|
این کیست گشوده خوش تر از صبح پیشانی بیکرانه در من وین چیست که میزند پر و بال همراه غم شبانه در من از شوق کدام گل شکفته است این باغ پُر از جوانه در من وز شور کدام باده افتاد این گریه ی بیبهانه در من جادوی کدام نغمه ساز است افروخته این ترانه در من فریاد هزار بلبل مست پیوسته کشد زبانه در من ای همره جاودانه بیدار چون جوش شرابخانه در من تنها تو بخواه، تا بماند این آتش جاودانه در من
نه دل با پختگان جو شد، نه خامان چه باشد گر سرم گیری به دامان دریغ از گرم پوییها که آخر درافتادم ز پا چون خسته گامان بهشتی گلبنی بودم در این باغ که بشکفتم ولی بر بیمشامان من آن باران باران در سرابام که بخشم زندهگی بر تشنهکامان فلک با سرکشان سنگ است و مینا و گر نه هر سری بودی به سامان زیانها دیده اند از گفت و گوها می از مینای خاموشی به جامان بیا تا دست یکدیگر بگیریم به دوشادوش از این وادی خرامان رویم آن جا که هر آزاده، آزاد سبک تازی کند با بیلگامان «فریدون» دوزخی دارد به خود گرم نکوتر از بهشت نیکنامان
من ندانم گفت آری زیر لب، یا گفت نه آن قدر دانم که با چشمان گویا گفت نه رو نهادم با هزاران واژه استقبال را با وداع تلخ، او یک واژه، تنها گفت نه باد را گفتم نباید سخت در زنجیر شد بازتابش را چو کوه پایبرجا گفت نه برکهای متروک، در رویای رفتن غرق بود موج از تصمیم او خندید، دریا گفت نه دشت، بی پروای باران خُفت با اندام سبز ابر از این خواهش به خود لرزید، اما گفت نه نسترن در شعرهایش گفت از اثبات نور آسمان در جمله هایش آشکارا گفت نه خوب میدانست رنگ آخرش بی پاسخ است حرف ها خاکستری شد بیمحابا گفت نه!...
مجله اپیزود ، شمارهی سی وسه بیست و ششم بهمن ماه 1387 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |