از ترانه‌ی باران خیس‌ام

واز شکوه زمستان ترسان

ای دوست

نامه‌های باران را خواندی؟

و پیام‌اش را به گل‌ها دادی؟

دیدی که چه عطرآگین بود نفس‌های زمین

وقتی‌که در آغوش باران وا رفت؟

آیا بوی خاک شسته را چون من دوست می‌داری؟

خاک را شستند

و در آن نفوذ کردند

و در آن ماندند

گل را شیر دادند

و به خورشید سلام گفتند و

زمستان فهمید که چه تلخ است

شکست!...ا

و قطرات باران

چون سواران فاتح از جنگ‌برگشته‌ای را مانَد که

به آغوش آسمان بازمی‌گردند و

در بطن ابری

لحظه‌های ایثاری مجدد را انتظار می‌کشند و

فاتحانه لبخند می‌زنند

و زمستان می‌لرزد

و تو تارهای باران را نخواندی

افسوس.ا

 

همیشه شعری

تا دیوار روبه‌روی اتاق‌ام می‌رود

وسط آشپزخانه چرخی می‌زند

در ایوان پرسه‌ای

و بر که می‌گردد

می‌گوید:ا

نه ماهواره‌ام، نه اینترنت

بلندگوی دنیا که نیستم

چیزی به‌جز برگ‌دادن دوباره‌ی یک گلدان خشک و فکر کردن به یک قرار ملاقات

شادم نمی‌کند

من تنها

شعری را برای شانه‌کردن موهام

تنها شهری را برای در تو قدم‌زدن هستم!...ا

 

ماه را ببین

که بوسه‌ی خدا را می‌ماند

بر پیشانی بلند آسمان

و ببین شعرم را

که قد می‌کشد

تا بوسه‌ای گذارد

بر گونه‌ی تو!...

 

کاش می‌دانستی

باد می‌توفد

بید مجنون، مجنون‌تر می‌شود

تو بر من می‌توفی

گیسوان‌ام پریشان‌تر می‌شود

اما

درخت عشق

به چشم عاشقان زیباتر است

کاش

می‌دانستی!

 

 مجله اپیزود ، شماره‌ی سی‌وپنج

دهم اسفند ماه 1387 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved