لینک بخش نخست

بخش دوم

لندن در آن دوران محیط بسیار جالبی بود. شهری بود با وسعت حدود دو کیلومتر مربع، شهری قرون وسطایی که در حال پیشرفت بود. رودخانه‌ی «تیمز» در آن زمان شاه‌رگ حیاتی لندن محسوب می‌شد. بر روی این رودخانه پُلی بزرگ قرار داشت که بر روی این این پُل خانه‌هایی ساخته شده بود. این پُل در سال 1666 در آتش‌سوزی بزرگ لندن از بین رفت.

رودخانه‌ی«تیمز» همیشه پُر رفت‌وآمد و پُرازدحام بود. قایق‌های مسافری بی‌وقفه به این طرف و آن‌طرف رودخانه می‌رفتند و در تمام طول روز صدای قایق‌رانان در همه‌جای رودخانه به گوش می‌رسید.

از طرفی همه‌ی فضولات و کثافات شهر لندن به این رودخانه می‌ریخت و درعین حال، مردم آب آشامیدنی خود را نیز از همین رودخانه تامین می‌کردند. هر روز کشتی‌های تجارتی زیادی، با محموله‌های تازه از طریق همین رودخانه وارد لندن می‌شدند. این رودخانه در ضمن محلی برای تنبیه و مجازات بزهکاران هم بود. عده‌ای از بزهکاران را درکنار همین رودخانه به زنجیر می‌بستند و رهای‌شان می‌کردند تا درهنگام جزرو مد، با غوطه خوردن در آب، شکنجه و مجازات شوند.

در شهر لندن برج بزرگی بود که گفته می‌شود«ویلیام فاتح» ( دوک نورماندی نخستین فرمان‌روای انگلستان که از دودمان نورمان‌های فرانسوی بود) پس از فتح لندن در سال 1066 به‌قصد ایجاد وحشت در دل ساکنان شهر، بنا کرده بود. پس از او پادشاهان و فرمانروایان دیگر، هر یک به نوبه‌ی خود آن رابزرگ‌تر می‌کردند. این برج محل هولناکی بود که گفته می‌شد وقتی کسی را در آن زندانی می‌کردند، احتمال زنده بیرون آمدن او بسیار کم بود.

اهالی لندن تا مدت‌ها ماجرای شاهزاده‌گانی را که شایع بود به دستور عموی بدجنس و شرورشان که بعدها به«ریچارد سوم» معروف شد، در همین برج خفه کرده بودند، به یاد داشتند. بعدها ملکه الیزابت هم طبق همین سنت قدیمی درباری، بارها و بارها اشخاصی را در این برج زندانی کرد.

شکسپیر در زمانه‌ی پُرآشوبی زنده‌گی می‌کرد، یکی از علت‌های عمده‌ی آشوب و دردسر در آن روزگار، تعصبات مذهبی بود. مردمان آن عصر نه تنها معتقد بودند که مذهب آن‌ها تنها مذهب برحق بود، بلکه اصولن حاضر نبودند هیچ مذهب و تفکر مذهبی دیگری را تحمل کنند. غالبن مذهب رسمی مملکت توسط شاه یا ملکه‌ای که بر تخت نشسته بود، تعیین می‌شد.

اعدام در آن روزها یک نمایش و تفریح سرگرم‌کننده بود. هر روز عده‌ی زیادی از شهروندان برای تماشای مراسم اعدام در میدان‌های شهر جمع می‌شدند. اما لندن به همان اندازه که محیطی خشن و بی‌رحم بود، بسیار هیجان‌آور هم بود. در سال 1492 کریستف کلمب، کاشف اسپانیایی-ایتالیایی، سرزمین امریکا را کشف کرده بود و انگلستان از آن‌جا که نزدیک‌ترین کشور اروپایی به این قاره‌ی جدید بود، توانست از این کشف بهره‌های زیادی ببرد.

انگلستان و اسپانیا مدت‌ها بر سر تسلط و حکومت بر دریاها، با هم در رقابت بودند، تا این‌که در سال 1588 انگلستان، «آرمادا» یا نیروی دریایی اسپانیا را  که برای نابود کردن ناوگان انگلستان گسیل شده بود، شکست داد و ارباب مطلق دریاها شد و توانست آزادانه به رفت‌وآمد و تجارت دراین آب‌ها بپردازد و از این طریق سودهای سرشاری نصیب خود کند.

خیابان‌های آن زمان لندن، بسیار باریک بود و سطح آن‌ها با قلوه‌سنگ‌های بسیار زمخت فرش شده بود. خانه‌ها نیز باریک بودند و به‌طور نامنظم در اطراف خیابان‌ها قرار داشتند و اغلب آن‌ها نیز از چوب ساخته می‌شدند. بر در و دیوار بیش‌تر این خانه‌ها تصویرهایی از حیوانات عجیب و غریب و چهره‌های ترسناک حک شده بود. معمولن از وسط خیابان‌ها جریانی از گنداب عبور می‌کرد و خانم‌های خانه‌دار، فاضلاب‌های خود را از پنجره به درون این گنداب رودها می‌ریختند. نتیجه این‌که عبور از این خیابان‌ها کاری دشوار و بوی تعفن در آن‌ها غیر قابل تحمل بود و نور آفتاب هم به‌ندرت به سطح آن می‌تابید و بوی تعفن، به‌طور مدام، مشام رهگذران را آزار می‌داد.

خیابان‌های لندن شلوغ و پُر سرو صدا بود. معاصران«شکسپیر»  وضعیت این خیابان‌ها را چنین توصیف کرده‌اند:

«حرکت گاری‌ها و کالسکه‌ها غوغایی به‌راه انداخته ... در یک‌جا صدای ضربه‌های چکش را می‌شنویم و در جایی دیگر سروصدای به‌هم خوردن ظرف‌های مختلف را ... در گوشه‌ای از خیابان انبوهی از تغارها برروی هم تلنبار شده ... باربرانی دیده می‌شوند که کمرشان زیر بارهای سنگین خم شده و عرق بر پیشانی دارند، و در همان حال صاحبان این بارها کیسه‌های پول خود را می‌شمارند و به‌دنبال آنان روان‌اند.»

یکی از چشم‌اندازهایی که باید «شکسپیر» را در آن زمان تحت تاثیر قرار داده باشد، چاپ کتاب بود. صنعت چاپ در سال 1476  توسط «ویلیام ککستن» در انگلستان رواج یافته بود و کتاب‌ها به تعداد زیادی در این کشور به چاپ می‌رسید.

توتون از امریکا و در اواخر قرن شانزدهم، یعنی مصادف با همان زمانی که شکسپیر از استرتفرد به لندن آمد، وارد انگلستان شد. مردها می‌توانستند به مغازه‌های توتون فروشی بروند و با چپق‌های سفید و گلی، هرچه‌قدر که دل‌شان می‌خواست توتون بکشند. هیچ خانم خانه‌دار محترمی به شوهرش اجازه نمی‌داد که در منزل توتون بکشد، چرا که این عمل، یک بی‌حرمتی و گاه حتا گناه محسوب می‌شد.

در لندن عصر الیزابت، آوای موسیقی در همه‌جا شنیده می‌شد. رهگذرها از کنار هر قهوه‌خانه‌ای که می‌گذشتند، صدای آواز خشن و گاه ناموزون را از درون می‌شنیدند. در آرایشگاه‌ها اصلاح ریش و سبیل مشتری‌ها، اغلب با صدای چنگ همراه بود. خیلی‌ها به نوازنده‌های دوره‌گرد پولی می‌دادند تا پای پنجره‌ی اتاق آن‌ها موسیقی بنوازند.

این لندنی بود که«ویلیام شکسپیر» جوان بیست‌وسه ساله‌ی روستایی، در پاییز 1587 وارد آن شد. بی‌شک او در آغاز ورود، از شلوغی و هیاهو، شور و هیجان، بوی تعفن، ستم و بیداد قدرت این شهر دچار بهت و شاید هم وحشت شده بود. اما تردیدی نیست که همین شهر، در بسیاری از موارد، زمینه‌ی الهام او را در خلق آثار جاودانه‌اش شد.

بر طبق یک روایت، نخستین شغلی که شکسپیر در آغاز ورودش به لندن پیدا کرد، رکاب‌داری اسب‌های یک تماشاخانه بود. به‌درستی مشخص نیست  که آیا این روایت حقیقت دارد یا نه، اما با توجه به این‌که تئاتر یکی از مظاهر پُرهیجان زنده‌گی در عصر الیزابت بود، بعید به‌نظر نمی‌‎رسد که شکسپیر خودبه‌خود به‌سوی تئاتر جلب شده باشد.

در این دوران، بازیگران پا را از حد اجرای نمایش‌های مذهبی صرف، یعنی «میستری»‌ها و «میراکل»‌‌ها که نمایش‌های مذهبی متداول در قرون وسطا بودند و تا اوایل قرن شانزدهم تنها دست‌مایه‌های نمایش به‌شمار می‌رفتند، فراتر گذاشته بودند. در قرون وسطا فرانسوی‌ها به نمایش‌نامه‌هایی که مضمون آن‌ها را بخش یا بخش‌هایی از کتاب مقدس تشکل می‌داد«میستر» می‌گفتند و آن‌هایی را که وقایع زنده‌گی قدیسان را دربرمی‌گرفت«میراکل» می‌نامیدند. این نمایش‌ها از جهاتی به تعزیه و دیگر نمایش‌های مذهبی شباهت داشت.

با گذشت زمان، مردم غیر از مسایل مذهبی، به بحث و گفت‌وگو پیرامون موضوعاتی از قبیل علم و هنر و به‌طور کلی مسایل جهانی علاقه‌مند شده بودند. انگلیسی‌ها در این زمان به نمایش‌هایی نیاز داشتند که بازتابی از قرن عصیان‌زده‌ی آن‌ها باشد. به همین دلیل نمایش‌‌نامه‌های متفاوتی نوشته شد که هر یک کم‌وبیش به‌گونه‌ای آینه‌ی زمان خود بودند. اصولن یک نمایش‌نامه می‌تواند حقایق زیادی را در باره‌ی عهد خود با ما بگوید. نمایش‌نامه‌های آن روزگار، چه کمدی و چه تراژدی، هر دو هیجان‌انگیزند.

در آن روزگار کم‌کم هنرمندان به کشف‌های زیادی در زمینه‌ی کارایی‌های گوناگون واژه‌ها دست پیدا کرده بودند و دریافته بودند که نمایش‌نامه‌ها قادرند تمام عواطف و احساسات شناخته‌ شده‌ی انسان را به نمایش بگذارند. شکسپیر بی‌تردید بزرگ‌ترین نمایش‌نامه‌نویس دوران خود و شاید همه‌ی دوران‌ها بود. اما دنیای نمایش در عصر الیزایت حتا بدون حضور شکسپیر هم دنیای شگفت‌انگیز و درخشانی بود.

ادامه دارد...

 

آنسه امیری - مجله اپیزود ، شماره‌ی چهل‌ودو

پنجم اردیبهشت ماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved