«سهراب سپهری» از معدود شاعران است که دستگاه منسجم فکری خاص خود دارند و برای فهمیدن شعر ایشان باید با کلید آن ساختمان فکری آشنا بود.

در آثار اصلی او : "صدای پای آب"  ،  "مسافر" ،  "حجم سبز" ، مبنای عرفانی او از این قرار است:

عارف (شناسا) که زنده گی او سفر در جاده ی معرفت است ، در لحظه ی حال زنده گی می کند ، ابن الوقت است و از ماضی مستقل بریده است . عارف وقت خود است و مترقب است تا نفحات را که همان واردات لحظه هاست دریابد.(1)

ماند آبی جاری ، در هر لحظه ی رود ، تر و تازه است. او در همه ی آنات ، فقط یک نگاه تازه است و دیگر هیچ. (2) دریافتی ناب بدون شائبه ی گذشته ها ، خالی از پیش داروی . به نظر می رسد سهراب سپهری با آراء و عقاید عارف معروف معاصر هندی "کریشنا مورتی" (3) عمیقن آشنا بوده است. "کریشنا مورتی" می گوید در هر نگاه سه عامل است:

 یک – خود نگاه یا عمل دیدن: Observation

 دو – نگرنده : Observer

 سه – نگریسته یعنی امر مُدرک : Observed

  نباید بین نگرنده و نگریسته فاصله باشد. فاصله ، حاصل پیش داوری های ماست. با دید موروث از گذشته ها به شی ء نگریستن است. اگر با چشم گذشته به شی ء نگاه کنیم آن را چنان که باید نمی بینیم. از چشم دیگران که در غبار قرون و دهور گم شده اند آن را بد یا خوب می بینیم. مرده ریگ آنان را که پُر از حُب و بغض هاست به شی ء حمل می کنیم. به هیچ سبب (در دریافت خود) اسب را حیوان نجیبی می پنداریم و کرکس را زشت:

من نمی دانم

که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است،

کبوتر زیباست

و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست

گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد

چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید.

 

پس آن چه مهم و در خور اهتمام است ، خود نفس نگریستن است و آن وقتی صحیح است که بین نگرنده و نگریسته اتحاد ایجاد شود. برخوردی تازه ، هیچ بودن ، فقط نگاه بودن. در حالت تسلیم محض و کسب آگاهی و شناختی که بدون گزینش و انتخاب است :Choiceless awarness    (آگاهی بدون اختیار و گزینش) ، صید بودن نه صیاد بودن:

عشق می گوید به گوشم پست پست          صید بودن خوش تر از صیادی است(4)

 

در این صورت باید در «حوضچه ی اکنون» شناور بود و تر و تازه زیست.

البته چنین آموزه هایی در عرفان اصیل و قدیم ما هم وجود دارد، اما بعد از درسی شدن عرفان و روی کردن اصحاب مدرسه و قال و قیل به شرح و توضیح و تفسیر مصطلحات عرفانی ، بعضن چهره ی دلالت آن ها محو شده است ، به طوری که گاهی به زحمت می توان معانی حقیقی گفتارهای عرفانی اصیل و کهن را دریافت 

عقاید عرفانی هندی در زمان های قدیم به ایران رسیده بود و بعدها در گرد و غبار اصطلاحات و توجیهات مکاتب مختلف گم شد. امروزه بعد از درک عقاید عارفان نوینی چون " کریشنا مورتی" می توانیم بسیاری از عقاید عرفانی قدیم خود را باز شناسیم و مثلن بفهمیم که مراد از ابن- الوقت بودن صوفی این است که عارف باید فرزند لحظه باشد و لحظه و وارد آن را دریابد. نگاه های تازه کند و شناخت او مبتنی بر ماضی و مستقبل نباشد و در این صورت است که او «صاحب کمال» خواهد شد.

به دنبال همین تفکرات است که نظام را نظام احسن می دانند. بد و خوبی در کار نیست ، بد و خوب مربوط به مافی الضمیر نگرنده است و باید آموخت تا آن را در جریان دیدن بی اثر کرد. بدین ترتیب عرفان سهراب سپهری ادامه ی همان عرفان مکتب اصیل ایرانی ، یعنی مکتب مشایخ خراسان (در مقابل مکتب مشایخ عراق) است و آرای او به آرای بزرگانی از قبیل "ابو سعید ابوالخیر" و مخصوصن "مولانا" شبیه است.

 

در این منظومه ی بی نظیر ، صدای پای (تفکرات) آبی (شاعر) را می شنویم که تر وتازه در رود زمان جاری است (زنده گی می کند) . این شعر به طور کلی سه بخش است:

یک – معرفی کلی خود در زمان حال.

دو – معرفی خود در زمان گذشته.

سه – معرفی دقیق خود در زمان حال.

در این شعر مستدیر از پیری که شاعر آن را تجربه نکرده است و از آینده که نیست سخنی نرفته است.

 (الف) – معرفی کلی در زمان حال:

نخست شاعر خود را در زمان حال معرفی می کند. در این موقع سی و شش ساله است.(5) شرح می دهد که اهل کجاست. حرفه اش چیست.  مذهبش کدام است و از این قبیل. این معرفی کلی تا مصراع  « خوب می دانم حوض نقاشی من بی ماهی است» ادامه دارد.

 (ب)- معرفی در زمان گذشته که دو بخش دارد ، کودکی و نوجوانی:

یک- کودکی : نخست به شرح دوران کودکی و نسب و حسب خود می پردازد . در این ایام ، جز خبر حادثه ی مرگ پدر ، زنده گی خوشی داشته است:

زنده گی در آن وقت، صفی از نور و عروسک بود

یک بغل آزادی بود

زنده گی در آن وقت، حوض موسیقی بود.

 

دو – جوانی : سپس به شرح دوران جوانی خود می پردازد:

طفل پاورچین پاورچین، دور شد کم کم در کوچه ی سنجاقک ها

من به مهمانی دنیا رفتم.

و از حرکت به طرف دانش و عرفان ، به طرف مذهب ، به طرف زن ، سیر در آفاق و انفس سخن می گوید چیزهای خوب و ایده ال و ارزشمندی می بیند:

من زنی را دیدم ، نور در هاون می کوبید

من گدایی دیدم، در به در می رفت و آواز چکاوک می خواست.

و همین طور چیزهای بد و بی ارزش را می بیند. در این قسمت گاهی هم با طنز مواجهیم و این می رساند که شاعر به دانش رسیده است و بر عدم انطباق امور با حقیقت لبخند می زند.

اشتری دیدم بارش سبد خالی پندو امثال

عارفی دیدم، بارش تتناها یاهو

من قطاری دیدم، که سیاست می برد ( وچه خالی می رفت)

من قطاری دیدم، فقه می برد و چه سنگین می رفت

در قسمت اول این بخش ، سخن از سفری معنوی و درونی و ذهنی است و در قسمت دوم (مادرم آن پایین استکان ها را در خاطره ی شط می شست) به سفر مادی و عینی و زمینی می پردازد و گاهی از ماشینیزم و اتوماتیسم زنده گی امروزی با بیانی شعری سخن می راند:

رویش هندسی سیمان، آهن، سنگ

سقف بی کفتر صدها اتوبوس

پسری سنگ به دیوار دبستان می زد

و سپس کم کم به سفری که جنبه ی عرفانی محض دارد می پردازد و از مصراع «همه ی روی زمین پیدا بود» وارد فضایی دیگر می شود. در این قسمت او و انسان نوعی با هم در گذشته های تاریخی سفر می کنند و مثلن می بینند که در بنارس پیروان مذاهب مختلف و مکاتیب متعدد ، آیین های خود را زنده نگاه داشته اند:

در بنارس سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود.

 (ج) – معرفی محدود خود در زمان حال و بیان تولدی دیگر:

از بند «اهل کاشانم ، اما شهر من کاشان نیست، شهر من گمشده است» زنده گی خود را در زمان حال در دو بخش بیان می کند:

 یک – در بخش اول از تنهایی و عرفان سخن می گوید و زنده گی خصوصی و تنهای خود را که شبیه به زنده گی متعارف مردم نیست ، شرح می دهد و گاهی شطحیات هم دارد:

من صدای نفس باغچه را می شنوم

من صدای وزش ماده را می شنوم

دنیای زیبایی را ترسیم می کند و از زنده گی جالب خود راضی است و در این قسمت است که به فلسفه نگاه تازه اشاره می کند:

آشنا هستم با، سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت

روح من در جهت تازه ی اشیاء جاری است.

 دو – در بخش دوم ، مردم را به چنین زنده گی و زیستی تشویق و ترغیب می کند و این نوع زنده گی را که چون آب ، تر و تازه زیستن و در هر لحظه از نو ولادت یافتن است برای همه مرجح می داند و به همه توصیه می کند . این بخش که از من «ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن» آغاز می شود ، سرشار از زیبایی است و خواننده با نگاه تازه ی شاعر و دریافت های غریب او در لحظه های گسسته از ماضی و مستقبل سهیم می شود. مثلن همه چیز خوب است و هیچ چیز را نباید به سُخره گرفت و در هر امری حکمتی پنهان است:

من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد

و نمی خندم اگر فلسفه ای، ماه را نصف کند

زنده گی خوب است:

زنده گی رسم خوشایندی است

 

و نباید اجازه داد که زهر پیش داوری ها و گرد و غبار گذشته ها و عادات ذهنی از تازه گی زنده گی بکاهد:

زنده گی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود.

زنده گی مجموعه ای از امور ساده و طبیعی است:

زنده گی شستن یک بشقاب است

زنده گی یافتن سکه ی دهشاهی در جوی خیابان است.

 

و در این بخش است که امر به معروف می کند ، اندرز می فرماید و دستور زنده گی می دهد و مهم ترین سفارش او این است که:

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید

واژه ها را باید شست

واژه باید خودِ باد ، واژه باید خودِ باران باشد.

و به اصطلاح از شست و شوی چشم ذهن از غبار پیش داوری ها و از معرفت بدون گزینش سخن می راند. همه چیز باید زیر بارانی شوینده قرار گیرد. باران گرد و غبار عادات ذهنی را می شوید و نگریسته ها را تازه می دارد:

چترها را باید بست

زیر باران باید رفت

فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد

دوست را زیر باران باید دید

زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت(6)

و سر انجام تاکید می کند که:  

زنده گی تر شدن پی در پی

زنده گی آب تنی کردن در حوضچه ی «اکنون» است.

 

پس اگر امور را بدون حُب و بغض منبعث از دیدهای پیراری بنگریم و به اصطلاح از «اهالی امروز» باشیم ، نباید هیچ چیز را منفی و بد بینگاریم:

و نگوییم که شب چیز بدی است

و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ

بلکه همه چیز به جای خود نیکوست:

و بدانیم اگر کرم نبود، زنده گی چیزی کم داشت

و اگر مرگ نبود، دست ما در پی چیزی می گشت

پس نباید اجازه داد که گذشته ، حال را فرو بلعد ، گذشته نیست:

پشت سر نیست فضایی زنده

پشت سر مرغ نمی خواند

پشت سر باد نمی آید

پشت سر خاطره ی موج به ساحل صدف سرد سکون می ریزد.

و از این جاست که اساسن منکر مرگ است. مرگ جزء زنده گی است. باید توجه داشت که انگیزه ی شاعر در سرودن این شعر ، مرگ مادرش بوده است و او فی الواقع در این شعر به خود تسلی می دهد و مسئله ی مرگ را با توجه به فلسفه ی نگاه تازه برای خود حل می کند:

 یا:

و نترسیم از مرگ

مرگ پایان کبوتر نیست

و خلاصه این که مرگ و زنده گی یکی است:

مرگ گاهی ریحان می چیند(7)

گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد.

و این نکته ی مهم را مطرح می کند که چه لزومی دارد با عقل ناقص خود بکوشیم تا همه ی رموز عالم را ( مثلن مرگ را) بگشاییم. ما نگاه می کنیم و «نگریسته» فهمیده می شود. پرسش و جدل مربوط به «عقل دور اندیش» است:

و نپرسیم که فواره ی اقبال کجاست

و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است

و نپرسیم پدرهای پدرها، چه نسیمی، چه شبی داشته اند.

بلکه بهتر این است که:

لب دریا برویم

تور در آب بیندازیم

و بگیریم طراوت را از آب

و با این مقدمات است که این بند جاودانه را می سازد:

کار ما نیست شناسایی «راز» گل سرخ

کار ما شاید این است

که در «افسون» گل سرخ شناور باشیم

پشت دانایی اردو بزنیم.

آری همین قدر بسنده است که هر روز و هر ساعت و هر لحظه در ولادت قیام کنیم و در تر شدن های پی در پی جاری شویم(8) :

صبح ها وقتی خورشید در می آید متولد بشویم

بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم

 

نام را که معادل شناخت گذشته گان از مسما است رها کنیم و تلقیات و معارف متعارف را از گرده ی مرگ ، ابر ، چنار ... به پایین کشیم:

نام را باز ستانیم از ابر

از چنار از پشه از تابستان

پس نباید اندیشید که در این قرن «معراج پولاد و اصطکاک فلزات» بشر از ادراک عرفانی باز ایستاده است : نه ! در لابه لای همین چیزهای ساده و امروزین نیز می توان عارفانه زیست:

کار ما شاید این است

که میان گل نیلوفر و قرن(9)

پی آواز حقیقت بدویم

در این منظومه ی عرفانی ( مانند مسافر و حجم سبز) همه جا بیان نمایشی و تصویری است. شاعر سخن نمی گوید ، نشان می دهد و نقاشی می کند و مثلن در باره ی بزرگ شدن طفل می گوید:

طفل پاورچین پاورچین دور شد کم کم در کوچه ی سنجاقک ها (10)

شعر پُر از تشبیهات و استعارات نوین است ، این هر دو منظومه بسیار آگاهانه سروده شده اند و بین تحریر اول و تحریر نهایی آن ها ، اختلافات مهمی است  و من در باره ی ارزش ادبی این منظومه ها در رساله ای سخن گفته ام و قصد من در این جا فقط نشان دادن در ورودی این شاهکار بوده است.

 

 

منظومه ی مسافر را دو سال بعد ، در سی و هشت ساله گی سرود. مسافر از «صدای پای آب» کمتر معروف شده است چون دشوار است و از تلمیحات نوین آکنده است. این شعر ظاهرن یک استثناست اما در حقیقت بر مبنای همان آموزه های قبلی است و لذا فهم آن در گرو فهم صدای پای آب یا آموزه ی مطرح در آن است.

مسافر از پایان «صدای پای آب» یعنی از «کار ما شاید این است که میان گل نیلوفر و قرن پی آواز حقیقت بدویم» آغاز می شود. منتها شاعر این بار می کوشد به جای آواز حقیقت ، در پی خود حقیقت باشد. به عبارت دیگر بررسی می کند که آیا می توان راز گل سرخ را دریافت؟ و به این نتیجه می رسد که هرگز ، زیرا همیشه فاصله ای هست. پس دوباره به همان نقطه برمی گردد که بهتر همان است که در افسون گل سرخ شناور باشیم.

مسافر یک سمبل است، سمبل کسی که در یک نقطه و یک مرحله نمی ماند و چون آب تر و تازه از جویبار زنده گی و دریافت عبور می کتد.

 

 

مسافری در غروب اواسط اردیبهشت ( فصل بهار نارنج ها) با اتوبوس به «بابل» می رسد. میزبان اش در خانه منتظر اوست. در حیاط باغ گونه ی خانه می نشیند. مسافر تحت زیبایی مناظر جاده ، غرق در افکار فلسفی و خیالات عارفانه و رویاهای شاعری است. دلش گرفته است و برای میزبان از راه سخن می گوید:

دلم عجیب گرفته است

تمام راه به یک چیز فکر می کردم

و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد.

غمی عارفانه دارد و به میزبان می گوید:

نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف

نمی رهاند

و فکر می کنم

که این ترنم موزون حُزن تا به ابد

شنیده خواهد شد.

حرف او از این جاست که با حقیقت فاصله دارد، حجابی در کار است و حدیث دست نمی دهد. بین نگرنده Observer و نگریسته Observed  جدایی است. (11) و بشر نمی تواند اشیا را چنان که هست ببیند. (12)

چشم اش به سیب روی میز می افتد و می گوید: «چه سیب های قشنگی» و میزبان می پرسد : قشنگ یعنی چه؟ و شاعر پاسخ می دهد:

قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه ی اشکال.

زیرا زیبایی خودبه خود وجود ندارد و بسته گی به دید و تعبیر و تفسیر ما دارد و فی الواقع این نگرنده است که ضمیر خود را به جهان فرا افکنده می کند. (13)

کم کم شب می شود، چراغ ها را روشن می کنند و چای می نوشند. میزبان به او می گوید: «چرا گرفته دلت، مثل این که تنهایی» و ادامه می دهد که : « خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی» و هوای نقاشی آن مناظر را داری. مسافر می گوید: غم من به سبب این است که وحدت و یکسانی (بین نگرنده و نگریسته) دست نمی دهد:

و غم اشاره ی محوی به ردّ وحدت اشیاست

میزبان می گوید: «خوشا به حال گیاهان که عاشق نوراند» زیرا بین نور و گیاه فاصله نیست ، چون تفکر نیست و مسافر جواب می دهد: نه این طور نیست : اشتباه می کنی:

نه ، وصل ممکن نیست

همیشه فاصله ای هست

البته این حُزن بد نیست، طبیعی است، فاصله همیشه وجود دارد و چاره ای نیست. این خاصیت عشق است. عشق یعنی گرفتار بودن به یک موضوع و درگیر یک موضوع خاص بودن : «دچار ، یعنی عاشق» منتها من ماهی کوچکی هستم که می خواهم راز همه ی پهنه ی دریا را دریابم:

و فکر کن که چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد.

عاشق باید با نگاه تازه به جهان بنگرد و اگر برخی از امور را هم درنیافت ، اشکالی ندارد فقط دچار حُزن می شود:

و دست عاشق در دست تُرد ثانیه هاست

و خوب می دانند

که هیچ ماهی(سالک) هرگز

هزار و یک گره ی رودخانه را نگشود

 

بحث آنان در باب ماهیت عشق و معرفت ، به درازا می کشد و او آن قدر در آن شب زیبای بهاری ، زیبا سخن می راند که میزبان می گوید:

هوای حرف تو آدم را

عبور می دهد از کوچه باغ های حکایات.

در اواخر شب از حیاط به اتاق می روند که بخوابند. از این جا به بعد از میزبان خبری نیست. او موسایی است که تاب خضر را ندارد، به خواب می رود ، اما مسافر نمی تواند بخوابد ، او مسافر است و باید سفر کند و خوب می داند که تا سالک به مقصد نرسد ، سفرش ناتمام است. روی صندلی نرم پارچه ای می نشیند و به سفری روحانی می رود:

هنوز در سفرم

در آب های جهان قایقی است

و من – مسافر قایق _ هزارها سال است...

و از خود می پرسد که این سیر و سلوک ناتمام ، کی تمام می شود:

کجا نشان قدم ناتمام خواهد مان.

و چه گونه می توان به یک مرشد و راهنما رسید؟

من از کدام طرف می رسم به یک هدهد؟ (14)

 

از این جا به بعد ، با دو نوع سفر مواجهیم:

 یک – سفر انسان نوعی

 دو – سفر خود شاعر

و این سفرها علاوه بر مکان های عادی و خصوصی ( جاجرود – و نیز...) در دو محدوده ی دو مهد تمدن کهن بشری یعنی بین النهرین و بابل و اورشلیم از یک سو و هند و تبت و کوه های هیمالیا از سوی دیگرست : «سفر مرا به در باغ چند ساله گی ام برد» که مراد سال های آغاز تمدن بشری است.

نخست به بابل و دیار مزامیر و ارمیای نبی می رود. شرق را در حال نابودی می بیند. کودکان کور عراقی از خواندن لوح حمورایی عاجزند. کتاب جامعه می خواند. در این کتاب آمده است که زنده گی  پوچ است. در کثرتِ حکمت ، کثرت غم است. روز ممات از روز ولادت بهتر است. و خلاصه این که باطل اباطیل جامعه می گوید: همه چیز بطالت است و لختی هم مرائی ارمیای نبی را در سقوط اورشلیم تلاوت می کند. سپس به هند و دامنه ی هیمالیا می رود و در این قسمت است که نشانه هایی از آشنایی او با کریشنا مورتی که بودایی دیگر است (تجسم بودا) به چشم می خورد:

و زیر سایه ی آن بانیان سبز تنومند

چه خوب یادم هست.

عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:

وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت

باید دانست که در مدرسه ی کریشنا مورتی موسوم به راجات اسکوت ، کلاس ها زیر درخت بانیان ( انجیر بنگالی) تشکیل می شد و کریشنا مورتی در زیر آن درختان موعظه می کرد. «بودا» زیر درخت انجیر معبد به اشراق عظیم رسید و سرودی گفت ، یکی از راه های حصول رنج ، دلبسته گی شدید است و : چون این را بینی چونان کرگدن تنها سفر کن. سپس از مصاحبه ی خود با بودا (=روشن) سخن می گوید:

من از مصاحبت آفتاب می آیم.

دیگر خود، روشن و بودا شده است و در می یابد که تنها اوست که می تواند برای هندوانی که چون گنجشک در آب های تقدس رود گنگ غوطه می خورند، مفسر عرفان و حکمت بودا باشد:

و من مفسر گنجشک های دره ی گنگ

و گوشواره ی عرفان نشان تبت را

برای گوش بی آذین دختران بنارس

کنار جاده ی «سرنات» شرح داده ام.

و شاید در این جا خطبه ی بنارس را به یاد آورده باشد ، زیرا در هیمالیا ده سال ریاضت می کشد، اما به حقیقت دست نمی یابد، از جاده ی «سرنات» ( اولین مدرسه ی کریشنا مورتی نیز کنار جاده ی سرنات نزدیک بنارس ایجاد شده بود) به طرف بنارس می رود. تا آن زمان سیدارتا بود نه بودا. زیر درخت انجیر معبد می نشیند ، چند بار شیطان می آید تا او را فریب دهد. اما نمی تواند و در آن جا  سرانجام چهار حقیقت جاودانی را کشف می کند:

 یک – حقیقت رنج : بنیاد رنج آرزوست ، زنده گی رنج است.

 دو – راه های حصول رنج : دلبسته گی ها و آرزوها.

 سه – چگونه گی پایان رنج : با ترک تعلقات و فنای آرزو ، رنج می میرد.

 چهار – طرق فنای رنج : ترک نفس و سلوک در طریقت.

سیدارتا که دیگر بودا (روشن) شده است به بنارس می رود و خطبه ی بنارس را ایراد می کند. پیشنهاد او ، راه میانه است. می گوید آدمی مثل سیم ساز است که اگر کشیده شود پاره می شود و اگر شل باشد قابل نواختن نیست. پس نه ریاضت و نه خوشگذرانی.

مسافر پس از سیر در این تفکرات به سیاحت امکنه ی تاریخی خاص می رود. از «تاج محل» دیدار می کند. «شاه جهان» به همسر خود «ممتازمحل» عشقی شاعرانه داشت. «ممتازمحل» بر سر زایمان درگذشت. «شاه جهان» این بنا را به یادبود او ساخت و آرامگاه خود او نیز در آن جا در کنار «ممتازمحل» است.

سپس به «نشاط باغ» می رسد. نشاط باغ را پادشاهان مغول در کشمیر ساخته بودند و بر سردر آن نوشته بودند که اگر بهشتی بر روی زمین باشد همین جاست. کنار دریاچه ی «تال» که نشاط باغ مشرف به آن است می نشیند، سرشار از نگاه تازه است، با خود زمزمه می کند:

و در مسیر سفر مرغ های باغ نشاط

غبار تجربه را از نگاه من شستند.

سفرهای او کم کم به پایان می رسد، اما در پایان شعر توصیه می کند که باید همچنان در سفر بود و گذشت و در گذشته ها نماند:

عبورباید کرد

و هم نورد افق های دور باید شد

و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد(15)

عبور باید کرد

و گاه از سر یک شاخه توت باید خورد.

سفر مسافر در ارتباط با یک زن تمام می شود. از سیاحت در یک حماسه باز می گردد و به سیاحت در یک تغزل می رود. این قسمت بسیار پیچیده و محتاج به شرح مفصلی است.

در این شعر عجیب جهانی هم علاوه بر مسائل بدیع فلسفی و عارفانه، ارزش های ادبی فراوانی نهفته است که امیدوارم در فرصتی دیگر به اشاراتی توفیق یابم.

مجله اپیزود - شماره چهار

پنجم امرداد 1387 خورشیدی

 

    توضیحات:

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

 1- در احادیث نبوی آمده است : ان لِربکُم فی ایام دهرکم نفخات الافتعرضوالها. و مولانا در دفتر اول ، آن را تفسیر کرده است.

 2- «ما هیچ ، ما نگاه» اسم کتاب آخر سپهری است. این کتاب تجربه ای است در صرف نگاه و کوششی در بیان آن. نگاه هایی منقطع و تیز به قصد فهم اشیای کماهی.

 3- J. Krishna Murti

 4 -  مولانا رومی

 5 - تولد: 1307 ، تاریخ سرودن: 1343 ( قریه ی چنار کاشان)

 6 - به قول «الیوت» هر هنرمند بزرگ ، یک اثر اصلی دارد و همه ی آثار دیگر او در جهت توضیح و تبیین آن است. در «حجم سبز» می گوید:

     یک نفر آمد کتاب های مرا بُرد

     روی سرم سقفی از تناسب گل ها کشید

     عصر مرا با دریچه های مکرر وسیع کرد

     میز مرا زیر معنویت باران نهاد

     (از شعر: نبض خیس صبح)

 7 - در شعر « روشنی ، من ، گُل ، آب »  مادرش را در حال چیدن ریحان می بینم:

      مادرم ریحان می چیند

      نان و ریحان و پنیر، آسمانی بی ابر، اطلسی هایی تر

      رستگاری نزدیک:لای گل های حیاط.

 8 - به قول مولانا: عمر همچون جوی نو نو می رسد / مستمری می نماید در جسد

 9 -  رمز عرفان. 

 10 - چنان که «نظامی» در بزرگ شدن «محمد» چنین تصویر می کند : آن روز که هفت ساله بودی / چون گل به چمن حواله بودی / و امروز به چارده رسیدی / چون سرو بر اوج سر کشیدی. 

 11 - و به قول کریشنا مورتی ، این جدایی منجر به  Conflie (جدال) می شود. در صفحه ی شش کتاب You are world  می گوید:

       If there is a division between the «Observer» and the «Observed» that division is the source of all human conflie.

 12 - در حدیث نبوی می فرماید : اللهم ارنی الاشیاء کماهی.

 13 - این سخن که در روان شناسی جدید هم مطرح است به تفصیل در «مثنوی» تشریح شده است و از اصول فکری مولاناست.

 14 - هدهد ، مرغ آب (معرفت) شناس است و از آب های زیرزمین به سلیمان خبر می داد. و هم او بود که در منطق الطیر «سی مرغ» را به حضرت سیمرغ رساند.

 15 - از آن دست سخنانی که کلمه بر دل پدید آید و از گفتن اش مستغنی شوند و «شیخ [ابوالسعید ابوالخیر] ما گفت که این سخن ما را صید کرد.» (اسرار التوحید)

 

Home

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved