«اندی وارهول» نقاش، عکاس، فیلمساز، نویسنده و طراح در سال 1927 در «کلیولند» اوهایو متولد شد و در بیست و دوم فوریه ی 1987 به ضرب گلوله ی یک فمنیست در نیویورک از پای درآمد.

«وارهول» اگر نه بهترین، اما مشهورترین چهره ی موج دوم سینمای آوانگارد است و نزدیک ترین فرد از میان این جنبش به هنر نقاشی.

در انیستیتوی تکنولوژی«پیترزبورگ» درس هنر خواند و به سرعت به شناخته شده ترین چهره و پرچمدار«پاپ آرت» تبدیل شد. زندگی شخصی و هنری او و فعالیت وقفه ناپذیرش در چند هنر به طور همزمان و شکل کارخانه ای ارایه ی آثارش، «وارهول» را در سال های شصت به چهره ای شاخص تبدیل کرد.

در سال1949 پایش به نیویورک باز شد و به عنوان گرافیست و دکوراتور ویترین مغازه ها، شروع به کار کرد.

حادثه ی مهم سینمایی زندگی «وارهول» در 1963، با به دست آوردن یک دوربین شانزده میلی متری متحقق می شود. او در آغاز، فیلم تجربی و زیرزمینی «بوسه» را با زمانی در حدود سی دقیقه می سازد.

او در همین سال تعداد زیادی فیلم می سازد که همگی صامت هستند و به فعالیت های روزمره، نظیر خوردن و خوابیدن مربوط می شوند.

گستاخانه ترین تجربه ی او در این سال یک کلوزآپ چهل و پنج دقیقه ای از صورت یک مرد است که Job Blow نام دارد و می توان آن را تلاشی برای احیای پرتره ی نقاشی در سینما همراه با شواهد حسی نامید.

در این آثار، رد پای مارسل دوشان آشکارا دیده می شود. «وارهول» سعی می کند به سبک او مسخره گی و وارونه گی پیشه کند. زمان و ارتباط مخاطب با آن را دگرگون کند و به حداقل ها اتکا نماید. در «خواب» سال 1963 ، او نمایی شش ساعته از مردی در حال خوابیدن می گیرد، فیلمی بی هیچ حادثه  و کنشی که بیش تر تجربی است تا تماشایی.

در این روزها«وارهول» از مجموعه ی دوستان عجیب و غریب اش که موزیسین ها، نویسنده گان، نقاشان و بیکاره های نیویورکی بودند، دارو دسته ای به سبک استودیوهای هالیوودی درست می کند و آن را «کارخانه» می نامد که خود کنایه ای به هالیوود نیز به نظر می رسد. او حتا سعی می کند ستارگانی نیز در این نظام استودیویی معرفی کند، بنابراین نام ها سر می رسند: کندی دارلینگ ، جو داله ساندرو ، هالی وودلان ، جکی کرتیس ، ادی سلویک ، نیکو و ...

«وارهول» در سال 1964 با «هارلوت» به دوره ی ناطق خود پا می گذارد و مجموعه ای از فیلم های داستانی تر و از نظر تجاری موفق تر را پدید می آورد.

در این دوره یعنی در سال 1965 ، فیلم Vinyl فیلمی تاثیرگذار و اقتباس شده از رمان«پرتقال کوکی» آنتونی برجس را می سازد و به دنبال آن بزرگ ترین موفقیت اش با «دختران چلسی» در سال 1966 به سراغ اش می آید.

فیلم بر روی دو پرده ی کنار هم گذاشته شده، به نمایش درمی آید که هر پرده، حادثه ای را نشان می دهد که به دیگری ربطی ندارد. در این جا حلقه های رنگی و سیاه و سفید بدون نظمی خاص در کنار هم بر روی پرده تابانده می شود. پس از آن «کابوی های تنها» در سال 1968 ساخته می شود که تاثیر«شرلی کلارک» ، «جان کاساوتیس» ، «مارسل دوشان»  و «جک اسمیت» در آن آشکار است.

این فیلم از بزرگ ترین درگیری های «وارهول» با اداره ی سانسور و حتا FBI بود که با «جسم» در سال 1968 و Bule Movie به اوج خود رسید. آن چه که مورد انتقاد قرار می گرفت مسئله ی هم. جنس . گرایی و اعمال منافی عفت در این فیلم ها بود و البته منتقدانی از این دست، به زیبایی شناسی آشفته گی و کسالت در آثار او که درست در نقطه ی مقابل پور . نو . گرافی قرار می گیرد، توجه نکرده اند.

وقتی «جورج کیولر» فیلم «جسم» را دید، آن را «بوی اصیلی از جوی فاضلاب خیابان» نامید. این عبارت چنان به مذاق «وارهول» خوش آمد که در تبلیغات فیلم اش از آن استفاده کرد.

با تمام این موفقیت ها، کارگاه او تعطیل شد و شخصی به نام «پل موریسی» مسئولیت ادامه دادن این راه را بر عهده گرفت و «وارهول» تنها به نظارت و ذکر نامش به عنوان کارگردان در این آثار اکتفا کرد.

نام «وارهول» پس از این بارها در موسیقی، نقاشی ها، ادبیات و فیلم ها زنده شد. «پاپ آرت» در اوج بلوغ خود زیر سایه ی «وارهول» حرکت کرد و هر اثر هنری عامه پسند و تجربی در دهه های بعد به گونه ای با او ارتباط پیدا کرد. اگر چه در بسیاری از اوقات شهرت اش فراتر از استحقاق و بعضی وقت ها زیر کشاندن بی رحمانه بود.

 

 مجله اپیزود ، شماره سی دو

نوزدهم بهمن ماه 1387 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved