|
گفت و گویی که از زنده یاد«منوچهر آتشی» می خوانید، برگزیده ای از پنج نوار مصاحبه با اوست که در سال 1382 تهیه شده است. گفت و گو با آتشی توسط «میثم ارشدی» و با هدف انتشار در مجموعه ی «تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران» از سوی نشر«ثالث» صورت گرفته بود. اما بیماری و کهولت سن «آتشی» اجازه ی ادامه یافتن این گفت و گو را نداد. .پس از آن هم دست تقدیر این شاعر پیش کسوت را به جهان سایه ها برد تا پرونده ی گفت و گو با وی برای همیشه ناتمام بماند. با این حال«محمد هاشم اکبریانی» دبیر مجموعه ی « تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران» قصد دارد همین گفت و گوی ناتمام را به همراه گفت و گوی ناتمام دیگری با زنده یاد«فرخ تمیمی» در قالب همین مجموعه به چاپ برساند. از او بابت این که اجازه ی انتشار بریده ای از این گفت و گو را به روزنامه ی «فرهنگ آشتی» داد، سپاس گزاریم.
- آقای آتشی پيش از هر چيز لطفن كمی از فضای مطبوعات زمان خود براي مان بگویيد. - در بين سالهای 30 تا 33 چندين نشريه در شهرستانها و پايتخت منتشر میشد كه البته تعدادی از آن ها نشريههای حزبی بودند. وجود اين نشريات از عواملی بود كه كمكم مردم را با مظاهر تجدد آشنا كرد. از ميان مجلات آن سالها تعدادی با رويكرد ادبی منتشر میشد كه برای ما با توجه به شرايط آن زمان، سطح سواد ما و غياب ديگر رسانهها بسيار سودمند بود. «فردوسی» ، «روشنفكر» ، «اميد ايران» ، «سپيد و سياه» از جمله مجلاتی بودند كه من و جوانان هم نسلمان علاقهمند به مطالعهاش بوديم. اولين شعرهای من نيز در «فردوسی» بعد در مجله ی «روشنفكر» به چاپ رسيد. تعدادی ماهنامه هم مانند «سخن» و «جهان نو» منتشر میشدند كه بحثهای سنگينتر ادبی در آن ها مطرح میشد. همين نشريات بودند كه كار ما را چاپ میكردند بدون اين كه توجه كنيم اين نشريات به چه كسی يا گروه فكریای تعلق دارد، برای مان اين مهم بود كه اين ها نشرياتی بودند که صفحات شعر داشتند و شعرهای مان را چاپ میكردند.
- بازتاب چاپ شعرتان در مجله ی فردوسی چه طور بود؟ - اولين شعرم كه در سال 32 در فردوسی چاپ شد مورد توجه زيادی قرار گرفت و بعد آنقدر شعرهايم پياپی در فردوسی و ديگر نشريات به چاپ رسيد كه دوستانم به شوخی میگفتند آتشی برای چند سال مجلات پايتخت را كنترات كرده است.
- حضورتان در پايتخت چه تاثيری بر شعرتان گذاشت؟ - پايم كه به تهران باز شد، به جمع شاعران راه پيدا كردم و با شاعرانی چون «رويايی» ، «رحمانی» و «شاملو» و ... آشنا شدم. در خيابان استامبول كافهای وجود داشت به نام كافه «فردوسی» كه پيش ترها پاتوق «صادق هدايت» بود. در اين كافه ميزی بود كه میگفتند صادق هدايت پشت آن مینشست. در زمان ما ملت صبح زود میدويدند كه پيش از همه بتوانند پشت آن ميز بنشينند. صاحب كافه مرد ارمنیای بود كه با اهالی ادبيات راه میآمد و چون سيبيل داشت برای همين به كافه فردوسی، كافه سيبیلو هم میگفتند. هی چای میخورديم و قهوه و تا ظهر حرف می زديم. اولين ديدارم با «رويايی» و «رحمانی» در همان كافه بود. رضا سيدحسينی ، مشيری ، محمد زهری، جمال ميرصادقی و... از ديگر كسانی بودند كه در ديدارهای شبانهمان حضور داشتند. در يكی از اين ديدارها بود در سال 38 «سيدحسينی» پيشنهاد كرد كه كتابم را چاپ كنم. البته در سال 35 تصميم داشتم كتابی چاپ كنم كه يكی از دوستانم به نام «دكتر جهانگير كازرونی» مرا از اين كار منع كرد زيرا معتقد بود كه كارم بايد بالاتر از اين حرفها باشد و میگفت اين شعرها اگر چه خوبند اما خيلی مرسوماند، چون بيش تر آن ها چهارپاره بودند. وقتی به تهران آمدم تازه آن موقع بود كه «نيما» را كشف كردم. من شعر نو را با «توللی» شناخته بودم اما وقتی با شعر نيما آشنا شدم ذهنيتم نسبت به شعر تغيير كرد. به هر صورت بعد از آن سالها بود كه به درخواست «سيدحسينی» تعدادی از شعرهايم را به او دادم و اين گونه كتاب «آهنگی ديگر» منتشر شد كه بسيار مورد توجه قرار گرفت. همين امر باعث شد كه در انجمن ايران -امريكای آن زمان، كه در سهراه شاه (سه راه جمهوری فعلی) قرار داشت دعوت شدم برای شعرخوانی. در آن جلسه «رويايی» هم حضور داشت و شعرهايم همزمان ترجمه می شد. اولين بار «فروغ» را در همان جلسه ديدم. بعد از مراسم آمد با ما در تريا نشست به صحبت. تند تند و با دستپاچگی میگفت: «شعر تو را خيلی دوست دارم. من میخواستم اسم كتابم را بگذارم آهنگی ديگر اما تو پيشدستی كردی و اين نام را گذاشتی رو كتابت.» و اين زمانی بود كه هنوز كتاب «تولدی ديگر» را چاپ نكرده بود. او هميشه به من لطف داشت. خلاصه، كتاب اولم با تشويقهای اهل ادبيات مواجه شد آن چنان كه «اسماعيل خويی» بعدها برايم تعريف كرد: «رفته بودم خراسان به ديدار شفيعی كدكنی. ديدم دستش را پشتش قايم كرده است، من هم دستم را پشتم گرفته بودم. شفيعی گفت: اسماعيل برايت سورپرايز دارم. من هم گفتم برای تو سورپرايزی دارم. وقتی هر دو دست خود را رو كرديم ديديم كتاب «آهنگی ديگر» است».
- هزينه ی كتاب اول تان را چه طور پرداخت كرديد؟ - اين هم برای خودش ماجرايی دارد. پول اين كتاب را «سيدحسينی» پرداخت كرده بود اما بعدها فهميدم چه طور اين كار را انجام داد. به مناسبت اهدای نشان شواليه ی فرهنگی به «سيدحسينی» در سفارت فرانسه حضور داشتم، سيدحسينی با كسی مشغول صحبت بود و متوجه نشد من پشتش هستم. داشت میگفت: «من تازه از اردبيل آمده بودم. با كار در شركت مخابرات كمی پول جمع كرده بودم كه خانهای بخرم. بعد كه آتشی از بوشهر به تهران آمد و با شعرهايش آشنا شدم اصلن قيد خريد خانه را زدم و گفتم بايد شعرهای او را چاپ كنم و اين كار را كردم.»
- چه طور وارد جمع روشنفكری آن زمان شديد؟ - همانطور كه قبلن هم گفتم برای ديدن نويسندگان و شاعران به كافه ی فرودسی میرفتم. وقتی به تهران آمدم در منزل يكی از بستگانم مستقر شدم و به او گفتم میخواهم شاعران تهران را ببينم. آن بنده خدا هم هر چه گفت ول كن اين ها شلوغ و بیكارهاند گوش نكردم و رفتم به ديدن شان. در آن جا با «رويايی» آشنا شدم، از شخصيتش خيلی خوشم آمد از نظر فكری هم خيلی با هم تفاهم داشتيم. «نوذر پرند» و «نصرت رحمانی» را هم اولينبار همانجا ديدم. همينطور با «اسماعيل خويی» در آن جا آشنا شدم و بعدها نيز با «شفيعی كدكنی». افراد ديگری كه بايد از آن ها نام ببرم «مشيری» و مرحوم «زهری» هستند كه هميشه با هم دوست بوديم.
- با توجه به ارتباط گسترده ی شما با نويسندگان و شاعران، احتمالن خاطرات زيادی از آنان به ياد داشته باشيد. لطفن كمی از شخصيتهای مطرح آن زمان برای مان تعريف كنيد؟ - از اين گروه خاطرات زيادی دارم اما ترجيح میدهم بيش تر به بخشهايی كه شيرينتر است بپردازم چون برخی از اين خاطرات چندان خوشايند نيست و علت اين است كه نسل ما نسل آشفتهای بود و معروف است به نسل «توفانزده». در اوج شكوفايی هنری بوديم كه كودتای بیست و هشت مرداد و خفقان بعد از آن به وقوع پيوست. همين ناملايمات اجتماعی سياسی، نوعی سرگشتگی در ما به وجود آورده بود كه به كافههای شبانه ختم شد. البته اين سرگشتگی منحصر به ما نمیشد اگر به زندگی مثلن «ادگار آلنپو» ، «بودلر»، «رمبو» و... نيز توجه كنيد همين چيزها را كم و بيش در آنان و ديگر نويسندگان جهان ميبينيد اين امر در ممكلت ما با سركوب سياسی در هم آميخته و موجب عكسالعملهای شاعران و نويسندگان ما شده بود كه بازتاب آن را در زندگی خصوصیشان میشد ديد. خود نظام زمينه را بيش تر فراهم میكرد، در هر كوچه و پسكوچهای يك ميخانه بود و همين مزيد بر علت شد كه برخی دوستان هنرمند به مشكلاتی از اين قبيل مبتلا شوند پس بگذاريد تنها به خاطرات خوب شان بپردازم. زمانیكه در مجله ی «تماشا» كار میكردم يك روز سردبير به من گفت من از شعرهای«نصرت رحمانی» خيلی خوشم میآيد، خوب است گفتوگويی با او انجام بدهی. من با «شاملو» ، «سيمين بهبهانی» ، «سپانلو»، «مجابی» و افراد زياد ديگری مصاحبه گرفته بودم اما گفتوگو با «رحمانی» كمی فرق داشت چون به راحتی دم به تله نمیداد. آن زمان «نصرت رحمانی» و پدر و مادرش در خانهای كوچك در «شهباز» زندگی میكردند. گفتوگو با او دشوار بود چون به راحتی نمیتوانستی پيدايش كنی. ساعت هشت از منزل خارج میشد و ديگر معلوم نبود كجا بشود پيدايش كرد. برای همين بود كه من صبح زود به خانهاش رفتم و گفتم بايد با من بيايی برويم دفتر مجله ی تماشا تا با تو مصاحبه كنم. او هم چون به من علاقهمند بود پذيرفت و اتفاقا گفتوگوی خوبی هم از آب درآمد. «نصرت» شخصيتی بسيار ساده و روراست و سرخوشی داشت و دور و برش هميشه پر از جوانان شهرستانی بود كه برای ديدنش آمده بودند. «يدالله رويايی» خيلی خوب و صميمی بود بسياری از شبها بعد از اين كه از كافههای شبانه باز میگشتيم همراه برادرش به خانهشان در خيابان سينا میرفتيم و در پشتبام آن جا، تا صبح با هم حرف میزديم. «رويايی» بسيار هوشيار و زيرك بود و در مشكلاتی كه بسياری از نويسندگان به آن مبتلا بودند گرفتار نمیشد. او خيلی زود از سياست بريد و به سمت شعر و تحصيلات رفت. وضع مالیاش خوب بود و خودش هم میگفت من زندگی مرفه را دوست دارم. با «اخوان» هم خيلی دوست بودم و اين اواخر خيلی همديگر را میديديم . اكنون حسرتم اين است كه در روزهای آخر كه بايد میديديمش نتوانستم. يعنی وقتی رفت فرنگ و برگشت من بوشهر بودم و وقتی سكته كرد من حضور نداشتم.
- با اخوان چه طور آشنا شديد؟ - با او هم از طريق دوستان در كافهها و... آشنا شديم. او جوان قوی و خوشبنيهای بود. آخر شب هم با هم میرفتيم منزلش در خيابان ری. خانهای قديمی داشت با پشتبامهای به هم چسبيده. میرفتيم پشتبام. كفترخانهای هم داشت. میخوابيديم تا لنگ ظهر و عصر دوباره با هم میآمديم بيرون و روز از نو روزی از نو و اين طوری هر روز همديگر را میديديم. يك شب با «خويی» داشتيم بر میگشتيم خانه كه باران تندی شروع به باريدن كرد. ما هيچ سر پناهی پيدا نكرديم مجبور شديم برويم زير تريلیای كه گوشه خيابان پارك كرده بود. نمیدانم چه طور شد كه خواب مان برد. صبح با نور خورشيد بيدار شديم گويا تريلی رفته بود و ما متوجه نشده بوديم. اگر تريلی دنده عقب آمده بود هر دوی ما را له كرده بود. من شعر «چگور» اخوان را خيلی دوست داشتم. اخوان يك تار لكنته داشت با سيمهای از هم در رفته، خودش هم خيال میكرد تار ميیزند. صدايش هم خوب نبود اما ما بهش میگفتيم همين را قبول داريم. میرفتيم منزلش در خيابان زرتشت، به خانمش میگفت يك آبگوشت بزباش بپز. من میگفتم اخوان ترو خدا آن شعر چگوری را بخوان. شعر را خيلی خوب میخواند و واقعن آدم را به گريه میانداخت. اما تار زدنش خيلی بد بود نمیدانم و فقط دنگ دنگ میزد روی سيمها. «اخوان» آدم سر زنده و شوخطبعی بود اما همانند «شاملو» يك ايراد بزرگ داشت و آن اين بود كه به شاعران بعد از خود اهميت نمیدادند. اخوان با اين كه يك عمر با من رفيق بود اما گاه چيزهای عجيبی از او میديدم. يك شب همراه دوست صميمیاش «حسن پستا» خانه من بودند. اخوان به من گفت شعری بخوانم. من هم شعری از كتاب «آواز خاك» برايش خواندم. اخوان شروع كرد به گريه كردن. پرسيدم چه شده گفت. گفت اين كه خيلی قشنگ است. «پستا» مچش را گرفت و گفت معلوم است شعر «آتشی» را هم نمیخوانی. اخوان گفت: «من مجتهدم، مجتهد كه به كسی اقتدا نمیكند». من اين عيبها را به كسی نمیبخشم. كسی كه كوچكتر از خودش را قبول نداشته باشد. مرحوم شاملو هم چنين اخلاقی داشت.
- از فروغ كمی تعريف كنيد... - يك شب با فروغ و مرحوم طاهباز و رويايی و چند دوست ديگر در كافه نادری نشسته بوديم كه يكباره متوجه شديم ساعت دوازده است و چون كافه دارد تعطيل میشود بايد به خانه برويم. فروغ با توجه به اين كه میدانست من عازم بوشهر هستم ما را دعوت كرد كه به خانهاش برويم. ما هم چند نفری ماشين گرفتيم و رفتيم منزلش در تجريش. خانه ی كوچكی بود با دو كاناپه روبه روی هم. فروغ تا صبح برايم شعر خواند خصوصن به ياد دارم كه شعر بلند «ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد را» خواند. من صبح رفتم بوشهر و اين آخرين باری بود كه فروغ را میديديم و زمستان بعد بود كه خبر مرگش را دادند.
- آن زمان بحثهای ايدئولوژی در ميان دوستان شاعرتان چه قدر اهميت داشت؟ - در آن زمانه خصوصن اواخر ديگر برای مان اين مسایل اهميتی نداشت و بيش تر به خود شعر توجه داشتيم. در حالی كه چپها، يكی از پزهاشان ضد مذهبی بودن بود. اما ما كه دوران ادبيات و دوران تاريخ معاصر و فلسفه خوانده بوديم اين جنگولكبازیها و تظاهرات ضد مذهبی در نمیآورديم و به كار خودمان میپرداختيم. به مسایل جانبی هم اهميت نمیداديم. شعر برای مان مهم بود و با آن زندگی میكرديم. - منبع: پایگاه اینترنتی فرهنگ آشتی
مجله اپیزود ، شماره سی و یک دوازدهم بهمن ماه 1387 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |