- برشهای بلند ، پایگاه تحلیلی خبری سینما
|
بخش نخست آنتونیونی، سرآغاز میکل آنجلو آنتونیونی در بیستونهم سپتامبر 1912 در شهر فراره واقع در منطقهای میان«امیلی» و«ونهتی» دیده بهجهان گشود. از همان آغازین سالهای کودکی به موسیقی و نقاشی علاقهی فراوان داشت و ویولون مینواخت. میکل کوچک در نقاشیهایش توجه بسیار زیادی به نحوهی معماری شهری مینمود و پیوسته موضوع نقاشیهای خود را کشیدن تصاویری از خانهها، خیابانها و شهرکها قرار میداد. پس از گذراندن دوران کودکی و نوجوانی، آنتونیونی در رشتهی علوم اقتصاد و بازرگانی دانشگاه بولونیا پذیرفته شد. او در دوران دانشجویی بهتدریج به سمت تئاتر کشیده شد تا جایی که با همراهی عدهای دیگر از دانشجویان توانست چند نمایش را به روی صحنه ببرد. آنتونیونی همچنین در این دوران در یک روزنامهی محلی به نام کوری یره پادانو به نوشتن مقالات هنری و نقد فیلم میپرداخت. اما پس از مدتی به دلیل جهتگیری تندی که در نوشتههایش نسبت به فاشیسم و سیاستهای دولت«موسولینی» میگرفت با مسئولان مجله میانهاش بههم خورد و از آنجا بیرون آمد. در سال 1939 و پس از فارغالتحصیلی از دانشگاه، آنتونیونی راهی رم شد و در آنجا به عضویت هیات تحریریهی مجلهی چینما که توسط پسر موسولینی، ویتوریو موسلینی، اداره میشد. میکل در«چینما» نیز چند ماهی بیش دوام نیاورد و به دلیل اختلافات سیاسی از آنجا اخراج شد. در سال 1943 آنتونیونی در مجلهی دیگری به نام لوسکرمو مشغول بهکار شد و در آنجا مقالهای با موضوع دفاع از حق هنرمند در کنار نگه داشتن خود از وقایع سیاسی و اجتماعی را نوشت که موجب شگفتی بسیاری از مخاطبان شد و توجه بسیاری از سینمانویسان را به خود معطوف کرد. آنتونیونی در این مقاله بیان داشت که سینما ارزشهای خاص خود را دارد که جدا از الزامات جنگ، بحرانهای اجتماعی و شرایط سیاسی است و در ادامه میافزاید که نخستین تعهد سینماگر به سینماست و نه چیز دیگر. پس از این، میکل آنجلو تا سال 1949 پیوسته نقد فیلم نوشت و در این میان توانست تا چند فیلم کوتاه و مستند را با دوربین شانزده میلیمتری بسازد. نخستین این فیلمها، اثر مستندی در مورد زندهگی ماهیگیران درهی پو واقع در شمال ایتالیا به نام اهالی پو بود. او پس از یک ماه فیلمبرداری در آن منطقه به رم بازگشت و این زمان مصادف شد با سقوط حکومت فاشیستی موسولینی و امضای قرارداد آتش بس میان ایتالیا و ارتش متفقین.ا آنتونیونی پس از این واقعه به پو بازگشت تا حلقههای مونتاژ نشدهی فیلم خود را پیدا کند، اما تنها با نگاتیوهایی نیمهسوخته روبهرو شد که بخش اعظم آن نیز از بین رفته بود. آنتونیونی به هر شکل بازماندههای فیلم را در سال 1947 مونتاژ کرد. پس از این سال آنتونیونی تعدادی فیلم کوتاه و مستند دیگر را نیز ساخت که از جمله مهمترین آنها میتوان به نظافت شهری و دروغ عاشقانه اشاره نمود. «نظافت شهری» دربارهی عدهای از رفتگران شهر رم است که از صبح زود تا پایان شب به نظافت خیابانها مشغولاند، بیآنکه این کار آنها هرگز مورد توجه قرار گیرد و «دروغ عاشقانه» مستندی است با موضوع داستانهای مصور مجلات و خوانندهگان آنها که اغلب از دختران فقیر شهر هستند. این فیلم در سال 1951 دست مایهی فدریکو فلینی برای ساخت شیخ سفید شد و از این جهت در میان کارهای کوتاه و مستند «آنتونیونی» اهمیتی ویژه یافت.ا
شروع فعالیت حرفه ای در سال 1950، آنتونیونی نخستین اثر بلندش را با عنوان سرگذشت یک عشق پیش روی دوربین برد. این فیلم روایت زن و مرد جوانی است که در پی احیای رابطهای که در گذشته داشتهاند، تصمیم به قتل شوهر کنونی زن میگیرند. آنتونیونی در این فیلم به ترسیم عقیم بودن روابط احساسی و بی تفاوتی اخلاقی در زندهگی طبقهی متمول جامعه دست میزند و بدین طریق زندهگی خالی از معیارهای اخلاقی افرادی را نشان میدهد که تنها به خودشان فکر میکنند. سرگذشت یک عشق علارغم اینکه در دورهی افول جنبش نئورئالیسم در ایتالیا، باب تازهای را در موضوع سینمای آن کشور باز نمود، اما با برخورد سرد اغلب منتقدین مواجه گردید، تا حدی که عدهای از نقدنویسان، فیلم نخست آنتونیونی را اثری سرد و عاری از پیام عنوان کردند. پس از این فیلم، آنتونیونی مدتی بیکار ماند تا اینکه در سال 1952 فیلمی سه اپیزودی تحت عنوان شکست خوردهگان را کارگردانی کرد. این فیلم که در زمرهی آثار مهم آنتونیونی جای نمیگیرد و براساس برخی وقایع پس از جنگ در کشورهای اروپای غربی ساخته شده است و در سه بخش جداگانه تصویرگر قتل انسانی به دلایل مختلف توسط افراد دیگر است. شکست خوردهگان برای مدتی طولانی توقیف ماند و تنها در سال 1963 توانست اکران محدودی را در فرانسه تجربه کند. خانمی بدون گلهای کاملیا فیلم بعدی آنتونیونی بود که در سال 1953 ساخته شد. فیلم روایت چند ماه از زندهگی دختر جوانی به نام کلارا است که توسط یک تهیه کنندهی سینما کشف و پس از بازی در چند فیلم مهم، مجبور به ایفای نقشهای حاشیهای در سینما میشود. آنتونیونی میخواست تا جینالیو برجیدا ستارهی آن زمان سینمای ایتالیا، نقش کلارا را بازی کند اما پس از مخالفت «برجیدا»، او به دیگر ستارهی زن آن دوره یعنی سوفیا لورن این پیشنهاد را داد و هنگامیکه با مخالفت«لورن» نیز مواجه شد، لوچیا بوزه را که در «سرگذشت یک عشق» نیز ایفاگر نقش اصلی بود، برای بازی در نقش کلارا فرا خواند. خانمی بدون گلهای کاملیا را میتوان تصویر نگاه تلخ آنتونیونی به سیستم صنعت آن دورهی سینمای ایتالیا قلمداد کرد. آنتونیونی همچنین در همین سال در پروژهای چند اپیزودی به نام عشق در شهر، ساختن یکی از قسمتها را برعهده گرفت و فیلمی کوتاه به نام تلاش برای خودکشی را با موضوع تلاش چند زن جوان برای خودکشی به سبب شکست عشقی که داشتهاند را عرضه نمود. در سال 1955، آنتونیونی رفیقهها را بر اساس رمان «سه زن تنها» نوشتهی چزاره پاوزه، نویسنده و مترجم سرشناس ایتالیایی، کارگردانی کرد. فیلم، قصهی زن جوانی به نام کله لیا را دنبال میکند که پس از خودکشی نافرجام زنی در اتاق بغلی هتلاش، با دوستان او آشنا میشود و سپس وارد محافل آنها میشود. رفیقه ها سرشار از مایههای مورد علاقهی دنیای آنتونیونی، بهویژه برتری زنهای فیلمهای او نسبت به مردان است. آنتونیونی خود دربارهی درون مایهی فیلماش چنین میگوید: «باید توجه داشت که در این فیلم مسئلهی عشق نافرجام به منزلهی انگیزه خودکشی، در واقع آخرین فشاری است که در یک زندهگی بیحوصله و بیهدف به انسان وارد میشود.» دو سال پس از«رفیقهها» و در سال 1957، آنتونیونی فیلمی به نام فریاد را با شرکت هنرپیشهی مطرح فیلمهای وسترن امریکایی آنزمان، استیو کاکران ساخت و برای نخستین بار بستر تعریف فیلماش را به میان قشر فقیر و کارگر جامعه برد. «فریاد» داستان مردی به نام آلدو است که به قصد ترک خانه همراه با دختر کوچکاش راهی جادهها میشود و پس از مدتها سرگردانی، در نهایت به دهکدهی محل سکونتاش باز میگردد و با سرنوشت تلخاش رودررو میشود. «فریاد» همچون آینهای است که دنیایی را منعکس میکند که در آن رویاها، آمال و آروزها مرتبن به بنبست می خورند. دنیایی که در آن، بهرغم اشتیاق عمیق و انسانی افراد برای عوض کردن شرایط، هیچ چیز تغییر نمیکند. «فریاد» اثری است که سازندهاش در آن به منتهای یأس و نومیدی میرسد.
ماجرا و بلوغ سینمایی سه سال پس از«فریاد»، میکل آنجلو آنتونیونی بر اساس فیلمنامهای از الیو بارتولینی و تونینوگوئرا، فیلمی تحسین برانگیز به نام ماجرا را کارگردانی کرد. اثری که در ادامه با پیوستن به دو فیلم ارزشمند دیگر او یعنی «شب» و «کسوف»، یکی از بیبدیلترین تریلوژی یا سهگانههای تاریخ سینما را پدید آورد. «ماجرا» قصهی سفر تعدای دوست، با قایقی به سوی جزیرهای تفریحی است که در جریان آن، یکی از دختران به نام آنا به ناگاه ناپدید میشود. سایر افراد ساعاتی را بیهوده به دنبال او میگردند و پس از گذشت مدتی، اتفاقاتی در میان آنها روی میدهد که مسئلهی گم شدن آنا کم کم فراموش میشود. «ماجرا» تراژدی تلخ و دردآور عواطف به پایان رسیدهی بشر است. آنتونیونی در«ماجرا» چون سایر آثارش، از سویی به ترسیم بیرحمانهی و در عین حال دقیق شخصیتها و از سوی دیگر به تمسخر تکبر جامعهی رو به زوال آنها دست میزند. «ماجرا» در سال 1960، جایزهی ویژهی هیات داوران فستیوال کن را از آن خود کرد و داوران جشنواره رامجبور به صدور بیانیهای مبنی بر خلق یک زبان نوین سینمایی در این فیلم نمود. بلافاصله پس از«ماجرا»، آنتونیونی شب را با شرکت مارچلو ماستریانی و ژن مورو ساخت. «شب» که از حیث درون مایه اثری در تداوم «ماجرا» بود، دربارهی رابطهی زوجی به نامهای لیدیا (با بازی ژن مورو) و جووانی (با بازی مارچلو ماستریانی) است که پس از ده سال زندهگی مشترک اکنون رابطهشان به مرحلهی حساسی رسیده است. در این هنگام آنها به میهمانی شبانهای میروند که تا صبح به طول میانجامد و اتفاقاتی در جریان این مهمانی روی میدهد که لیدیا و جووانی را به پایان یافتن عشق شان آگاه می سازد. «شب» را از حیث ساختار روایی میتوان تا اندازهای با فیلم «زندهگی شیرین» ساختهی فدریکو فلینی مقایسه نمود با این تفاوت که «شب» به تشریح رابطهی یک زوج در خلال یک مهمانی طولانی شبانه میپردازد درحالیکه «زندهگی شیرین» ترسیمگر تعارض میان یک فرد با محیط فاسد و روبه زوال اطرافاش است. «شب»، تصویر نگران کنندهای از گسست رابطه میان انسان مدرن و محیط پیراموناش ارایه میدهد. در این فیلم همانند «ماجرا»، آنتونیونی بلوغی را که در بیان تحلیلی ارتباطهای ذهنی میان پرسوناژها بدان رسیده، تکرار میکند. «شب» در سال 1961، جایزهی خرس طلایی و جایزهی منتقدین بینالملل را از فستیوال برلین گرفت. یک سال بعد، آنتونیونی هشتمین فیلم بلندش به نام کسوف را با بازی آلن دلون و مونیکا ویتی کارگردانی کرد. «کسوف» در کنار «ماجرا» و «شب» تبدیل به یکی از جاودانهترین تریلوژیهای تاریخ سینما شد، سه گانهای با موضوع زندهگی، عشق و مرگ. «کسوف» را میتوان در یک جمله، یکی از اصیلترین و پالوده شدهترین آثار آنتونیونی نامید. اگر سرنوشت لیدیا و جووانی در «شب» را حدس محتوم عاقبتِ ساندرو و کلودیا در «ماجرا» بدانیم، آنگاه میتوان سرنوشت ویتوریا در «کسوف» را ترکیبی انتزاعی و شاعرانه از سرگذشت کلودیا و لیدیا در نظر گرفت. به بیان بهتر، ویتوریا از سویی درگیر رابطهای به پایان رسیده از نوع آنچه که در «شب» میان لیدیا و جووانی وجود داشت، است و از سوی دیگر در دام عشق شکننده ای با پیرو است که نمونهاش را پیش از این، در رابطهی ساندرو و کلودیا در «ماجرا» دیده بودیم. آنتونیونی پس از نمایش بصری و تقریبن عاری از کلام این نوع رابطه، سرانجام تیر خلاص را در سکانسی هشت دقیقهای با قابهایی درشت که با موسیقی مینیمال جووانی فوسکو آمیخته شده، میزند. او در این سکانس طولانی که یکی از نگرانکنندهترین سکانسهای تاریخ سینما نیز به حساب میآید، بیننده را به انتظار قرار ملاقات پیرو و ویتوریا مینشاند و دست آخر به نوعی به نقطهی اول باز میگردد، زیراکه «پیرو» و «ویتوریا» هیچ یک بر سر قرار نمیآیند. ایتالو کالوینو، منتقد مطرح ایتالیایی، در توصیف «کسوف» مینویسد: «در کسوف، تز آنتونیونی مبنی بر اینکه زنان حامل حقیقیاند در تضاد مستقیم با تمدن معاصر، آشکارتر و قطعیتر میشود.» «کسوف» به بخش مسابقهی فستیوال کن رفت و توانست جایزهی ویژهی هیات داوران را از آن خود کند. ادامه دارد...
- برشهای بلند ، پایگاه تحلیلی خبری سینما
دوازدهم اردییهشت ماه 1388 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |