آدم نرم‌خو و مهربانی بود. فاصله‌ی چشمان‌اش از هم بسیار کم بود، این خصوصیت معمولن حقه‌باز بودن آدم را می‌رساند. ابروهایش بالای بینی به هم پبوسته بود و معنی این به هم پیوسته‌گی چیزی نیست مگر از کوره دررفتن ناگهانی. او بینی بلند و نوک تیزی داشت که دلالت بر کنجکاوی سیری ناپذیر می‌کند. لاله‌ی گوش‌هایش بیش‌از حد معمول رشد کرده بود و این تمایل انسان به جنایت‌کاری را نشان می‌دهد. روزی از او پرسیدند که چرا از خانه خارج نمی‌شود و بین مردم نمی رود؟ چهره‌اش را در آینه نگاه کرد و وقتی حرکت زشت و عصبی عضلات کنار لب‌اش را دید، گفت: «آدم خوبی نیستم».
خودش را غرق کتاب خواندن کرد. وقتی همه‌ی کتاب‌ها را از سطر اول تا آخر خواند، مجبور شد برای خریدن کتاب‌های تازه به کوچه و بازار برود. توی دل‌اش گفت: «خدا کند اتفاق بدی نیفتند.» و راه افتاد. همان‌طور که در خیابان می‌رفت، خانمی او را صدا زد و از او خواهش کرد پول‌اش را خرد کند.

این خانم چشمان بسیار نزدیک‌بین داشت، به‌همین خاطر هم مجبور شد چند بار پول‌هایش را این دست و آن دست کند و بشمارد. در همین موقع عقرب به یاد چشم‌های خودش افتاد که فاصله‌شان از هم بسیار کم بود. ناگهان وسوسه شد از نزدیک‌بین بودن خانم سواستفاده کند و چند برابر پول از او بگیرد، اما خیلی زود صرف‌نظر کرد.

در تراموا غریبه‌ای پای‌اش را لگد کرد و با زبانی بیگانه او را به باد ناسزا گرفت. عقرب بی‌درنگ یاد ابروهای به هم پیوسته‌ی خودش افتاد و ناسزای مرد را که چیزی هم از آن سر در نیاورده بود، به عنوان معذرت‌خواهی تلقی کرد. از تراموا که پیاده شد، جلوی پای‌اش روی زمین کیف پولی افتاده بود.

عقرب یاد شکل و شمایل بینی‌اش افتاد. در نتیجه نه تنها خم نشد تا کیف را بردارد، بلکه حتا روی‌اش را هم برنگرداند.

در کتاب‌فروشی کتابی را که مدت‌ها بود دنبال‌اش می‌گشت، پیدا کرد. اما کتاب بسیار گران بود. با وجود این می‌توانست به‌سادگی آن را در جیب پالتویش بیندازد و از مغازه خارج شود. عقرب به یاد لاله‌ی گوش‌هایش افتاد و بی‌درنگ کتاب را سر جایش گذاشت و کتاب دیگری برداشت. زمانی‌که می‌خواست پول کتاب را بدهد، یکی از آن آدم‌های اهل کتاب جلوی‌اش سبز شد و با لحنی شکوه‌آلود گفت: «این درست همان کتابی است که سال‌ها دنبال‌اش می‌گشتم. حالا تو می خواهی آن را بخری؟».
عقرب به یاد حرکت زشت و عصبی عضلات کنار لب‌اش افتاد و گفت: «بسیار خوب، کتاب را شما بردارید.»

آن مرد نزدیک بود از خوش‌حالی به گریه بیفتد. او کتاب را با هر دو دست‌اش به سینه فشرد و رفت. فروشنده گفت: «این مرد از مشتریان خوب من است، اما برای شما هم سرانجام چیزی پیدا می‌شود.»

و از قفسه‌ی کتاب‌ها درست همان کتابی را که عقرب اول برداشته بود، آورد.

عقرب سرش را تکان داد و گفت: «از پس قیمت‌اش برنمی‌آیم.»

فروشنده گفت: «چرا، برمی‌آیید. ارزش محبت خیلی بیش‌تر از این‌هاست. هرچه‌قدر دوست دارید، بپردازید.»

عقرب از شادی به خود لرزید و نزدیک بود گریه‌اش بگیرد. کتاب را با هر دو دست محکم به سینه فشرد و چون دست‌اش بند بود، در موقع خداحافظی به جای دست‌دادن به فروشنده نیش‌اش را در دست او گذاشت. فروشنده نیز آن را فشرد و جان به جان‌آفرین تسلیم کرد.

 

مجله اپیزود ، شماره‌ی چهل

بیست‌ودوم فروردین ماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved