|
در میان شاعران معاصر عرب، «نزارقبانی» چیز دیگری است. یک زندهگی سراسر حادثه و شعر، که سبب شده این شاعر صریحالهجه و خوش قریحهی سوری، بر چکاد تاریخ معاصر ادبیات عرب نشیند.ا ا«قبانی» با تمام وجود شاعر بود و هرگاه میسرود، کلمات را بهجا و زیبا بهکار میبرد و حق مطلب را ادا میکرد، چه آنگاه که بیپروا و جسورانه از عشقبازیهای زمینیاش میسرود و چه آن دم که بیلیاقتی سران کشورهای عرب و شکستهای پیدر پی آنان را به یادشان میآورد.ا ا«قبانی» در بیستویکم مارچ 1923 در دمشق متولد شد. در سال 1944 نخستین کتاب شعر عاشقانهاش، جنجالی در محیط مذهبی و سنتی آن روز برانگیخت. در بیستودو سالهگی وارد دنیای سیاست شد و بهعنوان وابستهی سفارت سوریه در قاهره تعیین گردید و تا سال 1966 که سیاست را کنار گذاشت، در بسیاری از کشورهای جهان کار کرده بود.ا او پس از دوری از سیاست، در بیروت مستقر شد و پس از جدایی از همسر اولاش، با «بلقیس الراوی» که آموزگاری عرب بود، ازدواج کرد، زنی که محبوب بیشتر شعرهای او بود. اما ماجرای بمبگذاری سال 1981 در بیروت، بلقیس را از شاعر گرفت و این حادثه، شعر قبانی را در غم و اندوهی بیکران فرو برد.ا شاعر آنگاه به اروپا رفت و در سیام آوریل 1998 درگذشت. پیکرش را با احترام نظامی و تشریفات، در زادگاهاش به خاک سپردند.ا آنچه میخوانید گزیدهای از ترجمهی چند شعر او از «احمد پوری» مترجم توانمند معاصر است:ا
درمان عربی عشق فکر میکردم عشق تو چیزی نیست مگر سرخی لکهای خرد بر پوست که میشود با آب شُست لکهای شاید از تغییر فصل از دگرگونی هوا حساسیت، آفتابسوختهگی که دیری نمیپاید بر صورتام...ا
فکر میکردم که عشق تو رودخانهای است برای نوازش دشتها سیراب کردن مزرعهها اما زمانیکه در سرزمین وجود من جاری شد دهکدهها را غرق کرد سیلابی شد سرزمین مرا فرا گرفت دیوارهای خانهام را فروریخت و مرا حیران در برهوت ناکجاآباد رها کرد.ا
پنداشتم عشق تو چون ابری بر من بگذرد لنگرگاهات پنداشتم و پناهات و اینکه عشق ما نیز چون عشقهای دیگر روزی به فرجامی برسد و تو چون نوشتهی روی آینه ناپدید شوی و برف زمان بر ریشههای نهالی ببارد که با هم کاشته بودیم
شور و اشتیاقام را برای چشمان تو عادی یافتم واژه های دلدادهگی را عادی پنداشتم اما اینک میبینم چه خطایی بود آنهمه عشق تو نه لکهای بود سرخ بر پوستام که با آبی زایل شود نه زخمی که با گیاه مرهمی درمان شود و نه سرمایی که با باد شمال بیاید.ا عشق تو هجوم شمشیری بود بر تن من سپاهی تازنده نخستین گام بر جادهی دیوانهگی.ا
کسی را نمیبینم جز تو بیهوده است ایستادهگی بیهوده است اعتراض در برابر عشق تو.ا من و تمامی شعرهایم پارهای از تندیسی هستیم که با سرانگشتان تو شکل گرفته است چه غریب است این در میان زنان هستم و تنها تو را میبینم.ا
به عاشقان گوش میسپردم از آرزوهایشان سخن میگفتم و میخندیدم اما چون به هتل بازآمدم و قهوهام را بهتنهایی سرمیکشیدم درمییافتم که چهگونه خنجر دردناک در گوشام فرو رفته و سر بازآمدن ندارد.ا
اگر مردی تو را بیش از من دوست دارد مرا بهسوی او ببر تا نخست او را بستایم برای پایداریاش و سپس او را بکشم!ا
چه میشد اگر چه میشد اگر خدا، آنکه خورشید را چون سیب درخشانی در میانهی آسمان جا داد آنکه رودخانهها را بهرقص درآورد و کوها را برافراشت چه میشد اگر او حتا بهشوخی مرا و تو را عوض میکرد:ا مرا کمتر شیفته تو را زیبا کمتر.ا
طبیعت مرد مرد برای عاشق شدن به یکدقیقه نیاز دارد و برای فراموش کردن به چندین قرن.ا
آنسه امیری - مجله اپیزود، شمارهی سیوهشت یکم فروردین ماه 1388 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |