|
بخش نخست Some people are born great, Some achieve greatness, and some have greatness thrusted upon them W. Shakspeare.i
«ویلیام شکسپیر» از بزرگانی است که بزرگی را نه بهزور بهخود بسته است و نه با جهد بسیار بهدست آورده است، بلکه بزرگ آفریده شده است. «شکسپیر» نزدیک به چهارصد سال پیش، در دورهی ملکه الیزابت اول زندهگی میکرد. در آن دوره رسانههای تصویری و شنیداری وجود نداشت و رسانههای نوشتاری نیز بهشکل امروزین نبود. او در سال 1564 میلادی در «استرتفرد» انگلستان بهدنیا آمد. پدرش«جان شکسپیر» یک استاد دستکشساز بود و مادرش«مری آردن» دختر یک ملاک ثروتمند. پدر شکسپیر تا مدتها در زمینهی مسایل اجتماعی فعالیت داشت و در سال 1568 حتا به مقام شهردار استرتفرد رسید. اما در سال 1576 هنگامیکه «ویلیام شکسپیر» دوازدهساله بود، وضع زندهگی آنان ناگهان تغییر کرد. اینگونه شایع شد که«جان شکسپیر» مرتکب سرقت از خزانهی دولت شده و در نتیجه بهناچار از مقام خود کنارهگیری کرد و بهدنبال آن، زندهگی مرفه و بیدغدغهی آنها رو به فقر و نابسامانی گذاشت. استرتفرد شهر تجاری کوچک و ساکتی بود که کمکم میرفت تا از تغییرات شگرف دنیای خارج باخبر شود. این دوره، دورهای بود که قرون وسطا و ترس و خرافهپرستی آن، بهتدریج جای خود را به دورهی تازهی رنسانس میداد که پُراز اکتشافات تازه مانند کشف قارهی امریکا و سرشار از افکار و اندیشههای نو بود. «استرتفرد» یکی از بهترین مدرسههای ابتدایی آن دوران را داشت که «شکسپیر» در همین مدرسه مقداری زبان لاتین و یونانی آموخت. وضعیت کلاسها و شیوهی تدریس در مدرسههای آن دوران، تفاوتهای بسیاری با امروز داشت. یعنی اینکه در یک کلاس درس، دانشآموزانی با سنین مختلف و سطح معلومات متفاوت حضور داشتند و هرکدام به فراخور توانایی و معلوماتی که داشتند، درس ویژهای میگرفتند. با چنین شرایطی، مشخص است که اوضاع آشفتهای در کلاسهای درس حکمفرما بود. در زمانهایی که مدرسه تعطیل میشد، شکسپیر به پدرش که یک استاد دستکشساز بود کمک میکرد. او کارهایی مانند بریدن چرمها به شکلها و اندازههای یکسان و دوختن آنها با کوکهای ظریف و قلابدوزی آنها را انجام میداد. اینها کارهایی بود که بیارزش و خستهکننده بهنظر میرسید، اما شکسپیر از انجام آنها لذت میبرد. از طرفی در آن زمان در استرتفرد کار دیگری نبود که او بتواند با انجام آن، مخارج تحصیلاش را فراهم کند. یکی از کارهایی که«شکسپیر» به آن علاقه داشت این بود که دستکشهای ساخته شده را به مشتریان آنها تحویل بدهد. تعدادی از این مشتریها در بیرون استرتفرد زندهگی میکردند. «شکسپیر» دستکشهای آمادهشده را در سبدی میگذاشت و در مسیر رودخانهی پیچدرپیچ «ایون» بهراه میافتاد و به مناظر زیبا و دلانگیز طبیعت نگاه میکرد و از تنفس در آن هوای پاک و باطراوت لذت میبرد. شاید همین چشماندازهای زیبا، مایهی الهام بسیاری از شعرهای شکسپیر شده باشند. همانگونه که گفته شد در دورهای که شکسپیر زندهگی میکرد، از تفریحاتی مانند سینما و تلویزیون خبری نبود، ولی بهجای آن جشنها و مراسم مختلفی برپا میشد که جوانان با شرکت در آنها به تفریح و سرگرمی مشغول میشدند. اینگونه گفته شده است که «شکسپیر» با همسرش «آن هَثوی» در یکی از همین جشنها آشنا شد. پدر«آن هثوی» یک خردهمالک و از دوستان صمیمی پدر شکسپیر بود. «شکسپیر» در زمان ازدواج بیش از هجده سال نداشت و همسرش هشت سال از او بزرگتر بود. آنها در نوامبر 1582 در کلیسایی بهنام«تمپل گرافتن» در نزدیکی استرتفرد باهم ازدواج کردند. در ماه مه 1583 یعنی شش ماه بعد، آنها صاحب دختری شدند که ناماش را«سوزانا» گذاشتند و در ژانویهی 1585 نیز خواهر و برادری دوقلو بهنامهای «جودیت» و «همنت» به آنان اضافه شد.
زندهگی «شکسپیر» با زن و سه فرزند و پدر ومادرش و سه خواهر و چهار برادر که همهگی در خانهای کوچک زندهگی میکردند، بسیار سخت میگذشت. خانههای دوران ملکه الیزابت اول، معمولن خانههای کوچکی بودند. از طرفی در آن دوران برق و آب هم نبود و مردم مجبور بودند آب آشامیدنی خود را از چاههایی که در بیرون خانهها و گاه در فاصلهای بسیار دور از آنها قرار داشت، تامین کنند. این مشکلات بههمراه مشکلاتی دیگر که در زندهگی «شکسپیر» وجود داشت وهمراه با آن غرولندها و سرزنشهای همسرش از اوضاع بد زندهگی و فقر، زندهگی را برای شکسپیر سخت و غیرقابل تحمل کرده بود و او دریافت که ادامهی زندهگی در آن چهاردیواری تنگ و ناراحت برایاش امکانپذیر نیست. او برای فرار از شر ناسازگاریها و زخمزبانهای همسرش، به میخانهها پناه برد تا شاید آرامشی را که در خانه وجود نداشت، در این اماکن پیدا کند. میخانههای آنزمان انگلستان اغلب شلوغ، پُرازدحام و بویناک بود. در فضای خوش و پُرهیاهوی این میخانهها، گاهی گروههای نمایشی سیار نیز دیده میشدند که ضمن عبور از شهر، به این اماکن میآمدند و با اجرای نمایشهایی، مشتریان آنها را سرگرم میکردند. اینگونه گفتهاند که در یکی از همین میخانهها بود که«شکسپیر» برای نخستین بار اجرای نمایشنامههایی را توسط دستههای نمایشی سیار دید و توجهاش به آنها جلب شد. این بازیگران معمولن با استفاده از چند تکه چوب در گوشهای از میخانه سکویی میزدند و روی آنرا با پارچهای میپوشاندند و همانجا کُمدیها و تراژدیهای سادهای را متناسب با فهم و سلیقهی تماشاگران روستایی اجرا میکردند. این گروههای سیار گاهی نیز نمایشهای خود را در فضای باز از قبیل چمنزارها یا میدانهای شهر اجرا میکردند. در آنزمان، بازیگری به نام«ریچارد تالتون» در تابستان 1587 بههمراه گروهاش به استرتفرد سفر کرد. «ریچارد تالتون» دلقکی بود که با کمک یک طبل و یک فلوت که همیشه باخود بههمراه داشت، میتوانست تماشاگراناش را به خنده یا گریه وادارد. شکسپیر جوان بهاحتمال زیاد تا حدودی تحت تاثیر این بازیگر قرار گرفت و شاید هم همین«تارلتون» بود که تخیلات خفتهی او را بیدار کرد و او را بهفکر تئاتر، بهعنوان راه گریزی از مشکلات و دردهایش انداخت. شکسپیر از زندهگی خانوادهگیاش رضایت نداشت و همواره در فکر یافتن راه گریزی از این نابسامانیها و فشارهای روانی بود. یکروز «ویلیام» جوان سواربر یک گاری، راهی لندن شد. لندن در آن روزگار برای بسیاری از مردمان تنگدست و ناخرسند انگلستان، چیزی درحد یک مدینهی فاضله بود و محلی برای گشودن بختهای خفته و ناسازگار بهحساب میآمد. ادامه دارد...
آنسه امیری - مجله اپیزود ، شمارهی چهلویک بیستونُهم فروردین ماه 1388 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |