|
آفتابت که فروغ رُخ زرتشت در آن گُل کرده است آسمانت که ز خُم خانه ی حافظ ، قدحی آورده است کوهسارت که در آن همت فردوسی پر گسترده است بوستانت کز نسیم نفس سعدی، جان پرورده است همزبانان من اند
مردم خوب تو، این دل به تو پرداخته گان سرو جان باخته گان، غیر تو نشناخته گان پیش شمشیر بلا قد برافراخته گان، سینه سپر ساخته گان مهربانان من اند
نفس ام را پر پرواز از توست به دماوند تو سوگند، که گر بگشایند بندم از بند، ببینند، که آواز از توست همه اجزایم با مهر تو آمیخته است همه ذراتم با خاک تو آمیخته باد خون پاک ام که در آن عشق تو می جوشد و بس تا تو آزاد بمانی، به زمین ریخته باد.
من میل آزار کبوترهای کوچک را ندارم قصدم شکار از بیشه ی پروانه گان نیست بر سینه ی دریا نیَم صیاد ماهی دستم به کار چیدن سیبی ز باغ آسمان نیست حتا نمی خواهم فرود آیم به روی قله ی ماه مقصودم آن نیست اما شبانگاه وقتی که می آیم به زیر پله کان های سرایت در دست هایم سینه بندی است من هدیه می آرم برایت.
با ساغری از آن تلخ، کامم را شیرین کن شب می گذرد خوبا! فکر من ِ غمگین کن از تلخی این ایام، شیرین سخنا، بگذر زین تلخ که در جام است، هان کامی شیرین کن باد است جهان، کم گوی از چونش و از چندش می نوش و فزون از حدچونین کن و چندین کن تا اوج سیه مستی همپای حریفان باش پرواز مکن، یا آنک تا عرصه ی شاهین کن در چشم پُر از خشم ات سالوس و ریا بینم خورشید می ام گو، کور این چشم خطابین کن رهوار خیال امشب تا صبح بخواهد تاخت خیز از علف مستی باغیش به خورجین کن زین خم کمند انگار امکان رهیدن نیست ای توسن اندیشه تمکین کن، تمکین کن ته جرعه ی می خواران این مست ترین را ده گر کار کنی ساقی، همواره به آیین کن بر غم مگر امشب خواب تازد به شبیخونی از ساغر و از رویا بالشتم و بالین کن.
مجله اپیزود ، شماره سی و دو نوزدهم بهمن ماه 1387 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |