|
«نورمن میلر» سی و یکم ژانویه سال 1923 در خانوادهای یهودی در نیوجرسی امریکا به دنیا آمد. اجدادش از روسیه به امریکا مهاجرت کرده بودند و پدرش، «ایساک» حسابدار بود و مادرش «فانی» در یک آژانس خانهداری کار میکرد. وقتی چهار سالش بود به همراه پدر و مادر به بروکلین رفت و همان جا درس خواند و سپس در سال 1939 برای تحصیل مهندسی هوا و فضا وارد دانشگاه هاروارد شد. خالهها و به خصوص مادرش در کودکیاش بسیار تاثیر گذاشتند. مادرش «فانی» از همان کودکی به استعداد نویسندگی وی توجه کرد و دستنوشتههایش را تا سالها نگه داشت و او را تشویق میکرد بنویسد. در دانشگاه بود که به نویسندگی علاقهمند شد و مدت کوتاهی پس از فارغالتحصیلی در سال 1943 شروع به نوشتن کرد. در این ایام که جنگ جهانی دوم موضوع روز بود و توجهی اغلب نویسندگان را به خودش جلب کرده بود، «میلر» به عنوان افسر تکنسین به مدت هجده ماه در اقیانوس آرام در جنگ شرکت کرد. در سال 1948 با استفاده از تجربیات و آموختههای خود از جنگ، نخستین رمانش را به نام «مرده و برهنه» منتشر کرد. کتاب با استقبال خوبی روبرو شد و شهرت خوبی را برای «نورمن میلر» بیست و پنج ساله به ارمغان آورد. «مرده و برهنه» موفقیت خوبی برای یک نویسندهی جوان بود و به همین خاطر توجه رسانههای ادبی به «نورمن میلر» جذب شد. این کتاب سال بعد در انگلستان هم به چاپ رسید و قبل از توزیع بیش از ده هزار نسخه فروش کرد. وی سپس در سال 1952 رمان «ساحل بارباری» را منتشر کرد و «پارک آهو» را در سال 1955 نوشت. این دو رمان نیز هر دو با فروش خوبی روبرو شدند و مورد توجه رسانههای ادبی قرار گرفتند. «میلر» در سالهای پنجاه میلادی به موضوعات متعددی از جمله خشونت، سرطان و مواد مخدر علاقهمند شد و دربارهی آن ها مطلب نوشت. وی همچنین به بوکس علاقه زیادی داشت و در این باره مقالات مفصلی نوشته است. «میلر» در طول عمر هشتاد و چهار ساله ی خویش، شش مرتبه ازدواج کرد و حاصل این ازدواجها هشت فرزند برای او بود. در این بین، زندگی مشترکش با «آدله مورالز» بیش تر از همه سر زبانها بود چرا که «میلر» یک بار او را مجروح کرد. سپس در سال 1962 از او جدا شد و با دختر یک اشرافزادهی اسکاتلندی به نام «ژان کمپل» ازدواج کرد و تنها یک سال با او زندگی کرد. وی سپس در سال 1963 با «بورلی بنتلی» بازیگر سینما ازدواج کرد. «میلر» در سالهای بین 1955 تا 1979 تنها دو رمان به نامهای «رویای امریکایی» و «چرا در ویتنام هستیم؟» نوشت. وی به جز داستاننویسی به روزنامهنویسی، نمایشنامهنویسی و کارگردانی فیلم هم علاقه داشت و همراه «ترومن کاپوتی» و «تام ولف» از ابداعگران ژانر «نئو ژورنالیسم» یا «کتابهای خلاقانه غیرداستانی» به حساب میآمد. «میلر» در کنار رماننویسی، روزنامهنگاری میکرد و در این مدت دربارهی مهمترین اتفاقات زمان خودش از جمله، فمینیسم، جنگ ویتنام و سفر به فضا مطالب مهمی نوشت. «نورمن میلر» از نویسندگان بعد «نسل گمشده» به حساب میآید. «نسل گمشده» عمدتن نویسندگانی بودند که به خاطر گرانی امریکای پس از جنگ جهانی اول به پاریس مهاجرت کرده بودند و تاثیر شگرفی را در ادبیات زمان خود و بعد خود گذاشتند. «نورمن میلر» به گونهای نتیجهی «نسل گمشده» بود. او که از نویسندگان «نسل گمشده» همچون «ارنست همینگوی»، «جان دوسپاسوسی» و «اسکات فیتزجرالد» تاثیر زیادی گرفته بود، در سال 1968 جوایز ادبی «پولیتزر» و «جایزه کتاب ملی» امریکا را به خاطر کتاب «ارتش شب» از آن خود کرد و در طول عمرش نزدیک به دوازده رمان نوشت. «رابرات مککرام» سردبیر بخش ادبی «آبزرور»چند سال پیش به سراغ «میلر» رفت و با او دربارهی آخرین رماناش به نام «قصری در جنگل» گفتوگو کرد. این کتاب توسط یک موجود پلید به نام «دیاتر» روایت میشود و در اصل ماجرای کودکیهای «آدلوف هیتلر» است.
«مککرام» در ابتدای این گفتوگو مینویسد: «نورمن میلر اسطوره شده، نمادی از امریکای بزرگ، نویسندهای که همه به او احترام میگذراند و نمیشود به این سادگیها از کنارش گذشت.» وی در ادامه به تواناییهای مختلف «میلر» اشاره میکند و به این نکته اشاره میکند که وی در اصل تنها یک نفر نبوده، در این رابطه در «آبزرور» مینویسد: «مگر با چند تا نورمن میلر میشود گفتوگو کرد؟» «مککرام» سپس در جواب این سئوال استفهامی، به خودش جواب میدهد: «نویسندهای خشن، نویسندهی بخشنده، نویسندهای جنایی، اوه خدای من! اگر بخواهم همه را نام ببرم، نزدیک به سی و پنج عنوان می شود.» وی همچنین به فعالیتهای «میلر» در حوزههای دیگر اشاره کرده است. «مککرام» در همین رابطه مینویسد: «میلر تهیه کننده و کارگردان سه فیلم عجیب امریکایی بود، فیلمهای آنسوی قانون، نود وحشی و میداستون.» وی همچنین به مشتزنیهای «میلر» اشاره کرده و به فعالیتهای سیاسی وی نیز پرداخته است. منتقد ادبی «آبزرور» در ادامه مینویسد: «نورمن میلر در سال 1969 کاندید شهردار شهر نیویورک شد و با «جان اف. کندی» چایی خورد. در جنگ ویتنام شرکت کرد و دربارهی موضوعات مختلف داخلی و خارجی در روزنامه مقاله نوشت.» «آبزرور» در این گفتوگو به «سرزنده» بودن «میلر» برخلاف سن هشتاد و چهارسالهاش اشاره کرده و مینویسد: «شگفتی این جاست که کتاب جدید میلر در امریکا و انگلیس با فروش خوبی روبرو شده است و میلر هم با رسانههای مختلفی در سراسر جهان دربارهاش حرف زده.» «مککرام» اشاره میکند که «میلر» خود نزدیک به سیصد گفتوگو با نویسندگان و شخصیتهای مختلف کرده و با ریزهکاریهای این کار آشنا است. در این جای کار، ناگهان «میلر» شروع به سوال کردن از «مککرام» سوال میکند و میپرسد: «راستی این همه راه فقط به خاطر من آمدی امریکا؟» منتقد آبزرور در جواب میگوید: «بله.» میلر اما تعجب میکند و میگوید که لابد از «قصری در جنگل» حسابی خوشت آمده است و «مککرام» میگوید: «بله، کتاب فوقالعادهای است.» «نورمن میلر» خود دربارهی نوشتن «قصری در جنگل» به «آبزرور میگوید: «در سالهای 1932 مادرم همیشه میگفت که هیتلر بالاخره یک بلایی سر یهودیها میآورد. آن موقع نُه سالم بود و این فکر از آن وقت همیشه توی ذهنم بود. تمام زندگیام به این موضوع فکر کردهام. این که این هیتلر از چه ساخته شده بود؟ جواب این سوال همیشه برایم معما بوده است.» وی در ادامه درباهی «هیتلر» میگوید: «هیتلر به بصیرت حمله کرد. با هیچ منطق و راهی نمیشود هیتلر را فهمید. بالاخره هم آن بلا را سر یهودیها آورد و با کشتن شش میلیون یهودی، ذهن بازماندگان یهود را نابود کرد. قبل از هیتلر، یهودیها ذهن باز و فوقالعادهای داشتند.» «نورمن میلر» دربارهی دوران کودکیاش به «آبزرور» میگوید: «من در یک محیط یهودی بزرگ شدم و از همان موقع بود که با رفتارهای ضدیهودی مواجه شدم، شاید به این خاطر است که در این سن کتابی دربارهی «هیتلر» نوشتهام.» «مککرام» اشاره میکند که «میلر» در هشتاد و چهار سالگی، مثل خیلی از هنرمندان دیگر، در خانهاش در «پراوینستون» مشغول نوشتن است. وی در این رابطه مینویسد: «پراوینستون محلهی خاطرهانگیزی برای «میلر» بوده است. جاییاست که وی آن جا زندگی کرده، دعوا کرده، بازداشت شده، میلیونهای کلمه نوشته و شش دهه در آن سپری کرده است. پراوینستون هم میلر خوب را نشان میدهد و هم میلر بد را.» مجله ادبی «پاریس ریویو» نیز در شمارهی تابستان 2007 خود به سراغ «نورمن میلر» رفت و با او گفتوگو کرد. «پاریس ریویو» ابتدا این سوال را از او کرد که آیا «میلر» به خاطرش هست که هنگام خودکشی «ارنست همینگوی» کجا بوده و «نورمن میلر» در پاسخ گفت: «خیلی خوب به یاد میآورم. با «ژان کمپبل» در مکزیکو بودیم و قبل از ازدواج مان بود. من حسابی ماتم برد. یک قسمتی از وجودم هست که هیچ وقت با این ماجرا کنار نیامده. در واقع میشود گفت که هشدار مهمی بود. آن چیزی که او میخواست بگوید این بود که تمام رماننویسان باید به آن گوش کنند. خیلی رک بگویم: وقتی رماننویس هستی، یعنی به سفر روانشناختی خطرناکی پا گذاشتهای و همه چیز میتواند در صورتت منفجر شود».
«پاریس ریویو» در ادامه از «میلر» پرسید که آیا این ماجرا را میتواند با شجاعت همینگوی مطابقت بدهد یا نه؟ که «میلر» در پاسخ گفت: «از فکر کردن به اینکه مرگش بتواند همچین کاری را بکند، متنفرم. من به فرضیهای رسیدهام: همینگوی زودتر از اینها در زندگیاش یاد گرفته بود که هر چه زودتر مرگ را به مبارزه بطلبد بهتر برایش تمام است. ماجرا را مثل یک پزشک میدید، جرات درگیر شدن در نزدیکی با مرگ. این تصور را هم میکردم که وقتی به مری گفت خداحافظ؛ شب به شب که تنهاتر میرفت به تختخواب، شستش را روی ماشهی اسلحه قرار میداده و لوله تفنگ را توی دهانش میگذاشته و کمی ماشه را فشار میداده و میلرزیده و میجنبیده و تلاش میکرده تا ببیند چه قدر میتواند ماشه را فشار بدهد بیآن که اتفاقی بیفتد. اما شب آخر زیادی فشار داده. این به نظرم معقولتر از این میآید که خودش ضربه ی نهایی را زده باشد. به هر حال، این تنها یک تئوری است. واقعیت این است که همینگوی خودکشی کرده». «نورمن میلر» در ادامه گفت: «وقتی دارید رمان خوبی مینویسید، به جست وجوگری تبدیل میشوید و وارد ماجرایی میشوید که خودتان هم پایانش را نمیدانید و پایان از قبل مشخص نیست. ترکیبی از ترس و هیجان شما را به پیش میبرد. به نظرم، رمان ارزش نوشتن ندارد مگر آنکه با چیزی دست و پنجه نرم کنید که در آن شانس موفقیت داشته باشید. ممکن است شکست بخورید. شما با اندوختههای روانیتان قمار میکنید. مثل اینکه فرمانده ارتشی باشید و کل ارتش را به بنبست بکشانید». میلر هنگام این گفتوگو که انجام شد، چهرهی افتادهای داشت اما با این حال کهولت سن روی ذهنش تاثیر منفی نگذاشته بود، در این رابطه به «پاریس ریویو» گفت: «وقتی سن آدم بالاتر میرود، دلیلی وجود ندارد که به عنوان رماننویس نتوانید مثل گذشته باهوش باشید. هر سال از زندگی باید چیز بیش تری درباره ی طبیعت بشر یاد گرفته باشید.» اما «پاریس ریویو» سماجت نشان داده و تلاش کرده بگوید که به اعتقاد بعضیها نویسندهها باید در پیری نویسندگی را بگذارند کنار، «میلر» اما در جواب گفت: «من اینطور فکر نمیکنم. اگر کسی بیاید و همچین چیزی به من بگوید من هم میگویم، شوخی سر جایش، اما گورت را کم کن.» «نورمن میلر» همچنین در گفتوگویی که ماهنامهی ادبی «مگزین لیتهرر» دسامبر سال 1983 با او انجام داده بود، گفت: «رمان تا حدی زندگی ما را تغییر میدهد. پیش آمده که ازدواجهایی از بین رفته، مثلن یکی از دو نفر رمان خوانده و به این نتیجه رسیده که زندگی به گونهی دیگری بهتر از این زندگیاست که دارد میکند». «رویای امریکایی»، «عصرهای قدیمی»، «تبلیغات برای خودم» و «افسانه کوتاه نورمن میلر» از دیگر آثار موفق «نورمن میلر» محسوب میشوند.
مجله اپیزود ، شماره سی و یک دوازدهم بهمن ماه 1387 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |