|
روشن و زیبا شوم اگر بگذارند سبز و شکوفا شوم اگر بگذارند کهنهی دیروز را نَهم به کناری تازهی فردا شوم اگر بگذارند جادهی سبز اجابت است نگاهاش جمله خدایا شوم اگر بگذارند مثل خودم نیستم غریبام و تاریک مثل ثریا شوم اگر بگذارند.ا
ا
صدای پرنده از حباب لحظههای نیمآفتابی میگذرد کاسهی نور در ایوان هزارتکه میشود و فوارههای درخشان حس از هر سو در پوست مُردهام میریزند زندهام با پلکهایی از اطلس چشمانی کهنسال و غرایزی نیممُرده کلمات با بالهایی از یاس در اتاق پرواز میکنند کلمات درک تازهای از هستی را در اتاق میپراکنند...ا کلمات مرا صید میکنند اتاق خالی میشود پرندهها نیستند!...ا مردم نیستند هیچکس نیست و کلام چون شاهینی بر گیسوان تنهاییام نشسته است زندهام با هزاران هزار غریزهی ازلی...ا
حتا وقتیکه نیستی روبهروی من نشستهای و چراغ، کنار تو میسوزد.ا پس چهگونه آنهمه بادبان سپید دستمال کوچکی شد بر زانوان پیرزنی با نفس مغموم نیلوفری کبود و آونگ ساعت موریانهی زردی شد و انگشتهای ما را جوید عطر داغ گونههای کال تو و رنگ آن تمشکها که چیده بودیم سرخ ِسرخ.ا و کتابها را آتش خواند و باد ورق زد حتا وقتی نیستی روبهروی ما ایستادهای چراغ را در ظلمت بالا گرفتهای و ما را به نام میخوانی...ا
مجله اپیزود ، شمارهی سیونُه پانزدهم فروردین ماه 1388 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |