|
آرام میوزم از لابهلای پلک کبود شب باهرچه از نسیم بهجا مانده است آرام میوزم آنسان که آفتاب گرمای آشکار حضورم را بردستهای پنجره خوانده است من روی دادهام! ناگاه! چون انفجار قلب بزرگات در لحظههای مبهم زیبایی چون تکههای چینی لبحند تلخ تو برماه!
من روی دادهام! در تو! در حیرت جوانهی غافلگیر از برگ کوچکاش... از پیلهی تنیدهی کابوسات رنگینکمان تشنهبام را بر عرصهی روشن باران گشادهام...
چشم در چشم آینه و بیتفاوت به تنهایی که چوب لحظههای مرا میجود خاطرات تاولزدهام، مرا به رویایی نزدیک میکند
عجب سکوت سنگینی دارد نیمهشب!!!ا
بردوش میکشم سکوت آمیخته به اشکی را که هزاران سال فریاد را در خود بههمراه دارد
سخت است سکوت سخت!!ا
هرگز امید داشتهای به رویش سبزینهای که سرزمین دلات را سبز کند؟ نه من نداشتهام از من بهجز تحمل هرگز چیزی نخواستهاند!!ا و من نفرت دارم از ماسکهای ادا که هرگز به صورت نبستهام و بستهاند.ا
قلبام در سلول انفرادی سینه نفسهای خاکستری را میشمارد،ا
آخر، پرواز را هم در قفس میفروشند این روزها...ا
چه بیثمر است شعرهای من مثل باران بر نقش پردهی کتان که نه شمعدانی پشت پنجره را مینوشاند و نه چتربستهی رهگذر را باز میکند
چه بیثمر است شعرهای من نه مثل درخت بیبار حیاط که هوا را پاک میکند شعرهای من تجسم درختی است در هوای آلوده،
چه بیثمر است شعر گفتن من مثل نیاز هستهای تلخ به روییدن...
مجله اپیزود ، شمارهی چهلویک بیستونُهم فروردین ماه 1388 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |