|
تهران-5 آذر 1387 بالاخره بعد از چهار سال او را در خیابان دیدم. موهای روی شقیقهاش کاملن سفید شده بود. خطوط چهرهاش درد عمیقی را در وجودش فریاد میزد. جلو رفتم، لحظهای از دیدنم خوشحال شد، اما بعد همان حالت رسمی همیشهگی را به خودش گرفت. - چی شده مرد؟ میبینم که موهات حسابی مثل گچ شده - کاش خاک تخته موهامو سفید می کرد، چه میشه کرد، گذر ایامه دیگه...آرزو داشتم که هیچوقت از دوران خوشی و بیخبری جوونی جدا نشم.جدایی ای جدایی،امان از جدایی - نه، انگار چیزی بیشتر از گذر ایامه، خطوط چهرهت چیز دیگه میگه، گمون کنم...... - نه، نه چیزی نیست، این شمارهی خونهست، با من تماس بگیر اتوبوسی به سرعت از کنار ما گذشت و سر ایستگاه توقف کرد و او با عجله به طرف اتوبوس حرکت کرد. در حالیکه از تعجب چشمانم گرد شده بود، با صدایی بلند گفتم: - آخر زمون شده؟ مگه تو سوار اتوبوس هم میشی؟ برگشت و با لبخند غمگینی گفت: - تصمیم گرفتم خیلی چیزها رو عوض کنم
تهران-7 آذر 1387 صدای زنگ تلفن سکوت خانه ویلایی را در هم شکست. زن نای برخاستن از کاناپه را نداشت. لحظه ای به فکرش رسید که به صدای زنگ تلفن بی توجه باشد. اما طرف دستبردار نبود. کش و قوسی به اندامش داد و به اجبار از جا برخاست. گوشی را برداشت و با صدایی گرفته و بیحال گفت: - بفرمایید - سلام؛ من سعیدی هستم، جناب حامدی تشریف دارند؟ - نخیر آقا مثل اینکه همسرش مرا نشناخت، یا اینکه شناخت و خودش را به آن راه زد. آخر چهطور ممکن است آن همه خاطرات شیرین را از یاد ببرد - گویا شما منو به جا نیاوردید، ایشون در حال حاضر مدرسه هستند؟ - نمیدونم آقا جوابهایش همه کوتاه و سرد بود. با بیتفاوتی حرف میزد. کاملن مشخص است که هیچ رغبتی نسبت به صحبت دربارهی همسرش ندارد. - من دو روز پیش تو خیابون دیدمش، اونم بعد از سالها. خواستم جویای حالش باشم. - کم خونی داره، شاید رفته باشه پیش دکتر، شاید هم خونه پدرش باشه از کلمهی شاید به شدت جا خوردم. عجب زنی بود که از حال و روز و جا و مکان شوهرش درست و حسابی خبر نداشت. - امکان داره شمارهی تلفن خونه پدرش در اختیار من بذارید؟ - یادداشت کنید.................. - متشکرم، این شماره در دفتر تلفن من هست - پس خداحافظ انگار که زن نه تنها با خودش بلکه با همه عالم و آدم درگیری داشت.....تاجایی که به یاد دارم دوستم هروقت به مشکلی در زندهگیاش بر میخورد، سعی میکرد عادتهایش را عوض کند. مثل دو روز پیش که او سوار اتوبوس شد.
تهران-8 آذر 1387 بین دو راهی سختی گیر افتاده بودم. دقیقن نمیدانستم که او را کجا باید پیدا کنم. امان از دست همسرش که یک جواب درست و حسابی به من نداد. عزمم را جزم کردم که با منزل پدرش تماس بگیرم. بعد از چهار بوق ممتد پیرمردی گوشی تلفن را برداشت. در ابتدا حرف زدن برایم خیلی برایم سخت بود اما صدای مهربان و پدرانه ی پیرمرد به من احساس آرامش و راحتی داد. مدتی با او گپ زدم و سرانجام صدای دوستم را از پشت تلفن شنیدم: - هیچ معلوم هست کجایی؟ستارهی سهیل شدی؟ - شرمنده م. خیلی دنبالم گشتی؟ - دیروز خونهت زنگ زدم و با همسرت صحبت کردم. سربسته به من گفت که اینجا هستی. اما خودش هم کاملن مطمئن نبود. - آه عمیقی کشید و با صدایی محزون ادامه داد: - لحن صحبتاش چهطور بود؟ - خیلی سرد و بی تفاوت حرف میزد. انگار هیچ تمایلی نداشت که با کسی همصحبت بشه. حتا منم نشناخت - شناخت. اما به روی خودش نیاورد. داره سعی میکنه من و هر کسی که به من مربوط میشه، کاملن از زندگیش محو کنه این جا بود که حدسم قوت گرفت. پس با همسرش اختلاف داشت - گمون کنم شما دونفر دچار مشکل شدید - چیزی بیشتر از مشکل، در حد سونامی - خب چرا با هم،صحبت نمیکنید. خیلی از مسایل و مشکلات با صحبت درست و منطقی حل میشه - بیشتر از اینکه بخوام وقت و انرژی خودمو برای صحبت با اون هدر بدم، تمایل دارم باهات درد دل کنم - دلت میخواد یه روز بریم پارک و با هم حرف بزنیم؟ - آره، من از خدامه، چرا که نه - باشه پس فعلن خداحافظ - خداحافظ گوشی را قطع کردم.
من از طرف شرکت ماموریت داشتم چند روزی در تهران باشم. بعد از انجام ماموریت باید برمیگشتم. نشد که در یک فرصت مناسب دوستم را ببینم. بعد از آمدنم، چند بار تلفن کردم. متاسفانه موفق نشدم صدایش را بشنوم. چند بار پیغام گذاشتم، تماس نگرفت. من هنوز منتظرم که صدایش را بشنوم..........
سیامک شالچی - مجله اپیزود ، شمارهی سیوهشت یکم فروردین ماه 1388 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |