|
به دنبال روزنهی امید میگردم. هر راهی که فکرش را بکنید امتحان کردم تا بلکه آن روزنه را بیابم اما به نتیجه نرسیدم. به یاد میآورم تنها اولین سال زندگی مشترکمان به شیرینی گذشت. از آن سال به بعد آرام آرام آرامش و آسایش از زندهگیمان رخت بربست. هیچ وقت فکر نمیکردم همسرم تا این اندازه خودش را زیر بار قرض ببرد. وای،امان از این قرض و نزول که وقتی سروکلهاش در زندهگی هرکس پیدا شود، آن زندگی را به آتش میکشاند. همسرم در غرقاب بود.چه باید بکنم؟ به کجا پناه ببرم؟
هرچه باشد او همسر من است، طاقت آن را ندارم که او پشت میلههای زندان باشد و من اینجا بیرون از زندان. بارها سعی کردم خودم را بیتفاوت نشان دهم تا بلکه آن روزنهی امید هویدا شود. هربار که چنین میکردم، فکر اینکه در بین دوست و فامیل و همسایه سرافکنده شدهام، بند بند وجودم را میسوزاند و در نهایت تصمیم میگرفتم که همین فردا برای طلاق اقدام کنم، اما چهرهی معصومانهی همسرم باعث میشد تا آن روزنهی دروغکی را ببندم.
حسرت یک روز شاد زیستن در کنار او بر دلام مانده است. دیدن زوجهای جوان که عاشقانه دست در دست یکدیگر، در خیابان و پارک قدم میزنند، آتش حسرتام را شعلهورتر میکند. چه میشد اگر من هم مثل یکی از آنها بودم. امروز روز ملاقات است.از همین خانه، چادرم را به سر کردم، حوصله نداشتم دم در زندان، جلوی دید نگهبانان، چادر را از کیف بیرون بکشم و سرکنم.
وقتی که رسیدم، با دادن نام و مشخصات به اتاق ملاقات هدایت شدم .دستبند به دست همراه با یک مامور آمد. چهره اش از دفعه قبل تکیدهتر شده بود. بیشتر شبیه به یک مرد پنجاهوهشت ساله میمانست تا یک جوان بیستوهشت ساله. روبهرویم نشست، سرش به زیر بود .واضح بود که تاب نگریستن به من را ندارد. نمیدانست چهگونه سر صحبت را باز کند، برای من سخت بود. بههرحال او نیاز به آرامش داشت، اگر من هم ترکاش میکردم بهراستی کمرش زیر بار این همه قرض و گرفتاری میشکست.
- امروز حالت چهطوره؟ روبهراه هستی؟
سرش همچنان پایین بود. -مگه فرقی هم میکنه. من یه آدم مال باخته و بدبختام. برای کسی مهم نیست.
-اگه برای هیچ کسی مهم نیست، پس من الان اینجا چه کار میکنم. میتونستم امروز نیام و مثل همه ترکات کنم.
- چرا این کار رو نمیکنی؟
جوابی برای این سوال نداشتم. چرا که بارها تصمیم به این کار گرفته بودم. اگر هر جواب امیدبخشی میدادم، دروغ محض بود. مسیر صحبت را عوض کردم. - من همهی تلاشام اینه که تو اینجا نباشی. رضایت تک تک طلبکاراتو جلب میکنم.
- فکر میکنی فایده داشته باشه؟ کدوم طلبکاری دیدی که بدهی بدهکارش رو ببخشه. صد میلیون بدهی پول کمی نیست.
- می دونم،اما............. نتوانستم حرفم را ادامه دهم.
- می بینی، تو هم کم آوردی. این یه امر محاله.
-تو واقعن فکر میکنی این همه بدبختی و گرفتاری ارزش اون همه بلندپروازی رو داشت؟ حیف شد، خیلی حیف شد. اصلن نفهمیدم که چهطور شد این جمله از دهانام بیرون آمد. با این حرفام وجودش را بیشتر سوزاندم. چهرهاش را بالا گرفت و به من نگریست. این بار من سرم را به زیر انداختم، از چشماناش خجالت کشیدم.
به مامور گفت که به سلول هدایتاش کند. بیهیچ خداحافظی اتاق را به سمت در خروجی ترک کرد و من همچنان بر جایم میخکوب شده بودم. لحظهی خروج از در، بین درگاهی در ایستاد و خطاب به من گفت: - می تونی، ارزش اون کسی که من از صمیم قلبم دوستاش داشتم و بهخاطرش این همه بلند پروازی کردم، درک کنی؟ پشت کرد و همراه مامور دور شد.
خود خواهی من یا نادانی او، یا عشق یا هرچیزی که اسماش را بگذارید، آتش به خرمن زندهگی ما انداخت و تمام زندهگی ما به باد رفت. ما زندهگی را روی تلی از پوشال بنا کردیم که دوام نداشت .در وادی حیرت و تنهایی و سرگردانی تنها روزنهی امید، تیمارستان است.
سیامک شالچی - مجله اپیزود ، شمارهی چهلوسه دوازدهم اردیبهشت ماه 1388 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |