کارگردان: فرانسیس فورد کاپولا
فیلمنامه: فرانسیس فورد کاپولا و جان میلیوس بر اساس رمان «قلب تاریکی» اثر«جوزف کنراد»
مدیر فیلمبرداری: ویتوریو استورارو
موسیقی: کارمین کاپولا، فرانسیس فورد کاپولا و میکی هارت
تدوین: ریچارد مارکس
بازیگران: مارلون براندو (سرهنگ والتر کورتز) ، مارتین شین (سروان ویلارد) ، رابرت دووال (سرهنگ کلیگور) ، فردریک فارست (شف) ، آلبرت هال (چیف) ، سام باتمز (لانس) ، لارنس فیشبرن (مستر کیلن) ، دنیس هاپر (عکاس) ، اسکات گلن (کلبی)
تهیه کننده: فرانسیس فورد کاپولا
محصول: امریکا - 1979
جوایز: نامزد دریافت جایزه اسکار در رشته های بهترین فیلم، کارگردانی، بازیگر مرد نقش مکمل (رابرت دووال)
فیلمنامهی اقتباسی و طراحی صحنه
برندهی جایزهی اسکار بهترین فیلمبرداری و صدا
برندهی نخل طلای جشنوارهی کن
خلاصهی داستان: سروان«ویلارد» افسر اطلاعاتی ارتش امریکا ماموریت می یابد سرهنگ «کورتز» یک نظامی متخلف و خودسر شده را یافته و بکشد. در نهایت و پس از ماجراهای فراوان طی توافقی دو جانبه بین ویلارد و کورتز ماموریت به انجام میرسد.

در تاریخ سینما هستند فیلمهایی که هرچه بیشتر از زمان ساخته شدنشان میگذرد، منتقدان و حتا تماشاگران عادی بیشتر به ارزشهایشان پی می برند. قاعدهی بازی، همشهری کین، بسیاری از فیلمهای هیچکاک و ... نمونه هایی از چنین فیلمهایی هستند. اینک آخرالزمان هم نمونهی متاخرتر همین فیلمهاست. فیلمی که در زمان ساختاش دردسرها و سرخوردگیهای بسیاری برای سازندهاش به همراه داشت: طولانی شدن زمان فیلمبرداری از هفده هفته به شانزده ماه، افزایش هزینه ها تا مرز پنجاه میلیون دلار، شکست تجاری و بی اعتنایی بسیاری از منتقدان.
کاپولا به خاطر این فیلم تمام ثروتی را که پدرخوانده ها نصیباش کرده بودند، خرج کرد و تا مدت یک دهه پس از آن مجبور شد فیلمهایی بسازد که بدهیهایش را بپردازد. اما گذشت زمان ارزشهای« اینک آخرالزمان» را به عنوان فیلمی شخصی از سینمای مولف و شاهکاری کم نظیر در تاریخ سینما آشکار کرد تا جاییکه در سال 2002 در رای گیری مجلهی سایت اند ساند این فیلم به عنوان بهترین فیلم بیستوپنج سال اخیر (از 1977) معرفی شد و بالاتر از فیلمهایی چون« گاو خشمگین» و «روزی روزگاری در امریکا» قرار گرفت.
فیلمنامهی« اینک آخرالزمان» بر اساس رمان مشهور قلب تاریکی اثر جوزف کنراد نوشته شده است. این رمان ماجرای سفر استعاری و پر رمز و راز یک دریانورد اروپایی به اعماق جنگلهای کنگواست. «کاپولا» با حفظ استخوان بندی داستان کنراد - همان کاری که با رمان« پدرخوانده» ماریو پوزو کرده بود - در اقتباسی غیر عادی یک افسر ارتش امریکا به نام سروان ویلارد را جایگزین دریانورد داستان می کند و مکان داستان را نیز از جنگلهای کنگو به جنگلهای ویتنام میآورد تا ضمن ساخت فیلمی در نکوهش جنگ ویتنام سفری استعاری و روان شناختی را در اعماق ذهن شخصیتهایش آغازکند. البته فیلمنامهی اولیه در حین فیلمبرداری با نظر برخی از عوامل از جمله مارلون برندو دچار تغییرات قابل توجهی شد که عمده این تغییرات در ابتدا وانتهای فیلمنامه بود.
فیلم با نمایی از جنگلهای سرسبز ویتنام شروع می شود. کم کم صدای موسیقی و همچنین صدای پره های هلیکوپترها باند صدا را پر می کند. با وارد شدن هلیکوپترها در قاب، جنگل به آتش کشیده میشود و همزمان صدای جیمز موریسون را می شنویم که میخواند: " این پایان است." درست زمانی که فیلم آغاز شده، موریسون سخن از پایان می راند، گویا خود فیلم آغازی بر یک پایان است : شاید پایان خودِ کاپولا!
از اینجا دیزالوهای زیبای و پیاپی کاپولا شروع میشوند که وقتی در امتداد هم قرار میگیرند مفهوم زیباییشناسی سینمایی خاصی پیدا میکنند. تصویر جنگل غرق درآتش، به نمای بسیار نزدیک از صورت وارونهی ویلارد که در کنارش پنکه سقفی در حال چرخش است دیزالو میشود و بعد دیزالوهای پیاپی به آتش، مجسمههای مذهبی و اشیای اتاق ویلارد. در نمایی بسیار زیبا و فانتزی هلیکوپتری را می بینیم که بر فراز وسایل ویلارد پرواز می کند! گویی جنگ مسبب تنهایی و استیصال ویلارد است.
او مردی است که تمام زندگیاش را در قمار جنگ باخته، نه خانوادهیی و نه کسی که منتظر بازگشتاش باشد. در حالتی انتزاعی از دنیای اطراف و در شرایط بیزمانی و بیمکانی به سر میبرد هر چند شاید در سایگون باشد. کاپولا این تنهایی و استیصال را با نماهایی بسیار نزدیک از اشیای اطراف ویلارد نشان می دهد: کتابها، عکس زن ویلارد، فندک، سیگار، گیلاس و بطری مشروب، قاشق و اسلحه.
گویی فقط همین اشیای پیش پا افتاده برای ویلارد باقی ماندهاند و غیر از اینها چیزی در زندگیاش ندارد و البته یک چیز دیگر هم دارد: یک ماموریت، او بدون ماموریتاش هیچ است همانطور که یک سامورایی بدون شمشیرش هیچ است: "هرکس به هر چی که میخواد میرسه، من یه ماموریت خواستم وبه خاطر گناهانم بهم یکی دادند."
در این سکانس و در طول فیلم، صدا نقشی برجسته و کارکردی ویژه دارد. مثللن صدای پرههای هلیکوپتر که کم کم تبدیل به صدای چرخش پنکه سقفی میشود یا آنجا که صدای فریاد ویلارد در زیر دوش در صدای گوشخراش پرههای هلیکوپتر محو میشود و بدین ترتیب صدای افرادی که همه زندگیشان را وقف جنگ کردهاند در هیاهوی خودِ جنگ محو میشود! اینجا صدا کاملن تاثیر تصویر را تشدید و تقویت میکند و به نحوی تکرار آن است. بنابراین شاید بتوان کارکرد صدا در اینک آخرالزمان را با کارکرد صدا در فیلمهای روبر برسون مقایسه کرد. آندره بازن دربارهی«برسون» می گوید :«او یکبار و برای همیشه بر این سخن یاوه منتقدان که میگویند صدا و تصویر نباید تکرار هم باشند خط بطلان میکشد.»
همچنین در سکانس بعدی که مربوط است به مواجههی ویلارد با افسران مافوقش، تناسب کم نظیری میان صدا و تصویر برقرار شده است: در حالیکه در نمایی نزدیک و بسیار زیبا و با حرکت آرام دوربین غذاها و میوه های روی میز ناهار را میبینیم، صدای مرموز و ماورایی سرهنگ کورتز (براندو) را خارج از قاب میشنویم:«من یه حلزون رو نگاه کردم، درحالیکه در لبهی تیغ راه میرفت...این رویای منه...این کابوس منه.» همین کلمات کافی است که از همان ابتدا شخصیتی استعاری و دست نیافتنی از سرهنگ کورتز در ذهن بیینده شکل ببندد.
در ادامه ویلارد با مرور گزارشات و اسنادی که در اختیار دارد به شناختی تدریجی از سرهنگ کورتز میرسد و این شناخت به وسیلهی گفتار روی متن در اختیار تماشاگر گذاشته میشود. در اینجا با نوعی روایت محدود روبهرو هستیم . اما در کنار آن روایتی نامحدود از جنگ در جریان است. گاهی جنگ در پس زمینهی بطن دراماتیک اصلی داستان - تلاش ویلارد برای یافتن و کشتن کورتز- قرار میگیرد و گاهی این پس زمینه چنان پررنگ می شود که عملن درام اصلی را تحت الشعاع قرار میدهد.

با افزایش شناختمان از کورتز، در اینکه آیا ویلارد می تواند ماموریتاش را به پایان برساند یا نه، دچار شک بیشتری میشویم و درعین حال ضمن فاصله گرفتن از ویلارد احساس همذات پنداری عجیبی با کورتز پیدا میکنیم. بازی یک بازیگر متوسط و نه چندان مشهور به نام مارتین شین در نقش ویلارد در تقویت این حس بسیار موثر است و این سوال تا انتهای فیلم همواره ذهنمان را به خود مشغول میکند که آیا شین، براندو را می کشد؟! شاید اشاره به این نکته خالی از لطف نباشد که کاپولا قصد داشت در ابتدا نقش ویلارد را به کلینت ایستوود بدهد اما ایستوود با هوشمندی این نقش را رد کرد و در توجیه تصمیم خود گفت: «اگر من نقش ویلارد را بازی کنم تماشاچی فقط مینشیند و منتظر میماند تا ببیند که من کِی براندو را میکشم!»
کاپولا تمامی شخصیتها را دچار تاثیر مخرب روانی جنگ نشان میدهد. از ویلارد و کورتز گرفته تا سرهنگ کلیگور (با بازی زیبای رابرت دووال) که یک دهکدهی ویتنامی را برای موجسواری درساحلاش با بمبهای ناپالم منهدم میکند ومعتقد است که : «بمبهای ناپالم در ابتدای صبح بوی پیروزی میدهد!»
همچنین فرانسویهایی که ویتنام را وطن خود میدانند و برای حفظ آن حاضرند تا پای جان بجنگند. وضعیت همراهان ویلارد هم تعریفی ندارد. شف به هذیان گویی میافتد و لانس دیگر حرف نمیزند.
فیلم صراحتن ضمن انتقاد از جنگ ویتنام، رفتار نظامیان امریکایی را به سخره میگیرد : در حالیکه تصاویری از اجساد خونین ویتنامیها را می بینیم صدای افسر امریکایی را از بلند گو میشنویم: «ما اینجا هستیم تا به شما کمک کنیم.»
یا جاییکه افراد ویلارد یک قایق غیر نظامی ویتنامی را با تمام سرنشینانش به گلوله میبندند و بعد توله سگی را که زنده مانده نجات می دهند : «ما اونارو با تیربار تکه تکه میکردیم بعد کمکشون میکردیم. این شیوهی زندهگی ما در اینجا بود.»
اینک آخرالزمان پر است از تصاویری که زشتیهای ظاهری جنگ را نمایش میدهد: اجساد سربازان کشته شده، خانههای ویران و... . اما سکانسی که اوج ویرانی و نابودگری جنگ را به تصویر میکشد عاری از تمام این عناصر میباشد و به نظرم بهترین سکانس فیلم هم هست: آنجا که هلیکوپتر پلی بوی برای اجرای برنامه و روحیه دادن به سربازان امریکایی فرود میآید. «خانمهای سال» که سربازان پیش از این تنها عکسشان را در پشت مجلات دیدهاند میخواهند به آنها روحیه بدهند اما لحظاتی بعد هجوم سربازها باعث فرارشان میشود.
این سکانس از نظر میزانسن، کمپوزیسیونو ویژگیهای بصری فوقالعاده است. فیلمبرداری ونورپردازی ویتوریواستورارو - که در این فیلم شاهکار میکند- به اوج میرسد: در نمایی یکی از دخترها را میبینیم که منطبق بر محور پرههای هلیکوپتر میرقصد و بلافاصله همزمان با اوجگیری موسیقی در نمایی معکوس، استورارو هنر نورپردازیش را به رخ میکشد. در همین حال کاپولا در درون برشی زیبا و مستند گونه، کودکان ویتنامی را نشان می دهد که «از پشت سیم خاردارها» با تعجب به این نمایش نگاه میکنند. در نمای انتهایی سکانس در لانگ شاتی بسیار زیبا هلیکوپتر را میبینیم که بلند میشود و در همزمان موسیقی کوبندهی فیلم باند صدا را پر میکند.
در نسخهیی از فیلم که چند سال پیش ارایه شد و به «نسخهی تدوین شدهی کارگردان» مشهور است، ویلارد و همراهاناش در مسیرشان به مجددن به هلیوپتر پلی بوی بر میخورند که سوختاش تمام شده و ویلارد با سرپرست دخترها توافق میکند که در ازای چند بشکه سوخت، افرادش لحظاتی را با آنها بگذرانند. کاپولا دراین سکانس که در نمایش عمومی فیلم حذف شده بود به بررسی روان شناختی تنهایی دخترها میپردازد که به شکل زیبایی در امتداد تنهایی سرباران قرار میگیرد. جایی که شف به یکی از دخترها می گوید: «فکرشو بکنید اگه این جنگ نبود هیچوقت شما رو از نزدیک نمی دیدم.»
با اینکه به نظر میرسد این سکانس در طرح کلی و پیشبرد داستان خیلی مهم نباشد اما نشاندهندهی دیدگاه کاپولا نسبت به برخی از مولفههای جامعهی معاصر امریکاست.

فضاسازی کاپولا در فصل پایانی فیلم که به رویارویی ویلارد با کورتز اختصاص دارد، فوقالعاده است. نماهای دور و حرکتهای آرام دوربین در ایجاد حس ماورایی واسطورهیی از سرزمین تحت فرمان کورتز بسیار موثر است. کورتز با ایجاد ترس و وحشت بر مردماش حکومت میکند اما این ترس و وحشت با مفاهیمی که از این واژهها سراغ داریم متفاوت است. ترس و وحشت دوستان کورتز و مردمان آنجا هستند. همانطور که خودش به ویلارد می گوید: «ترس و وحشت دوستان تو هستند...اگر نباشند دشمنانی هستند که باید از آنها بترسی.»
مردمی که کورتز بر آنها حکومت میکند این ترس و وحشت را دوست دارند و با آن زندگی میکنند.
در اغلب اوقات چهرهی کورتز در تاریکی قرار دارد و نورپردازی به شکلی است که کمتر چهرهااش را به طور کامل ببینیم. شخصیتی دست نیافتنی که به دشمنانش حق قضاوت در مورد خود را نمیدهد و اینگونه آنها را تحقیر میکند. در جایی به ویلارد می گوید: «تو حق داری منو بکشی اما حق نداری به من بگی قاتل.» در نهایت تدوین موازی سکانس کشته شدن کورتز با مراسم مذهبی بومیان (کشتن گاو) و آواز جیمز موریسون که همزمان با کشته شدن کورتز از «کشتن پدر» میگوید وجه استعاری و اسطورهیی شخصیت کورتز را کامل میکند.
ویلارد به همراه لانس آنجا را ترک میکند اما آخرین کلمات کورتز تا ابد در گوشمان باقی می ماند: «وحشت...وحشت...»
وحشت ویتنامیها از امریکاییان، وحشتِ فرانسویان از بیرون رانده شدن از وطنشان، وحشت دختران پلی بوی از تمام شدن سوخت، وحشت شف از مردن، وحشت لانس از کشتن، وحشت ویلارد از تنهایی و بیماموریت ماندن و وحشت کورتز از وحشت. آیا «اینک آخرالزمان» فیلمی دربارهی وحشت نیست؟
پایگاه اینترنتی «همیشه سینما»


