پیش بابایی می‌روم و موضوع انشا را به او می‌گویم، بابایی می گوید: «خب موضوع از این راحت تر؟! بشین مثل بچه‌ی آدم سینما رو توصیف كن!»

به بابایی گفتم خب مشكل اصلی همین جاست! اصلن سینما چی هست؟! بابایی كمی سرش رو خاروند و از مامان پرسید: «آهای خانوم چرا این بچه نمی دونه سینما چیه؟! مگه آخرین باری كه سینما رفتیم كی بود؟!»

مامان پس از كمی فكر كردن زد زیر گریه و گفت: «می دونستم همه‌ی حرفات الكی است!»
بابایی كه انگار برقش گرفته باشه گفت: «چی شد خانم؟! چرا یهو زدی زیر گریه؟!»

مامان در حالی كه گریه می‌كرد گفت: «مردای مردم همه خانوماشون رو هفته‌ای شیش بار می‌برن سینما، اما تو بعد این‌كه با هم ازدواج كردیم اصلن منو سینما نبردی!»

بابایی در حالی‌که داشت به من چشم‌غره می‌رفت گفت: «اما خانوم اگه یادت باشه وقتی نامزد بودیم من شما رو دوبار سینما بردم!!»

من در حال گوش دادن به صحبت های بابا و مامان بودم تا یه جوری از میون حرف زدن‌هاشون به این پی ببرم كه سینما چی هست؟!، به نظرم سینما یه چیزی تو مایه‌های «كیش» و «دوبی» باشه، چون مامان از این‌كه بابایی اون رو اون‌جا نمی‌بره ولی مردای دیگه خانوم‌شون رو اون‌جا می‌برن ناراحته!

رفتم پیش خواهرم و ازش در مورد سینما پرسیدم، خواهر هم پوستری كه روی دیوار اتاقش چسبونده بود رو نشون داد و گفت: «سینما یعنی این!»

به خواهر گفتم: «منظورت اینه كه سینما یعنی نیك‌بخت واحدی؟!»

خواهرم در حالی كه داشت منو با پس‌گردنی از اتاقش می‌انداخت بیرون گفت: «تو اول برو فرق محمد رضا گلزار و نیك‌بخت واحدی رو یاد بگیر بعد بیا از من در مورد سینما بپرس!»

به اتاق داداشی رفتم، داداشی جلوی كامپیوتر نشسته بود و داشت فیلم نگاه می‌كرد، از داداشی پرسیدم: «می‌دونی سینما چیه؟!»

اون‌هم كامپیوتر رو نشون داد گفت: «سینما یعنی این! بشین تو هم این فیلم رو ببین! خیلی جالبه!»

داداشی فكر كرده من گاگول هستم، برای این‌كه مزاحمش نشم و بتونه راحت فیلم ببینه الكی بهم میگه این سینما است! من كلاس دوم دبستان هستم، بچه‌های پیش دبستانی هم می دونن این كامپیوتره نه سینما!  داداشی در مورد آی كیوی من چی فكر كرده؟! در این فكر بودم كه در یك فرصت مناسب در جواب این توهین داداشی به درجه‌ی آی كیوی ام دكمه‌ی ریستار كامپیوتر رو فشار بدم و فرار كنم كه مامانی و بابایی صدام زدند و گفتند لباسای بیرونم رو بپوشم تا بریم بیرون!

بعد این‌كه بابایی چند تا چیپس و پفك خرید وارد یه اتاق خیلی بزرگ شدیم كه یه تلویزیون خیلی گنده داشت، از توی تلویزیون داشت فیلم نشون می- داد، ولی فكر كنم برقا رفته بود چون همه‌ی لامپ‌ها خاموش بودن!! بعضی از آدم بزرگ‌ها روی صندلی‌ها خواب‌شون برده بود و بعضی‌ها هم داشتن چیپس و پفك می‌خوردن، بعضی ها «اس ام اس» بازی می‌كردن!!، همین طور كه داشتم به دور و برم نگاه می‌كردم یهو دو تا بچه‌ی هم‌سن و سال خودم رو دیدم كه داشتن دنبال هم می‌دویدند، منم با اون‌ها دوست شدم و با هم قائم موشك بازی كردیم، تا این‌كه بعد یكی دو ساعت بابایی بهم گفت فیلم تموم شده و باید برگردیم خونه!

به خونه رسیدیم و من تازه یادم اومد كه هنوز انشا ننوشتم، به همین خاطر با گریه به مامانی گفتم: «مامان چرا بهم نمی‌گین سینما چیه؟!»

مامان و بابا برام توضیح دادن اون جایی كه رفته بودیم سینما بوده!  خیلی تعجب كردم كه خانوم معلم چرا چنین موضوع انشایی انتخاب كرده؟! حالا باید بشینم و در مورد قایم موشك بازی انشا بنویسم ... !!

 - پایگاه اینترنتی لوح

 

مجله اپیزود ، شماره‌ی سی‌وچهار

سوم اسفند ماه 1387 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved