|
هرسه نفر شك ندارند كه: درست سر ساعت پنج يا پنجونيم و يا ششوسه دقيقه و دوثانيه وقتی آقای«صلواتی» در را باز كرد از ديدن آن عنق منكسر و ريش نتراشيده و موهای شانهنكردهاش، چرت هر سه تاشان پاره شد،اما وقتی يكی گفت: چهطوری مرد؟ به همين مختصر اكتفا نكردند وسرگذاشتند توی خانه و يكراست رفتند اتاق دست راستی. اما پس از آن شب با همهی جر و بحثها هيچ كدام حاضر نشدند مرد و مردانه بگويند: من بودم كه احوال آقای صلواتی را پرسيدم. آقای استجاری میگويد: رفقا ازبس مست بودند نفهميدند كه آقای صلواتی حتا سرش را هم تكان نداد. وقتی يكی از آنها چراغ را روشن كرد فقط آقای جمالی متوجه شده بود كه كتابهایی كه سالها بود نونوار و با آن جلدهای چرمی و زركوبیشده شان توی قفسهها جا خوش كرده بودند، روی زمين پخشوپلا شدهاند. بدونشك روی زمين ولوشدند ويكی گفت: صلواتی جون! يك صلوات بفرست و زود بساط راجوركن كه خيلی پكريم. بعدها ثابت شد كه اين جمله را حتمن آقای«فكرت» گفته است وآقای فكرت هم حرفی ندارد ولی دو تا پايش را توی يك كفش میكند كه: اين يكی را قبول، اما اين دليل نمیشود كه من چراغ را روشن كرده باشم و يا من از صلواتی پرسيده باشم كه چهطوری مرد؟ آقای استحجاری میگويد: تو قبول كن كه گفتی: چهطوری مرد؟ من هم به گردن میگيرم كه چراغ را روشن كردهام. باهمهی اينها هرسه میگويند: آقای صلواتی كه آمد توی اتاق، اول دست برد گرهی كراواتاش را كه شل شده بود درست كرد وبعد زل زد به ما: تو خونه هيچی نيست فقط ... فقط يه نون و پنيری هست اونام مال ظهره كه تا حالا مونده. آقای استجاری گفته بود: جون بكن مرد! بعدهم بدو سرخيابون سوروسات را جوركن اما چشمات را بازكن زغال جرقهای بت قالب نكنن كه مث اون شب ... و وقتی آقای صلواتی رنگبهرنگ شده بود و منمن كرده بود كه: آخه من ... آقای استجاری از توی كيفاش وافور را كشيده بود بيرون: ياالله جون بكن تو متاع را بخر بيار، باقيش با من. اينك چهطورشد كه آقای صلواتی رفت واز گوشهی طاقچهی اتاق يك مثقال يا يك مثقال ونيم يا دومثقال خشك تر، ترياك آورد ديگر اختلاف خيلی می شود، آقای جمالی حاضر است هفت قدم روبه قبله برود و به هفت قرآن قسم بخورد كه: آقای صلواتی همان وقت رفت وبستهی كاغذ را آورد و انداخت جلوی من وگفت: من همين را دارم، يك شاهی هم پول ندارم، هر خاكی میخواهيد به سرتان بريزيد... آقای فكرت میگوید: با همهی اين قسمها آقای صلواتی از آن آدمها نبود كه اينطور رك و راست توی روی رفقای چندينوچند سالهاش بايستد بلكه اول مثل معمول منمن كرد وبعد دست كشيد به چانهاش وگفت: من يكخرده خريدهام كه ... واستجاری داد زد كه: ياالله جون بكن! وبعد از اين ياالله جون بكن بود كه آقای صلواتی رفت وبسته راآورد. ولی آقای استجاری دوبه شك است كه آيا آن شب دوبار گفته است ياالله جون بكن يا سه بار؟ با اينهمه هرسه نفر شك ندارند كه آنشب هيچكدام دو بهشك نشدند كه چراآقای صلواتی پس ازآوردن متاع، چراغ خوراك پزی را روشن میكند، كتری را رویاش میگذارد ومیرود بيرون وچند دقيقه بعد با زغال و نان و تخم مرغ و روغن بازمیگردد و باز بدونشك نيمرو را درست میكند و زغالها را روشن میكند. تا اينجا راهمه موافقاند اما اين میماند كه درتمام مدتی كه آقای صلواتی داشته بساط دود ودم را علم میكرده است آيا آنها چه بحثی را به ميان كشيده بودند كه حتا يكی بلند نمیشود تا چراغ خوراك پزی را كه دود میكرده است پايين بكشد؟ اما هرسه میگويند: وقتی آقای صلواتی با منقلاش آمد توی اتاق با دمغی گفت: چراغ ... چراغ! وكتری را برداشت وچراغ را پايين كشيد وپنجره را كه رو به كوچه بود باز كرد و نشست كنارچراغ و تخممرغها راكه هيچكس نمیداند چند تا بوده است شكست و ريخت توی يك بشقاب مسی وگذاشت روی چراغ. آقای استجاری میگويد: من بودم كه پنجره را بستم. اما باز جمالی حاضر است هفتقدم رو به قبله برود و به هفت قرآن قسم بخورد كه: والله و بالله كه پنجره را محكم نبستی . صلواتی باز رفت و پنجره را بست، نان و تخممرغ را آورد و وقتی ديد كه ما دوباره اتاق را آن جور پُراز دود كردهايم رفت و لای يكی از پنجرهها را بازكرد وكتری را روی چراغ گذاشت. تا اينجا قضيهی آنشب را میشود يكجوری راست وريس كرد اما باز میماند بقيهی قضايا و بهخصوص اينكه چهطور شد كه آقای صلواتی كه داشت آنطور تند تند تكههای بزرگ نان و نيمرو را میبلعيد يك دفعه گفت: راستی آدم چهطور میتونه دومثقال ترياك رو يكدفعه بخوره و اصلن مزهی تلخيش را نفهمه ؟ تنها شنيدن همين عبارت كافی است كه توفانی از بگومگو در ميان اين ياران جان دريك قالب برپا كند هركدام به تنهايی میتوانند پنج جمله بگويند و مرا قانع كنند كه عينن جملهی آقای صلواتی است و بهخصوص هر سه متفق القولاند كه آقای صلواتی حتا اسم ترياك را به زبان نياورده، بلكه با اشاره به ترياكی كه روی حقهی وافور چسبانده شده بود و با گفتن از اين يا از اين متاع و شايد چيز، حرفاش را زده است. آقای استجاری میگويد: وقتی يكی از پنج جملهای را كه حتم دارم آقای صلواتی گفته است با هزار تته پته گفت، من كه پشت بساط نشسته بودم گفتم آخه احمق جون چرا آدم بخوره؟ پس بشر اين همه نشسته و فكر كرده تا اين اختراع را بكنه، واسه چی بوده؟ مگه واسه اين نبوده كه بدون آنكه تلخی اين متاع را حس كنه كليش را نفله كنه و ككش هم نگزه ؟ برای من مسلم است كه اگر آقای استجاری صد بارهم اين جمله را تكرار كند، آقای فكرت و آقای جمالی سرهاشان را به نشانهی تصديق پايين می- اندازند وبه گلهای قالی يا برچسب شيشه های مشروب خيره میشوند، اما وقتی استجاری نباشد آقای فكرت میگويد: استجاری چهاربار گفت احمق جون! وآقای جمالی میگويد: والله و بالله پنج بار. آقای فكرت میگويد من يك بست به آقای صلواتی تعارف كردم، نه اينكه زياد آمده باشد اما ديدم خيلی پكراست و او مثل هميشه شانههايش را بالا انداخت و فقط دست برد و يك چای خوشرنگ برای من ريخت و قندان را تكان داد تا آبنباتهاش رو بيايد. آقای جمالی میگويد: من گفتم: صلوات جون! ما كه عملی نيستيم يعنی اين بست را كه كشيديم خب ديگه... ميره تا يه بست ديگه ... او هم نيش باز كرد. استجاری عقيده دارد كه: خنديد و دست كشيد به چانهی نتراشيدهاش و گرهی كراواتاش را محكم كرد. فكرت حتم دارد كه لب ورچيد و دمغترشد! اما هرسه با هم حاضرند بيستويك قدم روبه قبله بروند و بيستويك بار به قرآن قسم بخورند كه همان وقت بود كه بلند شد و رفت بيرون و در را پشت سرش بست و باز هر سه شك ندارند كه درست ربع ساعت بود كه صداهايی از بيرون شنيده شد. جمالی میگويد: الله وبالله صدا صدای خرخر گلوی آدم نبود!! فكرت می تواند با مشتاش هفت بار روی ميزبزند و هفتبار داد بكشد كه: خير حتمن صدا، صدای خرخر گلوی آدم بود كه توی طناب خفت افتاده باشد من حتی صدای افتادن صندلی يا شايد كرسی را ... و استجاری حاضراست هر هفت بار توی حرفاش بدود كه: به شرافتام قسم صدای دو تا گربه بود كه روی پشت بام خره میكشيدند، ازهمان اول شب صداشان میآمد حتا وقتی آقای صلواتی توی حياط داشت باد زغالها را میزد دو سه بار صدايش را شنيدم كه میگفت: پيشت صاحبمردهها و دست آخر كه پررویی كردند بادبزن يا يك چيز ديگررا به طرفشان پرت كرد. اين ديگر مسلم است كه هرسه متوحش میشوند و آقای استجاری به آقای جمالی میگويد: يالله جون بكن در را بازكن نكند يك بلايی سرخودش آورده باشد! آقای جمالی تكان نمی خورد و آقای فكرت درست سه يا چهاربار میگويد: توی بد هچلی افتاديم! از اينجا ديگر همهی حرفها ضدونقيض میشود، گاهی هرسه نفر میخواهند به من بقبولانند كه بدون شك يكی از آن دو نفر بود كه گفته است: از پنجره در بريم. ومن هرشش بار حاضرم از تعجب شاخ دربياورم كه: از پنجره؟ وگاهی همه حاضرند مسئوليت اين چند جمله را بهتنهايی بهعهده بگيرند: شايد هنوز تموم نكرده، بريم بلكه بتونيم يه كاری واسش بكنيم! تازه وقتی فكر كردم كه تنها راهحل اين است كه تك تك آنها را گير بياورم و ته و توی قضيه را دربياورم، آقای جمالی گفت: آخه من وآقای صلواتی پنج ساله دوستايم و دستكم صدبار باهم از همون پنجره، زنهای توی كوچه را ديد زدهايم، چهطورممكنه كه من بگويم بهتره از پنجره دربريم؟ آقای فكرت هر دو دستاش را مثل دو بال كركس توی هوا تكان داد و داد زد: من اگر چشمهام را ببندم میتوانم بگويم پنجره چندتا ميله داره و حتا فاصلهی ميلهها از هم چند سانتیمتره! پس میماند آقای استجاری، و اوهميشه میگويد حاضر است سند محضری بدهد كه اگر چهارسال دوستی با آقای صلواتی را نديده بگيريم لااقل همه اين را قبول دارند كه آن شب من پنجره را بستم، حالا محكم نبستم يادم نيست اما آخر حتمن اين چشمهای كورشدهام ديدند كه پنجره ميله دارد و حتا يك گربهی تركه و ريقونه نمیتواند از لابهلاشان رد بشود. يك شب كه از دهان من پريد: نكنه شما هرسهنفر با هم گفته باشيد: از پنجره د بريم بهتره؟ جمالی بلند شد تا قدم اول را روبه قبله بردارد و فكرت دستاش رفت كه ميز كافه را با مشتاش بشكند واستجاری باز شرافت و وجداناش را از لای دفترچهی بغليش بيرون كشيد و من ناچارشدم كه حرفام را پس بگيرم. شك نيست كه هرسه ناچار بودهاند كه لباسهایشان را بپوشند وگرهی كراواتهایشان را محكم كنند وكفشهایشان را... ولی در بهياد آوردن همين كارهای ساده، هركدام درغياب آن دونفرديگر میگويد: فكرت دكمههای شلوارش را توی كوچه میبست، جمالی كمربندش را توی تاكسی، استجاری، آقای استجاری يادش رفت وافورش را توی كيفاش بگذارد، دستاش بود توی كوچه، باور كن! باز اين مسلم است كه آقای صلواتی خودش را در راهرو حلقآويز نكرده بود، پس میماند آشپزخانه و اتاق روبهرو كه چراغهايش روشن بوده است. آقای فكرت يكروز تلفن كرد كه: داداش! من بهچشم خودم، نعش حلقآويز شدهی آقای صلواتی را از پشت شيشهی تار اون اتاق ديدم اما به روی خودم نياوردم مبادا جمالی زهرهترك بشه. و وقتی همان وقت به آقای جمالی تلفن كردم كه: بابا ای والله، كفرش درآمد و نزديك بود از داد و بيدادش، پردهی گوش بنده را پاره كند: غلط میكنه اين فكرت اصلن چشماش چپه كه چپه، هميشه يكی را دو تا میبينه، تازه ازكجا سايهی پرده نبوده؟ هان؟ برای من مسلم است كه آقای استجاری آنشب به آشپزخانه ظنين بوده است، اما وقتی فهميد كه ميان فكرت و جمالی را شكرآب كردهام، ديگر حاضر نشد توضيح بيشتری بدهد. راستی نكنه كه آقای صلواتی كلك زده باشد؟ اما هركس جرات كند اين عقيده را در حضور يكی از آنها و يا اگر خيلی پُردل باشد، روبهروی هرسه نفرشان به زبان بياورد حتمن ناچار میشود پول ميز بلكه تمام ظروف شكسته شده را بپردازد، پس آقای صلواتی در آن نصف شبی طناب از كجا گير آورده است؟ و چرا برای خود كشی دو و حتا سه وسيله جور كرده بوده است؟ واگر قبول كنيم كه ممكن است يعنی احتمال دارد كه آقای صلواتی خودش را با برق كشته باشد، مگر نمی بايست براثر چسبيدن دست آقای صلواتی به سيم لخت برق، هر سه نفر لرزش نور چراغ برق را احساس كنند؟ آقای استجاری می گويد : به شرافتام قسم علت فرارما از اون مخمصه فقط و فقط برای آبرومون بود، اگه نه كه آقای صلواتی را كه همهمون دوست داشتيم اما وقتی اين فكرتوی كلهمون تخم گذاشت كه نكنه خودشو نفله كرده باشه، پاك كلافه شديم. نمیدونستيم فردا به مردم محل، كلانتری محل، دادگستری محل وهزارچيز محلی ديگه چه جواب بدهيم. تازه وقتی يكی مرده باشه و به سيم برق( من از اينجا فهميدم كه او شك ندارد كه آقای صلواتی خودش را با برق آشپزخانه كشته است ) خشك شده باشد، آدم چهطور میتونه دوستاش بداره و به او بگويد: احمق جون؟ ومن با وجود آنكه حتم ندارم كه اين اصطلاح تازه تخم گذاشتن فكر توی كلهی كسی را آقای استجاری گفته باشد، ولی فكر میكنم شايد هنوز آقای صلواتی زنده باشد، برای اينكه از آن شب تا حالا دارم قضيهی آن شب را سرهم بندی میكنم. درست هفت بار او را دم دكان كلهپزی اول خيابان حكيم قاآنی ديدهام كه با وسواس عجيبی به مجسمهی كوچك آن فرشتهی چوبی نگاه میكند كه هردو بالاش شكستهاست ولی هرگز جرات نكردهام كه دست روی شانهاش بگذارم و بگويم: چهطوری مرد؟ وهربارچشمهايم را مالاندهام كه نكند اين آدم آقای صلواتی خودمان نباشد و هربيستو يك بار كه به دوستان تلفن كردهام كه يك جوری قضيه را به اشان حالی كنم، تا صدای طرف بلند شده است كه: حتمن خودش را توی اون اطاق روبهرو حلق آويز كرده بود. من چه میدونم اما حالا كه رفقا اصرار دارند، پس حتمن تو آشپزخونه ... با برق، با برق خودشو نفله كرد! باز دوبه شك شدهام! تازه اگر آقای صلواتی میخواسته است خودش را با ترياك يا طناب و يا برق بكشد، چرا در خانهاش را به روی اين سه تا لندهور باز كردهاست تا آن پيسی را به سرش بياورند؟ مگر آندفعه يادش رفته بود كه نصفشبی يك نشمه آوردند و صبح زدند به چاك؟ و صلواتی كه صورتاش مثل شاتوت سرخ شده بود، آمد پيش من كه: بیغيرتها كيف نشمه را زدند و صبح زود دررفتند ومن مجبور شدم از بقال سرمحل قرض كنم تا جيغ و ويغ ضعيفه را بخوابانم. و بیغيرتها میخنديند... كه: افتاده بود رو دست وپای نشمه... آبروم را نريز! حالا اين پول را كه توخونه هست بگير، اين ساعت را هم بردار بعد كه میبينمت از خجالتات درميام! نكندهمهی اينها بازی بوده؟ و آقای صلواتی میخواسته است رفقايش را آنچنان بترساند كه تا يك ماه از سرحل جدول روزنامههای عصر بگذرند تا مبادا درستون تسليتها و مرگهای نابهنگام و يا خبرهای داغ قتل و خودكشی عاشقی و فاسقی، چشماشون به عكس حلقآويز شده يا جسد جزغاله شدهی او نيفتد و تا يك سال تمام نگاهشان را از تمام آگهیهای فوت كه به در و ديوارشهر میچسبانند، بدزدند تا مبادا زير يكی از اين هوالباقیها بخوانند: بهمناسبت سومين روز... هفتمين روز ... سالروز درگذشت مرحوم ميرزامحمد حسين صلواتی ولد مرحوم حاج حسين محمد صلواتی مجلس ترحيمی در... اما هيچيك از ما چهارنفر (هرچند من هرگز جرات نكردهام عقيدهی آنها را بپرسم) نمیتواند قبول كند كه آقای صلواتی كه ما میشناختيم بتواند برای گرفتن نقشهاش دست بالا دوهفته تمام كتابهای عزيزش را آنطور روی زمين پخشوپلا كند و دستِكم پنج روزتمام از دوتيغه كردن ريشاش دست بردارد وآنجور خودش را به پيسی بيندازد كه مجبورشود كراوات نزند، عينك نمره به چشماش بگذارد، سيگار بكشد و در تمام طول زمستان و تابستان، یخهی پالتو و حتا كتاش را تا زير گوشاش بالا بكشد و تا آخرعمر بار آن سبيل چخماقی را روی لبهايش تحمل كند.
مجله اپیزود ، شمارهی چهلودو پنجم اردیبهشت ماه 1388 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |