هنر

هر چه در دنیا بدی بیش‌تر بشود، دلیل بیش‌تری هم برای آفریدن زیبایی به‌وجود می‌آید.  بی‌شک این آفرینش سخت‌تر خواهد شد، اما به‌همین نسبت ضروری‌تر هم خواهد بود.

هنر گونه‌ای نیایش است. این گفته همه‌چیز را بیان می‌کند. از طریق هنر است که انسان امید خود را بیان می‌کند. هر چیز که این امید را بیان نکند، هر چیز که بنیاد معنوی نداشته باشد، هیچ ارتباطی هم به هنر ندارد. در بهترین حالت چیزی بیش از یک تحلیل روشن‌فکرانه‌ی خوب نخواهد بود.

هنر گونه‌ای نیایش است. انسان زنده‌گی نمی‌کند مگر در نیایش خود.

من آدمی هستم که خدا به او امکان داده تا به‌عنوان یک شاعر زنده‌گی کند.  یعنی به شیوه‌ای متفاوت از بقیه‌ی مومنان که در معابد دعا می‌خوانند، نیایش کند.

عشق

مسئله‌ی عشق دوجانبه نیست: به نظر می‌رسد کسی این مسئله را نمی‌فهمد که عشق تنها می‌تواند یک‌طرفه باشد و عشق به گونه‌ی دیگری وجود ندارد. به‌هر شکل دیگری نیست. اگر کمتر از دهنده‌گی کامل باشد، عشق نیست. ناتوان است، از این نظر و در این لحظه هیچ است.

عشق همیشه هدیه‌ی یکی به دیگری است.

عشق به دیگری برای تداوم زنده‌گی ضرورت دارد. انسان بدون عشق دیگر انسان نخواهد بود. هدف نهایی هر چیز سولاریستی نشان دادن این است که انسانیت باید عشق باشد.

 

زنده‌گی

برای کسانی که برده به دنیا آمده‌اند، ترک عادت دشوار است.

استاکر داستان آدمی است که در جست‌وجوی چیزی است اما به شیوه‌ی بسیار مشخص. در نتیجه بیش‌تر به ایده‌آلیستی شبیه است و سلحشوری است در نبرد برای ارزش‌های معنوی. قهرمان «استاکر» در همان مسیری جای می‌گیرد که دُن کیشوت یا شاهزاده میشکین، این شخصیت‌هایی که ما آن ها را در رمان‌ها ایده‌آلیست می‌خوانیم، درست به این دلیل که ایده‌آلیست هستند در زنده‌گی راستین شکست می‌خورند.

نوستالگیا از ناممکن بودن زنده‌گی، از فقدان آزادی یاد می‌کند. اگر انسان برای مثال محدودیتی برای عشق قایل بشود، به‌طور کامل از شکل خواهد افتاد. به‌همین شکل اگر برای زنده‌گی معنوی هم محدودیت قایل شود، صدمه خواهد دید. برخی این لطمه را بیش از دیگران احساس می‌کنند و می‌کوشند تا با آن مقابله کنند. آن‌ها با بخشش زنده‌گی خود، خیال رها کردن جهان از این فقدان عشق را دارند. این معنای ایثار است.

وقتی انسان محدودیت‌های تحمیل شده به عشق و بخشش از سوی جهان معاصر را می‌بیند، رنجور می‌شود.

قهرمان نوستالگیا از ناممکن شدن دوستی و دوست داشتن مردم جهان رنج می‌برد. هر چند او دوستی یافته است، کسی که حتا بیش از او در رنج است، یک دیوانه ، دومنیکو.

غم غربت یک حس تام و کامل است. به‌عبارت دیگر شخص می‌تواند غم غربت را احساس کند حتا اگر در سرزمین خود و در کنار نزدیکان‌اش باقی بماند. به‌رغم داشتن خانه‌ی نیک‌بختی و خانواده‌ای خوش‌بخت، باز انسان می‌تواند از غم غربت در رنج باشد. خیلی ساده، به این دلیل که احساس می‌کند جانش محدود شده، و نمی‌تواند چنان که می‌خواهد طرح‌اندازی کند.

غم غربت همین ناتوانی در برابر جهان است. دردِ این است که نتوانیم معنویت خود را به انسان‌های دیگر منتقل کنیم. این همان درد و رنجی است که قهرمان نوستالگیا را در برگرفته است. او رنج می‌کشد که نمی‌تواند دوستی بیابد و با آدم‌های دیگر ارتباط بیابد. این آدم می‌گوید: «باید مرزها را ویران کرد» ......برای این‌که تمامی دنیا، همه‌ی مردم، معنویت او را به گونه‌ای آزادانه و بدون درگیری با هم، کسب کنند.

به معنای کلی‌تر او از شخصیت ناهم‌خوان خود با دنیای مدرن رنج می‌برد.او نمی‌تواند در برابر مصیبت دنیا خوش‌بخت باشد. او در خود این مصیبت و تنگ‌دستی جمعی را گرد می‌آورد و می‌خواهد جهان را دگرگون کند. مسئله‌اش از حسِ هم‌دردی ناشی می‌شود. تمام رنج از آن ریشه می‌گیرد. او نمی‌تواند این حس هم‌دردی و شفقت را کنار بزند. می‌خواهد با انسان‌های دیگر رنج بکشد، اما به رنج آن‌ها راه نمی‌یابد.

 

مریم - مجله اپیزود ، شماره‌ی چهل‌ویک

بیست‌ونُهم فروردین ماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved