|
خسته شده بودم. کتاب را بستم. ساعت یک بامداد بود. مثل همیشه سیگاری برداشتم رفتم جلوی پنجره. پنجره را باز کردم. صدای بی صدا و آهسته بگو مگوی دونفر نگاهم را دزدید. میوه فروش محله ی ما، مثل هرشب میوه های لهیده و سبزی های مانده و گوجه و خیار پلاسیده را در پیاده رو جلوی خیابان کپه کرده بود. صداهای بی صدا برای یک جعبه گوجه فرنگی لهیده بود. هردو تلاش می کردند سکوت و آرامش شب را بهم بریزند. هرشب آدم های جور وا جوری می آمدند، آشغال ها را جابه جا می کردند، یکی کارتن ها را می برد، یکی جعبه ها را بر می داشت، یکی گونی می آورد میوه ها و سبزی های قابل استفاده را با خود می برد. چراغ های بعضی آپارتمان ها روشن بود. شاید بازی رئال و بارسلونا را می دیدند یا محو ماهواره شده بودند. مردی که با سگ اش هرشب خیابان گردی می کرد، جلوی آن دو نفر رسید. سگ نگاهی به جعبه گوجه فرنگی کرد و پرید رویش. بو کشید، سپس پای چپش را بلند کرد. هنوز کارش تمام نشده بود که مرد زنجیرش را کشید. صدای ماشین شهرداری از کوچه بغل بلند شد، پیچید و جلوی آن ها ترمز کرد. مامور شهرداری دستکش به دست، تمام کارتن ها و جعبه ها را با دست جمع می کرد و به صندوق عقب ماشین می انداخت. وقتی به جعبه گوجه فرنگی رسید، با دو دستش دو طرف صندوق را گرفت، خواست داخل ماشین پرتاب کند که ته جعبه وارفت و تمام گوجه فرنگی ها در خیابان ولو شدند. مامور بی خیال پرید روی رکاب ماشین و راننده گاز داد و رفت. آن دو به گوجه فرنگی های ولو شده کف خیابان نگاه می کردند. هنوز در جمع کردن گوجه ها تردید داشتند. در این موقع یک ماشین سواری با سرعت آمد و تمام گوجه ها را له کرد .آب گوجه ها به سر و صورت آن ها پاشیده شد، نگاهی بهم کردند و هرکس به راهی رفت.
سیامک شالچی - مجله اپیزود ، شماره سی و دو نوزدهم بهمن ماه 1387 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |