روزنامه‌ی«کیهان» پنج‌شنبه، هجدهم اسفندماه 1356- شماره‌ی 10410

گفت‌وگو از: ژامک

ا«شاه‌ماهی» را از آب گرفته، روی سن کاباره انداخته‌اند. «شاه‌ماهی» پرپر می‌زند. «شاه‌ماهی» پریده‌رنگ است، می‌لرزد و تن‌اش رو به سردی‌ست. سرنوشت شاه‌ماهی که این باشد، حال و روز ماهی‌ها معلوم است!!ا

ا- کاش جراید مملکت به‌جای شاخ و برگ دادن به زنده‌گی شاه‌ماهی‌ها و ماهی‌ها، می‌آمدند  تراژدی زنده‌گی‌شان را منعکس می‌کردند. می‌آمدند و می‌نوشتند که‌من نمی‌خواهم«شاه‌ماهی» باشم و اگر قرار است کسی بیاید و«شاه‌ماهی» نوعی باشد و همراه آن مشکلات مرا داشته باشد، آرزو می‌کنم نیاید. این کار از دور قشنگ است، جلا دارد و خوش می‌نماید، اما واردش که می‌شوی خیلی درد دارد.ا

اما شاه‌ماهی به این دردها معتاد شده است تا جایی که دیگر ماهی کوچولویش را نمی‌بیند، کوچولویی که در تُنگ تنگی رها شده و حتا سلام‌اش بی‌جواب می‌ماند، هرچند تُنگ‌اش طلایی‌ست.ا

شاه‌ماهی می‌گوید:«من امروز به جایی رسیده‌ام که دیگر کنترل همه‌چیز از دست‌ام خارج شده است. گاه فکر می‌کنم کاش این خانه را نداشتم، این موفقیت را نداشتم در عوض این همه مشکل نداشتم.»ا

ا«شاه‌ماهی» در مبل راحتی فرورفته است، به آن پناه برده، مرتب سیگار می‌کشد، راهی شمال است، نه برای تن به آب دریا سپردن، بل برای اقامت در یکی از هتل‌ها  با استخرهای تنگ. همسفران‌اش در اتاق‌های دیگر نشسته‌اند، ماهی نیستند، بیش‌تر ماهی‌خوار می‌نمایند.ا

ا«شاه‌ماهی» بلند می‌شود، نزد آن‌ها می‌رود، از آن‌ها دل‌جویی می‌کند، برمی‌گردد، پُک محکمی به سیگارش می‌زند و از لابه‌لای دود سیاه و غم‌بار آن، قصه‌ی از آب گرفتن‌اش را می‌گوید:ا

ا«وسیله بودن راه زنده‌گی‌ام شده است، دیگر از دست‌ام خارج است، ول کردم، همه چیز را ول کرده‌ام...»ا

 شاه‌ماهی کوچک بود که از آب گرفته شد. مدرسه‌اش سِن کافه‌ها بود و وقتی بچه‌ها سر کلاس‌های درس بودند، او در خواب بود تا خسته‌گی‌اش را به‌درکند. آن روزها در دفترخاطرات‌اش نوشت:ا

ا«از عصر برنامه‌ام شروع شد، اول از همه یک مجلس عروسی، بعد یک تئاتر لاله‌زاری، نزدیکی‌های نیمه‌شب بود که رفتم کاباره و پس از آن یک کاباره‌ی دیگر. در کاباره که بودم یک ترانه‌ی هندی خواندم، یک تصنیف کوچه‌باغی، یک آهنگ اسپانیولی، یک آواز عربی ... من دختر شب‌ام.»ا

شاه‌ماهی خوب می‌داند که هنری ندارد، برای همین است که می‌گوید: «من فقط در طول بیست‌وچند سال، کار یاد گرفتم که چه بخوانم و چه‌گونه عرضه کنم، یعنی نبض مردم را پیدا کردم.»ا

 ا- مردم چوب زدن نمی‌خواهند!ا

 ا- نه، این مال موقعی بود که دیگران آهنگ‌های مرا انتخاب می‌کردند، از این گذشته، مردم بعضی وقت‌ها به طتز احتیاج دارند. فرض کنید شما به تماشای فیلمی مثل«دیوانه‌ای از قفس پرید» می‌روید. این فیلم شما را به‌فکر وامی‌دارد، این فیلم شما را در خود می‌برد که بکاویید و ببینید که در چه دوره‌ای هستید، طرز فکرها چه‌طور است، قانون چیست و رفتار با مردم چه‌گونه است. اما یک وقت است که می‌روید فیلم«آخرین ایستگاه»صرفن برای این‌که فقط دو ساعت سرتان گرم باشد، دو ساعت فکر نکنید...ا

ا - اما ساکن دایمی «آخرین ایستگاه» بودن را چه‌گونه می‌توان توجیه کرد؟

 ا- من آهنگ‌های خوب زیاد خوانده‌ام، البته روی موزیک اظهار عقیده نمی‌کنم، چون صلاحیت ندارم، فقط آهنگی را انتخاب می‌کنم که به دل‌ام بنشیند. اما در مورد شعر، حدالمقدور سعی می‌کنم شعری قرص و محکم انتخاب کنم.ا

 ا- پس هر وقت که خودت تصمیم می‌گیری و انتخاب می‌کنی، از ابتذال فاصله می‌گیری؟

 ا- بله، بهتر است آهنگ‌های تحمیلی را به‌حساب نیاوریم.ا

ا«شاه‌ماهی» به تحمیل خو گرفته است، اسیر آن است و هر بار که سعی می‌کند تن را به آب بسپارد، آب را از او دور می‌کنند. سال 46 ازدواج می‌کند، پنج سال بعد، دوباره تنهاست، اما این بار ماهی کوچکی نیز همراه دارد، کوچولویی که در تُنگ‌های کوچک آب نگاه‌داری شده و هرگز دریا را ندیده است.ا

حالا همه‌جا شاه‌ماهی را می‌خواهند. این خواستن، طبیعتن و ناگزیر مسئله ایجاد می‌کند. شاه‌ماهی به دادگستری جلب می‌شود. شاه‌ماهی به‌علت بیماری عصبی در بیمارستان بستری می‌شود و در شهر می‌پیچد که معتاد شده‌است.ا

شاه‌ماهی دوباره بستری می‌شود، می‌گویند: ماهی ناخوانده‌ای دارد که هویت او روشن نیست. از هر طرف در بند است و درست در همین اوان از دادن هر نوع شعر و آهنگ به او خودداری می‌شود، می‌گوید:ا

ا- تهدیدها زیاد بود، در نتیجه من در یک رکود شدید کاری قرار گرفتم و اجبارن به یک سری ترانه‌های بسیار معمولی روی آوردم، همین‌ها هم حفظ‌ ام کرد. می دانید، مردم از من تحرک، رقص و قرکمر می‌خواهند. نه این‌که فکر کنید من آن‌ها را فریب می‌دهم، نه، بلکه در اِزای هرچند کار خوب، یک کار آن‌طوری هم می‌کنم. اصلن کار من، کار کاباره است، کار تصویری‌ست، کار دیدنی‌ست، شنیدنی نیست.ا

 ا- شاه‌ماهی به کاباره خو گرفته است، کاباره‌ای شده است:ا

ا«من صدای فوق‌العاده‌ای ندارم که فلان‌کس کاست مرا بخرد، گوش کند و حال کند. من باید گاه‌گاهی ریتم‌های تند پُرتحرکی را برای کارم انتخاب کنم، فرض کنید شب می‌آیید کاباره...ا

 .ا- که صدای شاه‌ماهی مزه‌ی عرق‌تان باشد 

ا- ... اگر تمام مدت من بایستم و بگویم: «با سقوط دستای من» یا مثلن «پشت یک دیوار سنگی» حوصله‌تان سرمی‌رود.ا

ا- ترانه که نباید یا غمگین باشد یا مبتذل، ترانه‌ی خوب و شاد که مبتذل هم نباشد، می‌توان خواند، باید خواند.ا

ا- ولی خوب من اجبارهایی دارم، مجبورم آهنگ تازه داشته باشم که مرتب روی صحنه باشم، که پول ارکسترم را بدهم، که به تلویزیون بروم، که ...ا

ا- شاه‌ماهی مظلوم می‌نماید و معصوم، اما واقعیت‌ها نشان می‌دهند که شاه‌ماهی به چیزهای زیادی خو گرفته‌است، شاه‌ماهی خود به صف و خدمت ماهی‌خواران پیوسته. می‌گوید:ا

ا- من نه چیزی را نفی می‌کنم و نه تایید. فقط می‌خواهم بگویم اگر صادق نبودم، تا امروز نمی‌ماندم.ا

ا- شاید هم چون صادق نبوده‌ای و هم این‌که میدان خالی مانده است، تو نیز مانده‌ای، به‌خصوص این‌که آن‌ها که بعد از تو آمدند، الگوهای تو بودند و بسیار کمرنگ‌تر.ا

ا- نه من صادق بوده‌ام، البته حرف برای من زیاد است، حرف است که معتادم، حرف است که ماهی ناخوانده داشتم که پدرش معلوم نبود، حرف است که استریپ‌تیز می‌کنم، حرف است که...ا

اما من نمی‌توانم زنده‌گی‌ام را بر اساس حرف پایه‌ریزی کنم، زیرا در این صورت باید سرم را بگذارم و بمیرم. من اوایل از حرف‌ها به‌شدت عصبانی می‌شدم و سعی می‌کردم که ثابت کنم که آن‌طور نیست. اما بعد دیدم که حرف بی‌پایه و اساس، همان‌طور که آمده، همان‌طور هم می‌رود.ا

اما علت این‌که میدان خالی است، برای این است که مردم می‌ترسند و نمی‌آیند، یعنی شاید به‌خاطر این‌که عده‌ای آمدند و محیط را خراب کردند. در حالی‌که این خود آدم است که می‌تواند در بدترین محیط‌ها خوب بماند.ا

ا- اما شاه‌ماهی تاثیر شرایط را فراموش کرده و به‌یاد نمی‌آورد که خود او از این تاثیر برکنار نبوده است. درست است، شایعه زیاد است، اما مگر نه این‌که تا نباشد چیزکی ... در باره‌ی شاه‌ماهی ینز شایعه زیاد بوده و هست: سال 52 شایع است که شاه‌ماهی با یکی از هنرپیشه‌گان که آخر هفته‌اش را«به‌طور دوستانه»!! با او می‌گذراند، ازدواج خواهد کرد. هنرپیشه شایعه را تکذیب می‌کند.ا

دو سال بعد، شاه‌ماهی عروس همان هنرپیشه می‌شود. در این فاصله، شاه‌ماهی بستری می‌شود، شایع است که ماهی کوچولوی ناخوانده‌ای او را به بیمارستان کشانده است. اما خودش می‌گوید: درد کلیه بود!!... حالا هم شایعه‌ی ازدواج شاه‌ماهی با خواننده‌ی دیگری بر سر زبان‌هاست...ا

به هرجهت، شاه‌ماهی هرچه که هست، پول‌ساز است و آنان که بوی پول را از چند فرسخی احساس می‌کنند، شروع به ساختن الگوهایی از وی می‌کنند، ماهی‌های ریز و درشت به بازار می‌ریزند، همه کاریکاتورهای یک‌دیگرند، یک‌جور می‌خوانند، یک‌جور چشم‌های‌شان را خمار می‌کنند، یک‌جور بدن‌های کوچک و تازه‌شان را تکان داده و چیزهای یک‌سانی را انتشار می‌دهند. اما خود«شاه‌ماهی» خسته است، هرچند که به نوع زنده‌گی‌اش چسبیده...ا

شاه‌ماهی می‌داند که وسیله شده است، وسیله شده است برای مجله‌ها که با چاپ عکس‌اش روی جلد، تیراژشان بالا برود. وسیله شده است برای تلویزیون تا خالی بودن‌اش را پُر کند. وسیله شده است برای رادیو تا چیزی برای پخش داشته باشد. وسیله شده است برای کاباره‌دارها که با فروش اسم و حرکات تن‌‍‌‌اش، جیب‌ها را خالی کنند، وسیله شده برای ...!!!ا

ا«شاه‌ماهی» می‌داند همان‌طور که امروز فروش دارد، فردا روی دست، دست‌های خالی خواهد ماند، ولی هیچ کاری نمی‌کند، کارها از دست‌اش خارج شده‌اند...ا

تلفن خانه‌ی «شاه‌ماهی» یک دقیقه ساکت نیست، به تلفن‌ها جواب‌های رکیک داده می‌شود، معلوم می‌شود که «دوستی» پای تلفن نیست. ماهی کوچولو پای تلویزیون چمپاته زده است. «مدینه» خانم می‌رود که چمدان شاه‌ماهی را ببندد.ا

 شاه‌ماهی گوگوش آتشین که در مبل راحتی فرو رفته است، راهی شمال است، اما نه دریا...ا 

 

 مجله اپیزود، شماره‌ی سی‌وهفت

بیست‌وچهارم اسفندماه 1387 خورشیدی

 

Home

 

  

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved