هر روز غروب لب پنجره می‌آمد تا به قول خودش گلدان‌های کوچک شمعدانی‌اش را آب بدهد. اما من که می‌دانم اصلن حواس‌اش به گلدان‌ها نبود.

 افکارش در جایی دیگر سیر می‌کرد. همه‌اش چشم به‌راه بود. فکر می‌کرد که او یک روز غروب به خانه باز می‌گردد. نمی‌دانم چرا چنین فکری می- کرد، شاید به‌این خاطر بود که او یک روز غروب بهاری ناپدید شده بود و حالا خیال می‌کرد که در یک غروبی هم به خانه بازخواهد گشت.

 به این بهانه پناه به گلدان‌های شمعدانی می‌برد تا ساعتی نظاره‌گر جاده‌ی بی‌انتها باشد.

 خیلی دلم می‌خواهد یکی از آن گلدان‌های کوچک را به خانه بیاورد تا اندکی به زنده‌گی سرد و بی‌روح ما، رنگ تازه‌ای ببخشد.

 همه چیز در خانه بوی مرگ و نیستی می‌دهد. دلم می‌خواهد رنگ مرده‌ی خاکستری که بر در و دیوار خانه نقش بسته است جایش را به رنگ زنده و شاداب سبز دهد تا شاید خانه حال وهوایی دل‌آرام به خود بگیرد.

 ای کاش از کنار آن پنجره‌ی لعنتی فاصله می‌گرفت. ای کاش به جای این‌که آن گلدان‌ها را در آغوش بگیرد و آرام آرام اشک بریزد، مرا در آغوش  می‌کشید، سرش را بر روی شانه‌هایم می‌گذاشت و می‌گریست.

 آن‌وقت من هم می‌توانستم احساس کنم که شریک درد و غم‌هایش هستم، مگر نه این‌که من هم یک سوی این غروب فراق هستم. چرا او سعی دارد  بار تمام این غصه‌ها را به‌تنهایی به‌دوش بکشد؟

 تمام نیرویم را درپاهایم متمرکز کردم و به سویش رفتم و کنارش ایستادم:

-  فکر نمی‌کنی این قدر به گل‌ها آب می‌دهی، پژمرده می‌شوند؟ آب دادن هم یه حد و اندازه‌ای دارد.

 آب‌پاش را به روی طاقچه گذاشت:

-بگذار این گل‌ها هم مثل من و تو پژمرده شوند چه عیبی دارد؟

 اشک در چشمانم حلقه بست، تلاش کردم صحبت را عوض کنم:

-  می‌دانی که سالگرد ازدواج‌مان نزدیک است؟

 به چشمانم خیره شد و خنده‌ای تلخ کرد.

- دوست داری جشن کوچکی ترتیب دهیم، چند تا از دوستان‌مان را دعوت می‌کنیم. راستی چه هدیه‌ای دوست داری برایت بگیرم؟

 بی هیچ حس و حرکتی گفت:

- گلدان شمعدانی.

 کاری نمی‌شود کرد، گلدان شمعدانی برایش یاد آور خاطرات تلخ و شیرین بود. حالا دیگر برایش جزو لاینفک زندگی‌اش به حساب می‌آمد. شک ندارم که می‌خواهد جای خالی او را با همین چند گلدان کوچک پُر کند.

 حالم از این گل بهم می‌خورد. چند تا برگ قلب شکل که اسمش گل نیست. باید روز سالگرد ازدواج‌مان برایش زیباترین و بهترین و خوشبو‌ترین دسته گل را از گل‌فروشی بخرم. باید گل‌فروشی را پیدا کنم که گلدان شمعدانی نداشته باشد، دوست ندارم آن روز چشم‌ام به آن بیفتد.

 از پنجره فاصله گرفتم و در جاده‌ی بی انتها قدم گذاشتم.

 

سیامک شالچی - مجله اپیزود ، شماره‌ی سی‌وشش

هفدهم اسفند ماه 1387 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved