|
ا- زندهگی در خانهیی که پدر خانواده نویسنده باشد، چهگونه است؟ ا- خُب، من هم مثل اکثر بچهها به کار پدرم توجهی نمیکردم، یعنی اصلن علاقهای به کارش نداشتم. پدر و مادرم وقتی من حدود ده سال داشتم، از هم طلاق گرفتند و من پس از آن دیگر با او زندهگی نکردم، هرچند به ما نزدیک بود و ما هفتهگی همدیگر را میدیدیم. حقیقتاش من نمیدانستم که پدرم نویسنده است، تا پانزده سالهگی بود که خواندن نوشتههایش را شروع کردم. در آن زمان بود که فهمیدم پدرم بهنوعی آدم خاصی است، او هنوز یکی از نویسندهگان محبوب من است.ا من در محلهیی متعلق به طبقهی کارگر بزرگ شدم و دوستان من در خانهشان کتاب زیاد نداشتند، هرچند من داشتم. من کتابهای زیادی را از آن جاکتابی برای مطالعه برنمیداشتم، ولی در حین بزرگ شدن فهمیدم که آن کتابها بخشی از زندهگی یک آدم است.ا
ا- آیا نویسندهگی چیزی بود که تو همیشه سودایاش را در سر داشتی، یا اینکه در مرحلهیی از زندهگیات در پی نوعی دریافت و ادراک ناگهانی به نویسندهگی علاقهمند شدی؟ ا- آره، دریافت و ادراک ناگهانی برایم پیش آمد. من در واقع سودای این را داشتم که کار متفاوتی انجام بدهم. من در رشتهی جامعهشناسی مدرک گرفتم، در دانشگاه، ادبیات داستانی زیاد نمیخواندم و آدمی اهل سیاست بودم، جناح چپ. میخواستم در شرایط اجتمای تغییر ایجاد کنم و شرایط بهتری را برای فقرا بهوجود بیاورم و در این زمینه خیلی شوق و ذوق داشتم.ا در این موقع داوطلب دکترا در رشتهی علوم اجتماعی مارکسیستی بودم و در جاهای مختلف کارگری میکردم. خوب داشتم کار میکردم تا اینکه یک روز یک سفیدپوست هیکلی، منرا با اردنگی انداخت بیرون. من در این ضمن با دختری دوست بودم، او در کلاسهای نویسندهگی شرکت میکرد. او به نویسندهیی که برایشان نویسندهگی میکرد علاقهمند بود و من هم واقعن حسودیام میشد. مثلن از کارگاه نویسندهگی میآمد و یکی از داستانهایی را که استادشان نوشته بود، میداد بخوانم، من هم میخواندم و با نفرت پارهاش میکردم، در حالیکه داستان زیبایی بود، داستان قشنگی بود و برای من الهامبخش شد.ا در آن مقطع هم من به آن استاد علاقهمند شده بودم، بنابراین تابستان آن سال، نوشتن را شروع کردم، داستانی را به پایان رساندم که تعریفی نداشت، ولی عاشق اینکار شده بودم، مثل همان ادراک و دریافت ناگهانی بود. نمیدانستم اینکار فایدهیی دارد یا نه؟ ولی تا مسیری طولانی پیش رفتم و ناگهان همه چیز برایام واضح شد و دانستم که باید به این کار ادامه بدهم، و مهم نبود که دارم چه میکنم.ا
ا- تو به کارهای زیادی مشغول بودهای: نجار، بازیگر، سرمایهگذار خصوصی، معلم، بارمن و جمعآوری کنندهی اعانه. این تجارب چه تاثیری بر دیدگاه تو نسبت به جهان و نویسندهگیات داشت؟ ا- من نمیتوانم آرام بنشینم، بهنظرم خیلی از این کارهایی که انجام دادم نیاز به توضیح دارند، مثلن سرمایهگذاری خصوصی و جمعآوری اعانه، کاری بود که در سالهای بیست سالهگیام آن هم فقط برای مدت شش ماه انجام دادم. خیلیها گمان میکنند من به این دلیل نویسندهگی را دیر شروع کردم که وقتام را برای چنین کارهایی گذاشتم، ولی من این کارها را انتخاب کردم چون شبانه بودند و به این ترتیب صبحها برای نوشتن وقت آزاد داشتم. از طرفی آن مشاغل با مردم سروکار داشتند و من به مردم خیلی بیشتر از اشیا علاقه دارم. بنابراین برای اینکه به سوال تو جواب بدهم، باید بگویم که آن مشاغل تجارب زیادی را در اختیارم گذاشتند که البته به دردم خوردند، ولی معتقد به این نیستم که آدم برای خوب نوشتن باید بیرون برود و چنین تجاربی را پشت سر بگذارد.ا بهنظر من، ما از طریق تخیل میتوانیم خودمان را جای کسی دیگری بگذاریم و برای دستیابی به تصویری درست از یک شخصیت، تحقیق کنیم. از طرف دیگر، تجربه هرگز به ضرر نویسنده تمام نمیشود و اگر در زمینهی خاصی تجربه داشتی، روزی میتوانی از آن استفاده کنی.ا
ا- بخشهایی از رمان«خانهای از شن و مه» بر اساس حوادق واقعی است. میتوانی در مورد شکلگیری این رمان توضیح بدهی؟ ا- در مورد بیشتر آثار داستانیام نمیتوانم بهیاد بیاورم که چهگونه بهوجود آمدند، ولی این رمان را یادم هست. در دانشکدهی امرسون نویسندهگی تدریس میکردم، سعیام این بود که دانشجویانام را راه بیندازم. من برای نویسندهگی از روزنامهها خیلی ایده میگیرم، معمولن بخش اخبار محلی روزنامهها داستانهای ناقصی دارند، یکی از این داستانها در بارهی زنی بود که او را از خانهی خودش بهخاطر عدم پرداخت مالیاتی که به او مربوط نبود، بیرون کرده بودند، ولی مسئولان پی به اشتباه خود بردند و فروش خانه را لغو کردند. ولی اینبار صاحبخانهی جدید حاضر به این کار نبود و من پیش خودم فکر کردم: «وه، چه ایدهی فوقالعادهیی! یکی باید اینرا بنویسد.»ا در این ضمن من دوستی در دانشکده داشتم که پدرش یک سرهنگ ایرانی بود. یادم هست که در امریکا دنبال کار میگشت ولی کاری پیدا نمیکرد، تا اینکه سرآخر در یک سوپرمارکت کوچک مشغول بهکار شد. او آدمی بود که برای خودش بروبیایی داشت و با خودم گفتم این موضوع فوقالعاده دراماتیکی است. شروع کردم به نوشتن در بارهی او. بهنظرم یک شعر در بارهاش نوشتم.ا حالا چهطور شد اینها بههم ربط پیدا کردند. من یکبار دیگر به آن خبر در روزنامه نگاه انداختم و دیدم مردی که آن خانه را خریده بود، نام خاورمیانهای دارد. من هم با خودم فکر کردم این شخصیت را تبدیل به همان سرهنگ میکنم و چهار سال بعد، کتاب آماده شد.ا
ا- جالبترین بخش نویسندهگی برایات چیست؟ ا-این حس که چیزی را واقعن تسخیر کردهای. کل یک اثر کمتر چنین حسی را به من نمیدهد، ولی یک «خط» از نوشته این حس را به تو یمیدهد که واقعن چیزی را که در درونات بوده، به دام انداختهای و آن را برای خواندن در اختیار یک غریبه قرار میدهی، کسی که ممکن است هرگز از تو خوشاش نیاید و یا تو را نبیند، ولی با خواندن آن یک خط ، تجربهیی را در تسخیر خود خواهد داشت. «فلانری اوکانر» میگوید: «اعتقادات ما آن چیزهایی که میبینیم نیستند، بلکه نوری است که به واسطهی آن میبینیم.» منظور از «ما» داستان نویسها هستند. ا ا«تیم اوبراین» در مقالهای نوشت که «داستان نویسان معمولن میخواهند وارد سرّ مسایل بشوند.» یکی از دلایل عشق من به نویسندهگی همین است. به شخصیتهای متفاوت علاقه دارم و میخواهم در موردشان بیشتر بدانم.ا
ا- میتوانی بعضی از کسانی را که بر تو تاثیر داشتند، نام ببری؟ ادبی یا غیرادبی فرق نمیکند.ا ا- من از طرفداران دوآتشهی «بروس اسپرینگستین» هستم و همین طور«باب دیلن». بچه که بودم به موسیقی راک گوش نمیدادم، باب دیلن گوش میکردم. تماشای موزهها نیز به من خیلی الهام میدهد. بهنظرم بعضی از بهترین آثار سی سال اخیر، در حال حاضر دارند نوشته میشوند.ا
ا- کدامیک اول به ذهنات میرسد... شخصیت یا پیرنگ؟ ا- من هیچوقت اول به سراغ پیرنگ نمیروم. من در دانشکدههای تافتس و امرسون نویسندهگی ندریس میکنم. همیشه از همکارانام در مورد این موضوع میپرسم و هر کسی به شیوهی متفاوتی عمل میکند، مهم است که ابتدا کاری به پیرنگ نداشته باشم و شخصیتها را دنبال کنیم. از خودم میپرسم:«آیا اعتقاد دارم که اواینگونه فکر میکند یا اینگونه احساس میکند؟» سپس داستان از طریق شخصیتها جاری میشود. من این حرف ا«جین بارووی» را خیلی دوست دارم: «پیرنگ یعنی اینکه ما توالی علت و معلولی حوادث را که داستان را بهوجود میآورند، چهگونه کنار هم بپینیم.»ا نوشتن یک داستان معمولن دو، سه تا چهار سال از وقت مرا میگیرد و بعد ماهها صرف این میشود که قسمتهای مختلف را در توالی مناسب در کنار هم بچینم. آدم باید حقیقت را در نظر داشته باشد.ا
ا- چه کتابی را دوست داشتی خودت نویسندهاش بودی؟ Ironweed نوشتهی«ویلیام کندی» کتاب فوقالعادهیی است.ا Bastard Out of Carolina نوشهی «دوروتی الیسون» یک شاهکار است. و نیز Father and Son نوشتهی «لری برون». ا اینها سه رمان معاصر امریکایی هستند و هر سهتایشان حرف ندارند.ا
مجله اپیزود- شمارهی سیوهفت بیستوچهارم اسفند ماه 1387 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |