تو بر سیاه‌تخته، سپید می‌نویسی

شکوفه می‌تکانی، امید می‌نویسی

در این کلاس کوچک، که پنجره ندارد

دریچه می‌گشایی، جدید می‌نویسی

توبا اشاره‌ی خود، چه راحت و صمیمی

برای قفل ذهن‌ام، کلید می‌نویسی

همیشه دوستی را به حال می‌کشانی

همیشه دشمنی را بعید می‌نویسی

چه نور دل‌فروزی نوشته‌ی تو دارد

مگر برای خورشید رسید می‌نویسی؟

تو در حلول پاییز، بهار می‌سرایی

به‌روی سینه‌ی برف، نوید می‌نویسی

شکوه راستی را به سرو می‌نمایی

پیام خرّمی را به بید می‌نویسی

تو عاشق خدایی که از ریا جدایی

و بر سیاه تخته، سپید می‌نویسی

 

من امشب از گل‌سرخ چمن شکفته‌ترم

که باغ حُسن و طراوت شکفته در نظرم

نشسته در برم آن دلبری که در همه عمر

به‌شوق دیدن او می‌تپید دل به ‌برم

نهال عمر من امشب شکفت و نو برداد

دگر به شکوه ننالد درخت بی‌ثمرم

قفس شکسته و صیاد من ز لطف و صفا

به‌ بوستان تماشا گشوده بال و پرم

تو ای فرشته‌ی من، ناگهان به فیض حضور

چه شد که بال محبت گشوده‌یی به‌سرم

به خنده‌ی شکرین‌ات، زدیدن رُخ تو

من امشب از گل‌سرخ چمن شکفته‌ترم

مپرس زنده‌گی‌ات در قفس چه‌گونه گذشت؟

شب وصال و من از کائنات بی‌خبرم

تو هم به محفل‌ام ای زهره! ای ستاره‌ی عشق!ا

نظاره کن که من امشب مصاحب قمرم

خدای را، مشتاب ای فلک که در همه عمر

یک امشبی‌ست که من بی‌نیاز از سحرم

مگر به گلشن رویای عشق ما«سعدی»ا

نظر کند که ز«امید» صرفه‌ای نبرم

ا«ببند یک نفس ای آسمان دریچه‌ی صبح

بر آفتاب، که امشب خوش است با قمرم»ا

 

من زن‌ام آن‌که عشق را جویاست

گه صبور است و گاه بی‌پرواست

گر ندارم دو چشم افسون‌گر

دیده‌ام در درون دل زیباست

ساق سیمین اگر ندارم من

پای من بهر جست‌وجو پویاست

غنچه‌ی گل اگر دهان‌ام نیست

سخن‌ام پُر ز جذبه و گیراست

دَم من، گر دَم مسیحا نیست

نفس‌ام بس لطیف و روح‌افزاست

دل من پُر ز آتش زرتشت

آن درخت‌ام که ریشه‌ام برجاست

گر بُود بازوان من خسته

دست من ساقه‌ی نوازش‌هاست

پاسخ‌ام را زمانه مدیون است

سینه‌ام جای خواهش و آیاست

من زن‌ام آن‌که درد دارد و درک

آری آن‌کس که وارث حوّاست

 

مجله اپیزود ، شماره‌ی چهل‌ودو

پنجم اردیبهشت ماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved