|
انتشار رمان «زنگبار یا دلیل آخر» در ایران، نویسندهای به نام آلفرد آندرش را به ما معرفی کرده که شاید نویسندهی خیلی بزرگی نباشد، اما حداقل رمان «زنگبار»ش اثری در خور و جذاب است. آلفرد آندرش در سال 1914 در مونیخ به دنیا آمد، در سال 1930 به حزب کمونیست پیوست، و با قدرت گرفتن هیتلر به اسارتگاه داخائو فرستاده شد. با آغاز جنگ جهانی دوم او را به جنگ فرستادند که در جبههی ایتالیا فرار کرد و به امریکا رفت. با پایان جنگ جهانی، آندراش به آلمان برگشت و بهطورجدی به نوشتن پرداخت. این مقدمهی کوتاه دربارهی زندگی نویسنده میتواند به مخاطب در درک نگاه آندراش در کتاب «زنگبار یا دلیل آخر» کمک کند. «زنگبار …»، داستان تلاقی پنج شخصیت با یکدیگر در سالهای پیش از جنگ جهانی دوم است. سرنوشت این پنج نفر در زمان مشخصی در شهر رریک آلمان به هم گره میخورد. این پنج نفر در یک چیز مشترکاند، همهشان میخواهند فرار کنند. هر فصل از رمانِ «زنگبار…» با روایتی دربارهی پسر آغاز میشود. سطرهایی که دربارهی پسر است، با حروف ایتالیک از بقیه متن جدا شده است. پسر که روی یک قایق ماهیگیری متعلق به کنودسن کار میکند، رویاهایی در سر دارد که بخشی از رویاهایش، واکنشی به نقاط ناروشن زندهگی خانوادهگیاش، و بخشی هم خیال پردازی کودکانه محسوب میشود.
بر همین اساس پسر، که ذهناش مشغول داستانهایی همچون ماجراهای هاکلبری فین است، به سه دلیل میخواهد رریک را ترک کند. او دربارهی دلیل اولش میگوید:
«اول برای اینکه در رریک هیچ خبری نیست. در
رریک راستی راستی هیچوقت خبری نمیشود». او که مدام خودش را با هاکلبری فین مقایسه میکند، دلیل دوم خود برای ترک رریک را شنیدههایش دربارهی پدرش عنوان میکند. مردم رریک میگویند که پدر او غرق شده، چون سیاهمست بوده است. پسر باور ندارد که پدرش مست بوده و اعتقاد دارد که مردم این حرفها را از سر حسادت میزنند و اما دلیل آخر او، وجود سرزمینی به نام زنگبار است. او فکر میکند باید از رریک برود تا بتواند جایی مثل زنگبار را ببیند. هر چهقدر هدفها، رویاها و ناامیدیهای پسر در رمان ملموس است، انگیزهها و دغدغههای چهار شخصیت دیگر وصف ناشدنی به نظر میرسد. یودیت، هلاندر، گرگور و کنودسن هر چه بیشتر دربارهی هستیشان میاندیشند، با سوالات بیشتری مواجه میشوند. یودیت، دختری یهودی است که با توجه به قدرت گرفتن هیتلر و چیرهگی فضای یهودیستیزی در آلمان، حفظ جان خود را در فرار از آلمان مییابد. کنودسن ماهیگیری است که سابقهی عضویت در حزب کمونیست را دارد. اما دیگر تمایلی به همکاری با این حزب ندارد و به همین دلیل از اینکه باید نمایندهی کمیتهی مرکزی حزب را ملاقات کند، احساس خوبی ندارد. اما ماجرا وقتی پیچیده میشود که نمایندهی کمیتهی مرکزی حزب کمونیست نیز به قصد فرار به رریک آمده است. ضلع دیگر داستان کشیشی به نام هلاندر است که میخواهد پیش از حضور «دیگران»، پیکرهی راهبک خوانندهاش را از رریک فرار میدهد. در طول کتاب به نیرویی که باعث شده این افراد به فکر فرار باشند، اشارهی مستقیمی نمیشود. ظاهرن همهی آنها از «دیگران» میگریزند. دیگرانی که هر چه هستند، امنیت یودیت و گرگور و کنودسن و هلاندر را به خطر میاندازند. با این حال داستان که پیش میرود متوجه میشویم که این چهار شخصیت بیش از آنکه از دیگران بترسند، از عقاید خودشان میگریزند. حتا هلاندر، کشیش کلیسای شهر رریک هم اعتقادش به خدا را با شک مرور میکند. از نظر هلاندر، خدا از مردم شهر رریک روی برگردانده است:
«از وقتی که "دیگران" بر سر کار آمده بودند شهر
و کلیسا و دفتر خود او به صورت فضاهای اختناق نشان در آمده بود. ولی نه،
نه از زمانی که "دیگران" بر سر کار آمده بودند. بلکه از وقتی که خدا مردم
را وانهاده بود. کشیش با لحنی پر طعنه و همهی تلخکامی با خود گفت خدای
بزرگ لازم نمیبیند اینجا به ما کرامتی کند. شاید کارهای فوریتری در
جاهای دیگر عالم دارد. یا شاید روی دندهی تنبلی افتاده، این قدر هست که
سالهاست که به ما بندگان خود در رریک اعتنایی نمیکند.» کشیش در گلهگذاریهای درونیاش از خدا، از اینکه بهترین همکاران او کسانی هستند که به عافیت امیدی ندارند، تعجب میکند. وضعیت رریک چنان شده که کشیش نیز از خدا به دلیل اینکه آنها را تنها گذاشته ناراحت است. او حتا گاهی به وجود خدا شک میکند. اما هلاندر بین خود و گرگور تفاوتی قایل است. از نظر او اگرچه هر دوی آنها ناامیدند، گرگور محکوم به هیچ است و او محکوم به مرگ. چون مرگ احتمالن تنها راهی است که میتواند خدا را متقاعد کند که هلاندر را مورد عنایت خود قرار دهد. یکی از ویژهگیهای رمانِ «زنگبار»، اجتناب نویسنده از روایت عینیتها، و خلق داستان از طریق روایت درونیات شخصیتهاست. در حالیکه فضای سیاسی خفقانآلود آلمان پیش از آغاز جنگ، دست هر نویسندهای را برای روایت داستانی ساده و جذاب با تم جنگ باز میگذارد، اما آلفرد آندرش راه سخت تری را برمیگزیند و با حذف نشانههای بیرونی، فضای رمان را در ذهن شخصیتها میسازد و البته، این تمهید اثری ارزشمند خلق میکند. کار آندرش از آن جهت ستودنی است که با خلق داستان از ذهن شخصیتها، همواره احتمال انحراف روایت به بیانگری وجود دارد. نویسندهی رمان با به کارگیری روشی دیگر، هم از بیانگری اجتناب میکند و هم با تنوع زاویههای روایت، متن را پویاتر میکند.
سروش حبیبی، مترجم کتاب در مقدمهی کوتاهی که بر کتاب نوشته، به شیوهی متفاوت نقطهگذاری متن اصلی اشاره کرده و توضیح داده است که در ترجمهی فارسی هم خود را ملزم به رعایت شیوهی خاص آندراش دانسته است. انصافن هم این امانتداری مترجم، باعث شده این تکنیک در ترجمه از دست نرود. در رمان «زنگبار یا دلیل آخر»، نویسنده با حذف نشانههایی که نقل قول را از روایت غیرنقلی جدا میکند، باعث یک تغییر زاویهی روایت مجازی میشود که با خلق بُعد، فضای متن را گسترش میدهد. برای مثال در بخشی از اثر میخوانیم:
«هلاندر وقتی از بندر بازگشته بود مدتی در صندلی
راحتی در اتاق کارش نشسته بود، گیج از درد مرد افکن پای بریدهاش و دعا میکرد
که خدایا نخواه که زخم جای عمل پایم سر باز کند. چون اگر بکند کارم تمام
است. مرا تحویل "دیگران" میدهند. قند خونم زیادتر از آن است که زخم پایم
خوب شود. اما در تمام طول دعایش یقین داشت که خدا کمکاش نخواهد کرد…» در پاراگراف بالا، اگرچه زاویهی روایت تغییری نکرده، اما حذف بعضی نشانههای نگارشی، به شکل مجازی به زاویهی روایت تنوع بخشیده است. یکی دیگر از ویژهگیهای قابل توجه رمان «زنگبار»، استفادهی هوشمندانه نویسنده از امکانات راوی دانای کل است. یعنی اشراف راوی به درونیات شخصیتها باعث نشده که نویسنده، تمام حرفها را بزند که اگر اینگونه میشد، شخصیتها خلق نمیشدند و اثر در حد متنی خبری فرو کاسته میشد. بهطور کل خساست هنرمندانهی آلفرد آندرش، «زنگبار یا دلیل آخر» را به اثری برجسته تبدیل کرده است. رمان «زنگبار…» روایتی نگفتنی از ناگفتههای سالهای پیش از جنگ جهانی دوم است و چهقدر زیبا نمیگوید آقای آندرش. منبع: رادیو زمانه مجله اپیزود ، شمارهی سیوسه بیستوششم بهمن ماه 1387 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |