تاس بود و زن موهای‌اش را بدون احتياج واقعی حنا می‌بست. مرد قد كوتاه و چاق بود با شكم جلوآمده و زن دراز و لاغر بود با لب‌های نازك و چشم‌های كنجكاو. گويی در درون مرد نيرويی بود كه می‌خواست به خارج سرباز كند و چون راه خروج نمی‌يافت، روزبه‌روز بر ديوارهای قابل ارتجاع زندان‌اش بيش‌تر فشار می‌آورد و لذا به حجم آن می‌افزود و نيز... چيزی نظير همان نيرو كه می‌خواست به درون زن راه يابد و در پشت خندق‌های سرمازده و دروازه‌های استخوانی سرگردان مانده بود، دشمن خود را از هر طرف در پنجه‌های وحشی خويش می‌فشرد و می‌پيچاند و لذا به انجماد روزافزون او كمك می‌كرد. مرد با شكم‌اش می‌پرسيد: چرا؟ و زن هم با چشم‌های‌اش: برای چه؟ مرد كه كارمند عالی‌رتبه‌ی دادگستری بود و حقوق خوبی داشت هر سال زن‌اش را به مشهد می‌برد، هر جمعه به شاه عبدالعظيم می‌رفت و هرشب پرتقال‌های درشت می‌خريد. و زن كه خياطی و گل‌دوزی می‌كرد چون در حقيقت خياطی و گلدوزی نمی‌كرد به فكر حيله‌گری افتاده بود و هروقت فرصتی می‌يافت آشوبی به پا می‌كرد. اما مسافرت‌ها و پرتقال‌های درشت و حيله‌گری‌ها تنها فايده‌ای كه دربر داشتند اين بود كه شكم «آقای مهاجر» را جلوتر می‌آوردند و نگاه «خانم مهاجر» را پرسنده‌تر می‌كردند: چرا؟ چرا؟ هميشه چرا و هميشه در خواب‌های رويايی ايشان كه محل وقوع‌اش صحن مرقد امام رضا يا اطاق‌های مجلل‌شان، يا درون پاكت‌های پرتقال، يا روی راديوی گران قيمت‌شان، يا در سرداب‌های تاريك، يا در ميانه‌ی ازدحام و قتل و غارت بود، بچه‌های كوچكی لبخند می‌زدند و اين بچه‌ها كه سرهای تاس و ابروهای وز كرده داشتند، گاه مثل فنر كوتاه و بلند می‌شدند و گاه مثل بادكنك باد می‌كردند، باد می‌كردند، اما هيچ وقت نمی‌تركيدند.

خانم مهاجر با لحنی كه بلافاصله معلوم می‌شد گوينده‌اش آدم آب زيركاهی است گفت:

ـ البته می‌آييم، هر چند كه زحمت است.

مادر گفت:

ـ آقا زود تشريف می‌آورند؟

ـ مثل هر شب... مگر كجا می‌رود؟ او كه غير از خانه... هيچ جا ندارد. مادر وقتی می‌خواست به طبقه‌ی اول برود شنيد كه خانم مهاجر با صدای آهسته‌ای گفت:

ـ از «مازيار» چه خبر؟ مواظب‌اش بوديد؟

توجه مادر يك‌باره جلب شد و آن وقت هر دو سر در لاك هم فرو بردند و با رضايت و خوش‌حالی كسانی كه درباره‌ی امری مهم و مخفيانه صحبت می‌كنند شروع به پچ‌پچ كردند. خانم مهاجر، ده روز پيش، وقتی كه از عدم موفقيت يكی از نقشه‌های شيطانی‌اش كه طبق آن ثابت می‌شد درويش و بلبل مسئول خرابی و گرفته‌گی مستراح سرتاسری خانه‌اند، آگاه شد، به فكر حيله‌ی جديدی افتاد و ناگهان كشف كرد كه مازيار، دانشجوی زبان، كه در طبقه‌ی سوم، يعنی در قلب خانه، مجاور مركز فعاليت موجران، می‌نشيند (و تصادفن اتاق‌اش هم جايی قرار گرفته كه مادر و پسران‌اش نمی‌توانند بر آن نظارت كنند) و خودش را آدم نجيب و سربه راه و بی‌آزاری جا زده است، شبانه، از فرصت استفاده می‌كند و زن زيبايی را كه بی‌شك بدكاره است به اطاق‌اش می‌برد.

خانم مهاجر، شايد به واسطه‌ی مسافرت‌های پی‌درپی به اماكن متبركه، يا رنج مقدس بی‌فرزندی، يا نيروی پنهانی عجيب و مسحوركننده‌ای كه لازمه‌ی حيله‌گری‌ها و كارهای مخفيانه و ارواح پر پيچ و خم است، قيافه و رفتار جاذبی داشت كه تركيب متجانسی بود از قيافه و رفتار جادوگران پير و زنان مقدس و مالكان مؤنث دوزخ و جاسوسه‌های جنگ اخير و اين همه در زن ساده و سرگردان و بی‌غل و غشی مثل مادر (كه حتا از كودكی به سرگذشت اجنه و پريان علاقه‌مند بود، هرچند كه اكنون از لحاظ سن بر دوست‌اش برتری داشت) تأثير غيرقابل تصوری می‌كرد.

اما مازيار بيچاره... هر چند جسم‌اش مريض بود، ولی روح پاكی داشت. چون پدرش تعهد كرده بود كه مخارج تحصيل‌اش را تامين كند با خونسردی تمام هر كلاس را دو سال می‌گذراند و در نامه‌هايی كه برای پدرش می‌نوشت پس از سلام و احوال‌پرسی «و اين‌كه شهرستان محبوب ومردم فعال‌اش چه‌گونه است؟» شرح می‌داد كه برای اصلاح امر تعليم و تربيت و برآوردن جوانان مجرب كه بتوانند آينده‌ی بزرگ و درخشان كشور را به درستی در دست گيرند، تحول عجيبی در شئون فرهنگی و دانشگاهی روی داده است، از جمله اين‌كه من‌بعد، سال‌های تحصيل به ميل محصلان تعيين خواهد شد و چون وی مايل است در آتيه در رأس اين آينده‌ی نويدبخش قرار گيرد، صلاح در آن ديده است كه سال‌های سال به آموختن زبان مشغول باشد... اما از آن‌جا كه مازيار در اوايل، جوان كريمی بود كه به وعده‌اش وفا می‌كرد، ساعت‌ها در انتظار دوستان معدودش در نقاط مختلف شهر می‌ايستاد و پا به پا می‌كرد و از آن‌جا كه دوستان‌اش دير می‌آمدند، به بيماری واريس دچار شد و دوستان را هم رها كرد. اكنون بنا به توصيه‌ی دكـتر تا آن‌جا كه می‌توانست در خانه می‌ماند و می‌خوابيد وپاهايش را بالا می‌برد و روی رختخواب‌اش كه به ديوار تكيه داده بود می‌گذاشت تا از جمع شدن خون در رگ‌هايش جلوگيری كند، و گاهی هم زير لب آه می‌كشيد. ظهر، وقتی مادر با قيافه‌ای كنجكاو و اندكی وحشت‌زده دعوت‌اش كرد، زير لب آه كشيد و گفت:

ـ مرسی، خانم، سعی می‌كنم بيايم.

 شب با سرمايی شديد و برفی شديدتر آغاز شد. از پشت شيشه‌های اتاق كاملن معلوم بود كه برف روی هم جمع می‌شود و بام‌ها و سيم‌ها ولبه‌ی خانه‌ها را می‌پوشاند. در تمام طبقات عمارت چراغ‌ها روشن بود، گويی مدعوين در رفتن ترديد داشتند. در اتاق موجر وضع استثنائی و فوق‌العاده كاملن به‌چشم می‌خورد: كرسی از گوشه‌ی اطاق به ميان خزيده بود و روی‌اش آب در سماور می‌جوشيد و دور تا دورش پشتی‌های بزرگ روی هم سوار بود. مادر در آشپزخانه غذا می‌پخت. برادر بزرگتر اخم‌آلود و عصبانی روزنامه‌ای را مرور می‌كرد و پايش را به پايه‌ی كرسی كه سخت داغ بود می‌ماليد؛ در اين حال قيافه‌اش مظهر قدرتی بود كه به ثبات خود ايمان ندارد. دست‌اش را به پيچ راديو گذاشته بود و با تفنن صدای راديو را كم و زياد می‌كرد. بهروز هم‌چنان ساكت و خون‌سرد به مطالعه‌ی مثنوی مشغول بود و گاهگاه سرش را به علامت اين‌كه به كشفی نایل شده يا نكته‌ی عرفانی تازه‌ای دريافته است تكان می‌داد. مسعود كتاب‌ها و جزوه‌هايش را روی زانويش گذاشته بود و ظاهرن می‌كوشيد كه مسئله‌ی بسيار مشكلی را حل كند: مدادش را می‌جويد، سرش را می‌خاراند، عينك‌اش را بالا و پايين می‌برد، در جای‌اش تكان می‌خورد و دم‌به‌دم با كينه و التماس به برادر بزرگ‌تر و راديو كه اينك صداي‌اش زيادتر شده بود نگاه می‌كرد. ناگهان كتاب‌ها را به گوشه‌ای پرتاب كرد و فرياد زد:

ـ نه ، نمی‌شود! مسخره‌بازی است، بی‌عدالتی است! فاصله‌ی شيئی تا تصوير غلط در می‌آيد. معلوم است... معلوم... بايد غلط دربيايد. من نمی‌توانم كار بكنم... اما؟ فردا جواب دبيرم را چه بدهم؟ مرده شوی اين شب تاريخی را ببرد! فاصله‌ی كانونی را درآورده‌ام، اين همه زحمت كشيدم، اين راديوی لعنتی نمی‌گذارد، آخر چيست؟ اين برنامه‌های مزخرف چه شنيدنی دارد؟ هميشه... هميشه همان افتضاح بازی‌ها...

بهروز سرش را از روی مثنوی برداشت و آرام گفت:

ـ داداش، مسعود خان، آهسته‌تر، يواش‌تر، ما آبرو و حيثيت داريم، اگر تو نمی‌خواهی بشنوی تقصير ديگران چيست؟ من هم بدم می‌آيد، اما حق ديگران را رعايت می‌كنم. هميشه بايد آزادی را رعايت كرد.

ـ «آزادی را بايد رعايت كرد»! بله، اما فقط من بايد رعايت كنم. اين چه آزادی است كه شما از خودتان درآورده‌ايد؟

بهروز سبيل‌هایش را جويد و به دور دست نگاه كرد:

ـ گاهی بايد انقلاب مثبت كرد و گاهی انقلاب منفی. مولوی انقلاب منفی كرد و پيروز شد، اما اشتباه ما در اين بود كه اصلن انقلاب نكرديم، نه منفی، نه مثبت.

مسعود با همان حركاتی كه هنگام حرف زدن داشت ناگهان از اين جواب نامربوط خشك شد. برادر بزرگ‌تر كاملن به خلاف انتظار راديو را خاموش كرد و آه بلندی كشيد. مسعود به خوشی كتاب‌هايش را برداشت و در سكوت عميقی كه پديد آمده بود باز به صورت مسئله خيره شد. دو سه دقيقه گذشت و در اين مدت مسعود هم‌چنان مستغرق در فاصله‌ی كانونی و اندازه شيئی و تصوير بود. يك مرتبه صدای شديدی كه از راديو برخاسته بود اتاق را لرزاند و فرياد برادر بزرگ‌تر به دنبال آن به گوش رسيد:

ـ روشن می‌كنم! پيچ‌اش را تا ته باز می‌كنم! همه‌ی برنامه‌ها را می‌گيرم! دل‌ام می‌خواهد اين مزخرفات را بشنوم. شما همه روشن‌فكر، شما همه مشكل‌پسند. من مبتذل، احمق، مرتجع. ولی اين‌جا هركس حقی دارد. اگر دل‌ات نمی‌خواهد گورت را گم گن ! انبار هست، انبار هميشه مال توست.

مادر سراسيمه به اتاق دويد، سوزن را بالا برد و به سرعت به دوختن مشغول شد. با التماس گفت:

ـ چه خبر شده ، باز چه خبر شده؟ صدای راديو را كم كن.

و در همين حال با انگشت به در زدند و آقا و خانم مهاجر به درون آمدند. جنگ سرد هنوز ادامه داشت. برادر بزرگ‌تر كه برخاسته بود از هيجان می‌لرزيد و حرف‌های نامربوطی می‌زد. بهروز نيم‌خيز شد و انگشت‌اش را لای مثنوی گذاشت. مسعود كه غافلگير شده بود حس كرد كه مثل خر پای‌اش در گل گير كرده است. آقای مهاجر سرش را خاراند و در امر اصلاح تسريع كرد:ا

ـ باز جنگ‌تان شده است؟ عصبانی نشويد، صلح كنيد. آن هم شب به اين خوبی!

 چون اصل قضيه ريشه‌دار نبود خيلی زود صلح كردند: برادر بزرگ‌تر صدای راديو را آرام‌تر كرد و پهلوی خودش برای آقای مهاجر جا باز كرد و آقای مهاجر وقتی می‌خواست بنشيند سرش به ديوار خورد كه اگرچه همه ديدند اما به روی خودشان نياوردند. خانم مهاجر -كه مثل مادر خود را در چادر پوشانده بود- به علت اين‌كه كرسی حال‌اش را به‌هم مي‌زد گوشه‌ای روی قالی نشست و باز با مادر حرف‌های تمام ناشدنی مخفيانه و اسرارآميز خود را شروع كرد. اما مادر، هرچند كه برای او احترام فوق‌العاده قایل بود و در صحت نظريات و سخنان‌اش ترديد نداشت، ولی از آن‌جا كه از كودكی به سرگذشت اجنه و پريان علاقه‌مند بود و نمی‌توانست يك دقيقه هم بالاستقلال فكر كند يا مطلبی را از خود بسازد يا با خود سرگرم باشد، با كمال احتياط گوش به طرف اطراف داشت كه مبادا كلمه‌ای از صحبت‌های ديگران را نشنود. بهروز هم به خاطر حفظ و رعايت آزادی گفتار آماده شد كه به سخنان آقای مهاجر گوش بدهد و مسعود كه تسليم شده بود در دل گفت:

«چه‌قدر دلم می‌خواهد اين سماور را بردارم و روی كله‌ی تاس‌اش خالی كنم. پدر سوخته، الان باز شروع می‌كند: يا قصه‌ی شاه عباس را می‌گويد يا پرونده‌های دادگستری را تعريف می‌كند.»

آقای مهاجر شكم‌اش را نوازش داد و گفت:

ـ بله خيلی سرد است.

مادر با علاقه خودش را جلوتر كشيد.

ـ خيلی سرد است. يك سال همين وقت‌ها ما به كردستان می‌رفتيم، وسط راه ماشين خراب شد...

مادر به بهروز رو كرد و گفت:

ـ چای بريزيد، تعارف كنيد.

برادر بزرگ‌تر، آهسته دست‌اش را به پشت كمد كوچك و نيمه شكسته‌ای كه گوشه‌ی اتاق بود برد و چون از وجود دو بطر عرقی كه ظهر خريده بود مطمئن شد، لبخندی بر قيافه‌ی عبوس‌اش نشست. آقای مهاجر پرسيد:

ـ پس آقای بلبل و آقای درويش؟

مسعود، مثل خروس بی‌محل كه درعين حال می‌داند چه روی خواهد داد جواب داد:

ـ آن‌ها هم تشريف می‌آورند!

خانم مهاجر با لحن معنی‌داری كه سابقه نداشت گفت:

ـ آقای مازيار هم می‌آيند؟

همه به هم نگاه كردند و يك موج ترديد از سرها گذشت. آقای مهاجر مثل هر وقت كه صحبت‌اش بريده می‌شد، با توجه به سابقه‌ی حواس پرتی فردی و خانواده‌گی‌اش، از ياد برد كه در چه باره صحبت می‌كرده است. اين است كه خيال كرد بايد دنباله‌ی قصه‌ای را بگويد:

ـ ... بعد امرای قزل‌باش جمع شدند، همه‌شان، با لباده‌های دراز و ريش‌های پهن...

مادر كه همه‌ی وقايع زنده‌گی را - ولو نامربوط - جدی و مربوط می‌دانست و علی‌الخصوص هر داستان و سرگذشتی را در زمان‌ها و مكان‌های مختلف، قابل وقوع می‌شمرد پرسيد:ا

ـ در راه كردستان؟

چند صدای پا شنيده شد و پس از آن بلبل و درويش، در ميان شادی عمومی، به درون آمدند. آقای مهاجر همان‌طور كه با آن دو تعارف می‌كرد جواب داد:

ـ آه بله. نه، نه، ماشين‌مان خراب شد. ما با چند تن از رؤسای دادگستری رفته بوديم، هم برای گردش و هم برای كار...

مسعود در دل گفت:«حتمن آن سال پرونده‌ی مهمی در جريان بوده، حالا همه‌شان مثل گاو گوش می‌كنند...»

همه‌ی ساكنان خانه، به علت اين‌كه جوان و بی‌تجربه بودند، لزوم هم‌صحبتی مرد جهان‌ديده و پخته‌ای را كه كسی ديگری جز آقای مهاجر نمی‌توانست باشد حس می‌كردند و هركدام، علاوه براين، حساب خاص ديگری هم داشت. مادر و پسران‌اش پيش خود به اين نتيجه می‌رسيدند كه مستاجری از آقا و خانم مهاجر بی‌دردسرتر و محترم‌تر در اين روزگار گير نمی‌آيد؛ از آن گذشته آقای مهاجر با حس احترامی كه در دوستان‌اش به‌وجود می‌آورد و با سر تاس و شكم بزرگ، بهترين كسی است كه می‌تواند جنگ‌ها و اوقات تلخی‌های مداوم را با ميانجی‌گری حكيمانه‌ی خود به آشتی مبدل كند. بلبل به مناسبت اين‌كه جوان موقع‌سنجی بود و بعيد نمی‌دانست كه روزگاری سر و كارش با دادگستری بيفتد می‌كوشيد كه دل آقای مهاجر را به دست بياورد و درويش اگر چه در باطن بی‌اعتنايی می‌كرد، اما ظاهرن از وارسته‌گی و خوش‌مشربی و مجلس‌داری آقای مهاجر خوش‌اش می‌آمد. در اين ميان مازيار (او هنوز نيامده بود و به همين سبب موج ترديدهای پنهانی هر دم بلندتر می‌شد) كه چند بار خود را مجبور به شنيدن قصه‌های شاه عباس و محتوای پرونده‌های راكد و شرح مسافرت‌های مذهبی كرده بود، تا حدی از خانم و آقای مهاجر بيزار بود.

در بيرون برف هم‌چنان می‌باريد و سرما بيداد می‌كرد، اما در اتاق صحبت تازه كرك می‌انداخت و پسر ميرزا موساخان به جنگ برادرالهروردی خان می‌رفت و از استكان‌های چای بخار برمی‌خاست. درويش با چشم‌های بادكرده و صورت پف‌آلود، پهلوی دوست و مريدش بهروز نشسته بود. بلبل، عطر زده و مرتب، از راه اجبار نزديك هيزم خشك به پشتی تكيه داده بود و برای اين‌كه شلوارش از اتو نيفتد وضع نامتعادلی به خود گرفته بود. آقای مهاجر و برادر بزرگ‌تر با صلح و صفا می‌كوشيدند كه جای بيش‌تری به خود اختصاص بدهند و چون دوره‌ی مقدماتی صحبت‌ها سپری شده بود مادر و خانم مهاجر كاملن در لاك هم فرورفته بودند و پچ‌پچ مخفيانه و اسرار آميز در اين باره بود كه: مازيار دست زن بدكاره را كه خيلی جوان و خوشگل بود گرفت و به اتاق برد و حتا شنيده شد كه به او گفت: «جونم» و زن هم در جواب با عشوه‌گری ناز كرد و گفت: «عزيزم» و اين‌ها را خانم مهاجر به گوش خود شنيده و به چشم خود ديده بود. پس از آمدن درويش و بلبل كه قضيه از طرف مادر و خانم مهاجر طرح شده بود، صحبت‌های پراكنده در پيرامون آن ادامه داشت و هرچند كه دسته‌های مختلف برای ارزيابی موضوع در حال گروه‌بندی بودند اما به علت ناگهانی بودن و سرعتی كه در بيان مطلب به‌كار رفته بود، فرصت تفكر صحيح و سالم برای كسی دست نمی‌داد. صحبت‌ها اغلب از اين قبيل بود:

ـ آخر مازيار؟ اين جوانی كه هيچ كسی ماه تا ماه روی‌اش را نمی‌بيند چه‌طور ممكن است چنين كار ناشايسته‌ای بكند؟

ـ جوان نجيببی به نظر می‌آيد، اما با اين حال باطن‌اش را خدا می‌داند.

ـ با اين حال چرا تاكنون هيچكس را به اتاق‌اش راه نداده است؟

ـ آدم مرموزی به نظر می‌آيد، شايد هم خجالتی باشد، شايد می‌ترسد با ما حشر و نشر كند.ا

ـ اين درست است، حتا ما كه همسايه‌ی ديوار به ديوارش هستيم نتوانسته‌ايم اتاق‌اش را ببينيم. نفهميده‌ايم در آن چه كار می‌كند. معلوم نيست كی بيرون می‌رود، كی بر می‌گردد...ا

و سرانجام ورود مازيار به اين گفت‌وگوها و قضاوت‌های ناتمام پايان داد. همه جلوپای‌اش برخاستند و او كه بی‌حوصله می‌نمود پس از احوال‌پرسی، چون در اين روزها بيماری‌اش شدت يافته بود، با عرض معذرت كنار كرسی خوابيد و پای‌اش را بالا برد و با حجب و شرمی كه زاييده‌ی اين بی‌تربيتی بود، به رختخوابی كنار ديوار تكيه داد و زير لب آه كشيد. اين سومين باری بود كه آقايان وخانم‌ها، ‌با اين وضع روبه رو می‌شدند.

درعرض چند دقيقه‌ای كه همه ساكت بودند اتاق به صورت اتوبوسی درآمده بود كه در بيابان خراب شود و مسافران‌اش با بيم واميد سرها را به اين سو و آن سو تكان بدهند و در دل دعا بخوانند. اما ناگهان اتوبوس به حركت درآمد. مازيار گويا اين حركت را احساس كرد: همان‌طور كه خوابيده بود نيم‌خيز شد و باز خوابيد، مثل اين‌كه تكان شديدی از جا كندش، ولی فقط عطسه‌ای كرد. آقای مهاجر حس كرد كه بايد يكايك را مثل دانه‌های تسبيح به هم بپيوندد:ا

ـ خيلی خوب، خيلی خوب، بچه‌ها، اميدوارم اين اجازه را به من بدهيد كه به شما بگويم: «بچه‌ها». من عجب آدم فراموش‌كاری هستم: هميشه از شما اجازه می‌گيرم. اما چه كنم؟ به من اجازه بدهيد كه جای پدر شما باشم، شما را فرزندان خودم حساب كنم... چه‌قدر خوب بود اگر... بله اگر بچه داشتم الان اندازه‌ی مسعود خان بود. لابد با هم دوست می‌شدند، چون او هم به رياضيات علاقه داشت.

بلبل مشتاقانه پرسيد:عجب؟ كه شما خودتان به رياضيات علاقه داريد؟ آخ! حيوونی، اين اخلاق‌تان به بچه‌تان هم سرايت می‌كرد.

ـ بله، همه چيزش به خودم می‌رفت. من زمانی ورزش‌كار بودم، خانم می‌داند، ميل‌هايی داشتم كه در كردستان ساخته بودند. بعد از مدتی كه ورزش كردم يك روز سرما خوردم و دير به اداره رسيدم. اتفاقن همان روزی بود كه دزد جنايت‌كاری را محاكمه می‌كردند و وزير برای تماشا می‌آمد. از فردایش ورزش را ترك كردم.

بلبل گفت:اما چه‌طور شد كه عرق‌خوری را ترك كرديد؟ قبل از ورزش بود يا بعد از آن؟

ـ نه، قبل از آن... درست وقتی كه با خانم عروسی كرديم. فردايش، مرحوم ابوی‌شان فرمودند از اين كار دست بكش، ‌مرحوم ابوی‌شان حجه‌الاسلام بودند، ما دست نكشيديم كه بعد معلوم شد خدا كفاره‌اش را برای‌مان معلوم كرده است: بچه‌دار نشديم كه نشديم. آن وقت يك سال من در حضرت رضا توبه كردم. سرم را به ضريح گذاشتم و گريه كردم. از ته دل گفتم: خداوندا ديگر عرق نمی‌خورم، در عوض بچه‌ای به من بده. خانم هم پشت سرم بود، صدای گريه‌اش را می‌شنيدم، او هم می‌گفت: خدايا، به خاطر پدرم كه يك عمر حجه‌الاسلام بود مرا بچه‌دار كن. اما خواست خداست ، بی‌خواست او...

مادر كه عبرت گرفته بود با چشم‌های درشت و هراسان به جای مبهمی نگاه كرد:

ـ ... يك برگ از درخت نمی‌افتد.

بلبل می‌دانست كه در اين لحظه بايد چه پرسيد:

ـ وقتی خدا نخواهد بزرگ‌ترين دكترها هم عاجز می‌شوند. خيلی خرج كرديد؟

خانم مهاجر چادرش را محكم‌تر به خود پيچيد و گفت:

ـ دكترهای دنيا را ديديم، چه قديمی‌ها چه جديدی‌ها، چه‌قدر پول داديم، چقدر مخارج كرديم.

آقای مهاجر گفت:

ـ در سفر پارسال خراسان، به پيرمرد مقدسی كه دعانويس بود مراجعه كرديم، هيچ... در توس پيرزن لحيم‌كاری را به ما معرفی كردند، آن هم نتيجه‌اش هيچ بود. نتيجه‌اش اين است كه من بچه ندارم. نمی‌دانم برای كه زنده‌گی می‌كنم، چرا می‌روم اداره، اين حقوق را می‌خواهم چه كنم. اين قالی‌ها به چه درد می‌خورد؟ وقتی بچه نباشد هيچ چيز نيست، هرچه پيدا كنی مثل اين‌كه هيچ چيز به دست نياورده‌ای.

مسعود كه مقدار اسيد سولفوريك را هنوز به دست نياورده بود عددها را در هم ضرب می‌كرد: «شش پنج تا... خدايا شش پنج تا چند تا؟» آقای مهاجر دست‌اش را روی شكم‌اش لغزاند و گفت:

ـ ببينيد، من باز فراموش كردم، می‌خواستم بگويم برنامه‌ی امشب چيست، پرت رفتم. اما تقصير خودتان است، نيست؟

بلبل كه خود به خود سخن‌گوی جمعيت شده بود و اكنون در جست‌وجوی فرصتی بود كه از اين دردسر رهايی پيدا كند به سرعت جواب داد:

ـ بله، بله، همين‌طور است.

ـ خوب، من معتقدم آقای بلبل يك دهن از همان آوازهايی كه پشت راديو می‌خوانند، برای‌مان بخوانند. از آقای مازيار هم خواهش می‌كنيم تارشان را بياورند استفاده كنيم. ما كه تاكنون آن را نديده‌ايم، فقط گاهی از پشت در صدای‌اش را می‌شنويم... هر چند لايق نيستيم... بلكه كمی تار بزنند استفاده كنيم، شايد بيش‌تر با هم دوست شديم. اگرچه من و خانم در دين خيلی تعصب داريم، كما اين‌كه همه دارند، حالا فقط جوان‌ها به اين چيزها می‌خندند، ما هم به دوره‌ی خودمان همين‌طور بوديم، چه عرق‌خوری‌ها كرديم، چه الواط بازی‌ها... اما موسيقی؟ من كه آن را حرام نمی‌دانم... خانم، شما تعريف كنيد، شما تعريف كنيد.ا

خانم با صدای زير و زنگ‌دارش كه گويی از سردابه‌ی تاريكی بيرون می‌آمد تعريف كرد:

ـ بله ، ما شش خواهر بوديم سه برادر. مرحوم پدرم خيلی امروزی بود، فتوا داد كه برای خودش موسيقی حلال است. آن وقت هركدام ما را تشويق كرد به موسيقی. هر كدام سازی ياد گرفتيم. من ضرب و آواز ياد گرفتم. غروب به غروب... وقتی نمازش را می‌خواند، جمع می‌شديم و می‌زديم و می‌خوانديم. او، خدابيامرزدش، يك گوشه می‌نشست و زير لب می‌گفت: روح آدم تازه می‌شود...

درويش و بهروز پس از مدت‌ها سكوت زمزمه كردند:

ـ خيلی روشن‌فكر بوده است. خيلی كم اين جورگير می‌آيد.

آقای مهاجر رو به مازيار كه چرت می‌زد كرد و گفت:

ـ خوب، چه‌طور شد؟ تار چه شد؟

مازيار خصمانه زير لب قرقر كرد:

ـ تار نم كشيده است.

پيش از آن‌كه كسی به رطوبت اين جواب پی ببرد برادر بزرگ‌تر كه ظاهرن از سير اوضاع ناراضی بود، قيافه‌ی خشكی به خود گرفت و همه را به پيش خواند و با احتياط فراوان، درحالی كه مواظب كوچك‌ترين حركات خانم مهاجر بود، مسئله‌ی خوردن عرق‌ها را پيش كشيد و عاجزانه خواهش كرد كه آقای مهاجر هم به خاطر وظيفه‌ای كه در رهبری فرزندان‌شان دارند، توبه‌ی خود را بشكنند و به هرحال در غياب خانم چه مانعی خواهد داشت؟ به ياد گذشته ها... و البته برای اين‌كه خانم مانع نشود زمينه چينی خواهند كرد (مادر همه چيز را می‌داند و رضايت او سال‌ها پيش جلب شده است). ولی وقتی خانم و مادر را به بهانه‌ای از اتاق بيرون كردند، بدون اين‌كه وقت گران‌بها را از دست بدهند، فی‌المجلس عرق‌ها را تقسيم می‌كنند و با پرتقال‌های خوشمزه‌ای... درست است كه ناراحت كننده خواهد بود اما... خيلی زود سر می‌كشند.

همه مثل كودكی ذوق زده شدند و آقای مهاجر در اين ذوق زده‌گی فراموش كرد كه روزگاری سرش را به ميله‌های مقدسی ماليده است، اگر چه دامنه‌ی اين فراموشی آن‌قدر وسيع بود كه به ياد نمی‌آورد چند بار از تماس ميله‌های سرد با سر تاس‌اش لرزش خفيفی در خود احساس كرده است.

مسعود كه حس می‌كرد ساعات بحرانی در حال فرا رسيدن است و چين‌های عميقی پيشانی كوتاه‌اش را پوشانده بود ناگهان پرسيد: «شش پنج تا چند تا؟» و بعد مثل اين‌كه مسئول تمام اين بدبختی‌ها آقای مهاجر است به او رو كرد و چون دشمن خود را مرد محترم و منصفی می‌دانست به استدلال پرداخت:

ـ آقای مهاجر ! شما جای پدر من... من توی اين خانه بدبخت شدم، از همه كار باز شدم. ملاحظه بفرماييد: اين نقشه‌ی اختراع ماشين نفتی است (جزوه‌اش را جلو برد، ورق زد ونشان داد) من بدون هيچ وسيله و هيچ تشويقی دایم فكر می‌كنم... اين جای شوفر است، اين جلو موتور است، زيرش بشكه‌ای است كه آب در آن می‌جوشد. هر وقت خواستيم ماشين تندتر برود فتيله‌اش را بالا می‌كشيم، هر وقت خواستيم نگاه‌اش داريم فوت می‌كنيم... با ده ليتر نفت می‌شود رفت خراسان، نمی‌خواهيد؟ با نيم ليتر برويد شاه عبدالعظيم، يا هر كجا كه دل‌تان خواست... ولی چه فايده؟ به من احمق بگوييد چه فايده... باهمين وسايل كم، يك دوربين آستينی ساختم، اما عكس برنمی‌دارد. چرا؟ برای اين‌كه تاريك‌خانه ندارم، برای اين‌كه سه پايه‌ام لق است...

آقای مهاجر اگر چه به نقشه‌ی ماشين خيره شده بود، اما می‌شنيد كه يك فوج سرباز كه از بچه‌های عجيب وغريبي تشكيل شده بود با صدای زير خود در گوش‌اش فرياد می‌زنند: عرق! عرق! مسعود كه ظاهرن دريافته بود دشمن او آقای مهاجر نيست بلكه موجودی نامریی است كه در هوا پخش شده است به اطراف نگاه می‌كرد و زوزه می‌كشيد:

ـ بله، برای اين‌كه سه پايه ندارم. می‌گويم يك اطاق به من بدهيد آن‌جا درس‌ام را بخوانم، مسئله‌هايم را حل كنم، انبار را هم آزمايشگاهم كنيد، نتيجه‌اش اين است، نتيجه‌اش اين است كه بنده، شاگرد ششم رياضی، الان نمی‌دانم دو دو تا چند تا است... مرده شورش راببرد، مرده شوی اين زنده‌گی راببرد!...

برادر بزرگ‌تر لبخند زد و گفت:

ـ حالا مواظب عينك‌ات باش كه نيفتد.

مسعود كتاب‌هايش را برداشت و داد كشيد:

ـ من اصلن اين شب چله را نمی‌خواهم! از همه‌ی شما بدم می‌آيد! الان می‌روم توی آشپزخانه، همان‌جا درس می‌خوانم... من عادت دارم، من به محروميت عادت دارم...

وقتی بيرون رفت برادر بزرگ‌تر مثل اين‌كه هيچ واقعه‌ای اتفاق نيفتاده است به آرامی گفت:

ـ البته می‌بخشيد، آقای مهاجر، يك كمی خل است. اين‌كه عرض كردم «مواظب باش» بی‌جهت نيست؛ تا حالا ده دوازده عينك عوض كرده است. آخر چشم‌اش هم خيلی ضعيف است. يك روز... بی‌ادبی است، می‌رود مستراح، ميلش می‌كشد پایین را نگاه كند، به نظرش خبری هست يا اين‌كه مثلن به فكر اختراع افتاده است. عينك‌اش می‌افتد، می‌رود پایین... يك روز با همكلاس‌اش دعوا می‌كند، يك روز هم آن را گوشه‌ای جا می‌گذارد. اين طور...

آقای مهاجر گفت:بچه است.

خانم مهاجر كه باطنن خوش‌حال شده بود و واقعن از اين متاسف بود كه چرا كار به زد و خورد نكشيده است ظاهرن خود را آزرده نشان داد:

ـ شما زياد سر به سرش می‌گذاريد.

بلبل، راحت در جایی كه اكنون وسيع شده بود پهن شد و زمزمه كرد:خشك است ، خشك.

درويش به بهروز نگاه كرد و سرش را فيلسوفانه و به مسخره تكان داد:هنوز به عوالم ما نرسيده است.

بهروز تصديق كرد و مادر برخاست و به آشپزخانه رفت.

باز اتوبوس ايستاد. خانم مهاجر، چادرش را بيش‌تر به خود پيچيد و مثل تك درخت غبارزده‌ای در پهنای كوير، سرش را اندكی خم كرد، گويی تنفس برای‌اش مشكل شده بود. مازيار ناليد و پای دردمندش را با دست فشرد. در سكوتی كه بر همه سنگينی می‌كرد، نگاه‌های آرزومند به آهسته‌گی و تنبلی نسيم گرم بر شاخه‌های درخت صحرايی می‌نشست و كاملن احساس می‌شد كه می‌خواهد با نيروی خود درخت خشك را آهسته آهسته از جا تكان بدهد و به آشپزخانه بفرستد. اين بار سكوت را راديو شكست:

«ريودوژانيرو ـ يونايتدپرس. امروز خبر رسيد كه در مسابقه‌ی بزرگ فوتبال كه قرار بود بين تيم‌های برجسته‌ی امريكا و شوروي به عمل آيد وقفه‌ای روی داده است. اگر چه هنوز از حقيقت قضايا اطلاع صحيحی در دست نيست، اما طبق اظهار مقامات محلی اين وقفه به علت آن است كه يكی از تيم‌ها از شناختن داور بين المللی خوداری كرده است...»

اتوبوس آرام آرام مثل زورقی كه روی امواج نرم دريا به پيش برود، به راه افتاد. از مدت‌ها پيش جبهه‌ها مشخص بود، ديگر جمع‌آوری قوا لزوم نداشت. بهروز و درويش خود را از سنگر گرم و تنبلی‌آورشان بالا كشيدند. درويش لبخند زد و گفت:

ـ وقتی ديدند شكست می‌خورند فورن از شناختن داور خودداری كردند. كاملن معلوم است كه اين كار را تيم امريكا كرده است . برای اين‌كه...

بهروز مثنوی را كنار گذاشت و چون مدت‌ها سكوت كرده بود اول سرفه‌ای كرد و بعد سخنان درويش را تااييد كرد:

ـ ... برای اين‌كه هميشه همين‌طور بوده است. امپر ياليسم يعنی همين. نفت‌ها را كه می‌بلعند، بازارها را كه در دست می‌گيرند، ميدان فوتبال را هم می خواهند قبضه كنند.

برادر بزرگ‌تر و آقای مهاجر به هم نگاه كردند و لبخند زدند: علاوه بر آن‌كه به ديوانه‌گی آن دو می‌خنديدند می‌خواستند از پشتيبانی و نيروی معنوی يك‌ديگر اطمينان حاصل كنند. مازيار چشم‌هايش را بسته بود و حتا اندكی هم وضع خود را تغيير نداده بود، هم‌چنان دراز كشيده و پاها را به رختخواب تكيه داده، اما «آه» آهسته از دهان‌اش بيرون می‌آمد. بلبل به خلاف ميل باطنی‌اش گفت:‍

ـ آقای مهاجر لطفن صدای راديو را بلند كنيد تفسيرش را گوش كنيم.

خانم مهاجركه هوای توفانی را در رگ‌برگ‌های خوداحساس كرده بود برخاست وگفت: «من به آشپزخانه می‌روم،كمك مادر» ودر اين حال نگاه مشكوك‌اش از روی همه گذشت. گوينده‌ی راديو با حرارت غيرعادی و هيجان محسوس تقريبن فرياد می‌كشيد:

ـ «تاثير اين واقعه در روابط بين المللی آشكار و واضح است. توپی كه قرار بود با آن بازی شود در حقيقت به مثابه‌ی وزنه‌ای بودكه می‌توانست در كفه‌ی ترازوی سياست جهانی سنگينی خود را به نحو بارزی به اثبات برساند، و اگر چه هنوز معلوم نيست كه كدام كشور با خودداری از شناختن داور به بحران اوضاع كمك كرده است اما می‌توان گفت كه روس‌ها بار ديگر نشان دادند...»

برادر بزرگ‌تر راديو را خاموش كرد و به بلبل كه در مقابل عمل انجام شده‌ای قرار گرفته بود گفت:

ـ بفرمایید! از اين بهتر؟ روس‌ها به محض اين‌كه ديدند شكست می‌خورند توپ را به هوا پرتاب كردند، بعد هم گفتند داور را قبول نداريم. پس همزيستی مسالمت‌آميز همين است؟

بلبل، سرگشته جواب داد: شما كه می‌دانيد، شما می‌دانيد كه من در سياست وارد نيستم، آدم بی‌طرفی هستم، چرا از من می‌پرسيد؟

ـ نه، از شما نپرسيدم، از اين آقايان پرسيدم، از آقای بهروز خان و جناب درويش پرسيدم. جواب‌تان چيست؟

آقای مهاجر گفت:

ـ ملاحظه بفرماييد، اين موضوع حتا در دادگستری هم سابقه دارد. يعنی كسانی كه در حقوق وارد باشند می‌فهمند كه امريكا طرفدار عدالت است، چرا؟ برای اين‌كه می‌توانست به تنهايی بازی را ادامه بدهد اما نداد... چون دموكراسی اين طور حكم می‌كند، برای اين‌كه... برای اين‌كه در فوتبال اگر طرف حاضر نشد، ادامه‌ی بازی خيانت به عدالت است.

بهروز مجهز شد: خيلی خوب، من جواب شما را بدهم يا برادرم را؟ اين طور كه بحث نمی‌كنند... من تمركز افكارم را از دست می‌دهم.

«شما» شكمش را لمس كرد و برادر بزرگ‌تر كه شرارت‌اش كم كم بيدار می‌شد با صدای بلند گفت:

ـ جواب بنده را، جواب بنده را، آقای اخوی! اين همه اردوگاه كار اجباری در شوروی چه می‌كند؟ تا كسی جيك بزند می‌برندش سيبری، يا تبعيدش می‌كنند به كوه‌های اورال. شكم‌شان كه سير نيست، كفش حسابی هم كه ندارند، می‌ماند آزادی. آن هم كه ملاحظه می‌فرماييد به چه وضعی در آمده است.

بهروز خونسردی خود را باز يافت و با لحن آخوندی كه از طلبه‌ی تازه‌كاری امتحان می‌كند پرسيد: منبع اطلاعات شما چيست؟

مازيار آه بلندی كشيد و برادر بزرگ‌تر كه صورت‌اش سرخ شده بود و انگشت‌هايش را از خشم به صدا در می‌آورد فريادكشيد:

ـ منبع اطلاع‌ام؟ همه‌ی راديوهای آزاد، همه‌ی روزنامه‌های ملی، عكس‌های حقيقی، فيلم‌های مستند...

ـ اين‌ها حساب نيست، قلم دست دشمن است، اين طور نيست؟

درويش معصومانه زمزمه كرد: چرا، همين‌طور است، قلم دست دشمن است.

بلبل، كاملن به خلاف ميل‌اش، در سياست وارد شد:
ـ از من نشنيده بگيريد اما به عقيده‌ی من، شما اشتباه می‌كنيد. ممكن است در اين قضيه دست انگليس‌ها در كار باشد.ا

آقای مهاجر با علاقه سوال كرد:چه‌طور؟ يعنی آن‌ها بازی را عقب انداخته‌اند؟

ـ من نمی‌خواهم اظهار عقيده كنم، چون بی‌طرف هستم، فقط دنبال كار خودم می‌روم، به كسی كاری ندارم، اما بعضی وقت‌ها... يك جمله‌ی معروفی بود، تفرقه بينداز و...

آقای مهاجر حرف او را تكميل كرد: آه، بله... بينداز و حكومت كن. خيلی به دلم چسبيد. حتمن آن‌ها انگولك كرده‌اند.

بهروز، بی آن‌كه توجه كند، با همان خونسردی به حرف‌اش ادامه داد:ا

ـ شما بهتر است به حقايق عينی توجه داشته باشيد: ملاحظه بفرماييد كه اقتصاد ما سالم نيست، ارزمان خارج می‌شود، جوان‌های ما را هوليود فاسد می‌كند، مغازه‌هامان پر از اسباب‌بازی‌های امريكايی است. امپرياليست‌ها ديگر از اين بهتر چه می‌خواهند؟ دخترها آدامس می‌جوند و پسرها با كاپوت دنبال‌شان می‌افتند...ا

برادر بزرگ‌تر دست راست‌اش را تهديدكنان به جلو برد و با دست چپ آستين بهروز را گرفت و بلندتر داد كشيد:

ـ به جهنم! به جهنم! به كوری چشم امثال شما كه برای خارجی‌ها كار می‌كنيد و ازشان پول می‌گيريد! همين خوب است، لااقل امنيت داريم، چند جور آزادی داريم، حرف‌مان را می‌توانيم بزنيم، آقا بالاسر نداريم، مامور مخفی گوشه و كنار مواظب‌مان نيست. اما در شوروی؟ سلمانی كارآگاه است، شوفر كارآگاه است، مقاطعه‌كار و روزنامه‌چی كارآگاه است، دلاك كارآگاه است، فاحشه كارآگاه است، حتا رییس پليس هم كارآگاه است.

بهروز كه از سنگينی و حتمی‌الوقوع بودن ضربه‌های برادر بزرگ‌تر باخبر بود و در عين حال می‌دانست كه نشان دادن ضعف، آتش جنگ گرم را تيزتر خواهد كرد، كوشيد كه خود را از دست او نجات بدهد، به نوبه‌ی خود صدای‌اش را بلند كرد:

ـ اين‌طور نيست! اين‌طور نيست! اين‌ها افتراست، دروغ است. تو حق داری از منافع خودت دفاع كنی، اين كاری است كه سرمايه‌داران در همه جای دنيا می‌كنند، اما من به خاطر انسانيت دفاع می‌كنم، نه برای خارجی‌ها.

ضربه‌ی اول شتاب‌آلود و مبهم وارد آمد، اما قبل از آن‌كه دومين ضربه‌ی دردآور بر سر بهروز فرود بيايد، بلبل كه ظاهرن خود را از هر كوششی عاجز می‌ديد ناگهان به آواز خواندن پرداخت و آقای مهاجر ضمن آن‌كه به نظارت در امر آتش‌بس پرداخته بود و با دست‌هايش دو برادر را از هم جدا می‌كرد بريده بريده گفت:

 ـ خيلی خوب، استغفرالله! اين‌ها همه به كنار. دست كم ما همه مسلمانيم. آن‌ها می‌گويند خدا نيست، استغفرالله! دين ترياك است، باز هم استغفرالله! آخوندها و كشيش‌ها را توی ماشين باری سوار می‌كنند و به دريا می‌ريزند، استغفرالله! اين‌ها شوخی ندارد، اين‌ها شوخی ندارد.

آقای مهاجر می‌دانست كه با خوردن عرق موافقت كرده است و اكنون تعجب می‌كرد كه چرا احساسات مذهبی‌اش هردم رقيق‌تر می‌شود و اشك آرام آرام از چشم‌هايش می‌ريزد.

ـ آن وقت اگر بر ما مسلط شوند... اگر مسلط شوند حضرت معصومه را خراب می‌كنند، امامزاده داود را به آب می‌بندند، حضرت رضا را به توپ می‌بندند، مگر نكردند؟ مگر نيستند؟ آن وقت مگر... مگر شما مسلمان نيستيد؟

همه، با اين‌كه نمی‌دانستند واقعن چه هستند، سرشان را تكان دادند. تنها درويش زمزمه كرد: ما ماترياليست خداپرست هستيم.

و برادر بزرگ‌تر كه اكنون تمام زشتی و بدی كارش را احساس می‌كرد بغض كرد و چوب كبريتی را كه لای دندان‌هايش فشار می‌داد شكست و چون می‌ترسيد كه خوردن عرق (كاری كه آن‌قدر دوست می‌داشت) به تعويق بيفتد، سرش را بلند كرد و با قيافه‌ای پوزش‌خواه نگاه‌اش به ديوار دوخت. آقای مهاجر گفت:

 - خيلی خوب، بچه‌ها... اگر اجازه می‌دهيد، اگر اجازه می‌دهيد شما را...

وقتی برادر بزرگ‌تر بطری‌های عرق و پاكت پرتقال را به سرعت و چابكی از پشت كمد بيرون آورد، به همه نگاه كرد و عبوسانه لبخند زد: آن‌ها هم بغض كرده بودند.

در لحظاتی كه ليوان‌های بزرگ از عرق پر می‌شد و با احتياط و شتاب (كه كاملن بی‌مورد بود) ناگهان خالی می‌شد و حتا قبل از آن،‌كه آتش گفت‌وگو گرم بود، مسعود در آشپزخانه به طرح نقشه‌های قهرمانی برای فرار از خانه اشتغال داشت. برای اين كار لازم بود كليه‌ی راه‌هايی كه می‌توانست مورد استفاده قرار بگيرد به طريق هندسی روی كاغذ رسم شود و ساعت دقيق فرار و طرز مقابله با حوادث احتمالی به دقت تعيين گردد.

خانم مهاجر كه ناگهان همه‌ی زنده‌گی خود را بيهوده و اطرافيان‌اش را مردمی كسالت آور و شوهرش را پيرمرد تبهكار توبه‌شكنی ديده بود به درگاه تكيه داده بود وخاموش، با لب‌های خشك وچشم‌های نمناك، به تاريكی نگاه می‌كرد و بی‌اراده مادر را كه مثل پيچكی به دورش می‌خزيد از خود می‌راند. مادر گفت:

ـ خوب، چه می‌شود كرد؟ آخر جوان‌اند، بهتر از اين است كه بروند بيرون بخورند.

خانم مهاجر بی آن‌كه تكان بخورد و يا سرش را برگرداند جواب داد:

ـ جوان‌اند؟ ولی شوهر من كه پير است، پنجاه شصت سال دارد، او چرا؟ مگر به درگاه خدا توبه نكرده بود؟ می‌دانم چرا بچه‌دار نمی‌شوم... برای همين است. او فقط می‌خواهد مرا گول بزند. روزه می‌گيرد، نماز می‌خواند، زيارت می‌رود، همه‌اش برای اين‌كه مرا گول بزند. يك ذره اعتقاد ندارد، اگر داشت...

ـ اما هنوز دير نشده است... خيلی‌ها بعد از سی چهل سال كه اين طرف و آن طرف گشتند، يك دفعه آبستن می‌شوند. شما مگر چند سال داريد؟ ماشاءالله جوانيد، هنوز بايد اميد داشته باشيد.

ـ ... اگر داشت من آبستن می‌شدم. بدتر از اين‌ها: من خيلی خوب می‌فهمم كه اصلن دلش بچه نمی‌خواهد. همه حرف‌هايش ظاهری است. چه‌طور ممكن است؟ برای‌اش فرق نمی‌كند، برای‌اش... فرق نمی‌كند...

مادر به مسعود نگاه كرد. مسعود هم‌چنان روی هاون سنگی بزرگ آشپزخانه نشسته بود يا، صادقانه تر، در آن فرو رفته بود و ظاهرن به نظر می‌رسيد كه بيرون آمدن‌اش آسان نخواهد بود. در اين لحظه مسعود در خيابان تاريك و درازی قدم می‌زد و زوزه‌ی سگ‌ها را می‌شنيد، اما قبل از آن‌كه بتواند به موقع خودش را نجات بدهد به پاسبانی برخورد كه می‌خواست او را به كلانتری جلب كند. مجسمه‌ی خانم مهاجر كه هنوز به درگاه چسبيده بود شايد همان احساسی را داشت كه مردان بدبخت تاريخی، در ميدان‌های فراموش شده و دورافتاده‌ی شهرها، در آرزوی روز پرده‌برداری دارند. مادر كه از سرما خوردن دوست خود بيم داشت، چادر او را كه نزديك بود بيفتد باز بر سرش كشيد. خانم مهاجر تشكر كرد و مسعود دنبال پاسبان به راه افتاد. مادر گفت:

ـ شما فكر می‌كنيد اگر بچه داشتيد خيلی راحت بوديد؟ خودتان می‌بينيد كه من چه می‌كشم. يك دقيقه با هم نمی‌سازند. از روزی كه اين خانه را ساخته‌اند بدتر شده‌اند، روز به روز بدتر می‌شوند، نمی‌دانم چرا. مگر من چه گناهی كرده بودم كه حالا بايد كفاره‌اش را پس بدهم؟ سال‌هاست، سال‌هاست همين‌طور... اگر پدرشان زنده بود...

ـ اما فكرش را بكنيد، باز هم سرتان گرم است. درست است كه يك دقيقه راحتی نداريد اما... آخ! راستی شما چه‌قدر مهربان هستيد. هر چند كه حالا ديگر مهربان هم نباشيد برای من فرقی نمی‌كند، ولی... خوب، ما هر جا رفتيم مثل شما نديدم. صاحب‌خانه اين‌طور باشد، دست و دل‌اش باز باشد، با مستاجرها مثل برادر، اهل رفت و آمد، اصلن گير نمی‌آيد. من متعجب‌ام، چرا، چرا شما اين كارها را می‌كنيد؟

ولی خيلی زودتر از آن‌چه پيش‌بينی می‌شد تعارفات آرام گرفت و احساسات گرم مادرانه‌ای كه ناگهان در دل خانم مهاجر پديد آمده بود، جای خود را به همان خشكی و كينه توزی سابق داد. درست است كه در اين خانه همه با هم‌ چنان دوست بودند كه تصور می‌رفت اعضای خانواده‌ای دور هم جمع شده‌اند، اما مازيار البته جوان مرموزی بود و نمی‌خواست ديگران را به اتاق‌اش راه بدهد و تمام اين قراین نشان می‌داد كه كاسه‌ای زير نيم كاسه اش هست. خيلی خوب، ملاحظه بفرمایید، اين اتاق اوست، رو به روی آشپزخانه است، پشت شيشه‌اش را كاغذ سياه چسبانده است. معنی اين كار چيست؟ بعد هميشه در اتاق‌اش را قفل می‌كند. چرا؟ و می‌دانيد، آن شب هيچكس در خانه نبود، شب تاريكی بود، من در اتاق‌ام نشسته بودم و خياطی می‌كردم، زير لب برای خودم آواز می‌خواندم. آقا هنوز نيامده بود و دلم شور می‌زد. نمی‌دانم چرا وسواس گرفته بودم كه آقا ممكن است با ماشين تصادف كند. خيلی می‌ترسيدم، چون اگر او... من تنها می‌ماندم. بلند شدم و راديو را روشن كردم. حوصله‌ام سر رفت، باز رفتم سر خياطی. به ياد پدرم افتاده بودم. چه‌قدر سال پيش بود؟ مادرم را اصلن به ياد نمی‌آوردم چون وقتی كوچك بودم مرده بود. برادرهايم هر كدام به گوشه‌ای رفته بودند. خواهرهايم شوهر كردند و خدا به هر كدام‌شان سه چهار تا بچه داده بود. اما من از هيچ‌كدام خبر نداشتم. هيچكس براي‌ام كاغذ نمی‌نويسد. بعد يادم آمد كه آن روز آقا آمده بود با من عروسی كند. همان روز هم سرش مو نداشت، اما از حالا لاغرتر بود. شب عروسی دهنش بوی عرق می‌داد. پدر من حجه‌الاسلام بود، با همه چيز موافق بود غير از اين يكی. بعد شبی كه پدرم مُرد يادم آمد. توی تابوت به من می‌خنديد. سر قبرش چه‌قدر گريه كردم، چه‌قدر زاری كردم. يك دفعه شنيدم صدای پا می‌آيد: مازيار بود. با يك زن خيلی خوشگل، خيلی جوان‌تر از من، آهسته رفتند بالا، من ديدم، من ديدم.

مسعود پيش خود استدلال می‌كرد:

ـ ... نه تنها به كارهای عاديم نمی‌رسم، بلكه تمام استعدادم از ميان می‌رود. اما وقتی برای خودم آزاد بودم... چه‌قدر خوب است، چه‌قدر خواستنی است. آدم صبح از خواب بلند شود، دست و رويش را بشويد، حالا صبحانه نيست به جهنم، چای به درد می‌خورد؟ عوضش كار می‌كند، مسئله حل می كند، بعد می‌رود سركارش. اول دبيرستان، بعد دانشكده و بعد هم مركز تحقيقات علمی. آن‌جا همه‌ی وسايل آماده است، از طرف دولت. تئوری‌ها را عمل می‌كند، ظهر يك ساندويچ كوچك می‌خورد كه نه وقت بخواهد و نه پول زياد، باز بعدازظهر كار، شب كار خارج برای ادامه‌ی زنده‌گی... ديگر من به هيچكس احتياج نخواهم داشت، به ميل خودم زنده‌گی می‌كنم، در يك جای ساكت... ساكت... ساكت و تنها، با خيال راحت به همه چيز نگاه می‌كنم. اول از درخت سيب شروع می‌كنم. درست است كه نيوتون يك بار آن را ديد و تئوری خود را كشف كرد، اما بعيد نيست من چيز تازه‌ای بفهمم. مثلن... الان كه روی هاون نشسته‌ام دقيقه به دقيقه بيش‌تر در آن فرو می‌روم، چرا؟ حتمن قانونی در كار است، حتمن يك موضوع فيزيكی در ميان است. اما با اين شلوغی، با اين پدرسوخته‌ها، با اين ديوانه‌ها چه‌طور می‌توانم آن را قانون را اختراع كنم؟ پس تصميم گرفتم. محرز شد. از فرصت استفاده... بی سر و صدا... در تاريكی فرار...

در اتاق ناگهان باز شد و روشنايی تندی كه از آن بيرون افتاد با روشنی آشپزخانه درهم آميخت و همراه با سر و صدای درهم و برهمی، سه نفر بيرون آمدند. چشم‌های خانم مهاجر برق زد و تن‌اش لرزيد. مادر با شتاب او را به درون آشپزخانه كشيد. خانم مهاجر گفت:

ـ آه! مست كرده، درست مثل آن شب... تا حالا دوباره اين‌طور شده، من از چشم هايش فهميدم.

مادر بيم‌زده او را نگاه كرد و در آشپزخانه را بست:

ـ اين‌طور بهتر است، ما را نبينند بهتر است.

خانم مهاجر يك دفعه نيرويش را از دست داد و مثل آواری فرو ريخت. مادر كه او را با اعجاب نگاه می‌كرد حس كرد كه در برابر خود موجودی را می بيند كه به اندازه‌ی خودش ضعيف است. موجودی كه برای او تاكنون پناهگاه محكمی بود اكنون رو به ضعف می‌رود. يك لحظه دور و برش را نگاه كرد و باز احساس كرد كه در درون خودش نيز چيزی كم می‌شود. پيدا بود كه او نه تنها از اين آگاهی قوت نيافته است، بلكه بيش از پيش به ضعف خود اطمينان می‌يابد. مسعود دندان‌هايش را سخت به هم فشرد.

در اطاق، بوی تند عرق هوا را سنگين كرده بود و ديدن بطری های خالی، احساسی تهوع آور و مشئوم می‌داد. بلبل، كه برای حفظ آثار هنری خود از حنجره‌اش مثل مادری مواظبت می‌كرد، امشب نيز معذرت خواسته بود و يادآور شده بود كه يك خواننده‌ی راديو كه به هنر و خودش علاقه‌مند است نبايد عرق بخورد و سيگار يا چيز ديگر بكشد. اما عجيب اين است كه نه تنها هوشيار نبود، بلكه از اثر دود سيگار و بوی عرق به گيجی احمقانه‌ای دچار شده بود و مثل مرغ مسمومی پرپر می‌‎زد. بهروز در جای خود نشسته بود و عرق در درونش بيداد می‎‌كرد. به نظر می‌رسيد كه اكنون همه چيز برای‌اش بی‌تفاوت شده است و نه فقط مسایل بغرنج سياسی، بلكه وجود مرشد محبوب‌اش نيز برای‌اش بيگانه است. بی آن‌كه حرف بزند يا تكان بخورد، سرش را بالا گرفته بود و خيره به جلو نگاه می‌كرد. نه آهی، نه اشكی،‌ يك‌باره بر جای خود خشك شده بود. برادر بزرگ‌تر در جای خود می‌لوليد و از اين‌كه با خوردن آن همه عرق هوشيارتر از سرشب شده است، عصبانی بود و پيش خود می‌گفت كه تمام اين كارها بچه‌گانه بوده است و بايد از نو شروع كرد و نصف عرق‌ها آب بوده است. اما در اين ميان تقصير از كيست؟ از نگاه‌های خشم آلود و كينه‌جوی‌اش كه متناوبن به بهروز و بلبل می‌افتاد معلوم بود كه يكی از آن دو را در اين افتضاح و مسخره بازی مقصر می‌داند.

در همين موقع آقای مهاجر و درويش و مازيار كه در آشپزخانه را بسته ديده بودند، در ميان راهرو دور هم تاب می‌خوردند. آقای مهاجر به وضع غريبی درآمده بود: ظاهرن شبيه توپ بسيار بزرگی بود كه بادش آهسته آهسته خالی شود و از طرف ديگر آهسته آهسته بادش كنند. درويش كه عرق كرده بود با صورت سرخ و چشم‌های باد كرده آرام آرام اشك می‌ريخت. قيافه‌ی مازيار به نحو رقت‌آوری محجوب می‌نمود، اما در حركات‌اش گستاخی و شرارتی به چشم می‌خورد كه اين حجب مفرط را موهن جلوه می‌داد.

آقای مهاجر با صدای دگرگون شده گفت:

ـ ... آن وقت شما بغل‌اش كرديد و گفتيد «جونم». خيلی مكش مرگ ما گفتی، گفتی : «ج... ونم» بعدش او دست انداخت گردن‌تان، خيلی خودمانی جواب داد: «چی مي‎گی؟» ببين، مازيار، اين رسم دوستی نيست، مستی و راستی، بايد او را به من يكی نشان بدهی... خيلی خوشگل، خيلی جوان... من توی اداره از اين چيزها زياد ديده‌‎ام، همه‌اش سر و كارم با اين‌جور چيزها است. زن می‌آيد می‌گويد مرا طلاق بده، چرا؟ شوهرم مردی ندارد... ولی خوب شما فكر می‌كنيد تقصير كدام يك از ماست؟ من يا زن‌ام؟ هنوز... هنوز دكترها نفهميده‌اند. بعد مرد می‌آيد، چرا؟ زنم آبستن نمی‌شود. دختر می‌آيد، چرا؟ خاطرخواه شده‌ام ولی می‌خواهند به كس ديگری شوهرم بدهند. صاحب‌خانه می‌آيد، چرا؟ يك مستاجر داشتم، قدش دراز بود، موهايش بور بود، پايش عليل بود، طبقه‌ی سوم می‌نشست، دانشجو بود، خانم می‌آورد توی خانه... آن وقت من يكی يكی آن‌ها را راه می‌اندازم، اين‌طور... ببين، كو، كجا گذاشتم؟ يك پرونده‌ی دو هزار ورقی بود، بعد... نه، همين حالا نشانت می‌‏دهم. بيا برويم پایین...

درويش دست او را گرفت و زمزمه كرد:

ـ حالا وقت‌اش نيست. شما قرار بود تكليف مرا معلوم كنيد. من چرا اين‌طور هستم؟ اصلن حوصله‌ام سر رفته است. دلم از همه چيز به هم می‌خورد. اين‌قدر از اين بهروز بدم می‌آيد، پسره‌ی احمق، با آن مثنوی خواندن‌اش. يك وقتی بود كه ما همه كمونيست بوديم، خيلی چيزها را قبول داشتيم، خيلی چيزها را هم قبول نداشتيم. اما، باور كنيد، كار می‌كرديم. من به تنهايی، خودم، از دل و جان. حالا من نمی‌دانم چه كار كنم. ماترياليست خداپرست شده ام! مثنوی... يك دنيا، مولوی... يك آدم گنده، يك غول. اما به ما چه؟ به اين بهروز احمق چه كه همه چيز را باور می‌كند. يك ذره اعتقاد... به اندازه‌ی يك بال مگس... به هر كس و هر چيز، دلم برای يك ذره اعتقاد پر می‌‎زند، اعتقاد به هر چه می‌خواهد باشد: بنگ، خانقاه، عرق، ماشين‌ها، گذشته، آينده، اين بلبل پدر سوخته، داور بين‌المللی... اما مطمئن نيستم كه خودم باشم كه با شما حرف می‌زند. فقط يكی... آخ، فقط تو، آقای مهاجر، پدر من. يا مازيار... من كه مست نيستم اما نمی‌فهمم. شما ببخشيد، شما مرا به جوانی‌ام ببخشيد. بيایید برويم توی اتاق مازيار، آن‌جا چند دقيقه، يك ربع، وقت صرف من بكنيد، اين مسئله‌ی زنده‌گی را برای من حل كنيد... برای من گريه كنيد، من دارم پير می‌شوم،من دارم پير می‌شوم...

مازيار به هر دو تعظيم كرد و همان‌طور كه تلوتلو می‌خورد به طرف اتاق‌اش رفت. در اتاق را باز كرد و گفت:

ـ آخ! شما؟ بفرمایید. من پايم خوب شد، ديگر درد نمی‌كند... خيلی خوب، بفرمایید، اين اتاق من مگر چه چيز مهمی دارد؟ مطمئن باشيد، مطمئن باشيد مثل اتاق خودتان است. اما دلم می‌خواهد بزرگواری كنيد، بفرمایید، من اهل عمل هستم. بيایید، بيایید، اينجا بهتر می‌شود به مسئله‌ی زنده‌گی خنديد. شما می‌خواستيد برای‌تان تار بزنم؟ حتمن می‌زنم. اين هم چراغ، روشن شد. خواهش می‌كنم، آه... تعجب كرده‌ايد! اين؟ بله، گوش كنيد: اين موش...

آقای مهاجر و درويش به دقت خيره شدند: به انتهای سيم برق، نزديك لامپ، نخی بسته بود كه آن را به دم موش لاغر و كثيفی گره زده بودند. موش آويزان با تفنن تقلا می‌كرد، مازيار با نوك انگشتش موش را قلقلك داد و بعد دست هايش را با شادی به هم كوفت و مثل بچه‌ای جست‌وخيز كرد و در ميان خنده گفت:

ـ‌ اين موش، درست نگاه كنيد چه‌قدر ناقلا است. درست است كه لاغر است، اما كله‌اش، هوش‌اش... زياد! سه شب پيش، ببينم من در دفتر خاطراتم يادداشت كرده‌ام؟ خيلی خوب، سه شب پيش... آمده بود كه مرا اذيت كند، از طبقه‌ی اول. شما كه وارد هستيد، آقای درويش، اين‌جور موش‌ها هميشه از طبقات پایین می‌آيند. من اهل عمل هستم. ببينيد: اختلاف‌ام با شما در اين است كه اگر چه نمی‌دانم آينده‌ام چه خواهد شد، زنده‌گی‌ام چه خواهد شد، اگر چه در اين دنيا... ملاحظه می‌فرماييد شما خودتان از من دوری می‌كرديد، اگرچه تنها هستم، اما به بعضی چيزها اعتقاد دارم. برای همين است كه گريه نمی‌كنم و گاهی تار می‌زنم. من به مردم عادی و بدبخت كه فقط زنده‌‎گی می‌كنند... چون كه ما زنده‌گی نمی‌كنيم، امثال ما زنده‌گی را تماشا می كنند... من به آن آدم‌های گمنام عقيده دارم، كه عایله دارند، كه بايد شب زن و بچه شان را نان بدهند... خوب چه می‌گفتم؟ آه، اين‌كه مثلن من به موش اعتقاد دارم. پيش خودم می‌گويم: اين موش هم موجود جان‌داری است، لاغر و زردنبو هم كه هست، تا اين‌جا مثل خودم، حتمن درس زبان می‌خواند، شايد سال‌هاست، چه‌طور و كجا؟ البته جايی كه ما نمی‌دانيم. بعد می‌گويم:‌ او هم تنها است والا همه چيز را نمی‌گذاشت و فرار نمی‌كرد، برای اين‌كه بيايد سر وقت من... ولی چرا مرا اذيت می‌كرد؟ همين... مسئله‌ی زنده‌گی همين است. اگر شما می‌خواهيد در عرض يك ربع آن را حل كنيد، البته مختاريد، اما من ديشب او را گرفتم... چرا؟ برای اين‌كه در عرض يك هفته با يك سال، شايد بتوانم، شايد بفهمم زنده‌گی چيست ... ولی مگر چه‌قدر موش در دنيا هست؟

آقای مهاجر نشست و سر تاس‌اش برق زد. درويش كه هم‌چنان گريه می‌كرد به گوشه‌ای رفت و به روی خود خم شد. مازيار آه كشيد و با اندوهی كه جای شادی يك لحظه قبل‌اش را گرفته بود به حرف خود ادامه داد:

ـ هر كس جای من بود او را می‌كشت يا به گربه می‌داد كه قورت‌اش بدهد. اما من گفتم بايد او را زجر داد، شكنجه داد ... آخر شب بلند شدم و با فندك سبيلش را سوزاندم. بيچاره، يك كمی از لب‌اش در اين گير و دار كباب شد و صبح كه بيدار شده بودم دلم به حال‌اش سوخت، آن را با مركوركرم معالجه كردم ... اين‌طور است، اين‌طور است كه من می‌گويم بايد به خيلی از چيزها اعتقاد داشت ...

آقای مهاجر كه مثل مجسمه‌ی بودای پير و پر خورده‌ای به روی زمين پهن شده بود با شگفتی به دنبال كردن حركات موش پرداخت. درويش روی تنها صندلی اتاق كه چوبی و از كار افتاده بود نشست و به مازيار نگاه كرد. مازيار تارش را برداشت و آن را مثل كودكی در بغل گرفت، كمی سرش را نوازش كرد، بعد روی رختخواب نشست و «ماهور» هوای سرد يخ زده را شكافت.

درويش گفت:

ـ نه، شما نگفتيد، با اين موش‌تان ... تو هم خودت را گول می‌زنی. اما من چه‌قدر تار را دوست می‌دارم. فقط می‌ماند اين‌كه چرا اين‌قدر از همه بدم ميی‌آيد... مثلن دلم می‌خواهد مثل برادرم بودم، چه‌قدر خوب بود ... مرتب اصلاح می‌كند، غذا می‌پزد، بی‌طرف است،‌ يعنی اين‌كه همه چيز را قبول دارد. خيلی خوب، او راحت است. شب به محض اين‌كه می‌خوابد صدای خرخرش بلند می‌شود، اين‌طور: خور خور! خور خور! ولی چرا من بايد اين‌قدر بدبخت باشم؟‌ تو اهل عملی، مسخره نيست؟ اهل كدام عمل؟ چه عملی؟ شايد اين‌كه درس می‌خوانی برای‌ات سرگرمی خوبی باشد، تو هم زنده‎‌ای ... معلوم است. اما مرا كشتند. آخ، كشتند اين ماشين‌ها، اين بلبل، اين صاحبخانه‌ها كه اين‌قدر مهربانند و خود من كه همه را گول می‌زنم و اين بهروز ... حالا شما جمع شده‌ايد كه من گريه نكنم؟ مادر، اگر مادرم زنده بود، وای ... آن وقت‌ها كه بچه بودم، سرم را روی دامن‌اش می‌گذاشت، موهايم را به هم می‌زد، ماچ‌ام می‌كرد، دست‌اش چه گرم بود، دست‌اش چه مهربان بود ... حالا اگر مادرم زنده بود سرم را توی دامانش می‌گذاشت و برای‌ام لالايی می‌گفت. لالايی می‌گفت، بعد ماچ‌ام می‌كرد، دست به سرم می‌كشيد. آن وقت من می‌گفتم: «مادر، پير شده‌ام! پير شده‌ام و خواب‌ام می‌آيد» ... وقتی دست‌اش را به بدنم می‌گذاشت پرخون می‌شد. داد می‌زد، می‌شنوم، آه، می‌شنوم، داد می‌زند: «كشتيد، پسرم را شما كشتيد، شما همه‌تان! خدا از سر هيچ‌كدام‌تان نگذرد!» ... بعد من خواب‌ام می‌برد، خواب‌ام می‌برد... «پسر نازنين‌ام را... او را كباب كرديد، او را مثل يك موش سياه آويزان كرديد.» ... بعد من می‌گفتم: «مادر .... او را كباب كرديد.» ... آن وقت خواب‌ام ... خواب‌ام می‌برد.

اينك صدای تار بلندتر شده بود و درويش حقيقتن به خواب رفته بود. موش آويزان كه از زير و بم صدای تار به هيجان آمده بود سخت تقلا می‌كرد و با خود لامپ را حركت می‌داد و سايه‌اش دور اتاق، مثل بندباز ماهری، تاب می‌خورد. آقای مهاجر به تندی نفس می‌زد و شكم‌اش مرتبن به جلو و عقب می‌رفت. اما خيلی زود، پس از يك دوره سكوت و آرامی، بار ديگر به طغيان مستی دچار شد. به نظرش رسيد كه تمام اين كارها در صحنه‌ای به وقوع می‌پيوندد و او كه خود يكی از بازيگران است در ايفای نقش خويش تعلل ورزيده است. ناگهان برخاست و وحشيانه درويش را از خواب بيدار كرد. مازيار ناچار تار را كنار گذاشت. آقای مهاجر بلند و با حرارت گفت:

ـ خيلی خوب، شما بچه‌های من، قبول كردم. اما همه‌تان ديوانه‌ايد... اين كارها چيست؟ من هيچ سر درنمی‌آورم. آن روزها كه ما عرق می‌خورديم، دست آخر يا می‌رفتيم پيش زن‌مان يا می‌رفتيم سراغ رفيق‌مان، من اغلب پای منبر پدرزنم می‌نشستم. هيچ اين حرف‌ها نبود، هيچ گريه نمی‌كرديم. حالا چه خبر شده است؟ مثل سگ از زن‌ام بدم می‌آيد، از ريخت‌اش، درست مثل ميمون... من گاهی فكر می‌كنم به چه درد می‌خورد اگر از اين بوزينه بچه دار بشوم. اما بعد خودم را نفرين می‌كنم. نمی‌دانم چه‌طور حالی‌تان كنم... خيلی فهماندنش مشكل است. من هم زنم را دوست می‌دارم و هم دوست نمی دارم، هم دلم بچه می‌خواهد هم نمی‌خواهد. اما زنم ... فقط دلش بچه می‌خواهد. يك روز نشده است كه خيال كند بچه نمی‌خواهد. همين خيلی مهم است، چرا؟ برای همين مرا خر می‌كند، مثل سگ به دنبال خودش می‌كشد: قم برويم دعا كنيم. كربلا برويم روزه بگيريم، سر تاس بنشينيم زور بزنيم، پيش دكتر برويم ... آخر حد و حساب دارد! ببينيد، آن وقت من در همان حالی كه برايش دل‌سوزی می‌كنم ازش متنفرم و هر وقت كه به ياد بچه می‌افتم دلم به هم می‌خورد. بعد ذوق می‌كنم، بعد كيف می‌كنم،‌ بعد توبه می‌كنم كه چرا اين فكرها به سرم زده است. فكر می‌كنم يك شب خوابيده‌ايم، يك دفعه يك بچه‌ی چهل ساله‌ی ريشو از شكم‌اش می‌آيد بيرون و به من می‌گويد: «بابا جون، سلام.» آخ! پشت دستم را داغ می‌كنم و بعد زور می‌زنم تا بلكه چهار سال‌اش بشود، بعد چهار ماه، ‌بعد يك تكه گوشت ... آن وقت هر شب گريه می‌كنم، اين تكه گوشت وارث من، بچه‌ی من، از خون و گوشت من ... ولی خوب، نه تقصير من است نه تقصير زنم، تقصير نطفه است، توی تاريكی ... چشم به راهش می‌مانم. آ‌ن‌قدر ... آن‌قدر كه خودش، زنم ... می‌گويد «بخواب».

مازيار از روی رختخواب برخاست و چون نتوانست تعادل‌اش را حفظ كند دست‌اش را به ديوار گرفت. همه جای بدنش می‌سوخت. از كنار آقای مهاجر و درويش كه ايستاده بودند اما مثل دو قطب آهن ربا دایم هم‌ديگر را جذب و دفع می‌كردند گذشت و سرش را از در بيرون برد و راهرو را نگاه كرد: آشپزخانه تاريك بود، اما بوی غذا از آن بيرون می‌آمد و در هوا پخش مي‏‌شد. مازيار باز به ميان اتاق برگشت. آقای مهاجر و درويش نامفهوم و نامربوط زمزمه می‌كردند. مازيار همان‌طور كه تكان می‌خورد گفت:

ـ بچه‌ها ... نه، آقايان!

درويش آهسته پرسيد:

ـ با من هستی؟

ـ نه، با هر دو، با آقای مهاجر ... هيچكس توی آشپزخانه نبود.

ـ نبود؟

آقای مهاجر دست‌اش را به شانه‌ی مازيار زد:

ـ‌ رفته‌اند توی اتاق، حتمن بحث می‌كنند.ا

مازيار به هر دو نگاه كرد. مثل اين‌كه می‌خواست حرفی بزند اما مردد بود. كمی پا به پا كرد، بعد گفت:ا

ـ‌ اين مسئله‌ی زنده‌گی كه شما اشاره كرديد، با اين موش زجر كشيده، با آن زن خوشگل و چاق و جوانی كه می‌گوييد من به خانه آورده‌ام، ‌با آن پدرها كه كار می‌كنند و برای پسرهای‌شان پول می‌فرستند، همه‌ی اين‌ها ... ببينيد،‌ چه‌طور مثال بزنم؟ مثل دانه‌ی تسبيح به هم مربوط‌اند. اگر يكی‌شان را كسی بفهمد، بقيه را ... بقيه، مثل موم توی دست‌اش ... اما يك چيز هست كه شما هر دو می‌دانيد، اين‌طور نيست؟ ها... شما...ا

درويش سرش را تكان داد:ا

ـ من؟ نه،‌ هيچ چيز نمی‌دانم.ا

آقای مهاجر گفت:ا

ـ‌ با اين حال، معلوم است، معلوم است.ا

ـ ... خيلی خوب، نمی‌دانيد ... پس نمی‌دانستيد؟ آه، حالا راحت شدم. من ... ببينيد، تاكنون نتوانسته‌ام نظر كسی را جلب كنم، نه به خودم،‌ نه به افكارم. هر كار كرده‌ام مصنوعی جلوه كرده است، در حالی‌كه طبيعی‌تر از آن ... طبيعی‌تر از آن برای من امكان نداشته است. مثلن همين واريس را مثال می زنم: خيلی خوب، درد می‌كند، دكتر گفته است، اما كسی باور نمی‌كند، می‌گويند اين هم يك نوع لوس بازی است. يا اين موش، خيلی طبيعی‌است، آدم از كسی كه اذيت‌اش كرده انتقام می‌گيرد. اما هيچكس ... برای همين است كه من اسرارم را توی اين چمدان‌ها و كيسه‌ها كه ملاحظه می‌كنيد از چشم‌ها پنهان می‌كنم. البته چيزهای عجيبی است: سر يك مرده؟ ممكن است ... مواد مخدره؟ بله، همه چيز امكان دارد باشد ... ولی من قصد ندارم شما را تحريك كنم. آن وقت در را می‌بندم و با كسی رفت و‌آمد نمی‌كنم، برای اين‌كه تمام اين چيزها برای آن‌ها ... لوس و خنك ... شايد هم بی‌مزه است. من می‌ترسم... می‌ترسم يك روز برای خودم هم ... اگر مصنوعی بشود، آن وقت چه‌كار كنم؟ ولی زن، مثلن زن را مثال بزنيم...

آقای مهاجر حرف او را قطع كرد و در حالی‌كه با دست‌هايش به تجسم فضایی قضيه كمك می‌كرد:

ـ كدام يك؟ همان زن چاق و بلندقد و خوشگل و ... جوان؟

ـ كدام؟ او؟ دروغ بود، دروغ است، نمی‌دانم كدام زن را می‌گویید، اما از همان دروغ‌های بدی بود كه برای من ممكن است دربياورند. حاضرم قسم بخورم، به شرافت ... آخر چه‌طور من با اين پای عليل ... از طرف ديگر من با زن مخالف‌ام. اين‌جا حساب روحيه در كار است، ولی نه تمام زن‌ها و در عين حال تمام زن‌ها... يعنی چه؟ باز از آن افكاری است كه توجه كسی را جلب نمی‌كند. خيلی‌ساده: دخترعموی مرا برای‌ام نامزد كرده‌اند، كوچولو، چادر سر كن، و شايد هم بعد خانه‌دار بشود. ما ه به ماه كاغذ می‌نويسند كه پس تحصيلات شما چه‌طور شد؟ من می‌دانم چرا می‌نويسند، برای اين‌كه او را هل بدهند توی بغل من. اما تصديق كنيد نمی‌توانم او را دوست داشته باشم، با اين افكار ... با اين كله، جور درنمی‌آيد... سه چهار سال است كه او تصديق می‌گيرد و من هم در كلاس‌های دانشكده ... يعنی از پله‌های دانشكده بالا و پایین می‌روم ... ولي عوض‌اش، مادرم را خيلی دوست می‌دارم ... آن زن‌های دهقان را كه اصلن نمی‌شناسم و در دهات دوردست زحمت می‌كشند دوست می‌دارم، چون بار زنده‌گی ... روی دوش آن‌ها است، برای پسرهای‌شان پول جمع می‌كنند، پول ... شما آقای درويش بايد بهتر بدانيد، اين‌جا مسئله‌ی اقتصادی پيش می‌آيد ...

درويش ناليد:

ـ اين‌ها ... همه‌اش چرند است. تو هم، تو هم نمی‌توانی درد مرا دوا كنی. فقط مادرم ... تو خودت بدبخت‌تر ... و بيچاره‌تر ...

آقای مهاجر كه فقط به ياد داشت كه مازيار حاضر به سوگند خوردن نشده است ناگهان فرياد زد:

ـ پس دروغ بود؟ من قربان تو ... مرا بايد عفو كنی ... اين زن عفريته‌ی من، اين آوازه‌خوان قديمی ... اين پتياره، تقصير او بود، تقصير او بود ...

مازيار او و درويش را به طرف در هل داد. نگاه كنجاو و حيله‌گر موش آن‌ها را دنبال كرد. مازيار گفت:

ـ خيلی خوب، من می‌بخشم ... می‌بخشم. من هميشه بخشيده‌ام، اما كسی نفهميده است چه می‌گويم. من حاضرم همه چيز را ثابت كنم، من حاضرم در چمدان‌ها و كيسه‌هايم را باز كنم ... تارم را می‌بخشم: اين تار مال شما، ولی چه فايده دارد؟ تمام بار زنده‌گی، تمام آن سختی‌ها ... روی دوش پدر من، و آن زن ها و آن آدم‌های ناشناس ... و همسايه‌ها ... و مادر و كاسب‌هاست. ما ول معطل‌ايم، برای‌شان پشت كرسی ... بحث می‌كنيم و مقاله می خوانيم ...

آقای مهاجر و درويش به ميان راهرو رسيدند. مازيار چراغ اتاق‌اش را خاموش كرد و به آن‌ها پيوست. اكنون راهرو در تاريكی غليظی فرو رفته بود. و تنها نوری كه از اتاق صاحب‌خانه می‌آمد قسمتی از آن را روشن می‌كرد. درويش را با دستمال اشك‌هايش را پاك می‌كرد. آقای مهاجر با مشت به دو طرف شكم‌اش می‌كوبيد و تهديدكنان رو به اتاق صاحب‌خانه كرده بود و داد می‌زد:

ـ تو اين‌جا هستی! آهای حجه‌الاسلام! تو دروغگو ... تو عفريته ... برای پسر من، برای نجيب‌ترين ... و بهترين ... جوانی كه در اين دنيا ... ممكن است باشد حرف درآوردی! او جلب توجه كسی را نكرده است. همه را دوست می‌دارد، نامزدش درس می‌خواند، ولی همه او را مسخره كرده‌اند. آن وقت تو ... بيست سال است پدر مرا درآوردی، بيچاره‌ام كردی، فردا طلاق‌ات می‌دهم، تو درست مثل همان سوسنه‌ی جادو هستی كه شاه صفی را گول زد، بدبخت! از ريخت‌ات عقم می‌گيرد. با آن شكم چروكيده‌ات چه‌طور می‌خواهی آبستن شوی؟ زشت! دو به هم زن! زن‌های دهاتی ... نه تو، نه تو ... بايد بميری، بايد مثل ميمون ... مثل موش مازيار بميری...

اتاق صاحب‌خانه در مقابل اين توفان تهديد هم‌چنان دربسته و بی‌جواب و ساكت ماند. درويش و مازيار، آقای مهاجر را كشان كشان به طرف بهار خواب بردند. آقای مهاجر فرياد می‌زد:

ـ همين امشب طلاق‌ات می‌دهم!

هنوز در راهرو بودند كه از پله‌ها صدای سنگين و لخت پايی برخاست. هر سه ايستادند و در تاريكی چشم های‌شان را خيره كردند. آقای مهاجر مثل كودكی كه در انتظار اسباب‌بازی است، ساكت شد. چند لحظه گذشت و بعد، مسعود، خسته و گيج در حالی كه تلوتلو می‌خورد و كتاب‌هايش را در دست داشت به راهرو رسيد، درويش پلك‌های مرطوب و خسته‌اش را به هم نزديك كرد:ا

ـ كيست؟ يك مست ... هر كه هست...ا

مازيار سرش را جلو آورد:ا

ـ مست است، اما چرا راه نمی‌رود؟

مسعود پيش خود زمزمه می‌كرد:ا

ـ فقط اشتباه كردم كه از آن گودال پريدم، تا آن‌جا همه چيز درست درآمده بود، مطابق نقشه، اما ... لازم نبود، لازم نبود از آن گودال بپرم. آن پاسبان ... به من توجهی نداشت، از كجا می‌دانست فرار كرده‌ام؟

آقای مهاجر چند قدم به جلو برداشت و گفت:ا

ـ گربه است؟ اما نه، حرف ما‌زند، به زبان خودمان...ا

درويش خودش را به مازيار چسباند:ا

ـ مسعود است، اين وقت شب؟

مازيار گفت:ا

ـ همه چيزشان خراب شد ... شام‌شان، خربوزه‌شان، همه را حرام كرديم، تقصير ماست...ا

مسعود فكر می‌كرد:ا

ـ تقصير خودم بود ... معلوم بود كسی كه از آن گودال بپرد، عينك‌اش ... عينك‌اش...ا

درويش ناليد:ا

ـ آه، مازيار ... تو چه می‌گفتی؟ تقصير ماست؟ چرا؟ پس مادرم ... مادرم ...ا

آقای مهاجر ناگهان خنده‌ی ديوانه‌وار و در عين حال نشاط آوری كرد و به طرف مسعود دويد. درويش و مازيار هم در پی او دويدند؛ گويی امكان نداشت كار ديگری بكنند و اين كار اجتناب ناپذير بود و بيش‌تر از آن جهت لازم بود كه بدون قرار قبلی و بی آن‌كه كسی پيشنهاد كند به ذهن‌شان رسيده بود. مسعود را تقريبن به روی دست بلند كردند. مسعود كه غافلگير شده بود با وحشت فريادی زد، كتاب ‌هايش به روی زمين افتاد و در چشم‌هايش كه اكنون بی واسطه‌ی عينك پيدا بود حال نامفهوم و گنگی پديد آمد.ا

آقای مهاجر و شركايش با غنيمتی كه بر سر دست داشتند به طرف بهارخواب رفتند. در همين وقت موش سياه و لاغر و كثيفی، بی آن‌كه ديده شود، از اتاق مازيار بيرون جست و به طبقات پايين گريخت. مسعود كه تازه متوجه‌ی قضايا شده بود تقلا می‌كرد و فرياد می‌كشيد، و در عين حال با خود در جدال بود: «غير از اين ... غير از برگشتن... با اين چشم ضعيف، چه‌طور، چه‌طور می‌توانستم ادامه بدهم؟»ا

اين بار، در اتاق صاحب‌خانه باز شد و همه (غير از بهروز و خانم مهاجر كه اولی هم‌چنان ساكت نشسته بود و به جلو روی‌اش نگاه می‌كرد و دومی مثل توده‌ی خاكی كه از آوار باقی بماند، گوشه‌ی اتاق روی هم انباشته شده بود) بيرون آمدند. مادر نگاهی به آشپزخانه انداخت و جيغ كشيد:ا

ـ وای! پس مسعود كو؟ پس مسعود ...ا

بلبل گفت:ا

ـ زود باشيد، آن‌جا ... روی بهارخواب ...ا

برادر بزرگ‌تر در تاريكی با نگاه خشم آلودی بلبل را دنبال كرد. آسمان عبوس بود و به شهر به خواب رفته بود. در بهارخواب، برف زير قدم های‌شان ناله كرد. آقای مهاجر و درويش و مازيار، مسعود را در ميان گرفته بودند. مادر كوشيد كه مسعود را از دست آن‌ها نجات بدهد:ا

ـ ديوانه ها! پسرم، تخم چشم‌ام...ا

آقای مهاجر سرش را تكان داد و داد كشيد:ا

ـ پسرم، مسعود! رياضيات، رياضيات ... ولی من امشب، همين امشب او را طلاق می‌دهم ...ا

مسعود گريه می‌كرد:ا

ـ بدبخت شدم، باز با اين‌ها، باز توی اين خانه، خدايا پس دوربين‌ام، پس مسئله‌هايم، پس ماشين... پس ماشين نفتی‌ام...ا

برق زودگذری برای يك لحظه‌ی كوتاه، همه جا را روشن كرد و از آن‌ها سايه‌های خيره و آبی رنگ به روی برف انداخت و پس از آن باز همه جا در تاريكی غرق شد و صدای رعب‌آور رعدی كه برخاسته بود، سر و صداها را در خود گم كرد.ا

درويش، خم شد و مثل فنری كه روی‌اش فشار بياورند در خود فرو رفت:ا

ـ نه، نه، فقط مادرم ... برای‌ام لالايی بگو ... برای‌ام لالايی بگو ...ا

 

مجله اپیزود ، شماره‌ی چهل‌وچهار

نوزدهم اردیبهشت ماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved