سلام خسرو جان

باورم نیست دیگر صدای­ات و نگاه­ات بر پرده و نوارهای مغناطیسی نخواهد نشست. دوست دارم این نامه را با همان لحن و صدای دل­نشین و گیرا بخوانی. با همان صدایی که در سریال «خانه­ی سبز» "مهرانه مهین ترابی" را خطاب می­کردی و می­گفتی: عاطفه؟ و این سو پدرم لحن تو را تقلید می­کرد و می­گفت: عاطفه؟

نه خسرو جان باور نمی­کنم. باور نمی­کنم دیگر آن حرکات منحصر به فرد سر و گردن و آن موهای لختی که بر صورت­ات نشسته بود با خاک قرار است همآغوش شود. باورش سخت است خسرو جان! خیلی سخت!

خسرو خان! خسرو جان!

خسروی پرده­ها و نقش­ها به همین ساده­گی رفتی؟ بعد از تو کدام سالار، گردنه­ها را ببندد و رهزن دل­ها چون «مرادبیگ» باشد؟ کدام "هامون" شعر «شاملو» را بخواند و مجنون شود؟ خسرو جان این روزها همه می­گویند تو نمرده­ای و دل­ات به عشق زنده است!! اما دیگر از این حرف­های کلیشه­ای خسته­ام خسرو جان! من می­دانم تو را در خاک می­گذارند و فاتحه­ای و تمام.

خسروی خوب­ام!

دیگر کدامین سالار خواهد آمد تا به هنرمندان از راه رسیده­ی یک­شبه ملا شده بگوید که نقش فقط و فقط با تمرین و تمرین است که جان می­گیرد و زنده می­شود؟ پشت صحنه­ی «کاغذ بی­خط» را یادم هست که به «هدیه تهرانی» و امثالهم فهماندی که چقدر کوچک­اند در برابر بزرگی و مرام و نظم ِ تو! که آن­ها اصالت بازی و نگاه و حرکت تو را ندارند. تو وجب به وجب صحنه­ها را دیده بودی و زنده­گی کرده بودی. تو به اصطلاح «خاک صحنه» خورده بودی.

سال­ها پیش در نشریه­ی «دریچه» به قلم شیوای خودت از ابتدای زنده­گی­ات تا اکنون­ات را به نثر خود نوشتی. در آن­جا فهمیدم که زمانی «محمود سیاه» خطاب­ات می­کرده­اند. چقدر ذوق کردم وقتی فهمیدم هم­نام من بوده­ای.

محمود جان! خسرو خان!

می­دانم «رامبد جوان» بیشتر از باقی از غیبت تو غصه می­خورد. حتم دارم درسریال «خانه­ی سبز» چقدر از تو آموخت! هرگز آن تکه­هایی از سریال را از یاد نمی­برم که با «رامبد» بازی داشتی . وقتی مستاصل می­شدی اوج بازی­ات بود! چرا که تماشاگر باور می­کرد تو با آن صورتی که خسته­گی از آن می­بارید داری زنده­گی می­کنی. شانه­هایت را می­انداختی و چهره­ات آن چنان مستاصل می­شد که من یکی ذوق می­کردم. وقتی عصبانی می­شدی و فریاد می­زدی هم خود ِ خود ِ خسرو بودی.

خسرو جان!

می­دانم در ضیافت کسانی در آن­سوی در نشسته­ای که همه را چون جان دوست داشتی! «سهراب» و «فروغ» و «شاملو» و... پس غم نداری و به ریش ما می­خندی!

خسرو خوبان!

چه قدر بامرام بودی و پیش از این­که هنر بازی تو دل از دیگران برباید، اخلاق و منش لوطی­وار تو بود! خیلی خاکی بودی و اهل دک و پُزهای مرسوم نبودی. بزرگی همیشه به تواضع است و این را به نوآمده­گان گفتی!

خسروی من!

چه قدر زمان باید بگذرد تا من هم مسافر راهی باشم که اکنون تو در ضیافت آن نشسته­ای؟ باور کن خسرو جان دل­تنگم! دو سه شب است که با تو حرف می­زنم. آخر من دیگر در باب تو مرده­پرستی نکرده­ام! تا زمانی که بودی و نفس می­کشیدی با تو و همراه صدای تو زنده­گی می­کردم. کور شوم اگر دروغ بگویم خسروجان! مگر نبود همین بهمن­ماه گذشته که در انتشارات «ثالث» زیر پل کریمخان آمده بودم برای گرفتن سی دی «نامه­ها»؟ یادت هست وقتی فروشنده گفت: همین یک سی­دی فقط مانده که آن هم برای استفاده­ی خودمان است و باز شده، می­خواهی؟ من گفتم :آری همین خوب است و ... چه ذوقی کردم که از این به بعد می­توانم هر وقت دوست داشتم صدای­ات را از کامپیوترم بشنوم و حظ کنم! ای داد خسرو جان! ای بیداد!

خسروی من!

به یاد ندارم برای کسی نامه­ای نوشته باشم و گفته باشم دوست دارم که من هم بمیرم! آخر سالار نقش وقتی نباشد و صدای­اش خاموش باشد، زنده­گی مفهومی دارد؟

خسرو جان بیا با هم تکه­ای از آن غزل ناب خداحافظی ِ سید را بخوانیم! «سیدعلی صالحی» را می­گویم! چقدر این شعرش را با صدای تو دوست دارم. بیا با هم بخوانیم­اش:

نه، ...

دیگر فراقی نیست

حالا بگذار باد بیاید

بگذار از قرائت محرمانه­ی نامه­ها و رویاهامان شاعر شویم

دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده­اند

دیدار ما به همان ساعت معلوم دلنشین

تا دیگر آدمی از یک وداع ساده نگرید

تا چراغ و شب و اشاره بدانند که دیگر ملالی نیست!

 

حالا می­دانم سلام مرا به اهل هوای همیشه­ی عصمت خواهی رساند.

یادت نرود گل­ام

به جای من از صمیم همین زنده­گی

سرا روی ِ چشم به راه­مانده­گان مرا ببوس!

دیگر سفارشی نیست

تنها، جان ِ تو و جان ِ پرنده­گان پربسته­یی که دی­ماه به ایوان خانه می­آیند.

خداحافظ خسروجان!

 

محمود بی تا - مجله اپیزود ، شماره چهار

پنجم امرداد 1387 خورشیدی

 

Home

  

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved