- تمام حرف، بر سر حرفی است که از گفتن آن عاجزیم.
 
 - در«قضاوت کردن»، چیزی از«قضاوت شدن» هست.
 
 - زبان هر کسی، خودِ آن‌کس است. زبان یک شاعر زمانی تکوین پیدا می‌کند که خواننده را به چهره‌ی شاعر، به چهره‌ی فیزیکی شاعر برساند. چه طور می‌شود به این تکوین رسید اگر شاعر، تمام خودش را به زبان نداده باشد؟
 
 - تنی که حرف می‌زند و فراموش در حرف‌اش می شود، مثل این است که داخل یک تن دیگر بشود، یک تن تجریدی آبستره، تن زبان...
 
 - به هیجان آمدن از هیجان آفرینش. یعنی شعر خودش موضوع خودش است.
 
 - هدف ِدیدن، در خودِ دیدن است، دیدن، خودش هدف خودش است.
 
 - من فکر می‌کنم شعری که می‌گویم میراثی است که برای خواننده می‌گذارم که بعد خودش کشف کند و بفهمد. طبعن عواملی را که به او کمک می کند که تعبیرهای خودش را از شعر من بکند ، دارد. یعنی خواننده به‌نحوی در تولد شعر سهیم می‌شود. شعری را که من جلوی‌اش گذاشته‌ام ممکن است لزومن آن چیزی که من خواسته‌ام نباشد. نحوه‌ی کنارهم گذاشتن کلمه‌ها و همسایه‌گی‌شان و پیوند واژه‌ها و این که چه موسیقی‌ای داشته باشند و ساختمان هجایی یا عروضی‌شان چه باشد، یا جای این کلمه‌ها و ساختمان، همه به خواننده امکان می‌دهد که شعر مرا کشف کند، شعر ِخودش را کشف کندب، که گاهی اوقات ممکن است شعر من نباشد.
 
 - چون خواننده خودش تعبیر می‌کند، خودش را هم شاعر می‌بیند. یعنی می‌بیند که در شعر حضور دارد. من به خواننده چیزی را تحمیل نکرده‌ام که بگویم این لقمه‌ی هضم شده‌ای است و باید به این شکل ببیند.
 
خواننده‌ی شعر حافظ، وقتی تعبیری می‌کند، حتا تعبیری که ممکن است یک حافظ شناس هم‌عصرش نکرده باشد و در عصر دیگری هم نشده باشد، چون او به این تعبیر می‌رسد ارضای خاطر بیش‌تری پیدا می‌کند و لذت از شعر همین است.
 
اگر می‌خواهید بگویید که شعر باید شرح و بسطی را به میان مردم ببرد ، باید بگویم که شعر این وظیفه را ندارد. اصلن زبان شعر زبان شرح نیست.شرح و بسط و هیجان دادن به مردم در امری یک هنر زبانی هست ولی لزومن این هنر ، شعر نیست...
 
...هیچ شعری در مقام شعر بودن‌اش یعنی بعد از خلق‌شدن نرفته است که تمام توده‌ها را با تمام سلیقه‌ها و ذهن‌ها در برگیرد. شعر یک تپش خلاقه است و در لحظه‌هایی که شاعر دچار هیجان خلق و آفریدن است، نمی‌تواند حساب کند که برای کدام گروه دارد حرف می‌زند.
 
شاعر به‌عنوان یک انسان حساس نمی‌تواند در برابر مسایل بشرمعاصر خود بی‌تفاوت باشد، بلکه چون از دیگران حساس‌تر است از یک ناروایی بیش‌تر رنجه می‌شود. بنابراین اگر فرضن مسئله‌ی گرسنه‌گی انسان مطرح باشد، او این مسئله را می‌گیرد و از درون خود عبور می‌دهد، اگر در برابر آن واقعن بی‌تفاوت باشد، اصلن شاعر نیست.
 

این سفارش می شود. شاعر واقعن باید یک درون متعهد داشته باشد و چون درون متعهد دارد، شعرش پیش از آن که متعهد باشد، متعهد می‌کند، یعنی او یک درون متعهد دارد و در نتیجه شعرش تعهدآور می‌شود

 
شعر یک گزارش و یا یک روایت نیست، بیان شعر، بیان آن‌چه که هست، نیست بلکه بیان آن چیزی است که نیست و شاعر آن را خلق می‌کند و ارایه می دهد.
 

 - مفهوم متن، خودِ متن است نه در خود متن.
 
 - ما باید رابطه‌ی کلمه‌ها را اداره بکنیم تا از خواننده، از کسی که متن ما در دست اوست، متن بسازیم و در عین حال سهمی برای او بگذاریم. چون حضور او درآفرینش متن، کم‌تر از حضور خود نویسنده‌ی متن نیست. معمولن آن‌چه را که خواننده با حضور خود در لابه‌لای خواندن متن، می‌آفریند لزومن همان چیزی نیست که نویسنده‌ی متن با خودش آورده است.
 

خواننده‌هایی هستند که از تاریکی شعر را می‌خوانند و خواننده‌هایی که شعر را در تاریکی می‌خوانند. خواندن هم استیل می‌خواهد. خواندن هنری است که سهم‌اش را در شعر، و به‌طورکلی در ادبیات، باید جدی گرفت. یک خواننده‌ی حرفه‌ای در حاشیه‌ی آن چه می‌خواند برای خودش ابزاری دارد و کارگاهی.ا

 
خواننده‌ای که برای خواندن متن، کارگاه شخصی نداشته باشد، یک خواننده‌ی بی‌ساز و برگ، یک خواننده‌ی عامی است. برعکس خواننده‌ی با ساز و برگ، سطرهای نخوانده را می‌خواند. لای سطرها را می‌خواند. در این معنا، خواندن خود نوعی خلق است، آفرینش است.
 
خواننده‌ای که نمی‌نویسد ولی خودش متنی برای خواندن می‌شود. این طور خواندن، قدرتِ خواندن است و قدرت خواننده قدرت پرهیز از قدرت است و فکر می‌کنم که پُل کلودل از این هم فراتر می‌رود وقتی می‌گوید :
 
Le but de la literature est de nous apprendre a lire
 
غرض و هدف ادبیات این است که خواندن یاد بگیریم.
 
بیایید «شعرمتعه» را فراموش کنیم و به جای این بحث‌ها قبول کنیم که شعر پیش از آن که متعهد شود، باید متعهد کند. شاعر اگر شاعر است درون اش به تمام مسایل جهان و حیات دوروبرش حساس و گذراست و اگر شاعر، درونی گیرنده و صادق نسبت به حیات زمان اش ندارد، شاعر نیست. پس باید از درون متعهد صحبت شود، نه از شعر متعهد. وقتی درون متعهد شد، شعری که از درون برمی‌آید، متعهد نیست، متعهدکننده است.
 
در مورد این سوال که انقلاب ایران در شعر اثر گذاشت یا نه، می توان این را گفت که اگر چه انقلابی در شعر پدید نیامد ولی انقلاب باعث شد که شعر قبل از انقلاب، بهتر کشف شود. هنوز نسلی به عنوان شاعران نسل انقلاب نمی‌شناسیم. نمی‌بینیم. شاید زود باشد ولی آن چه می‌بینیم شناخت و شعوری‌ست که نسل جوان امروز، از شعر سال‌های چهل و پنجاه پیدا کرده است.
 
تحول اذهان و عادات کار مشکلی است چون معمولن ذهن‌ها در همان جایی که احتیاج به تحول دارند، مقاومت می‌کنند. به‌خصوص در میان مردم ما. این را در کشور خودمان دیدیم و در کادر جهانی‌اش در فروپاشی «مارکسیسم».
 
نباید از تاوانی که برای تحقق رویاهامان می‌دهیم بترسیم. در همین مرحله است که شاعر خطر می‌کند، خطر جدا ماندن، تنها ماندن، از گروه عظیم خواننده‌ها که از جهان خارج، فرم‌های مانوس داخل مرز را می‌شناسند. ولی آن ور مرز، رویای ما، ارداه‌ی ما می‌شود، آن جا حجابی را بر می‌دارند، نباید از کشف محجوب بترسیم، از ترس این که تنهاییم، لذت ما اما عالی است. ما نباید از تاوانی که رویاهامان را شهر رویا می‌کند بترسیم.
 
برگرفته از:«رویایی در معبر حرف»

مریم - مجله اپیزود ، شماره‌ی چهل‌وچهار

نوزدهم اردیبهشت ماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved