وقتی کوچک بودم با خانواده به سینما می رفتیم. آن موقع رسم بود خانواده های نزدیک، شب ها دور هم می نشستند، گاهی همسایه ها هم می آمدند و همه دور هم بودند. من در شب نشینی های خانوادگی، همان فیلم هایی را که دیده بودیم، برای سرگرمی بزرگ ترها بازی می کردم. خانواده ام با سینما مشکلی نداشتند. سال 1348 شانزده سالم بود که وارد سینما شدم. در اولین فیلم ام لیلی و مجنون ساخته ی سیامک یاسمی، نمایی بود که بنا بود در آن لیلی را حمام کنند. به من گفتند در این صحنه باید بیرون آمدن لیلی از آب را فیلمبرداری کنیم. با خودم فکر کردم نشان دادن مچ پای لیلی برای این کار کافی است. اما دکوپاژ کارگردان با فضای آن روز سینمای ایران  بیش تر تطبیق می کرد تا با ذهنیت من.

کار به بحث و تنش کشید، گریه ام گرفت و گفتم که من این کار را نمی کنم و می خواهم به خانه برگردم. بهروز وثوقی و بقیه ی آقایان حاضر در صحنه که شاهد این بحث بودند، گفتند ما می رویم بیرون و تو بازی کن.  اما من اصلن نمی توانستم چنین چیزی را بپذیرم. گفتند باشد، سیاهی لشکر آوردند و صحنه را فیلمبرداری کردند. من تا فیلم را در سینما ندیدم، نمی دانستم این یعنی چه و نمی دانستم وقتی  این صحنه را روی صورت ات مونتاژ می کنند ، دیگر فرقی نمی کند که تو حاضر به چنین کاری نشده ای، چون کسی نمی داند این تو هستی یا نه؟

چند ماه بعد برای فیلم طوقی ساخته ی شادروان علی حاتمی، به کاشان رفتیم. در یک صحنه باید دختری که نقش اش را داشتم (طوبا) در غروب، داخل حوض خانه شان می رفت و خُب، توقع نداشتند که دختر با لباس کامل این کار را بکند. باز اعتراض کردم و گفتم که این کار را نمی کنم. جالا دیگر چند ماه گذشته بود و من کمی قوی تر شده بودم و همان جا گریه نکردم، بلکه رفتم گوشه ای نشستم و گریه کردم! به هر حال مرحوم حاتمی پذیرفت و صحنه با لباس فیلمبرداری شد. اما تلافی این گذشت، در صحنه ای دیگر درآمد.، صحنه ای که من بدون آگاهی در موقعیتی از پیش مشخص شده، قرار گرفتم و به خاطر همان صحنه بسیار اذیت شدم. یکی دو روز هم با آقای «حاتمی» جدال داشتم، ولی خُب آن موقع شانزده سالم بیش تر نبود و توان این که حرف ام را بزنم و ثابت کنم را نداشتم.

فیلم سوم ام پُل ساخته ی خسرو پرویزی را خیلی دوست دارم. خانواده ی آقای پرویزی و خانواده ی مسعود اسدالهی که فیلمنامه ی پُل را نوشته بود هم سر صحنه بودند و فضا بسیار صمیمی بود و این آرامش به هر حال برای دختری جوان خیلی موثر بود.

تا این که در سال 1349 دو قرارداد بازی با دفتر مرحوم ایرج صادقپور بستم و هنوز فیلم کاکو که ساخته ی شاپور قریب بود تمام نشده بود که با ایرج صادق پور ازدواج کردیم. «کاکو» در شیراز فیلمبرداری می شد و مرحوم صادقپور فیلمبردار آن بود. در فیلم صحنه ای بود از آن صحنه هایی که من باهاشان مشکل داشتم که در پشت بام می گذشت. وقتی او که هنوز برای من آقای صادقپور بود، صحنه را توضیح داد، گفتم من بازی نمی کنم. گفت شما نمی توانید بازی نکنید، گفتم که می توانم و صبح هم به تهران برمی گردم و فوقش خسارت می دهم. به هر حال به اتاق رفتم و باز هم رگیه کردم ... آن موقع گریه تنها راه ما زن ها بود. در خانواده تا بزرگ تر اجازه نمی داد، اجازه نداشتید وارد جمع شوید، در حالی که نسل امروز می نشیند و بحث می کند و بلد است چه طور حرف اش را بزند...

همان طور که گریه می کردم و حالم اصلا مناسب نبود، تا این که «صادقپور» آمد و گفت بسیار خوب، این صحنه را بازی نکنید، اما من با فیلمبرداری کاری می کنم که هزار برابر از این صحنه بدتر باشد. گفتم نمی توانید ... به هر حال با وساطت خانم نادره و خانم فرنگیس فروهر و دیگران، کار ادامه پیدا کرد تا این که در اواسط کار، او به من علاقه مند شد و دیگر نمی توانست با فیلمبرداری آن صحنه را هزاربرابر نشان بدهد.

بعد از ازدواج من بنا به خواست همسرم از سینما کناره گیری کردم و با کسی ارتباطی نداشتم حتا با نزدیک ترین دوستانم، منزوی شده بودم و به خانه داری مشغول بودم. گاهی با خود فکر می کردم که چرا نباید در اجتماع باشم؟ ولی بزرگ شدن در خانواده ی سنتی اجازه نمی داد حتا بپرسم چرا؟ یک دلیل دیگر هم البته این بود که همسرم یک سال بعد از ازدواج مان سکته کرد و من دایم به دنبال فراهم کردن شرایط ، آن گونه که او می خواست بودم.

به هر حال دیگر نتوانستم در سینما کار کنم. همزمان با فیلم «کاکو»، قراردادی داشتم برای نقش «مرجان»  در فیلم داش آکل ( مسعود کیمیایی) ، برای فیلم قلندر و بابا شمل ( علی حاتمی) و برای نقش«بی تا» در فیلم بی تا ( خسرو هریتاش) هم قرارداد بسته بودم که متاسفانه بعد از ازدواج ، اجازه ی بازی در هیچ فیلمی به من داده نشد.  در سلطان صاحبقران،  آقای «حاتمی» نقش سوگلی را برای من در نظر گرفته بود که همسرم به او گفت اصلن فکرش را هم نکن.، در نتیجه آن نقش به کل حذف شد.

وقتی پس از فوت شوهرم در سال 1370، به منزل آقای «حاتمی» رفتیم تا بازدید را پس بدهیم، مرحوم «حاتمی» گفت آن موقع قصه ای داشت به نام عروسک که بر اساس بازی من نوشته بود و پس از انزوای ناخواسته ی من ، دیگر کسی را پیدا نکرده که چهره اش به آن بخورد و دنبال ساخت آن نرفته.

همسرم در سال هفتاد درگذشت. سه فرزندم به تدریج از آب و گل درآمدند و آرام آرام زندگی با تمام فشارها ادامه داشت، تا این که در سال 1376 یکی از دوستان دوران کودکی ام مرا پیدا کرد و متقاعدم کرد که زندگی تمام نشده و حالا هم بعد از بیست - سی سال می توانم به اجتماع برگردم، ارتباطم را بیش تر کنم و کار سینما را از سر بگیرم. پسر بزرگ ام هم سال ها بود که مرا به شروع دوباره تشویق می کرد ... و بالاخره حس کردم حالا دلم می خواهد روی پای خودم بایستم، بیرون بروم، آدم ها را ببینم، بیاموزم ...

روزهای خانه تکانی نوروز 1377 بود که به واسطه ی یکی از همسایگان، برای بازی در کودک و سرباز( رضا میرکریمی) به«سبزنما فیلم» معرفی شدم. آقای«میرکریمی» بدون این که بداند قبلن بازی کرده ام، مرا انتخاب کرد، هر چند که همان روز لازم دیدم زنگ بزنم و سابقه ام را به او بگویم. کار با گروه فیلم خیلی خیلی راحت بود و فضای پشت صحنه مثل رابطه ی اعضای یک خانواده ی مستحکم بود. دو سه روز آشپز گروه دندان درد گرفت. در گروه فقط من و خانم رفیعی( چهره پرداز)  و دختر خانمی که نقش دختر مرا بازی می کرد، زن بودیم. وقتی دیدم آقایان با مشکل غذا رو به رو شدند، گفتم که خُب من می توانم از توانایی های زنانه ام در پشت صحنه هم استفاده کنم و آشپزی کنم.  همه کمک کردند و آن دو سه روز غذا را به این ترتیب در فضایی دوستانه آماده کردیم و مثل یک خانواده ی چهل نفره ی صمیمی با هم خوردیم.

بعد از «کودک و سرباز»، ایرج قادری برای فیلم شهرت به من پیشنهاد بازی داد. من تا آن موقع آقای «قادری» را ندیده بودم. به هر صورت با اعتماد به نفس و شجاعتی که کار در «کودک و سرباز» به من داده بود، در این فیلم هم کار کردم. در فیلم همسر دلخواه من (افشین شرکت) هم خیلی راحت بودم. بعد صحبت از فیلم خانم «میلانی» ، نیمه ی پنهان ، به میان آمد که اولین باری بود که در فیلم یک خانم بازی می رکدم.فیلم دوزن را دیده بودم و خیلی گریه کرده بودم. همش فکر می کردم کاش خانم میلانی را قبل از دو زن می دیدم ، آن قدر دیالوگ و درددل داشتم که به او بگویم و او در فیلم اش بگذارد ... کار در نیمه ی پنهان هم برای من خیلی جذاب بود و ربطی هم البته به زن بودن کارگردانش نداشت، چون به همان راحتی که حرف ام را به خانم «میلانی» می زدم، به آقای«قادری» هم می گفتم و الان هم که با شما می گویم، همان قدر راحت ام ...

الان که در این سن و سال با تجربه ی بازی در این چند فلیم، از دید یک بازیگر زن به تفاوت فضای سینمای پیش و پس از انقلاب نگاه می کنم، می بینم آن موقع حق انتخاب نداشتیم. تو مجبور بودی اگر می خواهی در این کار باشی ، بازی کنی و فیلم ها تو را در موقعیتی قرار می دادند که تو نمی خواستی. مجبور بودی سیگار بکشی چون همه سیگار می کشیدند، ولی الان اگر دلت بخواهد سیگار می کشی. آن موقع اگر به آن شرایط تن نمی دادی، طرد می شدی، مثل خانم آذر شیوا که در اعتراض به آن فضا، رفت جلوی دانشگاه آدامس فروخت و وقتی فریبا خاتمی هم طرف او را گرفت، هر دو طرد شدند. شما الان با نپذیرفتن یک کار طرد نمی شوید.

آن موقع به زیبایی بازیگر زن، بیش از هر چیز اهمیت می دادند، حتا اگر خود بازیگر تمایلی به تن دادن  به شرایط نداشت. هنوز یک شماره ی آن موقع کیهان را به خاطر دارم که تیتر زده بود: «آفرین، س. ک .س با لباس» و حالا که نگاه می کنم، حق انتخابی که من بازیگر زن الان دارم، بزرگ ترین امتیازم در شرایط پس از انقلاب است.

 

 - سخنان خانم آفرین 1379 ، کتاب سال سینمای ایران 1379 ، ماهنامه ی فیلم بهمن ماه 1379

 

آنسه امیری - مجله اپیزود ، شماره سی و دو

نوزدهم بهمن ماه 1387 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved