|
این نوشته یک تحلیل روانشناسانه نیست! اما نگاهی دارد به اجتماع امروز ایران خاصه در پایتخت! میگویند پایتختنشینان به سبب شلوغی و به بهانهی آلودهگی هوا و هزار و یک مسئلهی دیگر عصبی هستند و چه و چه... اما من این دلایل را کافی نمیدانم برای توجیه رفتار نه چندان اخلاقی و گاه خشن و بیمنطقشان!! به کسی برنخورد چرا که این معضلی شده است و هر کس با یک توجیه از کنارش به سادهگی عبور میکند... در سفر اخیرم به شهر «تهران» متاسفانه به وفور از این رفتارهای نامهربانانه و بدمنظر دیدم! البته سالهاست که میبینم و میبینید و به سادهگی فقط جایی از آن سخن میرود و بعدش هم به فراموشی سپرده میشود... رفتارهایی که گاهی چندشآور بود و از ما ایرانیها که پُز اخلاق و مهماننوازی داریم به دور بود! در برخوردی که با یک فروشندهی جوان در یک فروشگاه الکترونیکی داشتم، به این فکر کردم که صاحب فروشگاه که سکان هدایت این مغازه را به یک جوان سپرده، آیا میداند که روزی چند مشتری مثل مرا که الحق برای خرید آمدهایم و از قضا بسیار صبور و... هستیم را فراری میدهد و ضررهای مالی فراوانی به ایشان وارد میکند؟ این فروشندهی جوان که غرور جوانی او را مست و منگ کرده بود، به تنها چیزی که توجه نداشت، معامله کردن و کاسبی بود! وقتی از او در مورد وسیلهای که دنبالش بودم پرسیدم، با تمسخر و لودگی جواب داد و اگر کسی دیگر جای من بود، همانوقت یا با او درگیر میشد یا فروشگاه را ترک میکرد! اما من صبوری کردم و به خود مسلط شدم و چیز خاصی نگفتم و به اصل قضیه(خرید) سریع بازگشتم و از ایشان مدلی دیگر درخواست کردم و دیدم ایشان باز هم قصد معامله ندارد و انگاری هنوز پی نبرده که من آمدهام به عنوان یک مشتری از او خرید کنم و با صرفنظر کردن من حدود دویستهزار تومان ضرر میکند!!!! خلاصه مدلی را که خودش پیشنهاد داده بود را نگاهی انداختم و گفتم کمی تخفیف بدهد تا مشتری شویم! او با زبان کوچه و چالهمیدانی جواب میداد و انگار مرا در برابر خود، یک دشمن میدید و ... من هم خیره در چشماناش نگاهی کردم و گفتم: خداحافظ شما...ا من پیروز میدان بودم اگر مغزی در سر داشته باشد! چرا که او ضرر کرد و نه من! من چیزی از دست ندادم و دو سه فروشگاه آنسوترک همان مدل را با قیمتی ارزانتر خریدم در صورتی که او میتوانست با رفتاری ملایمتر و منطقیتر، همان مدل را با قیمتی که خود دوست میداشت، کاسب شود... اما بیتجربهگی صاحب مغازه در سپردن سکان فروشگاه به یک جوان(آن راسته اکثرن جوان بودند) باعث شد فقط از من آنهمه ضرر ببیند.ا امروزه فن بازاریابی و... کاریست که برایاش مدیران بزرگ شرکتها دورهها میبینند و کلاسها میروند تا مشتریها را جذب خود کنند! اما در شهر بیدر و پیکری چون تهران فقط و فقط متاسفانه پُز کلاس و... دارند و از انسانیت و اخلاق تهی هستند. البته هستند انسانهایی هنوز در این شهر که کاسبهای باشعور و باذوقی هستند اما چند نفر از این کاسبها را میتوانید ببینید؟ نمونهاش وقتی به یک کافینت سر زدم و در پایان و وقت حساب ایشان پول خرد نداشتند، از من خواستند دفعهی بعد، حساب کنم و با خوشرویی تمام مرا راهی کردند! نتیجه آن شد که من دفعهی دیگر مشتری ایشان شوم و خلاصه ایشان پیروز میدان کاسبی و مردمداری و اخلاق شوند.ا البته در شهر بزرگی چون «تهران» نمیشود با دلی ساده و بیشیلهپیله به هر کسی اعتماد کرد و مثل شهرهای کوچک، رفتار کرد! گرفتم که آدمهای خوب و قابل اعتماد در همهجا هستند همچنانکه آدمهای بیمنطق و بیمدارا هم! اما کمی مهربانی و بااخلاق بودن آیا مالیات دارد؟ کمی مرام و مردانهگی آیا مالیات دارد؟ یادم هست وقتی در تاکسی سال گذشته به سبب پول خُرد نداشتن مسافری، حاضر به حساب کردن کرایهی ناچیزش شده بودم، با چشمهای از حدقه درآمده، مرا نظاره میکرد و باور نداشت در چنین شهری(تهران) هنوز چنین آدمهایی یافت میشود و کلی از من تشکر کرد و یا در اتوبوس وقتی دوست و همراهام، جایاش را به یک مسافر میانسال داد، نه شخص میانسال باورش شده بود و نه مسافران که از قیافهشان علامت سوال میبارید که به راستی چرا مهربانی و مرام؟؟؟؟ «تهران» آیا شهر مردهگان و بیمعرفتان است؟ گمان نمیکنم! البته اگر دوستان عزیزم نبودند، حتمن از اینهمه بیمعرفتی و خشونت و نامهربانی، سکته را زده بودم!!!!ا اگر هر کدام از این جمعیت میلیونی «تهران» کمی مرام و معرفت و صبوری به خرج دهد، به خود و دگران احترام گذاشته است! از کاسب گرفته تا راننده تاکسی تا... راستی خوبی چه بدی دارد که انجاماش نمیدهیم؟ به «تهران» اگر سفر میکنید یک دل صبور و یک قندان قند، برای تلخی مردماش و یک دل سیر خنده، برای لبها و صورتهای اخمو ببرید... به تهران اگر سفر میکنید، کیسه کیسه اعتماد و زندهگی به مردماش ببخشید!! به گمانام مردماش زندهگی نمیکنند در کنار هم، بلکه هم را تحمل میکنند! به «تهران» اگر سفر میکنید، جیبهاتان پرپول باد!!!! شخصیت شما در جیب شماست نه در لبخند شما!ا داداش قربان جیب شما هستیم! لاغیر! معرفت کیلویی چند آنوقت؟
محمود بیتا - مجله اپیزود ، شمارهی سیو سه بیستو ششم بهمن ماه 1387 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |