|
چهگونه خواهم رفت؟ نگاه میکنم به راه به سایهسار غروبی که بغض بارانی داشت و ابر اندوهاش درون سینهی من غمگنانه میگریید و فکر میکردم به رخوتی ناگاه که میدوید در آوندهای تنآرام به بار آواری که زیر لایههای هولآفرین سنگیناش دلم - جوانهی عشق - ز برگ وبار تهی میشد
چهگونه خواهم رفت؟ نگاه میکردم به دستهایم سرد که تندیسواره از درد و خوب میدیدم که با تلاش صبورانه چهگونه میکوشد به جایی از شب تاریک این پریشانراه در این تهاجم باد چراغی آویزد...ا
چهگونه خواهم رفت؟ نگاه میکردم به راه به بیترحمی این هماره تا همراه و فکر میکردم به آن نهایت بلعندهی حریص که در خم یک پیچ تمام حجم را بیامان کمین کرده است به پشت صخرهی ناگاه!...ا
وقتی بهار در تو میآغازد تو پدیده تو دریچه تو آفتابی میشوی که آواز عشق سر میدهد.
ستارهگان سر به فلک نور میافشانند
و ماه در بسته غرور پُر سرور میتراود میآویزد به آسمانهی شب ما
و عاشقانه میتابیم عشق را بی هیچ دریغ!
میخوانی میخوانی دستهای پینه بستهی برادری غریب را و های میزنی های، های، های آهی که از نهایت عشق شعله میکشد در نهانخانهی دل غربت راه آذین میکنی و دیوار به دیوارشب کنار بانوی ترس، مینشینی غمناک کجاست شوکت سپیدهدمان؟ فاجعه در راه است و ما، در آغاز فاجعه میخوانی، میخوانی با نسیم جویباران کرانه تا کرانه میگذری از بلندای جنون میگذری!...ا
مجله اپیزود - شمارهی سیوهفت بیستوچهارم اسفندماه 1387 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |